مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه


اللَّهُمَّ سَلِّمْنَا لِشَهْرِ رَمَضَانَ

وَ تَسَلَّمْهُ مِنَّا

وَ سَلِّمْنَا فِیهِ



+ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُم [یعنی خداحافظ تا مدتی :)]


۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۰
تسنیم


امروز صبح رفتیم خونه‌ی عسل، من که فک می‌کردم همه باهم میریم و برمی‌گردیم با شلوار تو خونه و دمپایی رفته بودم! اما الان که آقای و مامان تنهایی رفتن جای دیگه و ما بچه‌ها داریم با اتوبوس برمی‌گردیم فهمیدم همیشه باید با تجهیزات کامل از خونه خارج شد :|
خواهرم با عکس‌های عروسیش کلیپ درست کرده، گذاشته بود ببینیم. حدودا هفت سالی میشه ازدواج کرده. همه‌ی خواهر و برادرهام عوض شده بودن، یعنی خیییییلی عوض شده بودن اما من نه! عینهو همون وقتام. داداش کوچیکه‌م که انگار نوزادی بیش نبوده، الان ماشاءالله یک و هشتاده! بابای جوجه که هنوز داماد نشده بود چقده بیبی فیس بوده و البته موهاش مثل الان یه خروار! داداش کوچیکه‌م تا کمرش بود تو عکس‌ها :)) و مهندس! مهندس مو داشته هنوز 😂😂😂 الان نمی‌دونم چرا هی فرت و فرت کچل میکنه. هدهد هی نگاه می‌کرد و هی با هر عکس از خودش ذوق درمی‌کرد که داداشام یکی از یکی خوشگل‌تر و ماه‌تر! و البته می‌گفت چرا خوشگلی‌های خونواده به پسرا ارث رسیده :| خواهرم چهار تا مجلس داشت، عکس همه‌ی مجلس‌هاش شاد و خوشحال و ترگل ورگلن همگی، ولی عکس‌های شب عروسی اصلا انگار مجلس عزاست! گریه، چشم‌های قرمز و پف‌کرده، نگاه حسرت، چهره‌های مغموم! از همه ملتهب‌تر چشم‌های آقای بود. بابای جوجه هم گرفته بود تو عکس‌ها. یادمه موقع برگشت بابای جوجه پشت فرمون بود، تمام مسیر رو گریه کرد، آخر یه جا وسط خیابون زد رو ترمز و سرشو گذاشت رو فرمون و های های های های گریست :| هفت سال پیش واقعا بچه بود. (بابای جوجه یک سال و نیم از من کوچیکتره) یه نکته‌ی دیگه هم تو کلیپ کشف کردیم، تو یکی از عکس‌ها دو نفر کنار همدیگه و کنار دامادمون نشستن، این دو نفر همون دو نفری بودن که شش سال بعد با همدیگه همزمان اومدن خواستگاری هدهد که بالاخره یکیشون اوکی شد. خواهرم می‌گفت کی می‌دونست که قراره یه روزی بین این دو تا مخیر بشیم؟ واقعا کی می‌دونست؟ حتی حدس هم نمی‌زدیم :)
امروز یه بازی هم با معرفی مهندس دانلود کردم که متأسفانه تمام روز داشتم بازی می‌کردم :| بازی نمی‌کنم، گاهی هم که می‌کنم تا ته در آوردن شورش میرم جلو بعد به راحتی دیلیت می‌کنم :) اسمش کوئیز آو کینگزه.


۲ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۷
تسنیم


"کینوی پاکستانی، سیب ایرانی، کیله هندی، ناک چینایی، مالته مصری، شلیل ترکی...
گاهی از خودتان پرسیده‌اید این میوه‌ها چه قسم وارد بازار می‌شود؟ در حالی که بیشتر این میوه‌ها با بهترین کیفیت در افغانستان تولید می‌شود چرا باید از خارج وارد کنیم؟"


همه‌ی دنیا همینه، هر کشوری تأکید به مصرف تولیدات داخلی داره.


+ اون اسمای عجیب غریب به کدوم میوه‌ها می‌خورن به نظرتون؟ 🤔 سرچ کنم معادلشونو می‌نویسم.

