مونولوگ

‌‌

سلام! من برگشتم

کاش می‌شد بیام و از پیله و تولد و شروع و پیشرفت حرف بزنم. تلاشم رو قبول ندارم. اصلش اینه که نتونستم بیشتر از این. ولی اگه اینجوری بخوام پیش برم، دورنمایی که می‌تونم مجسم کنم اینه که شصت هفتاد سال طول می‌کشه تا به جایی برسم که جوجه فنچ‌های این دوره و زمونه رسیدن. حسرت چیزیه که الان بهش رسیدم. سال‌های طلایی رو پشت سر گذاشتم، اگه تا الان یا یکی دو سال قبل داشتم رو به قله می‌رفتم، از حالا اکثر قُوام رو به زواله. فک می‌کنم هر یک روز تو ده دوازده سال قبل، اندازه‌ی یک سالِ الانه! واسه همین به مقوله‌ی خودتربیتی کودک معتقد نیستم. ما به هر حال به بچه چیزی یاد میدیم، به هر حال به بچه خط میدیم، به هر حال براش جو فکری ایجاد می‌کنیم. غیرممکنه این اتفاق نیفته. چی بهتر از این که والدین با یه فکر باز، تمام راه‌ها رو برای بچه روشن کنن؟ چی بهتر از این که بچه بتونه از بچگی شروع کنه؟ من که می‌خوام الان شروع کنم، با حسرت ایییین همه سال از دست رفته چیکار کنم؟
نکته 1: اینکه الان به حسرت رسیدم رو شکر می‌کنم. می‌تونست این حسرت سی چهل سال دیگه بیاد سراغم. وقتی از کار افتادم، شغل خاصی ندارم، دوست زیادی ندارم، بچه‌هامو فرستادم خونه بخت، تک و تنها موندم!
نکته 2: معادل سازیم غلط نیست. یک روز تو ده سالگی من (شخصی عرض می‌کنم) واقعا می‌تونست به اندازه‌ی یک سال الانم منو جلو ببره. و اینم می‌دونم طی یک روزِ الان، حتما چندین برابرِ ده سال دیگه زمان دارم من.

+ دیشب! کاش مثل دیشب زیاد می‌شد تو زندگیم. حس می‌کنم کسی دعام کرده. کاش باز هم دعا کنه.

از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته‌ام!

- سلام (عزیزم، ... جان، فلانی و...)
   چطوری؟ حالت خوبه؟

= سلام (عشقم، گلم، عزیزم و...)
   مرسی! تو خوبی؟

- o_O یعنی چی مرسی؟ چرا جواب سؤالمو نمیدی؟


= 😂 از دست تو تسنیم!


‌‌

ترسم کز این چمن نبری آستین گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی


چشم مُ رَ گرفته چن تا کفتر
گفته خودش چن تاشَ خواستی وردَر
الان دِرُم خادما رَ مِپایُم
بچه محله‌ی امام رضایُم


در دل تاریک این شب‌های سرد
ای امید نا امیدی‌های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می‌درخشد بر رخ فردای من


وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً

عَسَى اللَّهُ أَن یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ


خوشا آنان که هِر از بِر ندانند
نه حرفی وانویسند و نه خوانند
چو مجنون سر نهند اندر بیابان
ازین گُوْ گَل روند آهو چرانند

::خیلی هم بیخود::



دایی ج

تلاش کردم نخوابم، می‌دونستم اینجوری بخوابم چشام میشه باباقوری و منفذش میشه یه خط صاف! شب قبل هم خوب نخوابیدم، تو کلینیک هم چشام داشت میرفت. مقاومتم نتیجه نداد دیگه، دو خوابم برد. یک رفته بودن دنبال دایی، سه برگشتن. تو همین یک ساعتی که خوابم برد، شد آنچه نباید میشد! الان نور با زور از این منفذ باریک رد میشه به نورون‌هام میرسه.
دایی زیاد دارم ماشاءالله، برخلاف عمو که فقط یکی دارم. این داییمو شش هفت سالی هست ندیدم. کوچیکترین و شاید رک‌ترینشون! کلا صفت رک‌گویی من به خانواده مامانم رفته. همه‌شون تقریبا همینن :)
وقتی زنگ درو زدن تازه از خواب پریدم، تا بیام به خودم بجنبم دایی جلو روم واستاده بود! "فلانی کجاست؟ فلانی کجاست؟ سلااااام، ماچ ماچ ماچ" "فلانی کو؟ آآآ، سلام فلانی جان، ماچ ماچ ماچ" کلا ضربتی همه رو رد کردن و در چشم به هم زدنی رسیدن تو اتاق و ماچ ماچ ماچ :)
داشتم ظرفای میوه رو می‌شستم (مامان نصفه شبی از چای و شام بگیر تا میوه رو باااید به خورد مسافرش بده!) که دایی اومد گفت بذار دستمو بشورم. کنار واستادم و به دست‌های دایی نگاه کردم. یه بار، دو بار، سه بار، چهار بار.... هرچی صبر کردم تموم نشد، هی میشست، هی میشست! داشتم فک می‌کردم که چرا انقد میشورن دستاشونو که دایی زد زیر خنده :) من نگام به دستاشون بود دایی نگاشون به من که کی صبرم تموم میشه بالاخره!😅
دیوانه‌ام که با این شب‌بیداری پیشنهاد دادم فردا بریم بیرون، یکی نیست بگه دختر خل مگه تو بدون خواب زنده میمونی اصلا؟
+ یعنی احترام به فضای خصوصی تو خونواده انقد جا افتاده که هیج‌کس نپرسید تو را چه شده با این قیافه؟ یا شایدم فک کردن از بی‌خوابی این شکلی شدم!

