مونولوگ

مونولوگ

یک دختربچه بیست و اندی ساله منتخب برای بازی در نقش آرتمیس قصه ما...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

انقد تند اومد و رفت نفهمیدم کی تموم شد! فردا باز باید برم سرکار...

نمیشه با روانشناسی که همکارته و هر روز می‌بینیش راحت حرف بزنی. برای من حتما باید غریبه باشه و فقط همون یک بار ببینمش. وگرنه ازش راهکارهای کاهش استرس و افزایش اعتماد به نفس رو می‌پرسیدم. در ظاهر اصلا مضطرب نشون نمیدم و تازه به نظر بقیه اعتماد به نفس خوبی دارم. ولی خودم که می‌دونم چی درونمه. بنظرم بهتره تو محیط کار نقاط ضعفم همچنان پنهان بمونه.



بازم حس می‌کنم زنده‌ام

بازم حس می‌کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می‌بستم؟


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۸
آرتمیس

وقتی پارسال داداش داشت می‌رفت شهرستان که در مسیر مهندس عمراً! شدن قدم برداره، من قایمکی نگرانش بودم! نمی‌دونستم قراره اونجا با چه آدمایی آشنا بشه و چه کارایی یاد بگیره. بخصوص که امسال با دوستاش خونه گرفتن و مسئولی هم بالاسرشون نیست. چند ماه قبل این نگرانی خیلی شدت گرفت. آخر هفته‌ها که برمی‌گشت خونه، انگار یه شیشه عطر رو خودش خالی کرده بود. تا قبل از اون هر هفته زبونمون مو درمی‌آورد تا لباس چرکاش رو بیاره بندازیم تو ماشین، تازه خیلی وقت‌هام آخر خودمون مجبور می‌شدیم بریم سراغ کوله‌اش برداریم لباساش رو. ولی اون موقع تا می‌رسید خونه، خودش سریع لباساش رو می‌انداخت تو ماشین، بدون هیچ بگومگویی. کوله‌اش رو هم یه جایی که در دیدرس نباشه میذاشت. من و هدهد هم که کارآگاه! بعد از چند هفته که این تغییرات رو دیدیم، رفتیم سراغ کوله‌اش. باز که کردیم بوی شدید عطر و سیگار رو شنیدیم. شکمون دیگه تقریبا تبدیل به یقین شده بود! دیگه از وقتی که میومد خونه تا دو روز بعد که برمی‌گشت شهرستان، هر لحظه مواظب بودیم ببینیم کی می‌خواد بره سیگار بکشه، مچش رو بگیریم! همون اول هم که میومد یواشکی کل جیب‌های لباسا و کوله‌اش رو می‌گشتیم تا یه نشانه‌ی مادی (غیر از بو) پیدا کنیم که نبود. از صبح تا شب هم هیچ‌جا نمی‌رفت که ما فک کنیم داره میره بکشه! ولی همچنان مشکوک بودیم. اگه می‌گفتیم می‌تونست انکار کنه. از طرف دیگه اگه نمی‌گفتیم و ادامه پیدا می‌کرد، دیگه جلوشو گرفتن سخت میشد. تا اینکه یه شب که همه خواب بودن بجز من و اون که سرمون تو گوشی بود، دیدم آروم کاپشنش رو پوشید رفت بیرون. اول فک کردم می‌خواد بره تو کوچه سیگار بکشه. دیدم رفت طبقه بالا. گفتم لابد رو پشت‌بوم میکشه. رفتم دنبالش تا سر بزنگاه برسم که سر و صدا شد و فهمید. می‌خواست برگرده پایین که نگهش داشتم. تمام جیب‌هاش رو گشتم و چیزی بجز گوشی نیافتم! با گریه قضیه رو بهش گفتم. خندید گفت تو فک میکنی من میرم دانشگاه سیگاری میشم؟؟؟ یک عالمه حرف زدیم و حرفای من مدام بین تهدید و خواهش و تذکر در گردش بود. معلوم شد پایین همه خواب بودن، اومده بالا به دوستش زنگ بزنه. گفت یکی از هم‌خونگی‌هام سیگاریه و لباسای منم بو می‌گیره! (مگه میشه؟) و بخاطر همین عطر می‌زنم که مامان و آقای نفهمن وگرنه نمیذارن من تو این خونه بمونم. گفتم از این به بعد عطر ممنوع! فاصله‌ت رو هم جوری حفظ می‌کنی که لباسات بو نگیره! حرفاش رو باور کردم و به مرور بهم ثابت شد راست میگه.