+ بی‌ربط نوشت: امروز صبح در حالی که خیلی خوابم میومد، به سختی از جام بلند شدم، ظرف‌های دیشب رو که از خستگی نشسته بودم شستم، آشپزخونه رو مرتب کردم و جارو زدم، صبحانه رو آماده کردم و با عجله زودتر از بابام از خونه اومدم بیرون :|| گاهی از بدو بدو خسته میشم.

+ به مامان گفتم یه ساندویچ برام درست می‌کنین؟ گفتن ببینم حالا. گفتم توش پنیر بزنین با خرما!


بعدا نوشت:

کینوی رو نفهمیدم چیه! سرچ هم نتیجه‌ای نداشت. شاید همون کینوا باشه.

کیله موزه!

ناک گلابیه!!!

مالته هم پرتقاله!


۱۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۴۸
تسنیم

مدتیه که بهش فکر می‌کنم، فکر کنم حلقه‌ی مفقوده‌ی شخصیتم رو پیدا کردم. البته فعلا بیشتر از این به ذهنم نمیرسه.
چیزی که ندارم "اعتماد به نفس" نیست، که نشون دادم اگه بخوام به راحتی می‌تونم حتی از اون اعتماد به نفسایی که بقیه خرج می‌کنن بیشتر بروز بدم.
قطعه‌ی گمشده‌ی پازل من عزت نفسه، همون که کلش دست خداست* و من معلوم نیست تا حالا کجا/ناکجا دنبالش می‌گشتم.
و معلوم نیست از این به بعد چطوری و کجا باید دنبالش بگردم.
همون که همه فک می‌کنن خیلی دارم و من الان فقط صفر مطلق رو حس می‌کنم.


* من کان یرید العزة فلله العزة جمیعا... (۱۰ فاطر)

۶ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۸
تسنیم


تو مسیر رفت مشکلی نبود، مسیر برگشت خفه‌کننده شده! تا الان ده بیست تا اسم ماشین فقط شنیدم! نمی‌دونمم اسم شرکتن، اسم مدلن؛ چی‌ان کلا!
سانتافه، میتسوبیشی ASX، اسپورتیج، سوبارو، تویوتا، CHR، کمری، اوتلندر، پورشه، لکسوس، زانتیا، سانگ یانگ اکتیون، بنز، کراس، پرادو، ال‌نود، دویست و شش، بقیه‌شونم یادم نمیاد!

+ کاش میشد بگم که دیگه نمیرم، ولی نمیشه!
+ خانوم دکتر این همه اسم ماشینو چجوری حفظ کرده یعنی؟ 🤔
+ فقط اومده بودم بگم اسم چه ماشینایی رو بلد شدم! 😊 تا درودی دیگر بدرود!

۱۲ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۰۷
تسنیم


بسیار وقت گذشته بود که کنار پدرم راه نرفته بودم، البته من و پدرم به تنهایی! دورترین وقتی که یادم می‌آید، چهار پنج ساله بودم که یک سفر دو نفره با پدر رفتم. چرا از بین پنج فرزند (آن موقع هنوز پنج تا بودیم) مرا که دقیقا وسطی بودم بردند؟ چون بیش از حد بابایی بودم. اتفاق غیرمترقبه‌ای که در آن سفر افتاد را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم (آیکون خجالت‌زدگی و عجب بچه‌ای بودم ها!). خاطره‌ی بعدی مرتبط با بابایی بودنم مربوط به حدود یکی دو سال بعد از این سفر است. پدرم به تنهایی سفر رفته بود. در آن زمان عادت داشتم همیشه‌ی همیشه کنار پدرم می‌خوابیدم، در مدت نبودش بخاطر این سفر مادرم بستر پدر را می‌انداخت و من هرشب گریه‌کنان در آن به خواب می‌رفتم. خاطره‌ی نزدیکتری ندارم. یعنی فراموش کرده‌ام. مثل پیرانی که دورها را چون ساعتی پیش به خاطر دارند و دیروز را چنان که دو قرن گذشته فراموش کرده‌اند. از مدت‌ها پیش رابطه‌مان به سلامی و علیکی و گاهی، هفته‌ای، دو هفته‌ای بحث کوتاهی در سیاست یا مذهب یا وقایع اطراف خلاصه شده است. پدرم مرد بی‌نهایت ساکت و درونگراییست و اغلب فقط به حرف‌های تمام‌نشدنی ما، بچه‌هایش، گوش می‌دهد. پدرم بسیار گوش می‌دهد. البته از آنجا که من استثنا هستم علاوه بر این‌ها به دفعات مرا به جایی رسانده، جایی به دنبالم آمده و مدتی هم کلا راننده‌ی سرویسم شده! برای کارهای اداری‌ام با من به این اتاق و آن اداره دویده، پیشنهاد کمک هزینه‌ی خرید اتومبیل داده، برای اولین بار به من، دختر کوچکش، اجازه‌ی تنها سفر کردن داده (و سپس به بقیه) و خیلی کارها از این قبیل. انجام این کارها به نظرتان زیادی بدیهی می‌آید؟ این‌ها کارهایی است که برای بقیه خواهران و برادرانم نکرده است! من مطمئنم که پدرم مرا بیشتر از آن‌ها دوست ندارد، اما آن‌ها باید یاد بگیرند که چگونه پدر خود را وادار به کاری کنند که به خواست خود نمی‌کند!

