مونولوگ

مونولوگ

یک دختربچه بیست و اندی ساله منتخب برای بازی در نقش آرتمیس قصه ما...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ آذر ۹۶، ۲۲:۲۵ - پرهـ امـ
    : ))

۵۴ مطلب با موضوع «باورهای شخصی من» ثبت شده است

یه ظهر تا غروب، تنها زیر عمود 1237 نشسته بودم. منتظر بودم. نگاه می‌کردم. پرسش برمی‌انگیختم. به سؤالات جواب می‌دادم.  با بیست دقیقه شمارش، درآمد دو خانم سائل اونور خیابون رو تخمین می‌زدم. دقت می‌کردم چه جنسیتی و چه ملیتی و چه رنج سنی بیشتر بهشون کمک می‌کنن. برای پیدا شدن همسفر مردم صلوات می‌فرستادم. پیدا که می‌شد متشکَر می‌شدم. کمی هم گریه کردم، ولی بیشتر از همه فکر کردم. تا جایی که حس کردم اگه همون غروب برگردم خونه، گرفتنی‌هامو گرفتم. شما نمی‌دونین که من کجام. منم نمی‌دونم شما کلاس چندمین. تو کلاسی که هستین تا درس چندم رفتین جلو. من تازه رفتم مقدماتی. قبل رفتن، همون روز که رفتم واسه ویزا، ثبت‌نام کردم واسه کلاس مقدماتی. اون روز زیر عمود 1237 گفتن بیا بشین تو کلاس، کلاس شروع شده. ما هنوز به کتاب و درس نرسیدیم. فقط رو جلد کتاب دست کشیدیم. ما و معلممون هنوز داریم به هم معرفی میشیم. من که خیلی استرس دارم. از سر کلاس قبلیم بلند شدم رفتم تو این کلاس نشستم. اون یکی کلاس شاگرد متوسطی بودم. اینجا فک کنم جزء ضعیفام. دعا کنین تجدید یا رفوزه نشم. هنوز هم‌کلاسی و دوست پیدا نکردم. میگن درس خوندن با یه رفیق راحت‌تر از تنهایی خوندنه. کاش معلممون خودش ما رو به هم لینک کنه. دو سه نفر که باشیم قبل رفتن سر کلاس سعی می‌کنیم با هم رفع اشکال کنیم. یکیمون اشتباه کنه، معلم تصحیح کنه، بقیه نیاز به تجربه ندارن. یکی پیشرفتش بیشتر باشه بقیه رو تشویق میکنه واسه تلاش. خلاصه استرس دارم، لطفا التماس دعا :)


+ همونجا زیر عمود 1237 یه کتابچه پیدا کردم، مال کویت بود ولی به فارسی نوشته شده بود. چند تا از سؤالاشو دوست داشتم:

در خیمه‌گاه ایستاده داریم فکر می‌کنیم که اگر ما در کربلا بودیم در کدام خیمه بودیم؟

الف- اگر من ظالم هستم، به حقوق دیگران تعدی می‌کنم، حدود الهی را نادیده می‌گیرم، آن وقت در خیمه لشکر یزید هستم.
ب- اگر من تشنه‌ی اقتدار هستم و برای اقتدار خود هر کاری می‌توانم انجام دهم آن وقت در خیمه‌ی عمر سعد هستم.
ج- اگر من دین را وسیله قرار داده دنبال دنیای خودم هستم، آن وقت من در خیمه‌ی کسانی هستم که بعد از وعده نصرت به امام در مقابل امام صف‌آرائی کردند.
د- اگر من از وظیفه‌ی خودم غافل بی‌پروا هستم و از مرگ می‌ترسم، آن وقت در خیمه‌ی کسانی هستم که بعد از شهادت امام حسین علیه‌السلام گریه و زاری می‌کردند ولی برای نصرت امام به کربلا نیامدند.
ه- اگر من عاشق دنیا نیستم و بدون ترس می‌توانم حرف حق بزنم و در مقابل طاغوت زمان قیام کنم و از نصرت امام، هدفم قرب خداوند متعال است، آن وقت من در خیمه‌ی سیدالشهداء هستم.
۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۵
آرتمیس

مصداق بارز زنان علیه زنان و بلکم زنان علیه بشریت! یه جوک بیییییییمزه تعریف می‌کنه و هرهر می‌خنده! "دختره رفته فروشگاه و دست گذاشته رو پفک و گفته ببخشید از این پفکا دارین¿¿¿¿¿ الی افق و ختم و اینا" :|||||||||||
جامعه‌ای که یکی از دو جنس زن یا مرد رو تحقیر کنه جامعه‌ی سالمی نیست. نه مردهای سالمی خواهد داشت، نه زن‌های سالمی، نه نسل سالمی. چرا از این مسخره بازی‌ها دست برنمی‌داریم؟ مرد واسه زن جوک می‌سازه، زن واسه مرد. این میگه اون اِله، اون میگه این بِله! حالا من بخوام بگم الان فوکوس رو تخریب زن‌هاست به فمنیست بودن متهم میشم. از رانندگی و کارهای الکترونیک و فنی بگیر بیا تا آشپزی و صحبت و پوشش و حتی درک بدیهی‌ترین مسائل. یعنی واقعا شما تو عمرتون دختر دانشجویی دیدین که فهمش در حدی باشه که فک کنه ویروس لپ‌تاب از همون ویروس‌هاییه که انسان رو بیمار می‌کنه؟ پس چرا جوکش هست؟ من نمیگم خانوما بلند شین بریم سیاست و بورس و بهداشت و آموزش و فلان و بهمان کشور یا جهان رو در دست بگیریم، ولی میگم فکر نکنین که نمی‌تونیم. فکر نکنین که ما همون دست و پاچلفتی‌های تو جوک‌ها هستیم یا اگه نیستیم به نفعمونه که اون‌طوری باشیم. یه دختر لوس که فقط اطوار ریختن و عسیسم گفتن بلده، بهترین سرگرمیش اینه که صبح تا شب پای میز آرایش بشینه مانیکور کنه یا بره خرید، دغدغه‌ی اصلیش اینه که چی بپوشه و چطوری لاک ناخونشو با سگک کفشش ست کنه، بزرگترین عشقش تو دنیا پاستیله، همّ و غمّش شوهر کردنه، دانشگاه رو هم محض همین آخری و ایضا خالی نبودن عریضه تشریف می‌بره، آخرشم مجبوره پوشک بچه عوض کنه، غذای سوخته بذاره جلوی شوهر و غرغر بشنوه، تو دورهمی‌های زنونه غیبت فلانی و فلانی رو بکنه؛ در حالی که آقاشون داره تو جلسات هفتگی با دوستاش مسائل لاینحل خاورمیانه رو حل و فصل می‌کنه. این زن نخواهد تونست بچه‌ی آدم تربیت کنه، نه دختر نه پسر.
چون همیشه از این حرفای من سوء تعبیر میشه، بگم حرف من این نیست که خانه‌دار بودن خوب نیست، یا خانه‌دار بودن خوبه ولی خانه‌دار بودن + شاغل بودن حتما بهتره. برای من احتمال زیادی وجود داره که نهایتا به یه زن خانه‌دار تمام کمال تبدیل بشم، بدون هیچ شغلی، از صبح تا شب تو خونه. در حالی که چنین تصوری از من به خاطر دوستانمم خطور نمیکنه. هم یه جورایی جبر شرایطه و هم انگار یکی دیگه درون من هست که اون‌طوری رو هم دوست داره و میخواد تجربه کنه. ولی قبلش من باید بدونم چه قابلیت‌هایی دارم، باید قبلش خلاقیتی اگه دارم کشف کرده باشم، باید به راه‌حلی واسه "زندگی" فکر کرده باشم، باید به این درجه از عزت نفس رسیده باشم که بفهمم آروم و قرار گرفتن من تو خونه معادل بی‌ثمر بودن و اتلاف وقت نیست، باید بدونم بخاطر این نیست که من نمی‌تونم اون بیرون مفید باشم، بخاطر اینه که این تو مفیدترم (احتمالا). باید اینو فهمیده باشم که هرچی این تو و اون بیرون یاد گرفتم رو می‌تونم معادل‌سازی و استفاده کنم. باید بدونم میشه مثل پیازِ گیاه، نبود و بود. باید بدونم حق ندارم چون خونه‌نشین شدم از تلاش دست بردارم و به روزمرگی تن بدم. باید بدونم موظفم هرچه می‌تونم پرتر باشم، قوی‌تر باشم، آگاه‌تر باشم تا یه میوه‌ی پوچ و به‌دردنخور تحویل جامعه ندم. نباید جامعه رو بدم دست مردها تا بسازن، باید بدونم اگه تو ساختن جامعه شرکت نکنم حق‌الناس کردم، باید بدونم حد وسط نداریم، اگه تو مسیر سازندگی نباشم تو مسیر تخریب و استهلاکم. هر جایی قرار بگیرم چه جبر زمانه باشه چه انتخاب خودم، چه توی خونه چه بیرون، باید با آگاهی از اینکه کی‌ام و چی‌ام و چه‌کاره‌ام "حرکت" داشته باشم.
آخرش هم باید بدونم حرف زدنِ صرف، نه تنها هیچ دردی رو دوا نکرده که دردافزا هم بوده، شبیه لالایی خیلی‌ها رو آروم کرده و خوابونده و آستانه‌ی تأثیرپذیریشون رو برده بالا.

+ شأن نزول این افکار قر و قاطی از بالاخونه به سرانگشتان مبارک: درددددددد! شاید ندونین چه دردیه که زن باشی و ببینی یه زن داره جوکی رو می‌خونه که میگه مغزش از یه فندق هم کوچیک‌تره. میگه نصف جامعه که اونم جزءشونه انگل بالفعل‌ان. میگه و می‌خنده، می‌خنده، می‌خنده، هرهرهرهرهر...

+ زبان الکن من واقعا نمی‌تونه حق مطلب رو ادا کنه. به عنوان یه اشاره به حرفای بالا نگاه کنین.

+ یه چیزی هم که چسبیده بیخ گلوم و همیشه میخوام بگم اینه که من واقعا فمنیست نیستم. چون اصلا نبودم دنبالش که بدونم عقاید فمنیست‌ها چی هست. چون نخواستم زیر پرچم یه اسم قلنبه سلنبه ادای روشنفکری دربیارم. من هر کلمه‌ای در این مورد رو از عمق وجودم میگم و یه چیز اکتسابی در من نیست. جزء قدیمی‌ترین خاطراتم که یادم میاد بحث سر عدالت و زن و مرد توی این جامعه بوده.
۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۷
آرتمیس

کتم رو برمی‌دارم. رو دستم تا می‌کنم، مثل موقع اومدن. کیف رو سمت راست نگه می‌دارم و بند بلندش رو از رو گردن رد می‌کنم و میذارم رو شونه چپ. چادرمو سر می‌کنم و از اتاقم میرم بیرون. بیرون کلی داد و هواره! یه مسئله‌ی مالی با یه مسئله‌ی پرستاری قاطی شده! با اوقات تلخی خداحافظی می‌کنم و میرم پایین. روانشناس یک هم داره میره پایین. خداحافظی می‌کنیم، ولی با دیدن قیافه‌ی من باهام هم‌قدم میشه. سوز سرد میاد، میگم کاش کت رو پوشیده بودم! میگه "چرا انقد عذاب وجدانت زیاده؟ چیزی که تقصیر تو نبوده، کسی هم از تو ناراحت نیست!" ناراحتم چون نرفتم مسئولیتم رو طلب کنم. نرفتم بگم این کار منه، بذارین خودم انجام بدم. مسئول کلینیکه و بخشی از مسئولیت منو هیچ‌وقت بهم نداده. گفتم لابد صلاح می‌دونه این قسمت رو خودش انجام بده. برام خیلی راحت‌تره که همه‌ی کار رو خودم بکنم، ولی نتونستم بگم، چون بالادستی منه.
یکم باهام حرف میزنه و بعد میره سمت مسیر خودش.
یادم میاد شارژ من‌کارتم داره تموم میشه. حساب کتاب می‌کنم "هفت تا من‌کارت" تا BRT تکرار می‌کنم "هفت تا من کارت یعنی؟ هفت تا من کارت یعنی؟" و ذهنم متمرکز نمیشه که بفهمم هفت تا من کارت یعنی تا چند روز دیگه؟
تو ایستگاه نسبتا خالی نشستم، سعی می‌کنم کت رو زیر چادر بپوشم. می‌پوشم. سوار میشم. تا میشینم رو صندلی یه دختر جوون میشینه کنارم و مادرش کنارش. باد پاییزی از پنجره‌ی باز میزنه تو صورتم. بوی خیلی افتضاحی میاد! دستمو جلوی صورتم تو هوا تکون میدم. با خودم میگم کاش پنجره رو ببندن. به ایستگاه میرسیم، باد متوقف میشه، بو شدیدتر میشه! تازه می‌فهمم بو از یه جایی غیر از بیرونه. پشیمون میشم که دستمو اون‌طوری تکون دادم.
یکم که تو جام تکون می‌خورم می‌فهمم کت رو روی کیف پوشیدم! با زحمت کت رو درمیارم، کیف رو درمیارم، کت رو می‌پوشم، کیف رو رو کت میندازم و بعد راحت میشینم!
یه پسر دوازده سیزده ساله که چند صندلی جلوتر کنار مامانش نشسته، رفتارهای عجیبی می‌کنه! ظاهرا عقب‌مونده‌ی ذهنیه. یادم میفته چند وقت پیش هم تو اتوبوس دیدمش. صندلی پشت سرم بود و هی میزد تو سرم! محکم! نمی‌دونم دفعه‌ی چندم بود که بهش چش‌غره رفتم و دعواش کردم. تکرار نکرد.
دختر و مادرش بلند میشن میرن، ناگهان بو دیگه نیست! یه نفس عمیق می‌کشم! از ذهنم میگذره چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه که این بو رو با خودش حمل می‌کنه؟
پسر از جاش بلند شده میخواد انگشتشو به چشم یا پیشونی یه دختر  دو سه ساله فشار بده! جلوشو میگیرن. دفعه‌ی قبل هم سر همین کاراش از مادرش یه سیلی خورد، این دفعه هم. یکی میگه "ببرش بهزیستی بذار. اینطوری به خودش و بقیه آسیب میزنه!" میگه "بردم. گفتن ماهی ششصد هفتصد تومن باید بدی! نمی‌تونم."
چند ایستگاه بعد همه پیاده میشن بجز پسر و مامانش. منم پیاده میشم، سوز بیشتر شده. تو باد پاییزی نفس می‌کشم و راه میفتم. باید همین امشب بهش پیام بدم و بگم "متأسفم که تا حالا این قسمت رو به عهده نگرفتم، از این به بعد اجازه بدین مسئولیتش با خودم باشه."

مثل تمام پست‌ها، بی‌نتیجه‌گیری، روزمره‌نویسی!

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۲
آرتمیس

امشب داشتم از خیابون رد می‌شدم، مثل همیشه گوشیم دستم بود. یه موتوری از جهت مخالف خیابون اومد و اونی که ترک موتور نشسته بود چنگ زد گوشیمو بگیره. موفق نشد.

امروز یکی تو کلاس خیاطی سر یه موضوعی به شوخی می‌گفت "بگین مرگ بر آمریکا!" گفتم "به آمریکا چیکار دارین بابا؟ بگین مرگ بر انگلیس با این یقه‌هاش!" داشتم یقه انگلیسی می‌دوختم، مانتویی که تا اینجا حدود 60 تومن خرج برداشته و یقه‌اش اصلا تمیز درنیومده! یعنی اگه مثل بازاری‌ها تمیز درمیومد حدود 150 قیمتش بود.
با این رویه‌ی من باید "درود بر فرانسه" رو هم جزء شعارام قرار بدم! بخاطر یقه فرنچ :)

بره‌ی ناقلای عشق اومده بود خونه‌مون. در بدو ورود گفت "ما شیر آبمونو از تو باغچه آوردیم بیرون! آخه بابام لوله‌کشه!!" گفتم "کجای بابات لوله‌کشه آخه؟" میگه "دستاش😂😂😂"

دیشب از اتاق رفتم تو هال، دیدم مامان و آقای دارن صحبت می‌کنن، میگم "بحث امشب چیه؟" آقای میگن "بحث امشب اینه که تو باید اعدام بشی!🙂" :|
پریشب داشتیم در مورد تبعیض بین زن و مرد تو اسلام و خانواده‌ی خودمون صحبت می کردیم. نتیجه این شد که ما از دین برگشتیم! :) دیشبم حکم اعدامم صادر شد :)

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۳
آرتمیس

بعد چند سال عروسی رفتم شنبه😊 مولودی داشتن.
اولش یادمه از کجا شروع شد که دیگه نرفتم. راهنمایی بودم. یه مؤسسه‌ی فرهنگی مذهبی تازه تأسیس جای خونمون بود که حاج‌آقاشون میومدن تو مدرسه‌ی خودگردان ما و واسمون کلاس میذاشتن. ازمون خواستن با چادر بریم سر کلاسش. کلاس‌های مدرسه‌مون دختر و پسر با هم بودیم، ولی تو کلاس‌های حاج‌آقا جدا بودیم. با حفظ سوره نبأ شروع کردیم و بعد نازعات و... حاج‌آقا خیلی مهربون بود، جایزه می‌داد بهمون، اردو می‌بردمون و... من برای اینکه بتونم برم کلاسشو از مدرسه برمی‌گشتم خونه و چادر می‌پوشیدم و دوباره می‌رفتم مدرسه 😂 همچین آدم خلی بودم! آخه با چادر هم هیچ مشکلی نداشتم، ولی نمی‌دونم چرا کلا چادری نبودم. خلاصه بعد از مدتی کلاس‌های مدرسه تبدیل شد به کلاس های خود مؤسسه و چند سالی هم ادامه پیدا کرد و من خیلی از چیزایی که دارم رو محصول اون چند سال می‌دونم. از جمله همین محرومیت خودخواسته از عروسی! اولش تک بودم تو خانواده و با توجه به اینکه دختر کوچیک خانواده هم بودم کارهام خیلی محل اعتنا نبود. اوایل برای بردن من به عروسی به زور متوسل می‌شدن که با توجه به سرسختی دوره‌ی نوجونیم موفق نشدن. یعنی اونا میرفتن و من شب تا برگردن تنها بودم تو خونه! بعدا دو تا خواهرهامم به من ملحق شدن 😊 و ما یه اکیپ شدیم! بعدش مادرمم تق و لق شد عروسیاش، ولی خوب قطع نشد. اما مجلس بی سر و صدا، رفته جزء شرایط پدر و مادرم برای عروسی بچه‌هاشون.
مجلس شنبه مال فامیلای شوهرخواهرم بود. همون روز عمه هم می‌خواست برگرده شهرش و بخاطر همین مامان و بابام نتونستن بیان. منِ فراری از جمع غریبه! تنها با خواهرم رفتم.
عروس چهارده سالش بود و داماد بیست! ولی جثه و قیافه‌شون خیلی هم بچه نمی‌زد، و همین‌طور رفتارشون. من که تو مجلس نفهمیدم مادر عروس کدوم بود! چون برخلاف بقیه عروسی‌ها هیچ‌کس از فامیلاش دور و برش نمی‌پلکید! هر چی هم پیش میومد خودش مستقلا با مادرشوهرش مذاکره می‌کرد و تصمیم نهایی گرفته می‌شد!!! یعنی هیچ‌کی نبود بیاد در گوشش بگه "این‌جوری بگو، اون نظرو بده، چرا اینجوری نیست؟ چرا اونجوری نیست؟" و فک می‌کنم همین خصوصیت خانواده‌اش باعث دوام زندگیش بشه.
از مداح مجلس اصلا خوشم نیومد. در واقع مداح نبود، یه خواننده‌ی زن زنده بود که بجای آهنگ با دف می‌خوند و هرچی هم مادر داماد گفت دف نباشه، گوش نداد. انقد هی گفت "هرچی عروس بگه، هرچی عروس بگه" که آخرش عروس هم گفت باشه. وسطاشم یه جوک خونوک راجع به عروس و مادرشوهر تعریف کرد که اگه من جای مادرشوهر داستان بودم دوست داشتم درجا بزنم تو دهنش و از مجلس پرتش کنم بیرون. ولی حیف که حتی اگه جاش می‌بودم هم این کارو نمی‌کردم، بخاطر دل پسرم و عروسم و مجلسشون که خراب نشه 😆
امروز هم یه عروسی دیگه دعوت بودیم که نرفتم. عروس شاید شونزده هفده سالش بود! میگم دوباره سن ازدواج اومده پایین ها! ازدواج قشنگ از روی نسل ما جست زده رفته رو نسل بعدی😂😂😂

+خوشبخت بشن هرچهارتاشون ان‌شاءالله :)
+پراکنده هم خودتون می‌نویسین با اون وبای زشت عجق وجقتون! پز برترشدنم بهم ندین، وگرنه وقتی امکانات جدید بیان بیاد همه‌ی اونایی که برتر شدن رو بلاک می‌کنم ●_○
۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۲
آرتمیس

داشتم از روی خط عابر پیاده و از لاین BRT رد می‌شدم اونور خیابون. یه موتور هم داشت از اونور میومد. از اونجایی که تو چند ماه اخیر نتونستم تئوری "عبور_از_خط_عابر_پیاده_با_چشمان_بسته" رو عملی کنم و کم مونده بود تا جونمو پای این تئوری بذارم!، وسط دو تا خیابون واستادم تا رد بشه. چشمم خورد به گنبد، گفتم تا اون بیاد رد شه بره یه سلام هم بدم. همین‌طور که سمت حرم برگشته بودم و چشمم به گنبد بود، متوجه شدم موتوره انگار حرکت نمی‌کنه! نگاه کردم واسه من واستاده تا رد بشم! اگه میشد بهش می‌گفتم "تو حقوق عابر سواره رو ادا کرده و از خیابون اصلی حرکت کن، رعایت حقوق عابر پیاده پیشکشت!"

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۸
آرتمیس
یک؛ بانک ملی، شعبه مرکزی:

× ببخشید می‌خواستم اسکناس نو بگیرم.
_ اینجا نیست.
× ببخشید نشنیدم چی گفتین.
_ اینجا نیست.
× آها، یعنی تو این شعبه هست، ولی تو باجه‌ی شما نیست؟
_ کلا تو این شعبه نیست!
(ذهنیات بنده: خانواده هر سال از همینجا می‌گیرن، امسال چطور نمیدن؟)
× بعد از کجا می‌تونیم تهیه کنیم؟
_ آدرس که نداره من بهت بدم!!!!
× O_O


باجه‌ی بغلیِ بغلیِ بغلیش:
× ببخشید از کجا می‌تونم اسکناس نو بگیرم؟
+ می‌تونین از جلوی در آزاد! تهیه کنین، یا یکی دو روز قبل عید بیاین همینجا! توزیع میشه.
× o_O   O_o   o_O   O_o


دو؛ من در حال عبور از ورودی/خروجی بانک ملی، شعبه مرکزی:
یک بنده! خدا با یک عااااالمه بسته اسکناس نو در حال خروج از بانک!
حالتی که اون موقع تو صورتم میشد دید دقیقا این بود:
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOO......


سه؛ جلوی در بانک ملی، شعبه‌ی مرکزی:
× اسکناس پونصدی بسته‌ای چنده؟
÷ 87!
گفتنی است حالت صورتم گفتنی/کشیدنی نیست!


+ امسال ان‌شاءالله به جای عیدی به هر کی اسلام اجازه بده، اجازه میدم باهام روبوسی کنه و متبرک! بشه :) (مزاح!)
+ از عزیزانی که عید غدیر از دوست و رفیق سیدشون عیدی می‌خوان، خواهشمندم با رسم شکل توضیح بدن "دقیقا چرا باید سید به غیرسید عیدی بده؟" لطفا به سؤال ده پونزده ساله‌ی من جواب بدید و منو از جهالت برهانید :)

پی‌نوشت: هفته‌ی دوم شهریور هفته‌ی بانکداری اسلامی، و روز دهم شهریور، روز بانکداری اسلامی می‌باشد!
۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۱
آرتمیس

میگه "من وقتی پس‌اندازم به کمتر از یه حدی میرسه استرس می‌گیرم و دیگه اصلا خرج نمی‌کنم"

میگم "من خیلی وقت‌ها پس‌اندازم به صفر می‌رسه!"

شاخاش قلپ قلپ میزنه بیرون :)

میگه "من همیشه به روز مبادا فکر می‌کنم"

دقیق یادم نیست چی گفتم، ولی الان که فکر می‌کنم، روز مبادا تقریبا برام تعریف نشده است. تمام روزهای ما روز مباداست، هر روز یه امتحان جدید داریم. فکر نکنیم اگه پول پس‌انداز کردیم امتحان مالی و اقتصادی نداریم. اگه قرار باشه موقع داشتن n ریال (تومن؟ دلار؟) پول، امتحان بی‌پولی بدیم، یا سؤالات بر اساس سرمایه‌ی n+1 ریالی (تومنی؟ دلاری؟) طرح میشه، یا کاملا ناگهانی سرمایه‌مون n_1 ریال (تومن؟ دلار؟) میشه.


یکی دو ساعت بعد میگه "اگه عزرائیل هر لحظه‌ای بیاد بخواد جونمو بگیره، من مقاومت نمی‌کنم، چون وابستگی زیادی به دنیا ندارم!"

میگم "درک نمی‌کنم چی میگی"

میگه "من فقط بخاطر مامانم که می‌دونم خیلی اذیت میشه، شاید نخوام بمیرم. وگرنه مقاومت خاصی ندارم"

میگم "بنظرم در هر حالتی انسان در برابر مرگ مقاومت می‌کنه، بجز یه حالت. وقتی که اعتقاد عمیق به آخرت داشته باشی، وگرنه میل به جاودانگی خودبخود باعث مقاومت میشه، چه خوب زندگی کرده باشی چه بد، چه وابستگی داشته باشی، چه نه."


حالا که فک می‌کنم، من اعتقاداتمو به هیچکس عرضه نکردم، چه بسا از ریشه غلط باشه. بچه که بودم (شاید راهنمایی یا حتی کمتر) پرواز روح رو می‌خوندم که توش یه بچه تحت تربیت یه معلم اخلاق (تا جایی که یادمه) قرار می‌گیره و رشد می‌کنه. همه‌اش با خودم می‌گفتم کاش منم یه استاد واقعی، یه مراد پیدا کنم، باهاش برم تا تهِ تهِ تهش. از اون‌روزا خیلی فاصله گرفتم، خیلی!

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۷
آرتمیس

نمی‌رود؛ دستم نمی‌رود، به نوشتن...

خواهد پاشید؛ مغزم خواهد پاشید، به زودی از هم...


و این منم، ای کاش بشکنم...


+ حیف که راهشو بلد نیستم.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۳
آرتمیس
چند دقیقه قبل تو حوزه‌ی خودم یعنی حیاط نشسته بودم. دیدم یه صدای خفیفی میاد مثل اینکه کسی یواش به در می‌زنه. بیخیالش شدم و باز سرمو کردم تو این ماسماسک. دیدم صدا بیشتر شد، رفتم جلو، یه دست رو بالای در دیدم که درو محکم گرفته و انگار داره میاد بالا! دست یه بچه بود، می‌خواست بره بالا انگورهایی که از تاک آویزون بود رو بکنه!!! آروم گفتم: "کیه؟ آی بچه چیکار می‌کنی؟" دیدم پرید پایین و رفت. اومدم تو خونه به بقیه گفتم. داداشام شروع کردن دست انداختنم! گفتن "ما هم صداتو شنیدیم! مثلا داشتی دعواش می‌کردی؟" بعدم ادای منو درآوردن و با یه لحن مهربون و ملایم هی می‌گفتن "آی بچه چیکار می‌کنی؟" منم گفتم "توقع داشتین داد بزنم آآآآآی دزد؟!؟ یا زنگ بزنم پلیس 110؟ انگور بود دیگه!" مامانم از بیرون برگشت و گفت "همونایی رو هم که کنده افتاده رو زمین زیر پا له شده" باز اینا شروع کردن "از بسسس خشن حرف زدی با بچه، طفلک زهره ترک شده، انگورا رو هم ول کرده فرار کرده!😂😂😂😂😂"
خوبه نمردم و یکی گفت من با ملاطفت حرف می‌زنم!

+ ستاره جان، راستش حوصله ندارم جواب خصوصیا رو بیام وبت بدم! خخخخ همینجا میگم.
1. برای اون نقاشی؛ یک قاشق ماست، نصف قاشق آرد و چند قطره زعفران دم‌کرده رو با هم مخلوط می‌کنیم و بعد با یه سیخ، چوب کبریت یا هر چیزی نقشی که می‌خوایم رو روی قابلمه می‌کشیم، بعد میذاریم رو گاز با حرارت بالا سی ثانیه یا همین حدودا که خشک بشه، بعدم مواد ته‌دیگو می ریزم و می‌پزیم.
2. اون اولی ماسته که توش زرده تخم مرغ و زعفرون ریختم، قبل ته‌چین پزیدن!
3. نمی‌دونی چرا کامنتا بسته است؟ :/ فراموشی داری هر دفعه می‌پرسی؟ :|
4. پولم کجا بود آزاد بخونم بابا! 91 وارد، 95 فارغ‌التحصیل شدم.


والا، بلا من کامنتا رو بستم بخاطر شما! چون عذاب وجدان داشتم رو حرفای بی اهمیت من نظر میذارین. ولی ظاهرا بسته هم باشه شما نظرتونو میذارین. خصوصی هم میذارین که کار من سخت‌تر میشه😅 ضمن اینکه از لطف شما تشکر می‌کنم کامنتا رو هم باز می‌کنم، و مجددا مجددا مجددا تأکید می‌کنم اگه می‌تونین استفاده‌ی بهتری از وقتتون داشته باشین اصلا این صفحه رو باز نکنین. من خاطراتم رو می‌نویسم چون بعدا از خوندنشون لذت می‌برم. اینا برای بعدهای خودمه :) از خوندن وبلاگ‌های شمام لذت می‌برم. ممکنه هر ده بیست پست یه بار کامنت بذارم، دلیلش اینه که حرف قابل عرضی ندارم، ولی می‌خونم و کیف می‌کنم :) از روزمرگی‌های روون دلژین مهربون، از غرغرها و وقایع بیمارستان ستاره جان، از قلم گیرای سِرِک،  از پست‌های مفهومی جناب دچار، از چرندیات جناب الف سین (البته جسارت نباشه، عنوان خیلی از پست‌هاشون چرندیاته، در حالی که اصلا چرند نیستن!)، از خاطرات دفاع مقدس و بخصوص پژوهش‌ها و خرافه‌زدایی‌های جناب اسدپور، از صداقت‌های پرواز، از داستان‌های جناب غمی، از نکته‌سنجی‌های لوسی‌می، از طومارهای مستر مرادی، از نگاه‌های متفاوت جناب هشت‌حرفی، از پست‌های هزار سال یک بارِ تبارک جان ، از زندگی رنگی رنگی ارکیده، از معجون‌های انگلیسی فارسی جناب دایی و در کل از وبلاگ تمام کسانی که دنبال می‌کنم لذت می‌برم. گفتن نداره که از دنبال شدن به علت دنبال کردن و از کامنت گذاشتن به علت کامنت گذاشتن بدم میاد!
۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۳
آرتمیس