مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه


آیت الله حائری شیرازی:

امام حسین علیه السلام در شب عاشورا یک جور سخن گفت و در روز عاشورا یک جور دیگر. شب عاشورا، سخن از «نمی‌خواهم، احتیاج ندارم، بروید، بیعتم را برداشتم» بود. روز عاشورا می‌گوید: «بیائید به من کمک کنید، آیا یاور و مددکاری هست؟ هل من ناصر ینصرنی؟» 

شب صحبت می‌کند تا مبادا خبیثی در بین طیب‌ها باشد و روز سخن می‌گوید تا مبادا طیبی در بین خبیث‌ها مانده باشد. 
شب غربال می‌کند تا فقط صالحان بمانند و روز غربال می‌کند تا فقط اشقیاء در مقابل او ایستاده باشند.


+ امشب شهادت‌نامه‌ی عشاق امضا می‌شود...

۱ نظر ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۴۶
تسنیم
.
.
.
روز عاشورا به چشم پر ز خون
مشک بر دوش آمد از شط چون برون
شد به سوی تشنه‌کامان رهسپر
تیرباران بلا را شد سپر
بس فروبارید بر وی تیر تیز
مشک شد بر حالت او اشک‌ریز
اشک چندان ریخت بر وی چشمِ مشک
تا که چشم مشک خالی شد ز اشک
تا قیامت تشنه‌کامان ثواب
می‌خورند از رشحه‌ی آن مشک آب
بر زمین آب تعلق پاک ریخت
وز تعین بر سر آن خاک ریخت
هستیش را دست از مستی فشاند
جز حسین اندر میان چیزی نماند
.
.
.
۲۸ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۲۷
تسنیم


وارد خونه شدن و حدس زدن اینکه امشب چه غذایی داریم و این دقیقا بوی چیه، یکی از خوشبختی‌هاییه که برای آقایون برمی‌شمرم.


+ الحق و الانصاف شامه‌ی خوبی دارم :) چون اخیرا دو تا از نادرترین غذاهایی که آخرین بار یادم نیست کی خوردیم رو داشتیم و من بلافاصله بعد از ورود حدس زدم. شیربرنج! که مامان هیچ‌وقت تو تابستون نمی‌پزن و تن ماهی که چی بشه بخوریم.


