مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۱۲ مطلب با موضوع «باورهای شخصی من» ثبت شده است


شما متوجه نیستید
واقعا خیلی زود دیر می‌شود
چطور بگویم؟ شاید هم متوجه باشید
شاید با گوشت و پوستتان احساسش کرده باشید
ولی احتمالا بیشترتان فقط فکر می‌کنید که متوجه هستید
و تازه من خودم هم اینطور فکر می‌کنم که فقط فکر کرده‌ام که متوجه شده‌ام
داستان‌ها خواندیم؛ واقعی و ساختگی
فیلم‌ها دیدیم؛ مستند و تخیلی
تجربه‌ها کردیم؛ شخصی یا به واسطه‌ی مشاهده‌ی زندگی دیگران
بسیار
بسیار
بسیار...

دوستش جزوه‌ی بیوشیمی‌اش را خواسته. اما چون می‌خواهد برای امتحان هفته‌ی بعد آماده شود، می‌گوید جزوه را نیاورده. چند دقیقه بعد دوستش جلوی چشمانش تصادف می‌کند و بعد از کمای چند ماهه دستگاه‌ها را قطع می‌کنند و برای همیشه...

مادرش از در بیرون می‌رود و او می‌بیند مثل همیشه عینکش را جا گذاشته. اما چون خوابش می‌آید، نمی‌دود و آن را به مادر نمی‌رساند. مادر دیگر برنمی‌گردد و او تا همیشه حسرت این را دارد که کاش به بهانه‌ی دادن عینک یک بار دیگر مادر را دیده بود.

دختر مورد علاقه‌اش به دفترش آمده و در رابطه با مسئله‌ای کاری مشورت می‌خواهد. دوست دارد کاش هر روز به مشکل بخورد تا بتواند به او کمک کند. او را دوست دارد، اما جرأت کافی برای بیانش ندارد. دختر می‌رود و چند ماه بعد به همراه همسرش برای گرفتن مشورت کاری به دفتر برمی‌گردند. دنیا پیش چشمش تیره و تار می‌شود.

دیشب بر سر موضوع پیش‌پاافتاده‌ای با همسرش بحث کرده. شب را به تنهایی در اتاق سر کرده و تا صبح در دل به همسرش و اخلاق‌های گندش بد و بیراه گفته و کلی خط و نشان کشیده که از این پس چه می‌کنم و چه نمی‌کنم. صبح برخلاف همیشه صبحانه آماده نکرده و حتی خود را به خواب زده و به خداحافظی همسرش جواب نداده. همسر چهل و پنج ساله‌اش در اداره سکته می‌کند و او عذاب وجدان وارد آوردن فشار روحی بر همسرش و حسرت جواب ندادن به خداحافظی‌اش را تا همیشه در دل نگه می‌دارد. او دیگر نمی‌تواند اخلاق‌های گند همسرش را به خاطر آورد و هرچه در ذهنش هست فقط خوبی‌هاست.

پیرزنی هر روز کنار مغازه‌اش می‌نشست به امید آنکه کسبه و رهگذران به اندازه‌ی قوت روزش به او کمک کنند. چند هفته پیش از شب‌های سرد و نداشتن بخاری شکوه کرده بود. قصد کرد برایش بخاری مستعملی بخرد، اما همزمان شدن فشار کاری با عروسی دخترش باعث شده بود این نیت را به فراموشی بسپارد. امروز که روز عروسی دخترش بود، اهل محل می‌گفتند که از چند شب پیش که برف سنگینی باریده دیگر پیرزن را ندیده‌اند. چند ساعت بعد معلوم می‌شود همان چند شب پیش به خاطر سرما از دنیا رفته است. عروسی برایش زهرمار می‌شود.


نهایتا؟
ما هنوز نمی‌دانیم چقدر ابراز علاقه، چقدر ابراز احساسات، چقدر بخشش، چقدر نگاه، چقدر دوست داشتن، چقدر کار انجام نداده و چقدر چقدرهای دیگر به دنیا و مافیها بدهکاریم. و نمی‌دانیم ما و اطرافیانمان چقدر فرصت از دنیا طلبکاریم. ما اهل تعللیم. اهل تعلل تبدیل به اهل حسرت خواهند شد اگر نتوانند بالاخره جایی کوتاه بیایند و بدون علت و بدون چشمداشت خوبی کنند.

