مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۱۵ مطلب با موضوع «باورهای شخصی من» ثبت شده است


یه پیرزنی هست هفته‌ای دو هفته‌ای یه بار میاد در خونه‌ی ما، میاریمش خونه، نهار می‌خوره، چایی می‌خوره، گاهی هم مامان یا یکی دیگه ناخناشو کوتاه می‌کنه و میره. دفعه‌ی ماقبل آخری که اومده بود نیومد تو خونه، تو حیاط نشست و به مامان گفت که ناخناشو بگیره. و گفت که نمی‌خواد به ما آموخته بشه! بعد هم گفت که اگه نهار داری همینجا تو حیاط برام بیار. نهار آماده بود ولی هنوز آقای از سرکار نیومده بودن و مامان هم زودتر از اومدن آقای سفره رو نمیندازن. بهش گفتن که نهار هنوز آماده نشده و اگه میخواد بیاد خونه و صبر کنه! که تا اون موقع آقای هم برسن. اون هم گفت نه و رفت. فرداش دست داداشم با اره برید و اون دوندگی‌ها و هزینه‌ها و اینا پیش اومد. مامان بلافاصله گفتن "به اون بنده خدا غذا ندادم، خدا قهرش اومد." و ای بسا درست باشه حرفشون. دیروز که اومده بود مامان خودشون براش کباب ساندویچ کردن و یه کاسه هم آبگوشت براش نون ترید کردن. گفت ناخنامو بگیر، ناخنگیر آوردم دادم خواهرم ناخوناشو گرفت، همینقد فداکارم من :| من چیکار کردم؟ فقط در رو باز کردم و از دستش گرفتم آوردمش تو. بعد ایشون همه‌ش به من می گفت "ای خدا! تو دختر سبز بشی الهی!" (مگه من زردم؟🤔) به مامانمم می‌گفت "خدا دختراتو سبز کنه!" خخخخخ مردم خودشونو می‌کشن، هزار رقم چیزمیز به خودشون میمالن که سفید بشن، این خانوم دعا می‌کرد ما سبز بشیم 😂


۲۹ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۷
تسنیم


گاهی خیلی گیج میشم. دنیای وبلاگ دنیای بزرگیه برای من. دنیای مجازی نه، دقیقا دنیای وبلاگ. ما اینجا کمی بیشتر از دنیای بیرون تو انتخاب هم‌صحبت مختاریم. بیرون از این دنیا من نمی‌تونم با آدم‌های بزرگی که اینجا می‌بینم آشنا بشم و یا هم‌کلام، ولی اینجا گاهی می‌تونم. الان دارم از یه وبی برمی‌گردم که منو به وجد آورده! بعضی‌ها با رشد بعضی جنبه‌های شخصیتیشون منو شگفت‌زده می‌کنن! با خودم میگم اگه اون آدمه پس تو چی هستی؟ اگه اون داره زندگی می‌کنه پس تو چیکار می‌کنی؟ منظورم پیشرفت مذهبی، عرفانی، تحصیلی، شغلی یا... نیست. آدم‌‌های عنکبوتی منو شگفت‌زده میکنن. اونایی که تو هر وجهی از دنیا تار انداختن و لونه‌شونو گسترده کردن، حداقل تو وجوه اساسی. بعد یکیو پیدا می‌کنم که رو دست این آدم شگفت‌انگیز بلند میشه! مگه میشه؟ چطور ممکنه؟ از وقتی وارد این دنیا شدم هر روز کوچیک و کوچیک‌تر میشم. هر روز می‌فهمم چیزی که من قبلا چیز حسابش می‌کردم، هه... این دره‌ی عمیق بین آدما حیرانم می‌کنه. تو این مواقع حس می‌کنم من و خیلی از آدمایی که می‌شناسم اینقدر از مرحله پرتیم که حد نداره. فلج میشم و زل میزنم به بعد مسافت، به اینکه اون آدم با کدوم پا یا کدوم وسیله این همه راه رفته؟ ولی بعد به خودم نهیب میزنم چطور بدون علم قضاوت می‌کنی؟ چطور بین وبلاگ ساده‌ی روزمره‌نویسی یه زن خانه‌دار و وبلاگ یه زن از هفت دولت آزاد که رو قله‌ی موفقیت اجتماعی، شغلی، خانوادگی، دینی، اقتصادی... ایستاده قضاوت می‌کنی؟ چطور می‌تونی دومی رو بهتر بدونی، در عین حالی که هیچ‌کس شکی تو بهتر بودنش نداره؟ اصلا چطور می‌تونی مطمئن باشی موفقیت چه معنایی داره و چه حقیقتی داره؟ یادم نمیاد کدوم آیه‌ی قرآن بود، بعضهم اولیاء بعض! یه سری چیزایی تو این دنیای کوچیک ما جریان داره که از جای دیگه آب می‌خوره. یکیو می‌برن تا عرش، می‌برن تا سلیمانی و یکی هم لازمه فقط مور باشه تو این دنیا. و تو از کجا می‌دونی الزام وجود مور کمتر از سلیمانه؟