۹ نظر ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۰
تسنیم

در مورد اینکه مجلس ذکر مصیبت (و نه روضه‌خوانی!) میرم یا نه سوال کرد. گفتم امشب نوبت مامانه، چون مادربزرگم تنهاست تو خونه و من باید پیشش بمونم. براش خیلی عجیب بود که بی‌بی ناراحت میشه تنها خونه بمونه، یا اینکه در مورد غذاش بیش حساسه و با اینکه دکتر حتی برای یک روز هم رژیم نداده تمام این دو ماه غذاش جدا و متفاوت طبخ میشه، با اینکه مدام خوابه لباس بدون اتو نمی‌پوشه، پیاده‌روی یه ربعه‌ای که صبحا میره کفشاش باید تمیز شده باشه، پسراش که دایی‌هام باشن روزی چند بار بهش زنگ می‌زنن و نازش رو می‌کشن و 24 ساعته قربون صدقه‌اش میرن. تااازه نگفتم که شبا ما بدون کولر و با در و پنجره‌ی بسته می‌خوابیم! برای خانم ص با داشتن برادری که به مامانش فحش میده و گاهی میزندش! و خواهری که آرزوی مرگ والدینش رو می‌کنه این چیزا افسانه است!
برای من هم البته غیرطبیعیه، ولی خیلی تعجب‌برانگیز نیست. خانواده‌ی ما نه مثل خانواده‌ی بی‌بی و دایی‌هان، نه مثل خانواده‌ی خانم ص. من یکی توانایی اینکه به یکی از این دو مدل فرزند تبدیل بشم رو ندارم.
بعدشم دکتر اومد و نشست وسط بحث و حرف رفت و رفت تا رسید به جوونیای دکتر و زمانی که تو کردستان رئیس مرکز بهداشت بوده. چیزی که از بین حرفاش خوشحال شدم که شنیدم این بود که گفت من کارم رو انجام میدم و از زیر کار دررو نیستم. خودم می‌دونستم که اینطوری هستم، ولی اینکه رئیسم از تو اتاقش، متوجه باشه که من تو اتاقم کارم رو انجام میدم با اینکه می‌تونم انجام ندم، و بعد اینو بگه باعث خوشحالیمه. حالا اگه این نشون میده نیتم خالص نیست و اینا، خب نشون بده؛ چیزیه که هست واقعا.
حالا بقیه‌ی داستانش: می‌گفت که یکی از پرسنل چنان از زیر کار دررو بوده که بهش ماموریت میداده تا بره مثلا روستای A برای واکسن زدن، اون پول ماموریت رو می‌گرفته، ماشین مرکز رو هم می‌گرفته، ولی می‌رفته مثلا سقز برای خودش خرید می‌کرده! میگه بهش می‌گفتم بابا! من از اون سر کشور اومدم اینجا، بینتون غریبم، ولی دلم واسه این مردم می‌سوزه. تو که خودت کردی، چرا آخه اینجوری می‌کنی؟ و باز برعکسش میگه یه کارشناس بهداشت محیط داشتم که ساعت دوی نصف شب به زور بلندش می‌کردم که برو بگیر بخواب. یا برای پیدا کردن یه بسته لواشک تاریخ مصرف گذشته می‌خواست مغازه‌ی یکی از اقوامش رو پلمب کنه! یا وقتی خبردار شد که تو یکی از روستاها یه بهورزی درست کار نمی‌کنه و واکسن نمیزنه اومد گفت ماموریت نمی‌خوام، فقط دو نفر بهم بده تا پیاده (در حالی که برف تا زانو بوده و مسیر هم ماشین‌رو نبوده) برم اونجا و حسابشو برسم 😆
 راستش به این دومیه حسودیم شد :)
تو این مورد هم بین این دو نفرم. ولی در هر دو مورد قبول دارم که ایده‌آل کدومه و اصلا معتقد نیستم که تو اینجور چیزا جانب اعتدال باید رعایت بشه.

۳ نظر ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۳۶
تسنیم

یکی از پرستارای درمانگاه گیر ده‌پیچ داده که صبح عاشورا شیفتش رو پر کنم. اول که گفت پنج‌شنبه صبح، گفتم که من اصلا شیفت پرستاری نمیرم؛ تازه اون موقع نمی‌دونستم عاشورا هم هست. بعدش یک ساعت حرف زدیم و صد بار گفتم نع! ولی به هیچ وجه ول نمی‌کنه. به شیش نفر از دوستام که پرستاری هم کار می‌کنن گفتم، ولی هیچ کدوم قبول نکردن.
آخرین بار که زنگ زد جواب ندادم. الان نمی‌دونم چیکار کنم.


یادش بخیر، دو سال پیش، درمانگاه دکتر معصومی، روز عاشورا شیفت بودم و پستش رو هم اینجا نوشتم.

