مونولوگ

‌‌

دلم برای کار خودم تنگ میشه

دیروز و امروز، خ.ص سؤالات زنان مامایی می‌پرسید ازم. گفت سؤالات دوستشه ولی شرررط می‌بندم واسه خودشه. اگه اینو نفهمم که اون EQ رو باید بذارم لای جرز دیوار! ولی خیلی بده ها! به هوای اینکه داره سؤالات دوستشو می‌پرسه جزئیات رو هم تعریف میکنه و این بده چون من بیشتر از چیزی که میگه ازش می‌دونم. چون هیچ‌وقت از زندگی کسی سؤال نمی‌پرسم، حتی سؤال متقابل، اونا فک میکنن از زندگیشون چیزی نمی‌دونم، ولی این کاملا اشتباست و من متأسفم که لو میرن! اما براش خوشحالم :) هم برای اون هم برای یکی دیگه!

+ من اکثر مواقع بوی هلو یا گل‌های بهاری میدم! البته از نوع شیمیاییش، نرم‌کننده‌ی لباس هاله! راه‌حلی دارین که این بو از بین بره؟ این یه مشکل اساسیه برام واقعا.
  • نظرات [ ۶ ]

روز حمل و نقل و رانندگان

چند ساعت دیگه، نزدیکای اذان صبح، بیست و چهار ساله میشم. پامو میذارم رو دم بیست و پنج سالگی. 24 رو دوست داشتم، همونطور که 22 رو، و همونطور که 26 رو.
امشب یه بحث مفصل با مامان داشتم، سر اینکه چرا به خاله گفتم از جشن هدهد فیلم نگیره! بحث به جاهای باریک هم کشید. خدایا من نمی‌فهمم چرا مامان انقد مقاومت میکنه در برابر هر نوع منطقی که خونواده‌شو محکوم کنه؟ چرا انقدررررر همه چیز تو خونواده‌ی مامان گل و بلبله و هیچ اشکالی به کارهاشون وارد نیست، ولی خونواده‌ی بقیه سرتاپا مشکلن؟ بحث انقدر ناراحت‌کننده بود که ناراحتیای قبلشو شست برد!
ناراحتی قبلی یه مسئله در مورد هدهد بود. مردک احمق! معلوم نیست تو کله‌ی بعضی مردها چی میگذره! نشسته نشسته نشسته (کااااملا منفعلانه) تا هدهد ازدواج کرده، بعد برداشته با شماره‌ی جدید اکانت جدید ساخته (چون چند تای قبلی رو هدهد بلاک کرده بود!) و پیام فرستاده که "خدا ازت نگذره!" و بلافاصله هدهد رو بلاک کرده! میگم شما فعلا یه چند سال دیگه هم بشین، هنوز زوده اکتی ازت سر بزنه! ولی واقعا شانس آورده که امروز فردا کرده، اگه میومد جلو مطمئنم هم آقای هم هدهد برخورد شدیدی باهاش میکردن.
من تا امروز نمی‌دونستم کلمبیا تو قاره‌ی آمریکاست! فک می‌کردم تو اروپا باشه. یکی از بچه‌ها تو گروه کلاس یه بات گذاشته بود که چند تا آپشن داشت. مثلا اینکه شبیه کدوم سلبریتی ایرانی یا خارجی هستی، تخمین سن، تخمین ملیت و... اولی رو نمیگم شبیه کی گفت، دومی رو گفت 25، سومی رو هم گفت کلمبیایی!