امشب بنا بود بروم عکس بگیرم :) از خودم :) بی‌ذوق‌ها! خیلی هم :) دارد :| خلاصه بنا به شرایطی غیرمنتظره پدر با من همگام شد. و من زیر باران کیف می‌کردم که با پدرم راه می‌روم. تصور می‌کردم همه می‌دانند با چه شخصیت شخیصی قدم می‌زنم و به این خاطر افتخار می‌کردم. وقتی پدرم پول عکس را می‌پرداخت هم ذوق می‌کردم (اصلا هم به این خاطر پدرم را نبرده بودم که پول عکس را حساب کند!). وقتی برمی‌گشتیم، داخل کوچه قدم‌هایمان را با هم و قدهایمان را با هم می‌سنجیدم. اختلاف خیلی کمی داریم! پدرم قدبلند نیست، شاید الانِ پدرم پنج شش سانتی از الانِ من بلندتر باشد. اما سایه‌اش تا همیشه آنقدر بلند است که من هرچقدر هم قد بکشم باز هم نگران هیچ باد و بوران و آفتاب سوزانی نخواهم بود.


۵ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۳
تسنیم


میریم که داشته باشیم روزی هزار دفعه سؤالِ "من هفته‌ی فلان بارداری‌ام، می‌تونم روزه بگیرم یا نه؟"



۱۶ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۹
تسنیم


. نماز، روزه، حج، امر به معروف، نهی از منکر و... هر کدوم یکی از فروع دین هستن و مستقلا می‌تونن انجام بشن. یعنی اگه کسی روزه نگیره نمی‌تونه بگه چون روزه نمی‌گیرم پس نماز هم نمی‌خونم. به همین شکل کسی که روزه نمی‌گیره دلیل نمیشه که امر به معروف و نهی از منکر نکنه! یعنی می‌تونه روزه نگیره ولی به بقیه بگه روزه بگیر!!!

.. یعنی چی؟ من نماز نخونم و به بقیه بگم بخون؟ بعد اگه پس‌فردا فهمید اون همه موعظه‌ای که کردم جلوه‌های پوچ بر محراب و منبر بوده و گند زده شد به اعتماد و اعمال اون فرد کی جوابگوئه؟

. مشکل ما همینه که دین و ایمانمونو وصل کردیم به بقیه آدما. این اتفاق از صفویه به اینور تو اسلام افتاده و بدترین ضربه‌ها رو بهش زده. اینکه تو هر دوره یه 'آقا' درست کردیم و میگیم هرچی آقا بگه و لاغیر. اینطوری اگه آقا بلغزه، کل اونایی که بهش متکی بودن میلغزن. تا قبل از اون دوره تو شیعه رسم بوده که هرکی هرچی گفت بگن از کجا میگی؟ دلیلت؟ مدرکت؟ فرقی هم نمی‌کرده آخوند تو مسجد بوده یا سبزی‌فروش محل. دلیل اینکه مرجع تقلید رو هم قبول ندارم همینه! دلیل اینکه امامزاده‌ها رو هم قبول ندارم همینه. هر امامی شیش هفت تا بچه داشته، یکیشون امام بعدی شده، اون پنج شیش تای دیگه شدن مخالفش! اون وقت الان همه‌ی اونا واسه ما امامزاده‌ان. بماند که خیلی از امامزاده‌ها هم جعلی‌ان. الان مردم ائمه رو هم تا حد الوهیت بالا بردن و از ائمه حاجت می‌خوان. خدا خودش گفته که من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه. هیچ‌کس بدون اذن خدا نمی‌تونه شفاعت کنه. پس چرا مردم میرن حرم امام رضا حاجت بگیرن؟

.. این آیه میگه هیچ‌کس بدون اذن خدا نمی‌تونه شفاعت کنه، پس یعنی با اذن خدا می‌تونه. در واقع آیه در رد وجود شفیع که نیست، الان یعنی شما حرم نمیرین؟

. چرا میرم، ولی نه به خاطر امام رضا، میرم چون اونجا مسجده و انسان تو مسجد به خدا نزدیکتره.

.. طبق ادعای خودتون هیچ دلیلی وجود نداره که اونجا به خدا نزدیکتر باشین. چون اون محل به میمنت شخص مدفون که رجحانی نداره، مسجد هم نیست چون صیغه‌ی مسجد بَرِش جاری نشده.

. من اصلا این صیغه خوندن و اینا رو قبول ندارم، تو هرجا رو بخوای می‌تونی برای خودت مسجد قرار بدی، حتی یه تیکه‌ی یک متری جلوی در خونه‌ت.

.. پس همون جلوی خونه‌تون یه تیکه رو مسجد در نظر بگیرین و نماز بخونین. چرا دیگه میرین حرم؟

. خدا گفته که شفیعانی هستن تو این دنیا، ولی نگفته کی! اون پیرزنی که دستشو می‌گیری از خیابون رد می‌کنی و دعات می‌کنه که الهی عاقبت بخیر بشی هم می‌تونه شفیع باشه، دوست، رفیق، پدر، مادر و هرکس دیگه‌ای می‌تونه شفیعت باشه. از کجا می‌تونی اثبات کنی که منظور خدا از شفیع امام رضا بوده؟

.. اگه اینایی که میگین می‌تونن شفیع باشن، چرا نباید برای شفاعت امیدمون به آدم خوبای دنیا باشه؟ به شاگرد زرنگای دنیا؟

. من این حرفو قبول ندارم، تو نمی‌تونی بگی منظور از شفیع ائمه هستن. از نظر من حتی یه سنگ هم می‌تونه آدمو شفاعت کنه، اگه خدا اجازه بده!

.. به کسی که همچین حرفی بزنه باید گفت برو امیدوار باش همون سنگ شفاعتتو بکنه.

جمله‌ی آخر رو با کمی عصبانیت گفتم، توضیحات بعدش رو هم گوش ندادم و خداحافظی کردم اومدم بیرون. پوووف!

۹ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۲
تسنیم


با مامان معامله کردم تا اجازه داد بیام حرم. یه کار خاصی تو حرم داشتم، ولی گویا حرم کار دیگه‌ای با من داشت :) یعنی اون جایی که می‌خواستم برم رو بسته بودن، اینقد ناخواسته همه جای حرم چرخیدم (در واقع شوت شدم) تا رسیدم اونجایی که لازم بود ولی قرار نبود.

نشسته بودم و به حرف‌های یه سخنران گوش می‌دادم. جلوم خالی بود، یه خانم پیر اومد نشست، بعد برگشت که بهم بگه "ببخشید که پشتم به شماست" دید منم، نگفت :|

کش چادرم یکم تنگ و سفته و گوشم رو اذیت می‌کنه. چادر رو گذاشته بودم رو شونه‌هام. یه خادم خانم اومد گفت چادرتونو بذارین سرتون و بدون اینکه صبر کنه رفت. یعنی چند قدم که دور شد من تازه فهمیدم چی گفته! اول که خنده‌م گرفت، محیط کاملا زنانه، حجاب کاملا کامل، مشکل چی بود دقیقا؟ کم‌کم یه کم عصبانی هم شدم. گفتم اگه دوباره بیاد دلیل میخوام ازش برای اینکه این کار رو بکنم. دیگه نیومد.