۵ نظر ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۵۶
تسنیم

قرار شد امشب من برم و فردا شب مامان. یه ساعت داشتم پشت تلفن آدرس می‌گرفتم، از بس پیچ در پیچ بود. باید از سر کار می‌رفتم اونجا و با آقای و بقیه برمی‌گشتم.
مسجد رسول، جایی که من توش خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم، همونجایی که آقای امینی پرتم می‌کرد تو آسمونا، همونجایی که من دفتر صدبرگ کاهی با پاک‌کنِ خودکار! جایزه گرفتم و عسل داستان بچه‌ی غول‌پیکر رو نوشت و من به عنوان بهترین داستان دنیا باورش داشتم.
اون موقع؛ یه حیاط کوچیک و یه زیرزمین به عنوان کلاس درس داشت و نیمکت‌های چوبی قراضه :)
الان؛ وااااوووو! چه جایی شده! حداقل پونصد متر زمین در سه یا چهار طبقه، و قراره یه زمین بزرگتر به عنوان حسینیه بهش الحاق بشه. فرش‌هاش هنوز کهنه و رنگ و وارنگه، صندلی که هیچ، پشتی هم ندیدم. من "مال" این مسجد محسوب نمیشم، مال اون مسجدی‌ام که میگن مسجد جامع محله! مراسم اونجا موقع اذان شروع میشه و تا من برسم روضه و نوحه تموم شده و به شام رسیدن. مراسم اینجا با ورود من شروع میشه و تا یازده برمی‌گردیم خونه و شام می‌خوریم :) اونجا نمی‌دونم از کجا ساپورت مالی میشه، چون هر شب شام میدن به اون همه آدم و از مردم هم پولی نمی‌گیرن؛ ولی اینجا برای نهار ظهر عاشورا از اول دهه دارن پول جمع می‌کنن. یعنی در واقع کل هزینه‌ش رو همین مردمی که هر شب میان تامین می‌کنن. امشب گفت شش تومن جمع شده و پنج تومن دیگه‌ش مونده!
آخرهاش بود که چایی آوردن، تو سینی‌های بزرگ. از نظمشون خوشم اومد، از ساده و واقعی بودنشون هم. مسجد به اون بزرگی، بعد از اینکه چایی رو دادن با کتری بین جمعیت راه می‌رفتن و چایی سرریز! می‌دادن :) می‌دونید، ما به چایی‌خور بودن معروفیم و اصولا با یه استکان سیر! نمیشیم :))) گرچه نسل جوونمون خیلی اینطور نیستن و من فک کنم کلا مال نسل بعدی باشم!



چون تنها نبودم باید برمی‌گشتم و نشد نوحه‌ی بهتری ضبط کنم.

۱ نظر ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۵
تسنیم

دیروز با مامان رفتم برای اینکه کفش بخرن. تو مسیر زنگ زدم واسه اون کار و در موردش صحبت کردیم. یه کار اداری-نظارتی-نیمه‌نصفه‌مدیریتیه. قرارداد با شرکت خصوصی بسته میشه و نیازی به مجوز نیست. کسی که من باهاش صحبت کردم خودش کارشناس بهداشت بود، گفته بودن که ماما نیاز دارن. حقوقش از چیزی که الان می‌گیرم بیشتره و اگه اینو برم کار فعلیمو رها می‌کنم. (جالبه که درست وقتی از کارم زده شدم و آگهی‌های استخدامی روزنامه رو ورق می‌زدم، دوستم تماس گرفت و در مورد این کار بهم گفت) واقعا نمی‌دونم چقدر می‌تونم از پسش بربیام. به زیردست داشتن علاقه‌ای ندارم، به رئیس داشتن هم. من آدم امر و نهی نیستم. البته می‌تونم به کسی که از نظر سن و تخصص و مهارت و سابقه‌ی کار در سطح یا پایین‌تر از منه دستور بدم، ولی اگه هر کدوم از اینا نباشه سختم میشه و بدتر عذاب می‌کشم. احتمالا تعدادی بهیار و بهورز زیرمجموعه‌ی من باشن. درسته که مهارت و تخصصشون از من کمتره، ولی مسلما سن و سابقه‌شون بالاتر خواهد بود. من چطور حتی بهشون بگم چرا دیر اومدی؟
نکته‌ی دیگه اینه که من الان تو کار مرتبط با درسم هستم، ولی اگه برم سر اون کار، باید کارهای اداری مرتبط با رشته‌م رو انجام بدم. نمی‌دونم کار درست کدومه.
صحبت‌ها رو کردیم و کامل همه چی رو توضیح داد. آخرش گفت که این درخواست نیرو برای چند وقت پیش بوده و قرار شد با شرکت صحبت کنه و ببینه هنوز هم نیرو می‌خوان یا نه و اگر خواستن من یه روز برم کنارش بمونم و ببینم با مدل کار کنار میام یا نه.
از این بابت که یه کارشناس بهداشت تونسته از پسش بربیاد، احتمالا مهارتی مشکلی نداشته باشم. تنها نکته‌ی کار که مرددم همین اعتمادبه‌نفس و روابط عمومی قویه. چیزی که خودم می‌بینم و خانواده تایید می‌کنن که بهبود یافته، اما اینکه به چه سطحی رسیده رو نمی‌دونم. (نکته‌ی این موضوع اینجاست که اکثر قریب به اتفاق دوستان و همکارانم نظرشون اینه که "از تو بااعتمادبه‌نفس‌تر هم مگه ممکنه؟؟؟" و من حاضرم قسم بخورم نصف بیشتر جامعه اعتمادبه‌نفسشون از من بیشتره)
چیزی که دیروز برام جالب بود اظهارنظر مامان بعد از قطع تلفن بود. من خیلی کم پیش میاد با تلفن صحبت کنم. بعد از قطع تلفن مامان گفتن که چه خوب پشت تلفن صحبت می‌کنی! با اینکه مثل همیشه الکی‌ترین استرس دنیا رو داشتم. همیشه موقع صحبت با غریبه‌ها این استرس رو دارم، حتی موقع زنگ زدن به 118!!!

