مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه


در حال حاضر، مردم یک نقطه‌ی خاص از شهر مقدس مشهد، نسبت به دو سال گذشته، بیشتر پشت رنگ قرمز یک چراغ عابرپیاده‌ی خاص می‌ایستن.
اینو کسی بهتون میگه که پونصد و پنجاه روز از هفتصد و دوازده روز گذشته رو پشت اون چراغ عابر پیاده‌ی خاص ایستاده.
این رو تعمیم بدیم به همه‌ی چراغ‌های عابر پیاده و غیرپیاده‌ی کشور؟ درصد قابل توجهی از مردم در دو سال گذشته، دقتشون به این بخش مویرگی از قانون or فرهنگ بیشتر شده.

۲۴ دی ۹۷ ، ۲۲:۵۲
تسنیم

من به هدهد:
پارچه نداری بهم بدی، بدم عسل برام لباس بدوزه، بپوشم؟

۲۳ دی ۹۷ ، ۲۳:۰۸
تسنیم

من متاسفم که باید بگم اون چیزایی که فکر می‌کنید تو آینده وجود دارن، وجود ندارن. حالا اینو خودم دقیقا محاسبه و نتیجه‌گیری نکردم، از همینایی که مثلا رفتن به آینده شنیدم. ضربه‌های بدی خوردن اغلب. بالاخره آدم خیال‌پردازی که یهو چشم باز کنه، به‌جای بوستان بهشت خیالی، ترک‌های بیابون رو ببینه، مالیخولیا نگیره خیلیه. این آدم یه عمر با رویای باغ و بوستان سر کرده، دیگه نمی‌تونه ببینه که بیابون هم یه اکوسیستمه که می‌تونه حتی مهیج‌تر از باغ ارم باشه.
یکیشون که ظاهر زندگیش هیچ چیز بدی رو نشون نمیده، دقیقا با عبارت "الان مثلا من تو آینده‌ام" همه‌ی چیزیو که می‌خواست بگه گفت و بعد زد زیر گریه و من مونده بودم بذارم بخونه یا قطعش کنم.





۲۰ دی ۹۷ ، ۲۳:۴۸
تسنیم

به هر صورت ابتذال چیز خوشایندی نیست.
پس چرا برخی اصرار دارن مبتذل "بشن"؟


+ عنوان از سرکار خانم پروین اعتصامی

۲۰ دی ۹۷ ، ۰۰:۳۸
تسنیم

از پارک اومدم بیرون و به ذهنم رسید به‌جای خوردن شکلات‌گلاسه تو اون ویتامین‌سرای همیشگی، برم بستنی بخرم و تو خونه درستش کنم. مشکل خامه‌ی فرم‌گرفته بود که نمی‌ارزید تو خونه درست کنم، گفتم اسپری خامه بخرم یا اگه پیدا نکردم بیخیال این قسمتش بشم. رفتم اون فروشگاه بزرگه‌ی کنار پارک، فک کنم از این فروشگاه‌های شهر ما خانه‌ی ما! بود. همه‌جاشو گشتم، کیف داد :) خرید خوراکی‌جات خیلی دلچسبه :) یک بسته لازانیا خریدم تا برای اولین بار لازانیا درست کنم، دو شیشه‌ی کوچیک شکلات صبحانه‌ی تلخ و فندقی و یک شیشه هم زیتون. با تخفیفاتش شد بیست و هشت هزار و سیصد تومن. به‌نظرم که خوب شده. اما اسپری خامه نداشت :| و ایضا بستنی لیتری :// اومدم نزدیک خونه و پنیر پیتزا و تخم‌مرغ و قرص هم گرفتم. و البته فقط دو قلم آخر رو با کارت آقای حساب کردم.
خونه که رسیدم، دیدم هدهد قیمه پخته آورده خونه‌مون!! این از اون کاراست که سابقه نداشته، یعنی اون دو متاهل دیگه نکردن تا حالا! از پخت کوکوسبزی معاف شدم دیگه. گرچه قبل رفتن سبزی رو پاک، شستشو و خرد کرده بودم، مونده بود تخم‌مرغ بزنم و بذارم رو گاز. خلاصه جاتون خالی، قیمه با زیتون شور خیلی چسبید.