تصحیح قرائت نماز هم رفتم. گفت "احسنت!" منم هی می‌گفتم "جدا؟ واقعا؟" یعنی فک نمی‌کردم ضاد رو درست تلفظ کنم. البته هنوز هم مطمئن نیستم :/

داشتن فضای حرم رو برای افطاری‌های رمضان آماده می‌کردن :))

۶ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۲۷
تسنیم


کیلی کیلی کوش گذشت :))

کلا ما خانواده‌ی بشین تو خونه‌ای نیستیم. جمعه‌ها معمولا می‌زنیم بیرون، یا دور یا نزدیک. امروز به قصد بازار پرندگان به در شدیم! وسط راه کنار درختان توت زدیم کنار و به یه خانواده در تکاندن درخت کمک کردیم و از توت‌های فروافتاده بر چادر هم میل کردیم :))


(((::: سرشار از نووور و طراااوت :::)))


بعد یه بارون حسابی گرفت که من بی‌نهایت ذوق کردم *__* به بازار پرنده‌ها که رسیدیم دیدیم شلوغه و ترافیک. یه دویست متری رو پیاده در پیش داشتیم. همینطور می‌رفتیم و من هی به پرنده‌هایی که تو دست مردم بود نگاه می‌کردم. هنوز به در ورودی نرسیده بودیم که آقای گفتن "شما نیاین داخل". شما یعنی مامان و هدهد و من. و منِ دقیق تازه حواسم جمع شد که میان لشکری از مردها داریم راه میریم! به عبارت دقیق‌تر میان لشکری از "کفتربازها"!!! البته جمع متراکمی نبود، ولی تا چشم کار می‌کرد مرد بود! به در ورودی که رسیدیم آقای گفتن "نیاین دیگه" و ما هم نرفتیم دیگه! و هیچ کدوم حتی حواسمون نبود که نیایم داخل کجا بریم؟؟؟ حتی سوئیچ رو نگرفتیم که بریم تو ماشین بشینیم! دیگه برگشتیم تا یه جای خلوت‌تر وایستیم. من که هرچی دقت کردم!! ندیدم کسی به ما نگاه کنه خخخخ سه تا خانم چادری ساده که نگاه کردن نداره. ولی هدهد می‌گفت زودتر بریم، خیلی بیشعورن و بد نگاه می‌کنن! و حتی شنیده بود "الان این خانما اینجا چیکار می‌کنن؟ مگه اینجا جای زن‌هاست؟" فهمیدم نه واقعا ماشششالا ماشششالا دقتم خیلی بالاست :) بالاخره یه گوشه‌ای پیدا کردیم و چون زمین گل بود ایستادیم. یعنی مامان و هدهد ایستادن و من افتادم به عکاسی. هرچی با لاله‌ی واژگون عکس گرفتم، هرچی پانوراما عکس گرفتم، هرچی پروفایلی عکس گرفتم نیومدن که نیومدن. (البته من زیاد پروفایلی عکس می‌گیرم ولی نمی‌دونم چرا هیچ‌کدوم نمیرن رو پروفایلم!) مامان که زود خسته شدن و یه سنگی پیدا کردن و نشستن، اما دیگه واقعا هیچ جایی برای نشستن نبود جز زمین خاکی خیس. و نهایتا من هم پشت به خیابان رو به این گندمزار رو همون زمین خیس نشستم :| تا درسی شود برای سایرین و از من یاد بگیرن و خاکی که هیچ، پاک گلی بشوند!



پدر و برادر برگشتن با یک عدد بوقلمون که خلوص از سر و روش می‌بارید! یعنی سفید یک دست بود و روی بوقلمون‌ها رو سفید کرده بود تا دیگه کسی از اسمشون برای توصیف صفت ریا استفاده نکنه. علاوه بر اون دو عدد جوجو *__* هم خریده بودن :))) یک عددش قراره بعدا مامان بشه، یک عددش بابا :)) الان باباش بغل منه :)



بعدا فهمیدم این جوجوها مال خواهرمه که سفارش داده بوده براش بخرن. الانم برده خونه‌ش :(

نمی‌دونین بغل کردن این جوجه‌ها چقد کیف داره ^_^


۱۰ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۴
تسنیم