۲۳ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۰
تسنیم

حالم بده، ولی در عین حال دارم یه حس رهایی جالب رو تجربه می‌کنم.
تهوع دارم، مغز سرم با هر تکون به اینور و اونور حرکت می‌کنه، کرخت و بی‌حالم، انرژیم تموم شده، آب دهنم رو به زور قورت میدم. مامان میگه به خاطر اینه که شیرینی پختی و بوش تو خونه پیچیده. حال مامان و هدهد هم مثل منه. مامان میگه اگه ما مریض بشیم مسئولیتش با توئه. گفتم باشه، بیاین از کارافتادگیتونو پرداخت می‌کنم. از قضا فردا شب مهمان داریم، چه مهمانی! خانواده‌ی داماد نو، برای بار اول میان خونه‌مون. مامان و باباش از هرات رفته بودن کربلا و الان تو مسیر برگشت برای عروسی اینجا توقف کردن.
تو ذهنم ساعت به ساعت امشب و فردا رو برنامه ریخته بودم که چه بکنم و چه نکنم که بتونم اون فوق‌برنامه‌ی دلخواهم رو انجام بدم. ولی چون حالم اینطوریه هی فک می‌کردم چقد سخت و چقد زیاد :( تا اینکه ناگهان قفل ذهنم باز شد و دیدم چرا باید اون فوق‌برنامه رو انجام بدم؟ اونم امشب و فردا؟ و اینطور شد که انگار منو از یه مسئولیت سنگین و بزرگ مرخص کردن و به تعطیلات فرستادن :)))
جالبه برای خودمون فشار ایجاد کنیم، بعد خودمون فشار رو برداریم و از این حس آزادی لذت ببریم :) البته شرطش اینه که به فشار و وظایف ایجادشده، هرچند غیرضروری متعهد باشیم.
الانم می‌خوام برم بخوابم، چه خواب کاملی بشه از الان تا فردا صبح :)

۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۰
تسنیم

خودمو با حرف خفه کردم!
معادل جمله‌ی خودمو با پفک/ماکارونی/شیرینی/شکلات خفه کردم! :)

با همکارا، تا جایی که واقعا داشتیم از حرف زدن خفه می‌شدیم حرف زدیم. راجع به ترشی، راجع به تزئین یخچال هدهد، راجع به خانه‌دار بودن یا شاغل بودن یا هردو، راجع به خوش‌تیپی و قد بلند برادرام، راجع به ورزش و تغذیه و راجع به کلی چرند دیگه.
روانشناسمون اون اوایل یه بار گفت که من بعد از حرف زدن انگار عذاب وجدان می‌گیرم و کلا برای صحبت با غریبه‌ها گارد دارم. درسته، همینطوره. من الان پشیمونم که اونقدر حرف زدم، گرچه خوش گذشت.

یه قالب معمولی خریدم برای یخچال هدهد ژله درست کنم. ظرف شیشه‌ای مناسب برای ژله تزریقی هم ندارم، باید اونم یه کاریش بکنم.

۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۰
تسنیم

خیلی طولانیه، بعیده بتونین بخونین. برای من ارزش داره، برای شما فک نکنم.

۱۰ آبان ۹۷ ، ۰۲:۲۵
تسنیم

پروردگارا

. حق‌پذیری
. حق‌گویی
. قدرت دفاع از حق
. و مقابله با ناحق

به من عنایت کن.

۰۸ آبان ۹۷ ، ۱۷:۰۸
تسنیم

راستیتش گاهی از خوم شاکی میشم که چرا فلان حرف رو زدم و فلان کار رو کردم. (بی‌ربط به فکر اصلی: هه، حتی الان نگران اینم که کسی بگه نچ‌نچ! شب اربعین به‌جای تسلیت و پست اربعینی چه روزمرگی‌های بیخودی نوشته). نگران اینم که برداشت نادرستی از افعال و اقوال من داشته باشن که بهم ثابت شده خیلی هم نگرانیم بی‌مورد نیست. ولی واقعا در این لحظه دیگه احساس خستگی می‌کنم، خب به درک که چی فکر می‌کنن اصلا. کِی تو زندگیم بقیه همون‌جور شنیدن که من گفتم؟ و یا چند درصد مردم اینطوری‌ان که حرفشون همونجور به گوش مخاطبشون می‌رسه که از دهنشون خارج میشه؟ پس چقدر واقعا مهمه؟ در اون حدی که من ساعت‌ها حرص بخورم؟ برای اون ده دقیقه(خونه‌ی پُرِش)ای که طرف راجع به حرف من فکر کرده و با خودش گفته چه دختر احمقی، چه حرف‌های چرتی؟ ساعت‌ها؟ البته من از خودم راضی‌ام، چون قبلا ساعت‌ها نبود، روزها بود.
باشه، من آدم دهن‌بین و منتظر تایید مردم، شما خودباورهای آزاد از هر آنچه که رنگ تعلق می‌پذیرد. لطفا پرهیز کنید از اینکه بگویید "من هیچ‌وقت نظر بقیه در مورد خودم، برام مهم نبوده و همیشه بدون ترس نظر واقعیم رو گفتم و هیچ‌جا حرفمو قورت ندادم و همیشه حرف حق رو زدم و همیشه ال کردم و همیشه بل کردم..." حرف‌هایی که واقعا زیاد می‌شنوم و از دیدن این همه آدم آزاداندیش که به راحتی و بدون نگرانی برای از دست رفتن دوستی‌ها و ایجاد کدورت‌ها عقیده‌شونو ابراز می‌کنن هم متعجب میشم هم متفکر.

۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۰
تسنیم

تو این چند روز چند دفعه رفتم تا مرز گریه و برگشتم. نمی‌دونم، من این شکلی نبودم. من بعد از دو سال رفتن، هنوز در حال بهانه‌گیری و اشکال‌تراشی برای این سفر بودم. هنوز می‌گفتم اربعین با غیر اربعین فرقی نداره و تازه غیر اربعین بهتر هم هست، چون واقعاتر! زیارت می‌کنی. هنوز با دلم و منطقم این سفر رو نپذیرفته بودم. پس چرا تا دسته‌ی عزاداری می‌بینم بغض می‌کنم که من چرا اینجام؟ چرا تلویزیون پخش می‌کنه انگار دارم فیلم سه‌بعدی می‌بینم؟ چرا آقای آه می‌کشه دلم می‌لرزه؟ چرا امروز بارها به خاله گفتم خوش‌به‌حالتون؟ چرا کاشششش منم می‌رفتم‌هام از ته دله؟ چرا کاملا احساس جاموندگی و دعوت‌نشدگی دارم؟ چرا دیگه نه مثلامنطقم درست کار می‌کنه و نه دلم؟ چرا الان دارم شرشر اشک می‌ریزم؟ چرا میگم اگه این بار می‌رفتم دیگه به سختی‌هاش به چشم سختی نگاه نمی‌کردم؟ چرا اینقدر ملموس همه‌چی یادمه؟ چرا اینقدر ملموس و واضح و شفاف و روشن؟
من اون نمازهای ایستاده‌ی بدون رکوع و سجودِ تو صف، زیر قبه رو می‌خوام. اون وقتی رو می‌خوام که تو دلم به اونایی که درب منتهی به ضریح ابالافضل رو بستن بدوبیراه می‌گفتم. اون حسی رو می‌خوام که تو صحن حضرت زهرای حرم علوی دستمو دراز می‌کردم و فکر می‌کردم به گنبد رسیده. حتی همون حسی که موقع زلزله تو اون صحن داشتم رو. اون وقتی رو می‌خوام که تو مسجد کوفه گلودرد شده بودم با اون همه نماز. اون کاظمین‌مشهدپنداری‌ای که به خاطر وفور ایرانی تو کاظمین بود. اون کلوچه‌های ورودی سامرا و کامیون‌سواری بعدش و محو شط شدن. اون یک شبانه‌روزی که از همه جدا شدم و تنهای تنهای تنها رفتم و رفتم و سرم خورد به سنگ و با کلی بغض و البته کمی باتجربه‌تر و قوی‌تر برگشتم. دلم می‌خواد یه‌بار دیگه از فروشگاه داخل حرم انگشتر و دستبند نقره و عقیق بخرم. نه، نه فقط اینا، دلم تجربه‌های تازه می‌خواد. یه زیارت متفاوت با زیارت‌های قبل.

۰۷ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۵
تسنیم

حدود یک سال پیش من با تعمق در اوضاع منزل به این نتیجه رسیدم که خونه‌ی ما پیر شده! این پدیده برای خونه‌هایی پیش میاد که بیشتر مادر یا گاهی پدر و یا هردو به ضرب‌المثل "صد روز به بار، یک روز به کار" معتقد باشن. تو خونه‌ی ما هم مامان خانوم اهل دور ریختن هیچی نیستن. البته بهتره بگم نبودن، چون با کار کارشناسی‌شده الان خیییلی بهتر شدن :)
من فهمیده بودم که ما ظاهر خونه‌مون مرتبه، اما از درون شبیه یه انباری بزرگه و به اصطلاح من دیگه جوون نیست. مامان طی سالیان خیلی دراز همه چی رو ذره ذره جمع کرده بودن، بدون اینکه قبلا فضایی براش آماده کنن و مثلا یه دونه پیچی که ظاهرا هیچ جایی نمی‌گیره، الان شده مایه‌ی دردسر. می‌خواستم تلاش کنم برای بهبود اوضاع، ولی نمی‌شد، مقاومت شدیدی جلوم وجود داشت. اعصابم خیلی خرد بود. من عاشق نظمم، عاشق فایل‌بندی، دسته‌بندی، گروه‌بندی و معین بودن جای کوچکترین اشیاء. اما هر کاری می‌کردم فایده نداشت، اجازه‌ی دور ریختن چیزی نداشتم، بودجه برای خرید لوازم مورد نیاز برای دسته‌بندی بهم داده نمی‌شد و... .
نمی‌شد که نمی‌شد. به این نتیجه رسیدم که الان تو قلمرو مامان کاری از پیش نمی‌برم، باید صبر کنم هر وقت رفتم خونه‌ی خودم اونجا نظریاتمو پیاده کنم. ولی این هم نمی‌شد :( بالاخره زندگی آدمو درگیر می‌کنه و نمیشه صرفا با فکر به آرامش آروم شد. این بود که ناخودآگاه به متد خود مامان متوسل شدم؛ کم‌کم، آروم، ذره ذره، تدریجی شروع به سر و سامون دادن به قسمت‌های مختلف کردم. البته سرعت اصلاحات خیلی پایینه و اتفاقا موفقیتش هم به همین علته؛ چون حساسیتی ایجاد نمی‌کنه. تا اینکه امروز تمام این ناخودآگاه‌ها تبدیل به خودآگاه شد. یعنی امروز که برگشتم نگاه کردم به چند ماه گذشته، دیدم کجاهای خونه رو عمقی مرتب کردم، جوری که دیگه بهم نریزه. اگه وسیله‌ای لازم بوده [چه تبدیل اسقاطی به نو و چه لوازم جدید] با هر ترفندی [پول آقای یا پول خودم] شده خریدم، چیزی دورریختنی بوده مامان رو راضی کردم و یا حتی قایمکی و با اطلاع بعدی! از شرش خلاص شدم. البته نمی‌دونم چرا مامان و آقای، هر دو، خیلی راحت‌تر از بقیه‌ی بچه‌ها به من پول و اجازه‌ی خیلی از کارها رو میدن. همیشه این رفتار مورد اعتراض بقیه قرار گرفته، ولی خب خود مامان و آقای زیربار قبول این ادعا نمیرن! اما من خودم کاملا متوجهش هستم :))) علت اینکه من به چنین توفیقاتی در مرتب کردن خونه نائل شدم هم حتما همینه که تونستم امکانات و پشتیبانی رو جذب کنم!
بعد از این بازنگری هم خوشحال شدم و هم مصمم به ادامه. چند تا برنامه‌ی دیگه دارم که اگه درست پیش بره، بعدش میرم سراغ انباری‌های واقعی؛ فضای خالی روی حمام‌ها و طبقه‌ی بالای اشکاف‌ها که مملو از آت و آشغاله. مطمئنم پوستم کنده خواهد شد، ولی می‌ارزه. مرحله‌ی آخر آخر آخر موکول میشه به بعد از رفتن هدهد به خونه‌ی بخت =)) جالباسی خالی میشه، چون عادت داره هرررر چیزی دستشه بندازه رو جالباسی و این منو خیلی عصبانی می‌کنه. روی دراور خالی میشه، چون دیگه لوازم آرایشی روش نیست. کشوهاش می‌رسه به من و من می‌دونم باهاشون چیکار کنم *__* و اینکه تمام کارهای خونه میشه به عهده‌ی خودم و دیگه به بهانه‌ی اینکه "اینا وظیفه‌ی هدهده" از انجام کاری سر باز نمی‌زنم و همه‌چی منسجم‌تر پیش خواهد رفت.
حالا از نظر بقیه شاید خنده‌دار بیاد که من برای مرتب کردن داروها، ابزارآلات، حبوبات، ظروف، لباس‌های کار، قبوض و... اینقدر خوشحالم و برای بقیه‌ی برنامه‌م اینقدر مشتاق؛ ولی من خیلی امیدوارم که روزی برسه که تو خونه‌ی ما همه بتونن از پشت تلفن بگن که قبض رسید خمس پارسال کجاست و آیا تو خونه نخود داریم یا نه!

#خونه‌ها_رو_پیر_نکنیم :)

۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۷:۳۴
تسنیم

خب، واقعیتش من نمی‌دونم چرا قلقش از دستم در رفت و شد آن چیزی که مثلا قرار نبود به این زودی‌ها بشود! ستاره روشن شد و هزار بار امتحان کردم بلکه خاموشش کنم و نمی‌دانم چرا نشد.
علی‌ای‌حال دوستان ما را حسابی شرمنده نمودند و ما بسی از این بچه‌بازی‌های خود خجل گشتیم و عرق شرم بر چین و جبینمان جاریدن! گرفت.
اما یک نکته که بعد از هر بار رفتن و برگشتن به آن رسیده‌ام اینکه: وجدانا زورمون به خودمون، افکارمون، توقعاتمون، رفتارمون نمی‌رسه، فرتی سر وبلاگ خالی نکنیم. اونم چون زورمون به این یکی خوب می‌رسه.
من قول نمیدم به خودم که دیگه تو این فضا ناراحت نشم، آخه ظرفیتم محدوده. ولی قول میدم سعی کنم شرایطی پیش نیارم که به ناراحت شدنم منجر بشه.

چند تا اطلاع‌رسانی:
فعلا همینجوری کامنت خصوصی باشه بهتره.
فعلا تصمیم دارم دنبال نکنم کسی رو، سر زدن‌هام رو بهتر مدیریت می‌کنم اینجوری.

+ من باز هم احتمالا از این کارا بکنم، بی‌زحمت ناراحت نشید و فکر نکنید بی‌معرفتم که خداحافظی نمی‌کنم یا بابت پست‌های "تسنیم کجایی"تون تشکر نمی‌کنم و حتی یه کامنت "رؤیت شد" هم نمی‌ذارم و غیره! مثل همه‌ی همه‌ی بلاگرها میرم مرخصی و تمدد اعصاب و همون‌طور که می‌بینید خیلی زود هم برمی‌گردم :)

این پست یک بند دیگر هم دارد:
تشکر که هستید، تشکر که خوبید، تشکر که دوستید، تشکر که دوستتونم و تشکر که دوستتونو تحمل می‌کنید :)

۰۳ آبان ۹۷ ، ۰۵:۴۵
تسنیم
2/08/97 ساعت 19:20

گاهی فکر می‌کنم جالب بود اگه یکی مثل خودم می‌دیدم.

لطفا به ادامه مطلب نروید، چون ممکن است هوس کنید و دسترسی نداشته باشید و من گناهکار شوم! [تو وبلاگ خورشید خانوم خوندم :)]

۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۵
تسنیم