+ الان فقط نمی‌دونم با این ویار شکلات‌گلاسه چه کنم؟!
+ نمی‌دونم چرا زندگی هرچی هم سخت یا آسون باشه، باز هم می‌گذره! واقعا نمی‌دونم.

۱۸ دی ۹۷ ، ۲۰:۳۹
تسنیم

فلاسک رو آب‌جوش کردم و نیاوردم. اومدم پارک بانوان واسه سکوت و خلوت و فکر. یه‌کم که گذشت دیدم همه دارن ورزش می‌کنن و من دراز کشیدم! پا شدم قدم بزنم، هرچی پول و کارت و طلا تو کیفم بود گذاشتم جیب پالتوم و راه افتادم. (بله، من طلا هم با خودم حمل می‌کنم =) مامان اصرار دارن که پلاکمو بندازم گردنم، هرچی هم میگم باهاش احساس خفگی می‌کنم به گوششون نمیره. چند وقت پیش تو درمانگاه بودم که دیدم تقی افتاد رو زمین، قفلش خراب شده بود. منم گذاشتم تو کیفم و دیگه نه خودشو درآوردم، نه صداشو!) یه‌کم که راه رفتم دیدم دلم واسه دو تنگ شده، شروع کردم دوی نرم. خیلی وقته ورزش نکردم، تنبل شدم حسابی. توی دو، نفر اول دوم دبیرستان و دانشگاه (کلاس خودمون) بودم. دیروز هدهد اومده بود درمانگاه، رفت رو ترازو، چهل و شیش کیلو بود! یعنی چهار پنج کیلو کم کرده بود! و منی که فکر می‌کردم لاغر شدم، پنجاه و یک بودم! دو کیلو اضافه کردم امسال! BMI ام شده بیست و نیم! البته تا وزن ایده‌آل چند کیلویی فاصله دارم، ولی خب ظاهرا دارم میرم سمتش و اگه ادامه بدم احتمالا ازش رد هم میشم. به‌خاطر وزن که نه، ولی به‌خاطر نشاطی که لازمه تو زندگی، تصمیم شل و ولی گرفتم که گاهی بیام همین پارک بانوان و بدوم. امروز بعد بیست دقیقه دوی نرم و تند، شبیه وقتی مسابقه‌ی دو می‌دادیم نفس‌نفس می‌زدم، یعنی افتضاح! مایه‌ی خجالت و شرمساری! دلم واسه والیبال هم تنگ شده، ولی یک نفره که نمی‌تونم ببازم! دوچرخه‌ها رو هم کردن تو اون اتاقه و بهش قفل زدن، وگرنه یه‌کم رکاب می‌زدم. دلم واسه اونم تنگ شده.
الانم همه بجز من و چهار پنج نفر دیگه، رفتن خونه‌هاشون. منم دارم فکر می‌کنم برم یه شکلات‌گلاسه بزنم تو رگ، ولی خوشم نمیاد تنها برم اونجا. باید هدهد هم میاوردم با خودم.

۱۸ دی ۹۷ ، ۱۶:۵۶
تسنیم

از خونه که میومدم بیرون، مامان توی حیاط، روی تک‌پله‌ی جلوی راهرو نشسته بودن. حیاطِ تمیز و جاروزده، هوای فوق‌العاده و سکوت خوشایندی که جریان داشت، به‌نظرم می‌تونست عصر دل‌انگیزی رو رقم بزنه. دیروز که خونه بودم، پریروز که گردش بودم و حتی نیم ساعت قبلش که اومده بودم خونه این احساس رو نداشتم، ولی الان که داشتم می‌رفتم بیرون، فضایی رو حس کرده بودم که پرتم کرده بود به روزهایی که خونه‌مون طبقاتی نبود، زیر تاک انگور، تو اون سایه‌های خال‌خالی فرش پهن می‌کردیم و چای می‌خوردیم، البته من نمی‌خوردم، بقیه می‌خوردن. آقای لباس کار تنشون بود و مامان برنج پاک می‌کردن و ما هم زمین و زمان رو بهم می‌ریختیم.
سفره‌مون شده یه‌وجب! یک، دو، سه یا چهار نفر دورش می‌شینیم. خواهر و برادر زیاد میان و سفره بزرگ هم زیاد پهن میشه، ولی دیفالتمون شده همون یک‌وجبی! غم‌انگیزه.


حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم


+ جداً نمی‌دونم تا وقتی حافظ هست، چطور میشه از شاعر دیگه‌ای حرف زد؟

۱۷ دی ۹۷ ، ۱۹:۱۷
تسنیم
یکی از موضوعات گپ‌وگفت دیروز، ازدواج، زندگی متاهلی و زندگی مجردی بود. (سه متاهل، سه مجرد) مثلا داغون‌ترین خواستگارتون چه شکلی بوده؟! جالب‌ترین جواب: یه آقای ناشنوا، نقص تو دست یا پا (دقیق یادم نیست کدوم)، شاگرد مغازه و کلا مجموعه‌ای از عیب و ایرادهای ظاهری که حاضر نشده با دخترخانوم دو کلمه صحبت کنه! البته جالبیش همین قسمت آخرشه و البته‌تر به نظر من که مرد عاقلی بوده و اگه کلا جایی نمی‌رفت که قراره نه بشنوه عاقل‌تر هم می‌بود.
و باز هم تاکید موکد دوستان بر اینکه تا مجردین برین حالشو ببرین =) متاهل‌هامون زندگی خوبی دارن، یکیشون که قبلا هم گفتم از قبل دانشگاه تو عقد بود و شوهرش چهار سال تمام، سالی چند بار، هی مسیر هرات_مشهد رو رفت و اومد و عروسی نگرفت تا ایشون درسشو بخونه. بعد هم رفتن هرات و الان با دختر یک و نیم ساله‌ش اومده مدرکشو گرفته که بره احتمالا کارش رو اونجا شروع کنه. یکی دیگه‌مونم که یک سال میشه رفته کابل و الان برای زایمانش برگشته مشهد. هم مطب داره تو کابل و هم تدریس می‌کنه!!! من که شوکه شده بودم وقتی فهمیدم. ظاهرا اوضاع کشور خراب‌تر از این حرفاست، دانشگاه‌های خصوصی استاد با مدرک لیسانس هم قبول می‌کنن، دولتی‌ها رو نمی‌دونم. از دیشب باز افتادم به خواهش و التماس و زاری، ولی مرغ آقای یه پا بیشتر نداره. دو ساله دارم این روضه رو می‌خونم، ولی فقط خودم پای منبرم اشک می‌ریزم. تنها زندگی کردن یه دختر، اونم تو شهری مثل کابل، اصلا در دایره‌ی ادراکاتشون نمی‌گنجه.
سومی هم قبلا تعریف کردم که با یه پسر ایرانی ازدواج کرده. تا چند وقت دیگه بهش شناسنامه‌ی موقت میدن و اونم میره سر کار. حالا مصاحبه‌شو برامون تعریف کرد، مردیم از خنده! ازش پرسیده ارکان نماز چندتاست و کدوماست؟؟؟ یعنی ایرانیا قانونا اجازه‌ی ازدواج با اهل کتاب یا کفار رو ندارن؟ حالا این هیچی، دوست ما هم که بین سوالای دیگه، با این سوال غافلگیر شده، گفته توحید، عدل، نبوت، امامت، معاد!!! 😂😂😂 شوهرشم از اونور هی سعی می‌کرده تقلب برسونه! بعد اگه کسی نتونه جواب بده چی؟ عجیبه یه‌کم.
اون دو تا مجرد هم که یکیشون داره ارشد می‌خونه، یکیشونم که دورگه‌ی ایرانی_عراقیه تو بیمارستان کار می‌کنه. جفتشون می‌گفتن در یک سال اخیر چند تا خواستگار برای من فرستادن. ولی بسته‌ای با اون ویژگی‌ها به مقصد خونه‌ی ما نرسیده! هر کدوم هم یه چیزی بین حرفاشون گفتن که ناراحتم کرد.
یکیشون گفت من تو رو به خیلی‌ها معرفی کردم، ولی بین تعریفا می‌گفتم که دختر سختیه! بحثو عوض کردم تا بازم نشنوم که سخت یعنی چی. جوری میگن که آدم می‌مونه الان دارن مدحش می‌کنن یا مذمت. خودم فکر می‌کنم کتاب شخصیت من، انقدر رو و واضحه که کاملا قابل پیش‌بینی‌ام. یاد گرفتنم سخت نیست، من آدم سختی نیستم، کنار اومدن با چهارچوب‌های قانون و منطق سخته به‌نظرم. اینکه دوستام منو سخت ببینن، سخته به‌نظرم.
اون دوست ایرانی_عراقیم هم بعد از اینکه گفت یه ناظم مدرسه (که بچه‌ها خیلی تاییدش کردن که خوب شخصیتی واسه تسنیم بوده!) رو برام فرستاده، گفت بیا زن‌داداش خودم بشو و با داداشم برو عراق! گفتم تکرار نکن که شوخیشم خوب نیست. با یه حالت ناراحتی گفت من که می‌دونم ما رو در شان خودت نمی‌دونی. کنارم بود، عادت ندارم موقع صحبت روبه‌رو بشینم و تو صورت طرف نگاه کنم. کامل برگشتم و فقط نگاهش کردم. زبان در دهان نمی‌چرخید تا کاملا عصبانیتمو بریزم بیرون، پس چیزی نگفتم. به‌زعم خودش اذعان کرده که از من پایین‌تره، ولی من توهین تلقی کردم حرفشو. واقعا حرف خیلی بدی زد و اگه به‌جاش می‌گفت دلتم بخواد، داداشم از سرت زیاد هم هست شاید بهتر بود.
خودشم می‌خواد بعد طرحش، بره عراق و کار کنه. میگه معادل حقوقش تو ایران میشه ماهیانه هجده میلیون تومن! امروز که بعد از بحثای بی‌ثمر، حرفای همیشگی رو شنیدم که نمیشه بری کابل و نه و نه و نه، به خواهرم گفتم عجب اشتباهی کردم به دوستم اونجوری گفتم. می‌رفتم دیگه، ماهی هجده تومن کم نیستا 😂