من شکی ندارم که تو دنیا بهتر و بدتر وجود داره، عمل و نتیجه وجود داره، زحمت و ثمره وجود داره، تنبلی و شکست وجود داره؛ ولی تشخیص این چیزا در مورد بقیه کار من نیست. پس بهتره شگفتی‌دانم رو کنترل کنم و از راه رفتن آدما رو آب، حرف زدنشون به ده زبان دنیا، مولتی میلیاردر شدن تو جوونی، تربیت ده تا فرزند و تحصیل همزمان و گرفتن تخصص و فوق تخصص، و یا حتی جمع تمام این‌ها با هم! به هیجان نیام و هر دو دقیقه یک بار مسیرمو عوض نکنم.


در حالی که دوست دارم یه آدم عنکبوتی باشم، ولی خوب که فکر می‌کنم مور بودن هم بدجوری آرامش داره. یه نقش آروم، تکراری، پرکار، خسته‌کننده، با اطلاعات محدود، با چشمی که فقط جلوی پاشو می‌بینه و اگه بتونه غول‌های بالای سرشو ببینه وحشت می‌کنه، ولی تو دستگاه ارزش‌گذاری حقیقی، هر دو اول از غربال حجم میگذرن و درصد خلوص، جایگاهشونو تعیین می‌کنه. (الان مورچه و کارشو قضاوت کردم نه؟ 😅)



+ از جملات "قضاوت نکن" "من قضاوت نمی‌کنم" "نباید قضاوت کرد" خوشم نمیاد، قبولشون هم ندارم. حالا شاید یه وقتی راجع بهش حرف زدم.


۸ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۰
تسنیم


مامان معتقدن موقع پختن برنجِ دمی، اوّل باید روغن بریزیم تو قابلمه بعدش آب، و اگه آب رو قبل از روغن بریزیم اون غذا دیگه غذا محسوب نمیشه! یا میگن باید اوّل محافظ ولتاژ رو خاموش کرد، دوشاخه‌ی لباسشویی رو به محافظ زد و بعد دوباره محافظ رو روشن کرد؛ در غیر این صورت محافظ ولتاژ جرقه میزنه و لباسشویی می‌سوزه. مثال‌هایی از این دست در زندگی ما بسیار است. گاهی بحث می‌کنم و سعی می‌کنم با مثال نقض اثبات کنم چنین چیزهایی صحت نداره. گاهی یک یا چند نفر از اعضای خانواده رو به شهادت و قضاوت می‌طلبم و عجیبه که معمولا هیچ‌کس از عقیده‌ی به حق من طرفداری نمی‌کنه. گاهی در مقابل عصبانیت مامان از اینکه مچم رو حین تخلف (مثلا همون عدم رعایت ترتیب آب و روغن!) گرفتن عصبانی میشم و میگم اینا هیچچچ ربطی به هم ندارن و عادات الکی و بی‌پایه‌ای هستن که خودتون اختراع کردین. گاهی هم فقط دستمو می‌کنم تو موهام و زل میزنم به افق! تو بچگی و نوجوانی و حتی اخیرا جنجالی‌ترین بحث‌های عالم رو با مامان داشتم، خودمو می‌کشتم هم نمی‌تونستم سکوت کنم، و خوب عذاب وجدان بعدش هم هیچ‌وقت از بین نرفت. به مرور از تعداد و شدت بحث‌ها کاسته شده و فک کنم هنوز هم لازمه که بیشتر و بیشتر از افق کمک بگیرم. ولی من یه چیزی رو نمی‌فهمم، من که توهین یا بی احترامی نمی‌کنم، چرا نباید بحث کنم؟ تنها مشکلی که تو بحث کردن به خودم وارد می‌بینم بالا رفتن کاملا بی اختیار تن صداست که چه بحث جذاب و دل‌انگیز باشه، چه روانفرسا، چه یه کنفرانس ساده، یا حتی توضیح مختصر راجع به چیزی تو یه جمع صمیمانه، به هر حال من صدام میره بالا و این نباید باعث ناراحتی کسایی بشه که منو میشناسن. ولی من بعد از بحث با مامان عذاب وجدان می‌گیرم، چون همه میگن حق ندارم با مامان بحث کنم، حتی اگه حق با من باشه. خوب من نمی‌فهمم چرا، واقعا نمی‌فهمم. مامان هم نیستم که بفهمم حس یه مامان چیه وقتی عصاره‌ی وجودش در مورد اختلاف نظر باهاش حرف میزنه.