+ می‌خواستم کامنت این پست رو ببندم، ولی بجاش فقط میگم تبریک نگین، چون نمی‌دونم جوابش چی میشه.
  • نظرات [ ۱۵ ]

کمی تا قسمتی غرغر‌های خاله‌زنکی :)

مجلس دیروز از بد هم بدتر بود. از افتضاح هم افتضاح‌تر. متأسفانه مجلس فقط و فقط بخاطر من مولودی شد، چون همون روز اول گفته بودم نمیام. بقیه مشکل اساسی نداشتن با این موضوع. گرچه من نه بحث نکردم، نه خواستم نظر کسی رو عوض کنم، اما ناراحتیم از چهره‌م کاملا مشخص بود. خانواده هم چون میدونستن نمیامِ من نمیامه، یک الم شنگه بزررررگ راه افتاد. بعضیا می‌گفتن "نمیشه نیاد" و در حالی که قبلش رو مجلس آهنگین! توافق کرده بودن، زنگ زدن طرف داماد و حرف زدن که مولودی بگیرین و اینا. بعضیام نیومدن منو پذیرفتن و فقط ناراحتی خودشونو از این تصمیم بروز دادن. بعد بعضیا از این گروه اخیر بعد از اینکه بعضیا از گروه اول زنگ زدن طرف داماد، بخاطر اینکه حرفشون دو تا شده بود گفتن "به جهنم که نمیاد اصلا. هر قبرستونی میخواد بره بره" :) فرداش از سر کار اومدم میگن مجلس مولودی شد :||| این مراحل، از توافق بر سر آهنگ تا توافق بر سر مولودی بدون هماهنگی با بنده انجام شد کلا :| یعنی بخاطر کسی کاری انجام میدن ولی نظرشو نمی‌پرسن :| اگه می‌پرسیدن می‌گفتم بهشون که بخاطر من اصلا لازم نیست مجلستونو عوض کنین، یا فرداش می‌گفتم که میام مجلس رو.

حالا بگم چرا افتضاح بود. مداحِ نا مداحِ کاسب‌کار به همراه سه عدد دف‌نواز هرچیو خواست به اسم مولودی خوند. طرف داماد هم زحمت کشید از اول تا آخر وسط بود! فک کنین با داریه!! طرف ما هم چند نفر چند دقیقه این زحمتو متقبل شدن. در واقع خودمونو مضحکه کرده بودیم. شیطونه می‌گفت برم همون وسط تمام بساطشونو به هم بریزم بگم شما که دل و دستتون یکی نیست غلط می‌کنین اسم امام زمان رو می‌برین. به حدی مسخره بود که داشتم منفجر می‌شدم. اما نشدم و الان صحیح و سلامت برای شما سخنرانی می‌کنم :) تو مجلس هم جوری حضور داشتم که تعداد خیلی کمی منو زیارت کردن و تازه بعضیاشونم نشناختنم.
نمی‌دونم چرا من تو عروسی زشت‌تر میشم :| تو عروسی خواهر و برادرام هیچ‌کس بهم نگفته خوشگل شدم! اینم شانس ماس :)
دیگه اینکه تو مجلس با خاله‌م بحثم شد. چون خاله گوشیشو داد دست خواهرم که فیلم بگیره. منم همونجا جلوی خاله گفتم نگیری هااا! با تحکم! در حالی که خواهرم از من پنج سال بزرگتره. اصلا مسئله‌ی ساده‌ای نیست، می‌دونم اونجور مواظبتی که ما از عکس و فیلم‌هامون می‌کنیم خاله اینا نمیکنن. با اون قطعیتی که من حرف زدم خواهرم فیلم نگرفت دیگه :دی ولی خاله خییییلی ناراحت شد. قهر خیلی شدید! این قهر در حالی بود که امروز صبح پرواز داشتن و می‌رفتن. معلوم هم نیست چند سال دیگه بتونم ببینمشون، ده سال، بیست سال، تا آخر عمر! با اینکه حق با من بود ولی کلللی عذرخواهی کردم و حتی گفتم "من غلط کردم، ... خوردم خاله جون"!!! بازم نشد. دیگه شب بعد از آشپزی و بشور بپز و اینا عسل و خاله رو برداشتم رفتیم بیرون. چند تا چیز برای خاله خریدم و بعدش هم رفتیم تو هوای یخخخخ شیرموزبستنی خوردیم :) یکم خاله عوض شد :) امروز صبح هم رفتن، ان‌شاءالله سلامت برسن.
ها راستی یه چیز دیگه! خواهر داماد تا چند روز قبل خیلی خوش‌برخورد بود. دیروز کلا از این رو به اون رو شده بود. نه سلامی نه علیکی. با اون کارایی که اونا تو مجلس کردن منم اصصصلا دیگه محلشون نذاشتم. قبلا هم گفتم اصلا و ابدا نمی‌تونم قایم کنم که از کسی ناراحتم، از چهره‌م و رفتارم کاملا هویداست. شب که از تالار برگشتیم خونه، ما دخترا با عروس رفته بودیم تو اتاق داشتیم حرف می‌زدیم. اومد گفت "دختر خانوما برین بیرون که داماد بیاد پیش عروسش بشینه" گفتم "من خسته‌م نمی‌تونم برم بیرون" هرررچی گفت با کمال خونسردی گفتم من نمی‌تونم برم بیرون. آخر گفت "پس ما عروسمونو می‌بریم پیش آقاشون!" خلاصه هرچی که بی‌کینه‌ام، همونقدر تو جواب دادن رک و قاطع‌ام. درسته رفتارشو یادم میره و بعدا تلافی نمی‌کنم ولی همون لحظه جوابشو میدم. البته بازم با مقدار زیادی ملاحظه. جواب نغز و دندون‌شکن هم بلد نیستم، ولی حرفمو میزنم.