‌‌

به خدا دارم دیوونه میشم. از هر طرف دارم ضربه می‌خورم. اینجام که قوز بالا قوز. کلا باید گوشی و تلویزیون و هر وسیله‌ی ارتباطی و رسانه‌ایه دیگه‌ای رو از دم دست من دور کنن. نگا می‌کنم فلان کس به فلان جا رسیده، فلان کس فلان جا کار میکنه، فلان کس فلان جوره. هرچی خودخوری می‌کنم فایده نداره. نمیشه که کسی از خودش حرف نزنه، نمیشه که فیلم نسازن، نمیشه که کسی پیشرفت نکنه. من باید نخونم، من باید دلم نخواد، من باید بدونم حدی که برام تعریف شده تو زندگیم چقدره. چند وقت پیش یه صوتی گوش می‌دادم میگفتن چیزی تصادفی نیست. خدا به هرکی یه روزی‌ای داده. سطح اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی که ما اول توش قرار می‌گیریم مقرر شده است. اینا روز‌ی‌های ماست. اختیار در جبر. اینا رو بارها شنیدم. قبول هم دارم. این شرایطی که من توشم قبول، بالاخره یکی تو دنیا باید این نقش رو پر میکرد، باید نقش آرتمیس رو بازی میکرد. ولی فقط یه سؤال دارم. چرا یه دل قرص و قوی ندارم من؟ چرا راه بسته رو می‌بینم بغض می‌کنم؟ چرا دلم راضی نمیشه به این‌قدر؟ به همین حد اپسیلونی از پیشرفت؟ به همین‌قدر که مثلا ماما شدم؟ چرا پروفایل هم‌کلاسی‌هامو تو زایشگاه می‌بینم بغضم میترکه؟ چرا وقتی فک می‌کنم استعدادم خیلی بالاتر از اینا بود میترکم؟ چرا وقتی فک می‌کنم دیگه مثل گذشته نیستم و کودن شدم دیوونه میشم؟ به این چیزا فک می‌کنم، بعد به اینم فک می‌کنم که امتحان من تو همین چیزاس، اونوقت قلبم می‌خواد متلاشی بشه. می‌دونم، می‌دونم، چرا نداریم، چرا نداریم.
وقتی بخواد بیاد از همه طرف میاد. تا چند ساعت دیگه داییم میاد از نروژ. امروز روانشناس بهم می‌گفت "تو چرا برای اونجا اقدام‌نمی‌کنی؟" چی می‌گفتم بهش؟ چیزی ندارم که بگم. نگفتمم که خیلی کار بدی کردی. نگفتم تازه چند ماهه گریه‌هام بند اومده، چرا سر این عقده رو باز می‌کنی؟ یعنی قشنگ پرت شدم به همون چند ماه قبل، که اومدم اینجا یک عالمه غر زدم و قبل از اینکه خیلیا بخونن حذف کردم. من از دنیا این موقعیتی که الان هستم رو نخواستم، حالا که شرایطم اینه، می‌خوام همینقدری که الان هستم باشم لااقل.