مشکل دیگه‌ای که وجود داره اینه که از خودم می‌پرسم یعنی ممکنه من هم طاقت نداشته باشم کوچکترین حرف مخالفی رو بپذیرم؟ یا حتی گوش بدم؟ باید بگم من بیشتر از پنج خواهر و برادرم شبیه مامانمم؛ یکدندگی، بی‌قراری، استرس، عجول بودن، قبول نداشتن کارِ (نه حرف) بقیه (اغلب)، کمال‌گرایی، عدم توانایی کار گروهی، برخورد سخت با کوچکترین اشکالات و هزاران مورد دیگه نقایصیه که من و مامان رو شبیه هم کرده و من می‌ترسم که غیر منطقی و حرف‌نشنو هم باشم و خودم ندونم. تا به حال از اطرافیانم فیدبکی نگرفتم که بگه جلوی حرف حق می‌ایستم. ولی واقعا می‌ترسم با بچه‌م همینجوری رفتار کنم. یا اینکه من فوق‌استرسی بودن خودم رو صددرصد به مامان مربوط می‌دونم و شدیدا می‌ترسم این استرس رو بعدها به بچه‌م منتقل کنم. اگه استرسی نباشید نمی‌فهمید که کنترلش چقدر سخت یا غیرممکنه! من که این روزا دارم باهاش می‌جنگم می‌فهمم.

آقای شخصیتی بی نهایت خونسرد و آروم و به نسبت زیادی منطقی دارن. اصلا من متعجبم چطور ممکنه مامان و آقای این همه سال با این همه تفاهم! و بدون بحث و مشاجره با هم زندگی کرده باشن! فقط دو چیز به ذهنم میرسه و اون تبعیت مامان از آقای و کوتاه اومدن و سکوت آقای نسبت به مامانه. گاهی اینوریه گاهی اونوری. اگه قرار بود مامان در مقابل کارهای منطقی آقای (که با منطق خودش نمیخونه) جبهه بگیره، یا آقای در مورد کارهای مامان مدام بحث و مشاجره راه بندازه، الان من وجود نداشتم :) مامان هرچی هم که روح سرکشی داشته ولی مطیع همسرش بوده و درک نمی‌کنم چطور! آقای هم هرچی که با کارهای مامان مخالف بوده و اعتراض داشته ولی اغماض و گذشت رو قشنگ بلد بوده و اینم گرچه درک می‌کنم چطور، ولی روش دستیابی بهش رو پیدا نمی‌کنم.

خلاصه که امشب به این نتیجه رسیدم دور و اطرافم پر از درس زندگیه، اما بی‌تشابه به مدرسه. یه چیزی مثل کتاب خودآموزه که خودت باید تلاش کنی و به خودت درس بدی.