الان هم به سلامتی با آق داماد قدیمی و خانواده، آق داماد جدید و خانواده، آق داداش متأهل و خانواده و آق داداش‌های مجرد داریم میریم گردش. مامان و آقای رو هم نیاوردیم :) البته خودشون افتخار نمیدن ;)

چون حالم خوشه بیاین تیتراژ فیلمی که ندیدم رو گوش بدیم، لیسانسه‌ها :)

+ جهان به اعتبار خنده‌ی تو زیباست :)
  • نظرات [ ۱۱ ]

داش الهه

من همیشه برای دختربچه‌ها نظرم اینه که از آرایش و قر و فر دوری کنن، ماماناشونم حواسشون باشه دختر بچه‌ها خیلی سمت این چیزا نرن. چون از بچگی بخوان این کارا رو شروع کنن خدا میدونه بعدا چی میشن! امااااا! امروز خودم دلم میخواست یه رژ لب از تو وسایل آرایشگره بردارم (چون خودم ندارم!) باهاش لب یه دختر چهار پنج ساله رو بکشم :) اسم این دختر بچه داش الهه بود! یعنی با پسر مو نمیزد! هیچچچچ کس نمی‌تونست حدس بزنه که دختره. اگه مامانش صداش نکرده بود نمی‌فهمیدیم :) از لباس و صندل بگیر تا مدل کوتاهی موش تا حرکات و رفتارش. یک چشم و ابرویی داشت! یک مژه‌های بلندی داشت! مامانش می‌گفت خودش همیشه این مدلی لباس می‌پوشه و رفتار می‌کنه. لباس دخترونه تنش می‌کنیم در میاره. خدا کنه بعدا به مشکل نخوره. گفتم یه جوری تشویقش کنین بره سمت دخترانه رفتار کردن، ولی خودم نمی‌دونستم چیکار باید کرد دقیقا. همه‌ش داشت منو نگاه می‌کرد، فک کردم لابد بی‌میل هم نیست. بهش گفتم "می‌خوای این شکلی بشی؟" فقط نگاه کرد. البته توقع داشتم یه نع محکم بگه. بنظرم میشد با کار کردن یه جوری اخلاقشو عوض کرد، ولی به مامانش نمی‌خورد این کارا رو بکنه. اونجا هم همه بهش می‌خندیدن و یه جورایی انگار کاراشو تشویق می‌کردن که بنظرم بدترین عکس العمله. خدا کمکش کنه بعدا مشکل پیدا نکنه.