دیروز مادردختری خوش گذشت. مامان کارت منو ده تومن شارژ کردن، پنج هزار و صد تومنش استفاده شد و چهار هزار و نهصد تومن برای خودم موند :))) کارتمو اول ماه شارژ می‌کنم برای کل ماه، اما شهریور از بس اینور اونور رفتم نیاز بود که دوباره شارژ کنم، اما با این چهار و نهصد دیگه لازم نیست 😅😅
و بعد هم کفشمو دادم رنگ زد، مشکی. بار اول بود که کفش رنگ می‌زدم. یه دونه توس‌کرم هم برای خودم جدا برداشتم که اینا رو مامان حساب کرد :)





مدت زمان: 27 ثانیه 

ایشون هم ما رو کشت با بع‌بع!
گوسفند خونه‌ی همسایه است :)

۳ نظر ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۶
تسنیم

امشب دعوت شدیم :)
دیشب یه تیکه از حرفام جا موند: "دیگه حسرت نمی‌خورم که چرا مرد نیستم و نمی‌تونم مثل اونا سینه بزنم." (حسرت خیلی آشنای خیلی از خانوم‌ها)

یک شب هم طول نکشید که باز هم دلم خواست می‌تونستم مثل مردها سینه بزنم:
دست‌ها به نوبت بر آسمان بلند می‌شوند و فرودشان بر سینه‌های ستبر و مردانه، طنین باشکوهی در فضا می‌افکند. تکرار نوحه: همه با دست چپ بر پا می‌کوبند، ریتمیک و منظم‌؛ آخرین ضربه را محکم‌تر می‌زنند و باز دست‌ها و آسمان به هم می‌رسند.
مگه میشه جایی، جمعیتی، منظوم! باشن و من محو نشم؟
البته یه جایی بود که نوحه‌خوان یه ریتم خاصی رو گفت بزنن و هیچ‌کس بجز برادران من نتونستن بزنن :) مشخصه که ریتم تولیدی بقیه غالب بود.
دایی هم به سبک وطن سینه می‌زد، خیلی محکم و خیلی پر تحرک با وسیع‌ترین دامنه‌ی حرکتی دست.

جمله‌ی ماندگار امشب هم تعلق می‌گیره به زن‌دادششش: جووجه! نرو اونور، اون طرفِ عمه دیگه عمه نیست! :)))
و هدهد: یا اون نونایی که ریز (ترید) کردی رو بریز تو کاسه‌ی آبگوشت من یا بیا وروجکو نگه دار! :///

۷ نظر ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۵
تسنیم

یک عدد حافظه‌ی جانبی نیازمندیم.


+ بی‌زحمت صفحه‌ی اول و درشت چاپ کنین، فراموشی دمار از روزگارم درآورده!
+ باید زنگ می‌زدم دیروز، پنج‌شنبه، یا حداکثر امروز جمعه. حالا فردا زنگ بزنم چی بگم؟ امان از من...