مدت‌های زیادی بود که به دوست داشتن فکر نکرده بودم. بچگی‌ها فکر می‌کردم و می‌دیدم که نسبت به پدر و مادرم و خانواده‌م قدردان هستم ولی حس تعلق یا بستگی نداشتم. ابتدایی، راهنمایی و حتی دبیرستان احساسم این بود که هر لحظه اگه این ارتباطات قطع بشه من کمترین آسیب رو می‌بینم و بعدش به راحتی باهاش کنار میام. شاید واقعا اینطوری بودم. اما دیگه بهش فکر نکردم، اصرار نکردم اون عدم تعلق رو حفظ کنم و الان می‌بینم من واقعا خانواده‌مو دوست دارم. متأسفم که اینو میگم ولی من بهش که فکر می‌کنم می‌ترسم و وحشت می‌کنم حتی! چطور اینطور شد؟ من الان که به لایه‌های عمیق احساساتم فکر می‌کنم می‌خوام ازشون فرار کنم. احساس زنجیرشدن می‌کنم. بدون اینکه خواسته باشن یا حتی بهش احتیاج داشته باشن من دوستشون دارم، بخصوص و از همه بیشتر مامان رو. کاش میشد راحت‌تر بگم که من این احساسات رو نمی‌خوام، حس تعلق رو به هیچ وجه نمی‌خوام، اضافه شدن نقطه ضعف‌هامو نمی‌خوام. خدایا منو ببخش، بخاطر این حرفا مجازات یا امتحانم نکن، ولی نمیشد اینجوری نشه؟


۸ نظر ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۱
تسنیم

باید مشکل اصلی‌ام را پیدا می‌کرد، مرا ریلکس می‌کرد، برای ذهنم مقدمه می‌چید و سپس من ده دقیقه به این فکر می‌کردم که شصت پرونده از هفتاد و دو تا را اشتباه وارد کرده‌ام. اجازه داشتم گریه کنم، داد بزنم یا هر کار دیگری. ولی باید ده دقیقه به این فکر می‌کردم که به اندازه‌ی شصت تا پرونده غلط داشته‌ام. اما این کارها را نکرد. فقط گفت "فکر کن شصت پرونده از هفتاد و دو تا را اشتباه وارد کرده‌ای" این را به کسی گفت که استرس یک پرونده‌ی اشتباه از چند روز قبل هنوز رهایش نکرده است و هر روز از خانم ص می‌خواهد تمام هفتاد و دو پرونده را به او بدهد تا دوباره چکشان کند.
درست است که ذهن من ناخودآگاهانه در مقابل تمام تاکتیک‌ها و تکنیک‌های روانشناسی مقاومت می‌کند، اما این دفعه خیلی راحت پذیرفت. نه اینکه راحت بپذیرد، اتفاقا گفت "خوب که چی؟" ولی دقیقا در همان ثانیه‌ها که حرف می‌زد و حرف می‌شنید، رفت نشست یک گوشه و فکر کرد که "واقعا اگر شصت پرونده از هفتاد و دو تا را اشتباه کرده باشم چه می‌شود؟" "چه می‌شود؟" "چه می‌شود؟" "چه می‌شود؟" "چیزی نمی‌شود، یعنی می‌شود، خیلی چیزها می‌شود؛ یکیش اینکه من سِر می‌شوم." "خوب بعدش چه می‌شود؟" "دیگر از هر صدای در و صندلی نمی‌ترسم که الان است که یک پرونده‌ی خراب دیگر برایم بیاورند. عوضش هرکس از در اتاقم آمد تو می‌گویم 'بازم یکی دیگه؟'"
اینکه من به روانشناسی نه علاقه دارم نه باور، باعث نشد که تکنیک آن‌ها روی من بی تأثیر باشد. گفت که تکنیک را روی من پیاده نکرده، چون تکنیک مقدمه و مؤخره دارد؛ فقط بین صحبت‌های از زمین و زمان همکارانه یک جمله‌ای هم از تکنیکش گفت. اما ذهن من همان جمله‌ی ساده که اصل ماجرا بود را ضبط کرد و استفاده کرد و باور نمی‌کنید که چقدر برایم ناباورانه است که تأثیر هم کرد.
می‌دانید جمله‌ی "انسان ممکن الخطاست" را ذهن من "انسان ممنوع الخطاست" می‌خواند؟ می‌توانید تخمین بزنید که در روز چند خطا از من سر می‌زند؟ البته زیاد، ولی چند خطا از چنگال خطای ذهنی من در می‌روند و من واقعا خطا حسابشان می‌کنم؟ بسته به روزش کمتر از بی‌نهایت و بیشتر از صفر. حالا می‌توانید حالتی را که من پس از هر خطایی که خطا حسابش کنم دچارش می‌شوم روی تک‌تک خطاها پیاده کنید؟ میانگین زمان تسلط آن حالت بر من را پنج ساعت در نظر بگیرید. فکر کنم حالا محاسبه‌ی ساعاتی که آدرنال من در حال ترشح آدرنالین است زیاد سخت نباشد. چیزی بین پنج تا احتمالا سی چهل ساعت در روز. این‌طور زندگی کردن خیلی هم سخت نیست، می‌خواهید یک روز به جای من زندگی کنید؟ :)
+ مثلا کاش می‌شد با این آدرنال زبان‌نفهم مذاکره کرده و بگویم که "تا بحال به درد جلوگیری از خطا که نخورده‌ای! حداقل بعد از وقوع خطا سکوت اختیار کن" یا اگر خیلی دیگر زبان‌نفهم بود مذاکره را رها کرده، با چاقو و چنگال آن را درآورده و دور بیندازم. باور کنید از مشاوره و فلان و بهمان‌هایی که هر روز می‌شنوم راحت‌تر است.
+ به قطع و یقین می‌توانم آدرنالم را کنترل کنم. این کار را خواهم کرد؛ گرچه سخت، ولی خواهم کرد.

۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۸
تسنیم


"تمام اعضای بدن پیش ما به صورت امانت هستند که به وسیله آن ها ترقی کنیم و به کمال برسیم و باید به تمام معنی و تا حد امکان و به اندازه، نه کمتر از طاقتشان و نه بیشتر از طاقتشان آن ها را برای رسیدن به بالاترین حد کمال استفاده نمود."
اینو اینجا خوندم.


اگه یه وسیله‌ی موردنیازی رو اجاره کرده باشیم، حواسمون هست که بیکار و عاطل نمونه. میگیم من دارم بابتش پول میدم، چرا بلااستفاده رهاش کنم؟ باید تا اون حدی که جا داره ازش استفاده کنم.
اگه اون وسیله رو به صورت مجانی و موقت دستمون بدن، شاید به اندازه‌ی لازم قدرشو ندونیم؛ ولی بازم همین که فک کنیم بالاخره باید پسش بدیم باعث میشه ازش استفاده کنیم. اکثر اوقات هم تا اون حدی که می‌تونیم و میکشه بهره‌برداری نمی‌کنیم. عجیبه که احساس زیان هم نمی‌کنیم!
ولی گاهی وسیله‌ای از اول دستمون بوده، مال خودمون بوده، احساس می‌کردیم برامون دوام داره؛ چی کار می‌کنیم؟ ما تنبلا میگیم حالا که هست، بعدا هم هست، الان نشد بعدا. بعدا میشه، بعداتر همیشه وجود داره. اگه کاری هم باهاش بکنیم مطابق آخرین ظرفیتشه؟ نه!

بدن ما دائما و به مرور داره مستهلک میشه؛ بدنی که فک می‌کنیم مال خودمونه، ازلی و ابدی؛ بدنی که من فک می‌کنم استیجاریه و باید حق‌الاجاره‌شو بدیم؛ بدنی که هنوز حد نهایتِ توان براش مشخص نشده و هرازگاهی شاهد رکوردهای عجیب و غریبی تو دنیا هستیم؛ این بدن‌های خارق‌العاده هم نه، همین بدن تنبلِ پرورش‌نیافته‌ی خودم، می‌دونی حتی با همین میشه چه کارها کرد؟ نمی‌دونی :) اگه تا این حد بافهم و کمالات بودی که جات روی بردار، این نبود!


+ .../که دوران ناتوانی‌ها بسی زیر زمین دارد


۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۶:۰۷
تسنیم
دیروز یه آمبولانس بجای نجات مصدومین، نود و پنج نفر رو کشت، صد و پنجاه و هشت نفر رو زخمی کرد.
دیشب تو دل همون رعب و وحشت، پسرخاله‌ی من دنیا اومد.

می‌گویند مرگ در تقابل با زندگی نیست، در تقابل با تولد است. اما ظاهرا در تقابل با تولد هم نیست، در امتداد هردوست. گریزناپذیر است. به قول سهراب:

"زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ"
یا
"و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت"
یا
"و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخْ‌گلو می‌خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می‌چیند
مرگ گاهی ودکا می‌نوشد
گاه در سایه است به ما می‌نگرد
و همه می‌دانیم
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است"


فک می‌کنم در امتداد تولدش، چه زندگی‌ای جریان داره؟ در امتداد زندگیش چه مرگی؟ چگونه مرگی؟ و در امتداد مرگش چگونه زندگی‌ای؟
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۵۱
تسنیم

سایه‌ها رو حقیقت درونی آدم‌ها دیدم.
به نظر من سمت راستی یه آدمه با درونی پرتر از ظاهر. چهره‌ای که از خودش تو جامعه و در نگاه بقیه ساخته یه چهره‌ی کوچیک و ضعیفه، چون خودش رو باور نداره و اعتماد به نفسش رو نداره که توانایی‌هاش رو و اون باری که واقعا داره رو بارز کنه. جلوی بقیه دست به سینه می‌ایسته و نگاهش به آرای بقیه است. اگه یادتون باشه اون قدیما غلاما دست به سینه جلوی اربابشون می‌ایستادن.
سمت چپی یه آدم تو خالیه که گرچه از درون پوکه ولی خیلی پر مدعاست. با همین ادعای صرف می‌تونه تو نگاه مردم سطحی‌نگر جامعه برای خودش وجهه و شخصیت بزرگی درست کنه. اعتماد به نفس بالا (هر چند کاذب) داره، دست به کمر زده و قیافه‌ی طلبکارا رو به خودش گرفته. این روش خیلی وقت‌ها جواب میده، چون اکثر مردم، آدمای کم‌هوش یا بی‌هوشی‌ان و هیچ وقت یه چوب برنمیدارن رو طبلش بکوبن تا بفهمن که توخالیه. همیشه تو همون ارتباط سطحی باقی می‌مونن. (می‌مونم)

بیشتر از نیاز تفسیر کردم! :)) البته این تفسیر منه که با هفت درصد از آدمای اطرافم (یعنی یک نفر تو مجازی و حقیقی) همخوانی داره. تقریبا از تمام حقیقی‌ها پرسیدم، مجازی‌هام تعدادیشون جواب دادن.

+ فرمودن نظرم وحشتناکه، واسه همین از شمام پرسیدم. ظاهرا درست فرمودن، از نظر تعداد زیادی از پاسخ‌دهندگان، پاسخ این سؤال کاملا بدیهی بود و اصلا نیازی به فکر کردن نداشت. خدا گذشتگانمو رحمت کنه، زنده و مرده. اونایی که بخاطر تفاوت نگاه ناخواسته همدیگه رو رنج دادیم! شاید اونایی که نظراتشون در اقلیته بیشتر رنج دیده باشن. اونایی که دائم میشنون "این که فقط می‌خواد ساز مخالف بزنه" و بعد دیگه ساکت میشن.
+ از تمام دست‌اندرکاران محترم، ایده‌پرداز، تهیه‌کننده، کارگردان، بازیگران و کلا همگی تشکر می‌کنم :)
+ حقیقی‌ها ازم می‌پرسیدن خوب حالا جواب درست کدومه بالاخره؟ :)))
۷ نظر ۰۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۰
تسنیم
خوانندگان محترم، گردش روزگار مرا به شما نیازمند ساخته است! هم‌اکنون به یاری مغزتان نیازمندم :)

ببینین، مسئله از این قراره. من در طی اعصاری! که زندگی کردم، بارها و بارها از دوستام شنیدم که نگاه غیرطبیعی به مسائل دارم. معلم‌هامم می‌گفتن از راه‌حل‌های غیرمتعارف به جواب می‌رسم و گاهی حتی نمره‌ی اون سؤال رو تو امتحان بهم نمیدادن، چون زحماتشون رو تو کلاس هدر رفته می‌دیدن! تو همین وبلاگ هم یه بار تو پست‌های پربحث وبلاگ فیش‌نگار، جناب دچار گفتن که من دورترین منظوری که از یه جمله ممکن هست رو برداشت می‌کنم. امروز هم تو همین بیان، تو تفسیر یه عکس به مشکل خوردم. عکس رو اینجا به اشتراک میذارم و از همه‌تون درخواست می‌کنم تفاسیر خودتون رو ازش بگین، ببینم نگاه من موافق آرای اکثریته یا مخالفش!