+ نهایتا مجلس مولودی شد :))) همه دعوتید بفرمایید :)
  • نظرات [ ۶ ]

بعد از یک میلیون سال نوری بخاطر هدهد

اگه فردا نرم واسه حرف مردمه، که نگن "تا دیروز که عروسی نمیرفت حالا چطور اومده؟ اینم رفته دانشگاه از این رو به اون رو شده!!!" اگه برم هم واسه حرف مردمه، که نگن "چقدر این خشکه مذهبیه که مجلس خواهرشم نمیاد." بعلاوه اگه نرم هرچقدر تا الان ازم دروغکی قدیسه ساختن از فردا به بعد بیشترترتر خواهد شد و اون‌وقت زندگی از این هم سخت‌تر میشه. تازه من تو گوشیم آهنگ دارم و گوش میدم و هرکی با پیش‌فرض‌های ذهنیش از من اینو ببینه سریع میگه "چی شده؟ نظرت راجع به آهنگ عوض شده؟" و من حوصله و توانشو ندارم که توضیح بدم چرا و چجور آهنگ‌هایی گوش میدم. حالا اگه عروسی نرم همون آدم میاد میگه "تو که آهنگ گوش میدی، چه فرقی داره با عروسی که نمیری؟ چرا انقد ریاکاری؟" خوب من تو مجلس اذیت میشم، ولی جوری هم نیست که غیرقابل تحمل باشه برام، یعنی بخوام مجلس فردا رو برم می‌تونم. بخاطر همین ترجیح میدم برم و یه گوشه‌ی بی سر و صداتر بشینم. همینقدر که دهان‌های موردنظر ببینن منو! که مجبور نباشم بعدش کلی سؤال جواب بدم و نگاه‌های عجیب غریب رو تحمل کنم.
آه ای زندگی! برو گمشو دیگه، حوصله‌تو ندارم. خیلی بی‌ریخت شدی.

+ همه‌ی این آتیشا از گور شوهر گرام خواهرم بلند میشه :/

  • نظرات [ ۸ ]

من و این حال عجیبم

اگه گفتین اسم این آهنگ چیه؟


  • نظرات [ ۹ ]

روزمرگی

این روزا داره نسبتا خیلی خوب! می‌گذره :)

امروز دکتر ر.ف گفت یه دوره‌هایی رو جامعه مامایی گذاشته، خودشم داره میره کارگاه‌هاشو، گفت منم برم این دوره‌ها رو بعد برم تو مطبش کیس همونا رو ببینم و درصد بگیرم. پیشنهاد بدی نیست ولی گمون نکنم برم. فرض کنین یک جلسه سیصد تومن :|

منی که تا آخرین قطره‌ی دارو رو به مریض میدم، حواسم هست نصفه‌های قرص مکمل هم باشن و کوچیک بزرگ به مریضا ندم؟ سر یک سی‌سی هم حساسیت به خرج میدم؟ هوفففففف! خیلی اعصابم خورد شد. به خانم ص (با سابقه‌ی ده ساله) گفته بیا خودت دارومو بده، این پرستارتون به من کم داده. تو روم نگفت، خانم ص و دکتر ر.ض هم نگفتن چی گفته. فقط جلوی من به خانم ص گفت "من پنج ساله دارم دارو می‌گیرم، چرا هیچ‌وقت کم نیاوردم؟" دیگه داشتم آمپر می‌چسبوندم! بعد که رفت به خانم ص گفتم "این چی می‌گفت؟ گفت بهش دارو کم دادم؟؟؟" خانم ص و دکتر همزمان گفتن "نهههه! گفت خودش کم آورده دارو، واسه همین یه روز اضافه‌تر میخواد." نخواستم ادامه بدم وگرنه میگفتم "پس چرا مددکار باید بیاد داروشو بده؟ مگه من نمی‌تونم؟" هوفففففف