+ ببخشید چند هفته‌ای هست جو روحم سنگینه، اینجام سرشار از پالس منفی شده. ولی اگه اینجام نگم، نمیکشم دیگه. تو خونه اصلا نمی‌تونم از این حرفا بزنم.
+ ترجیح میدم خیلی‌ها رو نخونم. حتی وبلاگ‌های دوست‌داشتنی رو. واسه همین کم سر می‌زنم.
+ غرغرهای من تموم‌نشدنی‌ان. تا آرتمیس هست غرغرهاشم هست.
+ شما رو به پیر، به پیغمبر، اکیدا خواهش می‌کنم کامنت دلداری‌دهنده نذارین. کامنت امیدوارکننده نذارین. کامنت همدلی‌کننده نذارین. کامنت توجیه‌کننده نذارین. کامنت :( و :) هم نذارین. تمام اینا فقط پف چشممو بیشتر می‌کنه. تنها و تنها می‌تونین کامنت نصیحت‌کننده بذارین. نصیحت واقعی و به دردبخور.
  • نظرات [ ۱ ]

باید گذاشت در کوزه آبش را خورد


دو نفر رو می‌شناسم که سرشون درد نمی‌کرده، ولی بهش دستمال بستن.
دو نفر رو می‌شناسم که تو سوراخ جا نمیشدن به دمشون جارو بستن.
دو نفر رو می‌شناسم که تو ده راهشون نمیدادن سراغ خونه کدخدا رو می‌گرفتن.
دو نفر رو می‌شناسم که برای کسی میمردن که براشون تب هم نمی‌کرد.
یک نفر رو می‌شناسم که دندون کرم‌خورده رو کنده انداخته دور.


+زمستون اومده هاااا! موافقین برف هم بیاد؟ بررررف *_*
  • نظرات [ ۹ ]

از دست حافظ خان!

همه برفتند بخسبیدند. کما فی الیلالی السابق. فقط چون امشب تولد هدهد بود، شیرینی آورده بود خوردیم :) شام هم کدو داشتیم که نخوردم ;)

ما موجوداتی هستیم که صلوات می‌فرستیم و بعد حافظ می‌گشاییم :) [یه وقت به ذهنتون خطور نکنه خانواده تو این امر مقدس شرکت جوییده باشند ها! خانواده در خواب ناز به سر می‌برند :)]


تاریخ تولد

واسه بعضی آدما تاریخ و ماه تولد خیلی مهمه. مثلا کسی که تولدش تو اسفند و از همه بدتر آخرای اسفند باشه، همیشه افسوس می‌خوره که چرا همه سنش رو یه سال بزرگتر از واقع تصور میکنن. این موضوع تو کار ما هم یه جورایی قضیه میش میاره.

ما تو دانشگاه یه استادی داشتیم که یه دخترش دانشجوی داروسازی بود، دو تا بچه‌ی دیگه هم داشت که یادم نیست چه تحفه‌ای بودن! این استادمون می‌نشست پا میشد پز بچه‌هاشو میداد. همون روز اول ملاقاتمون هم زدیم به تیپ و تاپ هم. می‌خواست منو از زایشگاه بفرسته دانشکده پیش مدیر گروه که سرویه سعی کرد یکم جو رو آروم کنه. چقد رفتم حاشیه! القصه این استاد گرام با اینکه خودش ماما بود و راجع به بارداری و زایمان و رشد جنین و اینا اطلاعات کافی داشت، یکی از زایمان‌هاش سزارین الکتیو بدون اندیکاسیون بود. چرا؟ چون تاریخ زایمانش میفتاده تو پاییز و این باعث میشده بچه اش یه سال از مدرسه عقب بیفته! یا تاریخ یکی دیگه از زایمان‌هاش مهر بوده اما تونسته با پارتی گواهی ولادت رو واسه شهریور بگیره تا بچه‌ش از مدرسه عقب نمونه! این یه مثال بین با سوادا!

اون روز تو درمانگاه یکی از مریضا اومده بود می‌گفت من تاریخ زایمانم میفته وسط اردیبهشت. نمیشه کاری کرد که من دو هفته زودتر یا دیرتر زایمان کنم؟ پرسیدم واسه چی می‌خوای این کارو بکنی؟ گفت "چون یه دختر اردیبهشتی تو اطرافیانم هست، اردیبهشتی‌ها اصلا خوب نیستن، نمی‌خوام دخترم اون شکلی بشه!"🤐 پرونده‌شو تشکیل دادم و رفت پیش دکتر و دوباره حرفشو تکرار کرد. دکتر هم گفت "من خودم اردیبهشتی‌ام، امکان نداره، حتما زایمانت تو اردیبهشت انجام میشه والسلام!" :) این هم مثال عوامانه‌ش.

+ من خودم اعتراض دارم که چرا تو آذر به دنیا اومدم، ماه بهتر نبود؟ والا! :) این هم مثال آرتمیسانه‌اش.