+ اختلاف نظر کاملا طبیعیه. احتمالا پاسخ درست و غلط هم (برای عکس فوق) وجود نداره. فقط می‌خوام ببینم نگاهم شبیه چند درصد جامعه (ی اظهارنظرکننده!) است. بخاطر همین اگه تعداد بیشتری نظر بدن، نتیجه‌ی بهتری حاصل میشه. ضمن اینکه اگه خاموش‌ها رو هم بشناسم حس امنیت بیشتری می‌کنم.
با تشکر :))

تبصره: لطفا تو برداشت‌هاتون بگین که بنظرتون کدوم یکی اعتماد به نفسش بیشتره و در مورد ژست و استایلشون هم صحبت کنین :)))
۲۳ نظر ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۲
تسنیم

بارها و بارها و بارها با خودم تکرار می‌کنم:

تو خودتی! فقط خودت باش.

۳۰ دی ۹۶ ، ۱۱:۵۸
تسنیم

تلویزیون داشت جکی چان نشون میداد، داداشم گفت "چرا این چینی‌ها خونه‌شون شبیه قطاره؟!" یه دفعه یادم افتاد که دلم میخواد برم سفر دور دنیا در هشتاد روز! دوست دارم برم همممه جای دنیا رو ببینم. یه اشتیاق عجیبی به چیزهای جدید دارم. می‌خوام ببینم مردم بقیه جاها چجوری غذا میپزن، چجوری لباس می‌پوشن، چجوری حرف میزنن، چه اخلاق‌ها و عاداتی دارن، چه سرگرمی‌هایی دارن، چه معماری‌ای دارن، خونه‌شون چه دکوراسیونی داره، چه طبیعتی دارن و... الان بهش فکر هم که می‌کنم قلبم از فرط شوق دگرگون میشه *_* ای کاش بتونم برم همه‌جا رو ببینم. اون آرزوهای براق که قبلا گوشه‌ی وبم بود، اولیش همین سفر بود. دوست دارم برم پنگوئن‌ها رو بغل کنم، سوار شترهای عربستان بشم، تو جاده‌های بدون محدودیت سرعت آلمان کنار راننده بشینم! اون روستایی که تو هنده و زن‌ها میرن خواستگاری و میرن سرکار و مردها رو طلاق میدن! رو ببینم، راستی دیروز چند تا صحنه از پاریس رو دیدم، چقدر قشنگه! دوست دارم برم مصر از رود نیل رد بشم، تو ونیز قایق‌سواری کنم، برم تو دانشگاه‌های معروف آمریکا و اروپا و چین گشت بزنم، یه کشتی بزرگ مثل تایتانیک سوار بشم، برم سوئد شفق قطبی رو ببینم، برم رصدخانه‌های معروف دنیا و تو آسمون غرق بشم. واای خدایا! دلم میخواد برم فضا! از سکوت فضا کر بشم! از اونجا زمینو نگاه کنم و دلم تنگ بشه :)
ولش کن، بیشتر بنویسم همین الان پا میشم میرم چمدونمو میبندم!
از بین اعضای خانواده (بجز آقای که در اوان جوانی خانواده را ترک گفته و دور دنیا گردیده‌اند!) من از همه بیشتر رفتم مسافرت. البته زیاد نرفتم ولی از بقیه بیشتر رفتم. اغلب هم تنها، سفر تنها یک حال دیگه‌ای داره. سفر خانوادگی هم بد نیست ولی چون یکم خودمختاری آدمو کم می‌کنه دوست دارم یا تنها برم یا نهایت دو نفری :)
هشتاد روز تو این زندگی‌هایی که معمولا شصت هفتاد سال طول میکشه خیلی زیاد نیست نه؟


+ سفر مرا به زمین های استوایی برد

و زیر سایه‌ی آن بانیان سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت...


مسافر/سهراب


+ فکر می‌کنم اون خط آخری که از سهراب گذاشتم واقعا با سفر برای آدم اتفاق میفته.


بعدنوشت: یه چیزی که دوست داشتم همیشه ببینم صحرا کنار دریا بود، نمی‌دونستم اصلا وجود داره یا نه! چند سال پیش تو یه مستند نشون داد یکی از جاهایی که همچین چیزی داره یه شهری تو جنوب شرقی ایرانه! اسمش یادم رفته، اونجا رو هم دوست دارم برم ببینم :)

۲۹ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۹
تسنیم