این داداش من، از خیلی جهات، خیلی شبیه خودمه. یکیش اینکه اصلا نمیخواست بره دانشگاه. بخاطر همین برای کنکور هم هیچ تلاشی نکرد. اصلا تو این کشور آینده‌ای برای خودش متصور نبود. می‌خواست بره خارج. تمام دوستاش رفتن و باز ما با گریه و زاری جلوشو گرفتیم. بعد که دید با هیچی نخوندنش عمران دولتی قبول شده (البته دانشگاه یه شهر کوچیک) خارج رو ول کرد، رفت دانشگاه. قبلش اصلا اهل کتاب خوندن و مطالعات جنبی و مسائل اجتماعی و اینا نبود. الان تغییر کرده، میاد از من و هدهد، کتابای شریعتی و مثنوی و فلان و بهمان قرض می‌گیره. آهنگ "شد خزان گلشن آشنایی" رو زمزمه می‌کنه. در مورد مسائل اجتماعی اظهار نظر می‌کنه و...

آخر این داستان بازه. هنوز ادامه داره و من نمی‌دونم تا کجا! از شدت نگرانی‌هام کم شده، ولی هنوز هم هستن. هنوز دو سالی مونده تا تنها زندگی کنه و این فرصت خیلی زیادیه برای تغییر. فقط از خدا می‌خوام تغییرای مثبت و خوب بکنه. در هر حال من الان بهش خوش‌بینم :)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۰
آرتمیس

این خاص‌ترین تحویل سال هم رفت که به تاریخ بپیوندد :)

آرزوی سلامتی و خوش‌وقتی و سعادت و عاقبت‌بخیری و شادی و اتفاقات خوب و موفقیت‌های روزافزون دارم براتون تو سال پیش رو :)

بخندید لطفا :):):):):):):):):):) به این پهنا!


هفت‌سین درمانگاه که من هیچ دخالتی تو چینشش نداشتم!


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۴
آرتمیس
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۴
آرتمیس

امروز یه کار خیلی بد کردم...


+ کار بدم رو نوشتم، بعد پاک کردم. نه بخاطر اینکه بعدا یادم نیفته چیکار کردم، بل به این دلیل که بعدا یادم نیفته چی باعث شد این کار رو بکنم!

+ الان مثلا اینجوری نوشتم، بعدا یادم نمیاد؟؟؟



یکی از دوستای صمیمیم، باباش آرتروز داره، تقریبا دیگه نمی‌تونه کار کنه. سه تا برادر محصل هم داره، یکیشون لیسانس بین‌الملل فیزیوتراپی، یکیشون ارشد بین‌الملل خون‌شناسی و یکیشون هم دبیرستان می‌خونه. خودش هم بین‌الملل خونده. اوضاع مالیشون بد نبود تا اخیرا که باباش اینطوری شد. از وقتی فارغ‌التحصیل شده، رفته سر کار و حقوقش رو میده برای خرج خونه و شهریه‌ی برادراش. امروز تو تلگرام احوالش رو پرسیدم، گفت داره افسردگی می‌گیره. ازش توقع دارن هم به شیفت‌های سنگین درمانگاه برسه، هم کارای خونه رو انجام بده. (تک دختره) و باز هم بی‌پولی اذیتش میکنه. انتظار یه کم درک و حمایت داشت حداقل. گریه‌اش گرفته بود، می‌خواست تو اتوبوس گریه کنه.
با خودم که مقایسه‌اش می‌کنم خجالت می‌کشم. خانواده از من توقع پول و حقوق ندارن، کارم از دوستم خیلی سبک‌تره و اطرافیانم درک خیلی بیشتر و توقع همکاری کمتری ازم دارن. کاش می‌شد براش کاری کرد.


هفت‌سین چیدیم تو کلینیک :)
تخم‌مرغ‌ها رو من رنگ کردم :)
امکانات محدود بود، خرده نگیرین!
+ تو اولین تجربه‌ی هفت‌سین چیدن، انتقادات و پیشنهادات شما را پذیرا هستیم :) چون میخوام تو هفت‌سین خونه استفاده کنم!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۸
آرتمیس

با این همه ستاره‌ی روشن چه کنم؟؟؟ :((

این روشن‌ها منو خاموش کردن! وگرنه میشه بخونم و نظر داشته باشم و در سکوت برگردم؟؟؟

این روزهای آخر شلوغ‌پلوغ شده همه چی...


+ ای وای! داشت یادم میرفت :):) دیروز صبح عمه شدم!

+ هنوز اسم قطعی نداره، من اینجا بهش میگم جوجه! چون مامانش به بچه کوچولوها میگه جوجه :)

+ و من الله التوفیق فور اِوِر...