  • نظرات [ ۷ ]

یک بار دگر خانه‌ات آباد بگو سیییییییب :)

تنفس بین مریضا! نفسسسسسس بکشیم :)

حدیث با مامانش! منو شناخته بودن، من اونا رو نه‌. گفتم چه هی لبخننند میزنن :) "ما از همون اول که دیدیم گفتیم این دختر حاجیه!"

خانم محمدزاده نیومده امروز هم. کار اونم میشه با من، البته راحت‌تر هم هست اینجوری. نمی‌خوام به کسی انگ بزنم، ولی فک می‌کنم یه مشکل شخصیتی داره.

یه خاطره یادم اومد امروز صبح: فک کنم اول دبیرستان بودم، داشتیم می‌رفتیم قم جمکران با بیت المهدی. دو تا اتوبوس بودیم. سر صبحی هنوز راه نیفتاده دیدیم اومدن بین همه سیب پخش کردن. اونم چه سیبایی؟ نصفه! همه‌ی سیبا رو از وسط نصف کرده بودن! من کنار دوستم نشسته بودم. تعجب کردیم، ولی گفتیم شاید تعداد سیبا کمتر از تعداد افراد بوده واسه همین نصفشون کردن که به همه برسه. این دوست من با اعضای کادر دوست بود، واسه همین یکیشون اومد برامون تعریف کرد قضیه چی بوده! آقای افتخاری، مسئول بیت المهدی به کادر گفته بودن چون دو تا اتوبوسه، سیبا رو نصف کنن و بین همه پخش کنن. این کادر بسیار باهوش هم بجای اینکه تعداد سیبا رو نصف کنه، کل سیبا رو از وسط نصف کرده بود😅😅😅

  • نظرات [ ۱ ]

بِبُر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر

هی بحث می‌کردن که شهربانو چرا رفته بین نوکرا نشسته کار میکنه. خودش رفته یا مجبورش کردن بره. حالا که زن اربابه نباید با نوکرا بگرده و ال و بل! گفتم "بسه دیگه، چه خبره؟" سکووووت! و بعد هدهد "چه مرگته امشب؟"
دقیقا یه مرگیم هست. یک عالمه خیابون گز کردم تنهایی. زنگ زدن از کلینیک بیا فلان جا، مهمونی. نرفتم. اونقدر یه مرگم شده که امشب تلویزیون روشن کردم! نشستم لیسانسه‌ها نگاه کردم تا اومدن. هر دو ثانیه یه بار هم گفتم "از این مسخره‌تر هم مگه میشه؟" یه علامت بد هم آورده بودم خونه با خودم، گل. فک می‌کنن خل شدم یا عاشق که بیست تومن دادم واسه دو لاخ گل. کلی بحث کردم که شام نمی‌خورم، ده دقیقه نشده جلو چش همه نشسته بودم به خوردن. یه دختر با این علائم داشتم می‌بردمش مشاوره حتما.
تو کلینیک، همین که سرمو گذاشتم رو میز، دیلینگ دیلینگ صدا اومد، آهنگ ننه گل‌ممد! اول فک کردم شاد باشه، گفتم گوش بدم دلم وا شه، نگو قصه‌ی مرگه! طفلک تخ‌مرغاشو نخورده رفت! مارالش بدبخت بود، بدبخت‌تر شد :)
شوهرش معتاد شده، می‌خواد طلاق بگیره. دکتر گیر داده بود که وقتی زن یه هفته ول کنه بره قوچان معلومه نتیجه‌ش میشه این. تف تو اون زندگی که مرد یه هفته زنش نیست دست و دلش میلرزه، کسیو میاره خونه، میره معتاد میشه. تف تو اون زندگی که زیر سر مرد بلند میشه چون زنش بوی پیاز میده. تف تو روی اون مردی که میره تو کوچه خیابون دنبال عیاشی. تف تو روی اون زنی که میخواد دل مرد زن دیگه‌ای رو بلرزونه. دقیقا ازدواج یعنی چی؟ یعنی هدهد پاشه بره با نامزدش شب چلگی بخره؟ یعنی دو نفر منحصر به فرد، با امضای یه قرارداد تکراری، با مفادی که به مفاد سایر قراردادهای عقد شبیهه، برن زیر یه سقف و شبیه تمام مردم دیگه برن سر کار و بیان خونه و غذا بخورن و برن گردش و بچه بیارن و...؟ دارم نهیلیست میشم فک کنم.
اگه تمام این چرندیات مال چند تا مولکول باشه که نمودارشون هی بالا و پایین میشه، بنظرم در این زندگی رو باید کاهگل گرفت.

یک غزل از حافظ جان خواهم نوشت اینجا.
  • نظرات [ ۴ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan