من چیزی نمیگم، خودتون برین ادامهمطلب پشیمون میشین برمیگردین :)
اولین مدرسهم مدرسهی خودگردان بود. مدرسهی خودگردان یعنی مدرسهای که کلا بصورت خودسر با سرمایهی شخصی ایجاد و با شهریهی دانشآموزها و به صورت غیرقانونی اداره میشد. دختر و پسر با هم تو یه مدرسه بودیم، چون تعدادمون زیاد نبود. معلمهامون هم از بین خودمون بودن. آخر سوادشون دیپلم بود، حتی معلمین دبیرستان! دو تا مدیر داشتیم، یه مدیر داخلی که خانم بود و یه مدیر کل که مرد بود. یه آقای خیلی قویهیکل به فامیلی امینی، شاید هم اون وقتها به چشم منِ ریزه پیزه اونقد بزرگ بود😅
من قبل از کلاس اول تو همون مدرسه کلاس قرآن میرفتم که جزء خاطرهانگیزترین کلاسهام بود. این آقای امینی بین اون صد دویست تا بچه منو خیلی دوست داشت! تو همون کلاسی که حکم پیشدبستانی برام داشت خیلی منو تحویل میگرفت. بغلم میکرد، پرتم میکرد تو آسمونا، بهم جایزه میداد، سفارشمو به خواهرام میکرد و... بعله یه همچین بچهی دوسداشتنیای بودم من😎 البته قبل از اون کلاس تو خونه خواهرام که چهار و پنج سال ازم بزرگترن تو یه تابستون با عمَّ جزء بهم خوندن و نوشتن رو یاد داده بودن. الان هرچی فک میکنم چجوری؟ نمیفهمم. حتما رو بچهی خودم امتحان میکنم ببینم چجوری میشه عمَّ جزء با اون خط شکسته رو بگیری جلوی بچهی پنج ساله بگی این "الهکم التکاثره"! اونم بفهمه، بعد هم بتونه روزنامه و کتاب بخونه o_O هرچی فک میکنم یا اون من نبوده، یا من اون نیستم. یه خاطرهای که از اون موقع قشنگ یادمه اینه که وقتی میرسیدم به آیهی "بذنبهم فسواها" همین هدهد که یکی از معلمام بود منو میزد! البته به شوخی، مثلا رو پام یا به پشتم. واسه چی؟ چون من گفته بودم "بزن بهم"!!!😂😂😂
خوب برگردیم بریم مدرسه. من مدرسهمو خیلی دوست داشتم، معلمم رو هم. ولی مدیر داخلیمون خانم کامیاب بسیار باجذبه و مدیر بود. یه خاطرهی دیگه از کلاس اول یادم اومد که ایشون هم توش نقش ایفا کرده. پنجشنبه روزی، ما به درس گرگ و گوسفند رسیدیم. معلم گفت که چون فردا جمعه است از روی درس سه بار بنویسیم و شنبه بیاریم. من با دوتا از همکلاسیهام مثلا صمیمی بودم و پشت میز اول ردیف وسط کلاس مینشستیم. شنبه که شد رفتیم مدرسه و فهمیدیم هیچ کدوم از ما سه تا مشق ننوشتیم! بسیار بیسابقه بود، مخصوصا اینکه برای سه نفریمون با هم اتفاق افتاده بود. معلم از ردیف کنار دیوار شروع کرد به چک کردن دفتر مشقها. ما سه تا هم تند تند شروع کردیم به نوشتن. تا معلم برسه اون دو نفر نصفی نوشته بودن و من یکی و نصفی. ولی چه فایده؟ هر سه به اضافهی تعدادی تنبل دیگه رفتیم پای تخته! یادم نمیاد یه لنگه پا شدیم یا نه. شاید بقیه خوشحال بودن که بالاخره منم بین اونا قرار گرفتم😅 زنگ تفریح شد و معلم رفت دفتر، به ما هم گفت از جامون جنب نخوریم! یکی از بچهها از بس بهش فشار روحی و جسمی وارد شده بود، طفلک خودش رو خیس کرد. معلم اومد و با ترحم گفت که چرا نرفتی دستشویی آخه؟ بعد هم مجوز نشستن ما رو صادر کرد و گفت که خانم کامیاب به حسابمون خواهد رسید. خودش هم اون طفلک رو برد، لباساشو شست و فرستاد خونه :) سه تا یا چهار تا زنگمون که تموم شد بچهها رفتن خونه، ما رفتیم پشت در کلاس ایستادیم منتظر مجازات! خانم کامیاب یه کار خوبی که کرد این بود که پارتیبازی نکرد. خواهرام سابقهی درخشانی تو اون مدرسه داشتن و خودم هم شاگرد اول کلاس بودم، اما ایشون نفری یه چک نرم و نازک به همهمون زد، حتاااا به من😢😅 بعد هم گفت از روی درس گرگ و گوسفند ده بار بنویسیم. ما نشستیم روی موکت و شروع کردیم به نوشتن. اندکی بعد من تموم کرده بودم و با خواهرام برگشتم خونه. فردا دوستام بهم گفتن که تا نصف شب نشستن تو مدرسه جریمه نوشتن و خانوادههاشون هم نیومدن دنبالشون o_O منِ خنگ هم تا سالها فک میکردم راست گفتن😑
خلاصه من دو سال تو اون مدرسهی فوقالعاده درس خوندم. جزء قشنگترین مدرسههام بود واقعا. برای کلاس سوم گفتن که اجازه داریم تو مدارس دولتی ثبتنام کنیم. امتحان ورودی گرفتن و رفتم سر کلاس. از کلاس سوم خانم هاشمیِ گل یادم میاد که برای عید غدیر بهمون اسکناس و شیرینی عیدی داد. سال اولی که چهارم خوندم رو زیاد یادم نیست بجز امتحانات آخر سال. اولین امتحان ترم آخر، علوم بود که از دفتر فرستادن دنبالم. اون وقتا دفتر رفتن به این معنی بود که دانشآموز یه کار بدی کرده. فک کنین همه امتحان رو شروع کردن، من رفتم دفتر. مدیر بهم حالی کرد که نمیتونم امتحان بدم و باید برم خونه چون کوچولوئم! تا خود خونه گریه کردم. چون متولد آذر بودم، سه ماه کم داشتم و برای همین نذاشتن امتحان بدم. مامانم طفلک انقد اداره رفت و اومد تا اجازه دادن من برم سر جلسات امتحان، بدون تضمین صدور کارنامه! فقط چون دق نکنم! سال بعد دوباره نشستم تو کلاس چهارم. حتما اگه جای من بودین دیوانه میشدین، چون من میتونستم اون کتابا رو حتی تدریس کنم :| خلاصه دومین چهارم رو هم خوندم.
برای پنجم بازم بهمون اجازه ندادن تو مدارس دولتی ثبتنام کنیم و من و خواهر برادرام دوباره رفتیم خودگردان. یاد خانم حسینی بخیر، یاد شهاب، یاد جواد، یاد اون پسره که دندون خرگوشی داشت، یاد دوست صمیمیم خدیجه، یاد طاهره، یاد اون روزی که کتابا رو لوله کردیم باهاش انقد زدیم تو سر و کلهی پسرا که جیگرمون حال اومد😂 و یاد سالنگ! بالاخره رسیدیم به سالنگ. خانم حسینی به من یه کتاب داده بود راجع به جغرافیای افغانستان. منم همهشو ریز ریز خونده بودم. نکات جالبش رو درآورده بودم و میخواستم با خدیجه سر صف بخونم! یکی از اون چیزهای جالب در مورد عرض و طول و عمق و مسافت و ... تونل سالنگ بود. برای اینکه یه تنوعی هم به خرج داده باشم از تو مجلات و نشریات هم چند تا مطلب جالب (از نظر خودم) در آورده بودم بین نکات جغرافی چپونده بودم. یکیش راجع به قدرت چشم مگس بود. حالا سر صف یه نکته من میخوندم یه نکته خدیجه. مدرسهمون هم تا سوم دبیرستان دانشآموز داشت، دختر و پسر. بعدا شنیدم با این تونل سالنگ و قدرت چشم مگس خودمونو مضحکهی پسرای دلقک دبیرستانی کردیم! پشت سرمون چقد مسخرهمون کرده بودن! اه اه اه! پسرای بی جنبه :/
تو دبیرستان من با پدیدهی "دو دوستپسری" آشنا شدم و فهمیدم میشه سر پسرا رو کلاه گذاشت و یه ساعت با محمد بود یه ساعت با علی! البته این صاحاب محمد و علی، وسط سال بخاطر رد و بدل کردن یه وسیلهای با یکی دیگه از دانشآموزا، از مدرسه اخراج شد! من اون موقع (اول دبیرستان) که هیچ، آخر دبیرستان هم نمیدونستم اون وسیله چی میتونسته باشه که منجر به اخراج شده! دانشگاهم که تموم شد یادش افتادم و اون موقع تونستم حدس بزنم :| دوم و سوم، بچههای کلاسمون خیلی با هم اخت بودیم. آخر سوم قرار گذاشتیم بعد از ده سال دور هم جمع بشیم ببینیم هرکی چیکاره شده. ولی الان فقط شماره یکیشونو دارم که اونم با هم ارتباط نداریم :)
پیشدانشگاهی مدرسهم عوض شد، چون نزدیک خونهمون مدرسهای که پیشدانشگاهی داشته باشه نبود. این مدرسه یکم بیشتر به بچههاش میرسید. برای اولین بار من تو این مدرسه تو مسابقات نهجالبلاغه رفتم تا کشوری، اصفهان. یادمه قانونش این بود که ما حق نداریم به مرحلهی استانی بریم، ولی مسئولمون این قانونو به هیچجاش نگرفت و منو هم استانی برد، هم کشوری! نود درصد بچهها از نمونه دولتی اومده بودن و من اصلا و ابدا نتونستم باهاشون بجوشم. تو اون یک سال تقریبا هفتهای یا دو هفتهای یه کارگاه با هم بودیم، سه چهار تا سفر با هم رفتیم، ولی من با هیچکس دوست نشدم. تو کشوری هم هیچی نشدم؛ یعنی از سی، هشتم شدم. مسئولمون که هر سال یه گروهان دانشآموز رو میرسوند تا مقام اول کشوری، عقیده داشت که اون سال کلا در حق خراسان رضوی اجحاف شده! چه اهمیتی داشت؟ من تجربههای خارقالعادهای تو این سفر داشتم که اگه از سی، هزارم هم میشدم مهم نبود. واقعا مهم نبود. یادمه اون سال تو پایه و رشتهی من خوزستان اول شد، چند ردیف جلوتر از من نشسته بود و وقتی اسمشو خوند پرید هوا! چه حس باحالی بوده براش نه؟ :) خوشابحالش :)) کوفتش نشه جایزهش! ;)))
- تاریخ : جمعه ۶ بهمن ۹۶
- ساعت : ۱۰ : ۲۵
- ادامه مطلب