- تاریخ : يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶
- ساعت : ۲۰ : ۱۴
- نظرات [ ۶ ]
- تاریخ : يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶
- ساعت : ۰۰ : ۴۷
- نظرات [ ۱۵ ]
- تاریخ : جمعه ۲۴ آذر ۹۶
- ساعت : ۱۳ : ۲۵
- نظرات [ ۱۱ ]
- تاریخ : پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶
- ساعت : ۱۲ : ۴۵
- نظرات [ ۶ ]
- تاریخ : چهارشنبه ۲۲ آذر ۹۶
- ساعت : ۱۸ : ۲۹
- نظرات [ ۸ ]
این روزا داره نسبتا خیلی خوب! میگذره :)
امروز دکتر ر.ف گفت یه دورههایی رو جامعه مامایی گذاشته، خودشم داره میره کارگاههاشو، گفت منم برم این دورهها رو بعد برم تو مطبش کیس همونا رو ببینم و درصد بگیرم. پیشنهاد بدی نیست ولی گمون نکنم برم. فرض کنین یک جلسه سیصد تومن :|
منی که تا آخرین قطرهی دارو رو به مریض میدم، حواسم هست نصفههای قرص مکمل هم باشن و کوچیک بزرگ به مریضا ندم؟ سر یک سیسی هم حساسیت به خرج میدم؟ هوفففففف! خیلی اعصابم خورد شد. به خانم ص (با سابقهی ده ساله) گفته بیا خودت دارومو بده، این پرستارتون به من کم داده. تو روم نگفت، خانم ص و دکتر ر.ض هم نگفتن چی گفته. فقط جلوی من به خانم ص گفت "من پنج ساله دارم دارو میگیرم، چرا هیچوقت کم نیاوردم؟" دیگه داشتم آمپر میچسبوندم! بعد که رفت به خانم ص گفتم "این چی میگفت؟ گفت بهش دارو کم دادم؟؟؟" خانم ص و دکتر همزمان گفتن "نهههه! گفت خودش کم آورده دارو، واسه همین یه روز اضافهتر میخواد." نخواستم ادامه بدم وگرنه میگفتم "پس چرا مددکار باید بیاد داروشو بده؟ مگه من نمیتونم؟" هوفففففف
مردم هم یه چیزیشون میشه ها! داشتم میرفتم سمت BRT، مسیر خلوت بود و از روبرو هم یه آقای میانسال میومد. یه دفعه کج کرد طرف من! انقد ترسیدم. گفت "کجا گذرنامه میدن؟" انقد هول کرده بودم گفتم "نمیدونم" و سریع رد شدم. آخه مرد حسابی، پدر گرامی! این چه وضعشه؟ برای سؤال پرسیدن یورش نمیبرن سمت بقیه. خیلی ملایم زاویه میگیرن و تو فاصلهای که صدا بهش برسه توقف میکنن. زهرهترک کردی منو پدر جان! بعدشم اداره گذر کجا اینجا کجا. این موقع شب دقیقا از کدوم اداره میخوای گذرنامه بگیری؟
+ دیروز خییییلی خوش گذشت :) از این روزای خوشگذشتنی تو زندگیتون زیاااااد انشاءالله :)
- تاریخ : دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶
- ساعت : ۱۹ : ۲۷
- نظرات [ ۲ ]
- تاریخ : شنبه ۱۸ آذر ۹۶
- ساعت : ۱۸ : ۳۴
- نظرات [ ۱۱ ]
من واقعا نمیدونم این حجم از خنگولیت چطور میتونه در یه آدم جمع بشه! وبلاگ رو به هدهد لو دادم! :( البته آدرسش رو نه، فقط حقیقت وجودش رو :) گرچه گفت خودش میدونسته :| گفت نخونده، ولی از اینکه همهش در حال نوشتنم شک کرده، بخصوص تو کربلا. یه بارم جلوی جمع اشاره کرده بود که "این آرتمیس داره خاطراتش! رو مینویسه! ولی کجا نمیدونم، شاید تو یه وبلاگی چیزی مینویسه!"
برای توضیح یه مطلبی تو منگنه قرار گرفتم که باید وجود وبلاگ رو لو میدادم. اول ازش قول گرفتم اصلا راجع به چیزی که میگم کندوکاو نکنه. بعد که قضیه رو گفتم، چند نفر از اهالی بیان رو هم براش معرفی کردم. حالا میگفت "آدرس بده منم بیام وبلاگتو ببینم! :)))" :|||
- تاریخ : پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶
- ساعت : ۱۹ : ۱۹
- نظرات [ ۴ ]