۷ نظر ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۰
تسنیم

هم چایی برداشتم هم قند! چایی بعضی وقت‌ها پیش میاد جایی بخورم، ولی قند هیچ‌وقت نمی‌خورم. برداشتم چون چایی روضه بود! اولین بار، اولین بار بود که به یه خوراکی به این چشم نگاه می‌کردم. خوشمزه بود و طعم چایی قندپهلو رو هم بهم یادآوری کرد، جالب و نوستالژی واقعا.


زیارت عاشورا می‌خوند و می‌خوندم و نم‌نم یاد گذشته می‌کردم. دو سه سالی هست لیاقت شرکت هرشبه تو عزای امام حسین ازم گرفته شده. یک سال و نیمه که اذان مغرب سرکارم و نمی‌تونم برای هیچ مراسمی به مسجد برم. آهای اونایی که هنوز نعمت فرصت شرکت تو عزاداری رو دارین، بدونین کم چیزی نیست و حداقل دل من یکی براش لک زده، یه زیارت عاشورای دسته‌جمعی برام حسرت شده. جوری که دلم می‌خواد برگردم به اون روزهایی که تو دبیرستان، دهه‌ی اول محرم، کل مدرسه، صبح به صبح زیارت عاشورا و روضه داشتیم و من خجالت می‌کشیدم که زنگ اول چشمای بیش‌حساسم پف وحشتناکی داشت. دلم می‌سوزه که روز آخرش با چند نفر دیگه برای خوندن امتحان، یواشکی رفته بودم تو کلاس و خوشحالم که معاون مدرسه اومد و برخلاف همیشه به جای اینکه تشر بزنه با لحن مهربونی گفت امروز روز مزده، امروز رو هم بیاین و بعد بدون اینکه از کلاس بیرونمون کنه خودش رفت! و تصمیم رو به خودمون واگذارد (حالا به تعبیر مزد و اینا کاری ندارم).
از ته دلم می‌خوام هر شب تو این مراسم شرکت کنم، ولی می‌دونم نمی‌تونم.



انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم الی یوم القیامة
چقدر از حب و بغض من بر مدار حب و بغض حسین بن علی علیه‌السلام هست؟
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد
اگه عبارت اول محقق بشه، آیا این دعا برآورده نمیشه؟



و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم



گرچه بر مشامم نمی‌رسد هر لحظه بوی کربلا، اما بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا



ای که مرا خوانده‌ای راه نشانم بده
گوشه‌ای از کربلا جا و مکانم بده

از یه طرف تو سپاه عمرسعد می‌گردیم دنبال خودمون، از اون طرف تو سپاه اباعبدالله. صحنه‌ی کربلا چقدر حقیقت انسان رو رو می‌کنه. یک عمر ریاکارانه خم و راست شدی؟ برو اونور، پیش شمر اسمتو بنویس. یک عمر تو حسرت دنیا سوختی؟ برو برای عمرسعد خودشیرینی کن و سپاهیان رو برای حمله به امامت ترغیب. یک عمر صلیب به گردن از خدا تقاضای هدایت کردی؟ برو تحت پرچم اباالفضل شمشیر بزن و مقام اولین سر بریده‌ی کربلا رو نصیب خودت و تنها شهیده‌ی کربلا رو نصیب همسرت کن. یک عمر پر از خطا زندگی کردی، ولی آزاده‌مردی؟ برو از زینب عذر بخواه، خدا رو خطاهات قلم می‌کشه و به عنوان اولین قربانی می‌پذیردت.

آه! من کجام؟ دقیقا کدوم‌ورم؟
ای که مرا خوانده‌ای، راه نشانم بده
گوشه‌ای از سپاه خودت، جا و مکانم بده



از نتایج سال به سال مسجد نرفتن هم می‌تونه این باشه که بین دو نماز از گوشه‌ی پرده، طبقه‌ی پایین رو نگاه کنی و ببینی امام جماعت و همه (همه)ی مردها بلند شدن و نمازو شروع کردن. با هیجان برگردی سمت جمعیت و بلند بگی قامت بستنااا! نمازو شروع کردنااا! و خانم کناری بعد از اینکه تعجبش تموم شد با خونسردی بگه غفیله می‌خونن! آهاااا! گفتم چرا مکبر هیچی نمیگه 😅

۲۳ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۳۰
تسنیم