+ عنوان: ...که چند تا دختر جمع بشن و حرف ازدواج نزنن؟ میشه، ولی دوستای من نمی‌تونن =)

۱۶ دی ۹۷ ، ۲۳:۳۵
تسنیم

دیروز یکی از بچه‌ها پا به ماه بود. کم و بیش درد هم داشت حتی! هر لحظه منتظر بودیم دردش زیاد بشه ببریمش بیمارستان! حالا بچه هم بریچ، سزارین. انقدر اینو راه بردیم که به نظرم شب، راه به راه رفته بیمارستان!

۱۶ دی ۹۷ ، ۱۳:۰۶
تسنیم

بالاخره رفتیم این دورهمی رو.
متاسفانه فکر کنم دیگه از بچگی دراومدم و وارد دنیای آدم‌بزرگا شدم. نشون به این نشون که خودم آنجا و دلم جای دیگری بود. نگران و مضطرب خانه و کاشانه. یادش بخیر وقتایی که تو خونه کلی بحث می‌کردم و پامو که می‌ذاشتم بیرون، دنیا به مبدا صفر برمی‌گشت و ناراحتی یا خوشحالی از نو شکل می‌گرفت. الان هرجایی هستم، احساسات جای قبلی که بودم رو هم با خودم حمل می‌کنم. به عبارتی قوه‌ی ناسیه!م از کار فتاده.

بهشت حسرت شنیدین؟ اینم دورهمی حسرت بود. شش نفر بودیم با پنج نفر آدم که به شرایط استیبل رسیدن و من معلق اون وسط. خوش گذشت، ولی الان دلم گریه می‌خواد و متاسفانه الان که تو اتوبوسم اشکام ناخودآگاه می‌ریزن. دارم فکر می‌کنم لیاقت نداشتم؟ خدا برنامه‌ی دیگه‌ای برام داره؟ صلاحم همینه؟ یا چی؟
برای اینکه مثل هر بار که دوستامو می‌بینم، دوباره قلبم تا چند وقت متلاطم نباشه، دعا کنید لطفا.

+ بعدا شرح امروز رو شاید نوشتم.

۱۵ دی ۹۷ ، ۱۷:۴۹
تسنیم