بعدانوشت: بله، میشه بخونم و نظر داشته باشم و چیزی نگم! خیلی هم میشه. تمام کسانی رو که دنبال می‌کنم می‌خونم؛ با دقت هم می‌خونم. برای وبلاگ خودمم همینطوری بیشتر دوست دارم! خواننده‌ی خاموش :)

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۵:۲۶
آرتمیس

باورم نمیشه چطور ۴ گیگ رو در عرض ده روز تموم کردم؟؟؟ من که چیزی دانلود نکردم که!

به عنوان تنبیه تا آخر سیزده بدر باید با همین بسته‌ی ۲_۸ صبح بسازم!

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۵۹
آرتمیس

لحظه‌ی تحویل سال 96، دوشنبه سی‌ام اسفند 95 ساعت 13:58 میباشد.

من اون روز و اون لحظه کجام؟؟؟ از 8 صبح تا 12 شب شیفت می‌باشم :) چون همکار محترم میرن شهرستان، عروسی دختر خاله جان :) خوش بگذره بهش...



اینو یه بنده خدایی فرستاده تو تلگرام با این عنوان: "وقتی روز اول عید شیفت میذارنت!"
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۹
آرتمیس

بالاخره من موفق شدم چند تا فیلم ببینم! اول بگم اصلا با آیتم‌های داوری فیلم آشنا نیستم و فی‌الواقع از فیلم چیزی سرم نمیشه! فقط حسم رو نسبت به فیلم‌ها میخوام بگم.

Arrival: موضوع خوبی داشت، ولی دوست داشتم کفه‌ی منطقش از کفه‌ی خیالاتش سنگین‌تر باشه که نبود. اتفاقات همینطوری موافق با خانمه پیش میرفت. یه نکته‌ی خیلی جالب تو فیلم دیدم، اینکه خانمه رو دخترش اسمی رو گذاشت که من دوست دارم!!! وقتی فهمیدم ذوق کردم! البته اسم مد نظر من کردیه، شاید معنیش با اسم تو فیلم متفاوت باشه!

ابد و یک روز: بسیار دوست داشتم. از روابط خانوادگیشون احساس خوبی بهم دست می‌داد. بخصوص از محسن خوشم اومد! (داداش معتادشون!) و از داداش کوچیکه که میخواست تیزهوشان قبول بشه :) اون قسمتی هم که شوهر آینده‌اش داشت سمیه رو می‌برد، تو ماشین، افغانی صحبت می‌کردن خیلی برام جالب بود. کلمات واقعی، با ملودی و لهجه‌ی واقعی داشتن. فقط به احتمال قوی بازیگر نبودن، چون لحنشون یکم کتابی بود :)

لانتوری: خیلی سخته راجع بهش حرف بزنم. وقایع جوری تعریف میشه که احساس میکنم کارگردان گذاشته قصه، خودش پیش بره. عقیده و باور خودش رو به فیلم تحمیل نکرده، یعنی مثل دانای کل فقط قصه رو روایت کرده. این حس رو اون وقتا سر خوندن آناکارنینا هم داشتم. این شیوه رو می‌پسندم.


+ من خیلی فیلم‌باز قهاری هستم، ازیرا که متوجه نشدم بازیگر نقش محسن تو ابد و یک روز، همون پاشا تو لانتوری بوده!!!!!!!! قبلا هم خشم و هیاهو رو دیده بودم و بخاطر نقشش خیلی ازش متنفر شدم! خوب بازی کرده بود، ولی خوب حسم به نقش بد بود دیگه. می‌دونستم لانتوری و خشم و هیاهو رو یه نفر بازی کرده، ولی ابد و یک روز رو نفهمیدم!!! وای بر این دقت!

چند تا فیلم دیگه تو صف‌اند، اگه شد بعدا به همین پست اضافه میکنم :)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۴
آرتمیس

بولوار وسط دو تا خیابون کنار خط عابر پیاده...

من منتظر عبور ماشین‌ها و خلوت شدن خیابون برای عبور...

۲۰۶ پلیس عبور میکنه و من از ذهنم میگذره این جناب سروان (یا هر درجه‌ی دیگه‌ای) کلاس آئین‌نامه نگذرونده؟ :|

پراید متوقف میشه تا من از خیابون عبور کنم :)


+ من عضو کمپین #عبور_از_خط_عابر_پیاده_با_چشمان_بسته میباشم :)

+ چقد راننده‌هایی که ترمز میکنن تا ما رد بشیم، قابل احترامند :)

+ بترسین از روزی که مَرکَب از دست بدین و مجبور بشین پنج دقیقه پشت خط عابر منتظر بمونین! پس قابل احترام باشین :)

+ چنین کمپین و چنین هشتگی وجود نداره! زحمت سرچ به خودتون ندین ;)

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۰
آرتمیس