مردم هم یه چیزیشون میشه ها! داشتم می‌رفتم سمت BRT، مسیر خلوت بود و از روبرو هم یه آقای میانسال میومد. یه دفعه کج کرد طرف من! انقد ترسیدم. گفت "کجا گذرنامه میدن؟" انقد هول کرده بودم گفتم "نمی‌دونم" و سریع رد شدم. آخه مرد حسابی، پدر گرامی! این چه وضعشه؟ برای سؤال پرسیدن یورش نمی‌برن سمت بقیه. خیلی ملایم زاویه می‌گیرن و تو فاصله‌ای که صدا بهش برسه توقف میکنن. زهره‌ترک کردی منو پدر جان! بعدشم اداره گذر کجا اینجا کجا. این موقع شب دقیقا از کدوم اداره میخوای گذرنامه بگیری؟


+ دیروز خییییلی خوش گذشت :) از این روزای خوش‌گذشتنی تو زندگیتون زیاااااد ان‌شاءالله :)

  • نظرات [ ۲ ]

کوچک یا بزرگ؟ مسئله این است!

آقا! من نمی‌دونم چرا واقعا! چرا ما خانوما وقتی یکی بهمون میگه بهت کمتر از سنت می‌خوره انقد کیفور میشیم؟!
عروسی داداشم من سال دوم دانشگاه بودم. چند وقت بعدِ عروسی، زن‌داداشم گفت "ما اون اول که دیده بودیمت فک کردیم دبیرستانی باشی!" 😊
دیشب هم یکی از فامیل‌های آق داماد بهم گفت "اون روز ما اومدیم خونه‌تون تو رفتی بیرون، داشتی مدرسه می‌رفتی؟" 😂😂😂 بعد که دید پنجججج سال ازش بزرگترم کوپ کرده بود! گفت اصلا بهم نمی‌خوره!

البته کسایی هم بودن که تو برخورد اول از روی چهره، سنمو درست حدس زدن یا به صورت نادر بزرگتر از خودم. ولی تعدادشون کمتر از گروه بالاست :) یه موردش که یادم نمیره وقتی بود که دبیرستانی بودم. یه نفر که خودش دانشجوی کارشناسی بود بهم گفت "بهت میخوره ارشد!!! باشی!" :|| اون موقع من کوپ کردم 😂 بعد که فهمید پنج شیش سال ازش کوچیکترم گفت "بخاطر رفتارت اینجوری فک کردم" آخه خیییلی سنگین رنگین و اندکی فهمیده‌تر از سنم بودم (اون وقتا!)
دوستام که چند سال باهام بودن بهم میگن "اطرافیانت که باهات صمیمی نیستن فک میکنن تو جزء آدم‌بزرگایی! ولی اگه باهات صمیمی بشن حتما میگن چقد بچه‌اس ایییین!!!"

بنده هنوز متوجه نشدم کدام روایت در مورد من صحت می‌دارد!
  • نظرات [ ۱۱ ]

هدهد

😢

😢

😢

😭

😭

😭

.

.

.

و دیگر هیچ!

  • نظرات [ ۱۴ ]

غلط کرده را تدبیر نیست!

من واقعا نمی‌دونم این حجم از خنگولیت چطور می‌تونه در یه آدم جمع بشه! وبلاگ رو به هدهد لو دادم! :( البته آدرسش رو نه، فقط حقیقت وجودش رو :) گرچه گفت خودش می‌دونسته :| گفت نخونده، ولی از اینکه همه‌ش در حال نوشتنم شک کرده، بخصوص تو کربلا. یه بارم جلوی جمع اشاره کرده بود که "این آرتمیس داره خاطراتش! رو می‌نویسه! ولی کجا نمی‌دونم، شاید تو یه وبلاگی چیزی می‌نویسه!"

برای توضیح یه مطلبی تو منگنه قرار گرفتم که باید وجود وبلاگ رو لو می‌دادم. اول ازش قول گرفتم اصلا راجع به چیزی که میگم کندوکاو نکنه. بعد که قضیه رو گفتم، چند نفر از اهالی بیان رو هم براش معرفی کردم. حالا می‌گفت "آدرس بده منم بیام وبلاگتو ببینم! :)))" :|||

  • نظرات [ ۴ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan