مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۶۹ مطلب با موضوع «باورهای شخصی من» ثبت شده است


بسم الله الرحمن الرحیم

پیرو دعوت ارکیده‌ی عزیز
اینجانب تسنیم مونولوگی، هیچ کتاب تاثیرگذاری در زندگی خود نخوانده‌ام! این خلاصه‌ی کل پست است و شما می‌توانید هم‌اکنون صفحه را بسته و بروید ادامه‌ی کتابتان را بخوانید :)
بله، کتاب تاثیرگذار نخوانده‌ام. نه اینکه کتاب‌هایی که خوانده‌ام مشکلی داشته و به همین علت رویم اثری نداشته بوده باشند، بلکه من ناقص الخلقه به دنیا آمده و آن عضو تاثیرپذیر را در بدنم ندارم. کتاب می‌خوانم و در همان حین خواندن، وقایع فصل قبل فراموشم می‌شود! البته این کمی اغراق بود :) خلاصه یک چیزی شبیه این‌طوری‌هاست! در عوض من یک "انسان" دوبله‌ام، از این بابت که به جای داشتن عضوتاثیرپذیر، عضو فراموشکار در من جایگذاری شده. یعنی انسان‌های دیگر اگر یک درجه نسیان دارند، من دو درجه به آن گرفتارم. به همین خاطر اگر کتابی هم بوده که مرا تحت تاثیر قرار داده، من به راحتیِ فراموش کردن شام دیشب، نام آن را فراموش کرده‌ام. حالا تحت تاثیر قرار گرفتن از دید من یعنی چه؟ یعنی من مدتی پس از اتمام کتاب به آن فکر می‌کرده‌ام، نه اینکه آن‌طور که شما می‌گویید زندگی مرا تغییر داده باشد.
اما برای اینکه این پست که به نام کتاب مزین است، خیلی هم خشک و خالی نباشد و حداقل نام یک کتابی هم برده شده باشد به ذهنم فشار آوردم و فقط یک خاطره‌ی گنگ و گنگ و گنگ از سال‌های خیلی دور در آن فایل‌های انتهایی پیدا کردم.
کتاب بی‌خانمان را  ده ساله بودم که خواندم و با آن گریه‌ها کردم. خیلی گریه کردم! ولی از بین آن اشک‌ها و آه‌های بچگانه‌ی گنگ یک نکته به وضوح به خاطرم مانده. اینکه من ابتدایی بودم و دایره‌ی لغاتم کم‌شعاع، و کتاب قدیمی بود و لغات عجیب و غریبش زیاد. بنابراین راه حلی به ذهنم رسید که لغاتی که برایم بی‌معنا هستند را یادداشت کنم و از معلمم بپرسم. من آن‌ها را در ذهن یا کاغذ ثبت می‌کردم، ولی حتی یک لغت هم از معلمم نپرسیدم. علتش برایم نامعلوم است، ولی به نظرم کار درستی بود. چون هرچه در کتاب پیش می‌رفتم، و آن لغات نامانوس بیشتر تکرار میشد من احساس قرابت بیشتری با آن‌ها می‌کردم و پس از چند بار تکرار در جملات مختلف بالاخره معنای آن را متوجه می‌شدم. این باعث شد قدرت درک سماعی من افزایش یابد و توجهم به ادبیات و خصوصا دستور زبان و نقش کلمات در جمله بیشتر شود. یکی از آن لغات که به خاطرم مانده متصاعد بود در جمله‌ای شبیه به این "دودی از آن متصاعد می‌شد".
یک کتاب هم چند ماه قبل خوانده‌ام با نام "آزادی معنوی". یادم نیست در آن کتاب چه گفته شده، اما می‌دانم آن تعاریفی را که باید، در ذهنم تغییر داده. اگر متوجه می‌شوید چه می‌گویم که فبها المراد، و الا اینطور در نظر بگیرید که اعضا و اندام‌های زیادی در بدن انسان به صورت غیرارادی در حال کار هستند تا ما بتوانیم کارهای ارادی انجام دهیم. ما نه تنها هر لحظه متوجه آن اعمال غیرارادی و تاثیر آن‌ها بر اعمال ارادی خود نیستیم، بلکه حتی به اکثر آن‌ها علم نیز نداریم. اما این سد راه تاثیرگذاری آن‌ها نیست. اگر هنوز هم منظورم مفهوم نیست، متاسفم. چون تمام حرفی که از اول می‌خواستم بگویم همین بود؛ که کتاب‌خوانی اولا به خودی خود ارزش نیست، ثانیا قرار نیست ما تاثیر مستقیم آن را در زندگی خود احساس کنیم. دانش، آگاهی، علم، خوب یا بد، وقتی روی هم جمع می‌شود یک اثر برآیند می‌گذارد و شاید نشود اثرات کتاب‌های مختلف را از هم تمیز داد. برای من که این‌طور بوده و به همین خاطر نتوانستم کتاب تاثیرگذار زندگی‌ام را معرفی کنم، شاید برای شما طور دیگری باشد :)

اما و اما، من خیلی مشتاقم بدانم افراد زیر چه کتاب‌های تاثیرگذاری خوانده‌اند. من به شخصه به این قانع‌ام که این افراد هر کتابی را که مایل بودند معرفی کنند و محدود به کتب تاثیرگذار نشوند، اما چون جناب تد، شروع کننده‌ی این چالش، را نمی‌شناسم و نمی‌دانم تا چه حد خشن و غیرقابل‌انعطاف هستند و تا کجا انحراف چالش خود را برمی‌تابند، نمی‌دانم آیا این کار درستیست یا خیر!

کسانی که حتما باید قبول کنند با فعل امری (البته توام با عرض پوزش):
دلژین، همینجا بگوید
لوسی‌می خاتون
دایی حیدر
الهه‌ی عزیزم
هایتن شگفت‌انگیز

و محترمین:
جناب ن. .ا
خانم الف نازنین
جناب اینترنال آدر
که هرازگاهی به این وبلاگ سر می‌زنند. اگر قسمت بود و این پست را نیز خواندند و خواستند و کتابی معرفی کردند استفاده می‌کنم.

و مهسا ماکارونی‌فر که اینجا را نمی‌خواند و باید خودم این همه راه هلک و هلک بروم و خبرش کنم.


+ تشکر از ارکیده جان، بابت اولین باری که کسی مرا به نام به چالشی دعوت می‌کند :)

۲۱ نظر ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۸
تسنیم

ظاهرا سوال پیش اومده که من چرا به وبلاگ‌نویسی به سبک سابق بازگشتم و هیچ توضیحی در مورد عوض شدن یا نشدن نظرم ندادم. گفتم بگم شاید برای شما هم سوال بوده باشه.


من پیش خودم اینطور استدلال کردم که اگه عمر وبلاگ‌نویسی سر اومده، پس سراومده دیگه. اولا من تو دوران اوجش، وبلاگ‌نویس نبودم که هجویات من باعث افولش شده باشه و رفتن من و حتی تمام وبلاگ‌نویس‌های مثل من هم باعث برگشت اون دوران نمیشه. پس منطقی نیست که از این فضا که می‌دونم یه سری فوایدی داره خودمو محروم کنم.
ثانیا چطور ما به تغییر نسل معتقدیم و روش‌های تربیتی والدینمون رو برای بچه‌هامون متناسب نمی‌دونیم، ولی توقع داریم فضای وبلاگ کما فی السابق ادامه داشته باشه؟ وقتی اون حرف‌ها، اون سبک‌ها، اون بلاگرها نتونستن مخاطبین رو حفظ کنن و اطرافشون خلوت شده، یعنی نتونستن با نسل جدید ارتباط بگیرن، یعنی کارآمد نبودن، یعنی بر اساس اصل بقای اصلح هم که شده باید حذف می‌شدن.
از طرفی شاید تو اون دورانی که با کلمه‌ی اوج ازش یاد می‌کنیم، زیادی بالا پریدیم! شاید این همه مشکلاتی که الان جامعه داره، دواش همین روزانه‌نویسی‌ها باشه. اینکه با مردم با زبان مردم حرف بزنیم، اینکه وقتی نود درصد مردم درد آشغال ریختن تو خیابون دارن ما نیایم در مورد دلایل حمله‌ی شوروی به ایران بنویسیم. اینکه ما فکر کنیم فقط حرف‌های گنده گنده زدن، سیاسی نوشتن، ادبی نوشتن، مذهبی نوشتن، حتی روزمره‌نویسی به شکل شکیل و خواندنی ارزشه و حرف رک و ساده و پوست‌کنده، حرف راحت الحلقوم ضدارزش، یه اشتباهه. از چاه دراومدن تو چاله افتادنه. می‌خوایم ابروی وبلاگ‌نویسی رو درست کنیم، می‌زنیم چشمشم کور می‌کنیم.


این‌ها بخشی از دلایلیه که ادامه‌ی وبلاگ‌نویسی رو برای من تسهیل کرد. در واقع الان دارم اون پست ویار تکلم که گفته بودم درست و منطقیه رو رد می‌کنم.


۱۳ نظر ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۵
تسنیم

فقط می‌تونم نفس عمیق بکشم و امیدوار باشم زودتر بخوابن.
متاسفم که نمی‌تونم مکنونات قلبیم رو پنهان کنم. نمی‌تونم جلوی بی‌اعتناییم رو بگیرم. حرفاش با خلوص بالای نود درصد شامل جملات "اییییی خدا! عجب عقلی دارین شما!" "کی بشه که شما به من برسین!" "به خدا، هیچی نمی‌فهمین! به اندازه‌ی سر سوزن عقل ندارین!" میشه. اینا حرفای معمولیش هستن و در حالی زده میشن که با کسی بحث جدی نداره. گرچه لحنش گاهی به شوخی میزنه، اما کاملا مشخصه شوخی نمیکنه و این اعتقاد واقعیشه که تنها کسی که همه چیز رو می‌فهمه خودشه! این عصبیم میکنه. بقیه، من جمله مامان و هدهد و دایی طاهر سعی کردن با انواع استدلال‌ها ثابت کنن که اشتباه میکنه، ولی امکان نداشت قبول کنه. اما من که در کل خاندان به بحث‌های تند و آتشین معروفم تا حالا باهاش وارد بحث نشدم یا با بی‌تفاوتی و خونسردی ظاهری در حالی که از درون در حال فوران کردن بودم همون ب بسم‌الله بحث رو به طریقی بستم. بحث با همچین آدمی عذابه واقعا. دیدن اینکه با بقیه بحث میکنه هم حتی عذابم میده.
هر بار که اقوام نزدیکمون میان مسافرت پیشمون، ما بعد از مدتی متوجه میشیم که واقعا تنهایی برامون مفید بوده. خانواده‌ی ما گله‌ای که همیشه از روزگار داشته این بوده که تک و تنها تو کشور غریب افتادیم، نه خواهری، نه برادری، نه پدر و پدربزرگی، نه مادر و مادربزرگی، نه خاله، عمه، عمو، دایی و نه بچه‌هاشون! همیشه جمع‌های فامیلی رو که می‌دیدیم حسرت می‌خوردیم که ما چرا همچین جمعی نداریم؟ ولی همین که یکی از اقوام درجه یکمون میاد، بعد از اون شوق و ذوق اولیه و خوش گذشتن‌های موقتی، به ماه نرسیده دلمون برای خلوت خودمون، زندگی مستقل خودمون، شادی‌ها و ناراحتی‌های خاص خودمون تنگ میشه. نه فقط بچه‌ها، حتی مامان و آقای! و بعد خدا رو شکر می‌کنیم که اجازه‌ی زندگی خودمختارانه بهمون داده. هیچ‌کس نبوده بگه اینطوری غذا بخورین، اینطوری بپوشین، اینطوری حرف بزنین، اینطوری خرج کنین. این نعمت بی‌نهایت بزرگیه. من بر خلاف دو تا خواهر بزرگم که میخوان تا آخر عمرشون به مامان و آقای بچسبن، همیشه تو ذهنم هست که بعد از ازدواج بریم یه شهر یا کشوری که نه خانواده‌ی من باشه، نه خانواده‌ی اوشون. من واقعا تحمل دخالت ندارم، حتی اپسیلونی!

+ بعضی‌ها میگن بعضی‌هایی که مدام به کاراتون و سر و وضع زندگیتون و مدل تفریحاتتون و... ایراد می‌گیرن و مسخره میکنن، از روی حسادتشونه. چشم ندارن ببینن، به خاطر همین با تمسخر و ایراد گرفتن حسادتشون رو مخفی میکنن. این احساس که ممکنه این فکر درست باشه، خیلی آزاردهنده است. اگه نتونم تحمل کنم فک می‌کنین چی میشه؟ یه بار برمی‌گردم بهش میگم "باااااشه! شما خوب، روش زندگی شما خوب، لباسشویی شما خوب، یخچال شما خوب، کولر شما خوب، بچه‌های شما خوب، افکار و احساسات شما خوب، دخترشوهر دادن و پسرداماد کردن شما خوب، روش‌های طبخ غذای شما خوب، سلیقه‌ی کفش و لباس خریدن شما خوب، همه چیز شما خوب، ولی متاسفانه هرجور نگاه کنین و از هرکس بپرسین به گرد پای زندگی ما هم نمیرسین! چه کمی چه کیفی! حالا با خیال راحت هرچی دلتون میخواد بکوبین تو سر زندگی ما، چیزی عوض نمیشه :)" و بعد دیگه مجبور به خویشتن‌داری و تظاهر نیستم :|

۶ نظر ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۸
تسنیم

از فرط گرسنگی شکمم داره به هم می‌پیچه. از وسوسه‌ی امروز رد شدم و از خونه زدم بیرون. این یعنی روزه‌مو نگه میدارم، چون خیلی کم پیش میاد بیرون چیزی بخورم. ولی فردا، شنبه، یکشنبه، دوشنبه و سه‌شنبه رو فک نکنم بتونم بگیرم. چون غذا کم می‌خورم و سحر هم بلند نمیشم، بنابراین وسوسه‌ی شکستن تقویت میشه. اگه سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد مشهد بودم روزهای قبلش رو نمی‌گرفتم. یه‌کم پیچیده‌س، ولی فقط یه‌کم؛ بنابراین میگم تا یاد بگیرین. تو ماه رمضون چهار روز سفر رفته بودم و یک روز آخر هم آقای سیستانی رمضان اعلام کردن و ما رفتیم حد ترخص رو گذروندیم و برگشتیم. میشه؟ پنج روز قضا. سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد هم، کما سه شنبه‌های دیگه، مشهد نیستم ولی دوست دارم روزه بگیرم. تنها راهی که بتونم هم سفر باشم و هم روزه بگیرم اینه که قبل از فجر صادق سه‌شنبه نذر کنم که سه‌شنبه رو چه در سفر چه در حضر روزه می‌گیرم و این برای روزه‌ی مستحبی صادقه فقط. از طرفی آدم تا وقتی روزه‌ی قضایی داره نمی‌تونه مستحبی بگیره. فلذا من اگه بخوام سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد روزه باشم، مجبورم این پنج روز رو تا اون موقع بگیرم. یعنی امروز، فردا، شنبه، یکشنبه و دوشنبه! جمعه هم احتمالا بیرون شهریم و زمانمون متعلق به خانواده. این نقشه‌ای که کشیدم از نظر تئوری مو لادرزش نمیره، ولی عملا فک نکنم محقق بشه. آخه من خیلی گشنمه!!! در این حد که روی چهارمین پله‌برقی راه نرفتم و گذاشتم در زمان معین منو بذاره اون بالا!


اعتقادی به خالص بودن روزه‌م ندارم، از گفتن اینام قصد ریا ندارم. بنابراین روزه‌م بیشتر از اونی که هست ناخالص نخواهد شد، نگران نباشین :)


+ ساعت 17:50، ای کاش دکتر میرفت بیرون که من سرمو بذارم رو میز. نشسته جلوی میز خانم صاد، جدول حل میکنن. الانه که از فرط بیحالی غش کنم وسط کلینیک.

۱۰ نظر ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۴
تسنیم

امروز یکی از مریض‌ها گفت "کاش همه‌ی پرسنل مثل شما لباس می‌پوشیدن، آدم خجالت میکشه بهشون نگاه کنه!"
متوجه شدم که من اصلا لباس هیچ کدوم از همکارام رو ندیدم! واقعا ندیدم. متوجه شدم توجهم کاملا به خودم معطوفه و هیچ اعتنایی به جامعه و اطرافم ندارم.
من بی‌اعتنا شدم!! چه زنگ خطری!

۸ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۸
تسنیم

از نقشه‌های خیلی روشن و از دست‌های روشده‌ی شیطان، یکی این است که زودتر از موعد، شکست جبهه‌ی الهی و رحمانی را اعلام بکند.

۰ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۸
تسنیم

گرچه اتفاقی به غایت بد برام افتاده امروز و هرچی کامنت و جواب کامنت تا یک ساعت پیش دادم، خودم نبودم و همه هذیانات ذهن آشفته‌م بوده و شماها باید به بزرگواری خودتون ببخشین، ولی از صبح که این پست رو خوندم، انگار بدترین خبر دنیا رو بهم دادن. ناراحت‌کننده‌تریییییین حرف‌هایی که تا حالا شنیدم. مسئله اینه که درد و ناراحتی آدم از انتقاد، وقتی خیلی زیاد میشه که علاوه بر تند و بی‌پروا بودن، درست و منطقی هم باشه. هر وقت وبلاگ می‌نوشتم یه "واسه چی" تو پستوی ذهنم وول می‌خورد، این واسه چی الان به صریح‌ترین شکل ممکن خورده تو صورتم.

۱۹ نظر ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۹
تسنیم


این همکار شخصی که تعریف می‌کنه خیلی برام آشناس! یعنی کجا دیدمش؟ 🤔


شخصی تعریف می‌کرد:
یه همکار داشتم سر برج که حقوق می‌گرفت تا 15 روز ماه سیگار برگ می‌کشید و بهترین غذای بیرون رو می‌خورد و نیمه‌ی بعدی ماه رو غذای ساده از خونه می‌آورد. موقعی که خواستم انتقالی بگیرم کنارش نشستم و گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی؟
با تعجب گفت کدوم وضع؟
گفتم زندگی نیمی اشرافی نیمی گدایی...!!
به چشمام خیره شد و گفت:
تا حالا سیگار برگ کشیدی؟ گفتم نه!
تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ گفتم نه!
تا حالا به یک کنسرت عالی رفته‌ای؟ گفتم نه!
تا حالا غذای فرانسوی خورده‌ای؟ گفتم نه!
تا حالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تا خوشحالش کنی؟ گفتم نه!
اصلا عاشق بوده‌ای؟ گفتم نه!
تاحالا یک هفته از شهر بیرون رفته‌ای؟ گفتم نه!
گفت اصلا زندگی کرده‌ای؟ با درماندگی گفتم اره... نه... نمی‌دونم...!!
همین‌طور نگاهم می‌کرد، نگاهی تحقیرآمیز...!!
اما من حالا که نگاهش می‌کردم برایم جذاب بود...
موقع خداحافظی تکه‌ای کیک خامه‌ای در دست داشت، تعارفم کرد و یک جمله به من گفت که مسیر زندگیم رو عوض کرد...
پرسید می‌دونی تا کی زنده‌ای؟ گفتم نه!
گفت: پس سعی کن دست‌کم نیمی از ماه رو زندگی کنی..!!

چارلز لمبرت


۴ نظر ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۱
تسنیم

نمی‌دونم غصه خوردم، حسادت کردم، ناامید شدم، انگیزه گرفتم، حسرت خوردم یا چیز دیگه.
فقط می‌دونم گریه کردم، گریه می‌کنم.
خیلی سنگینه برام، خییییلی!

+ ما مدعیان صف اول بودیم/...

+ چرا، می‌دونم. حسادت کردم، خییییلی خیییییلی زیاد حسادت کردم. شاید داشتم از حسادت می‌ترکیدم. قلبم تحت فشار قرار گرفت اصلا. می‌تونم بگم اصلا حسادت مادی در وجودم نیست، ولی از اینکه بعضی‌ها بعضی چیزهایی که من میخوام رو داشته باشن، به حال مرگ میفتم.

۱۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۳
تسنیم


خواهرم یه سیم‌کارت اضافه داشت که مدتی داده بود دست من. الان که داییم اومده و قراری چند وقت اینجا باشه من دادمش به دایی. مامانم می‌خواستن بدونن که اون شماره تو گوشیشون چی سیو شده، من شماره رو خوندم و مامان با گوشیشون بهش زنگ زدن. به نظرتون چه اسمی بر صفحه‌ی گوشی ظاهر شد؟؟؟

عسل دستِ یاس!!!


این چه مدل نامگذاریه؟ :)))) الان باید بنویسن "عسل دست یاس، بعد دست دایی!" 😂😂😂


از اسم یاس خوشم نمیاد چندان، ولی این اسامی مستعار رو آقای انتخاب کردن برای نوشتن در تلفن! علتش هم اینه که دوست ندارن اسم دختراشون رو بنویسن!!!! منم بعدا رفتم اسممو تو گوشیشون تغییر دادم و اسم واقعی خودمو گذاشتم 😆 آقای هم دیگه عوضش نکردن. ولی عسل و هدهد خوششون هم میاد 😑 منم چون از خودم خلاقیتی ندارم، همین اسامی که آقای برگزیدن رو اینجا استفاده می‌کنم، بجز یاس!

تازگی‌ها فهمیدم که زمانی که مامان منو باردار بودن، تو خونه گل یاس داشتیم و مامان بینهایت از بوش بدشون میومده!


+ چیششش! هی یاس، یاس، یاس! شبیه یأس می‌مونه :)))

+ من هنوز یاس رو از نزدیک ندیدم و نبوییدم! شاید ببینم خوشم بیاد.


۸ نظر ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۱
تسنیم