مونولوگ

مونولوگ

یک دختربچه بیست و اندی ساله منتخب برای بازی در نقش آرتمیس قصه ما...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

به عنوان هدیه‌ی روز مهندس، این پست رو با صدای بلند برای دو تا مهندس منزل قرائت نمودم، باشد که رستگار شوند :)

http://gharar-13.blog.ir/post/250

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۱
آرتمیس

مواد لازم جهت ساخت تخم‌مرغ پوست‌پیازی:

- یک تا تخم مرغ

- قدری سرکه

- چندی زمان

- یک نفر معلم برادر کلاس دهمی که دستور انجام کار عملی بدهد.


طرز تهیه:

تخم مرغ را درون سرکه بینداخته و اجازه دهید زمان کار خود را بکند.

پس از اینکه کار زمان به اتمام رسید، شما بایستی آن را درآورده و چیلیک چیلیک عکس بگیرید و سپس به وسیله‌ی عکس‌های مذکور، نرم‌افزار جدید ادیت عکس خود را امتحان بنمایید نقطه

egg



+ تخم‌مرغ برنگشت، وگرنه حتما میپختمش ببینم چه مزه‌ای شده!

+ چرا دانش‌آموزان رشته‌ی ریاضی، درس آزمایشگاه دارند و قلب و شش گوسفند تشریح می‌کنند؟؟؟

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۵
آرتمیس

باید بپرسم از طراحان BRT، که هدفشون چی بوده از اینکه تعداد صندلی‌های قسمت مردانه، کمتر از زنانه است! چرا خانم ها اغلب اوقات نشستن و آقایون ایستادن؟؟؟ نه واقعا چرا؟


+ عنوان: خواستم یه کلمه در مقابل فمینیسم بنویسم، دیدم معادل مردانه نداره تو گوگل فارسی. به انگلیسی نوشتم meninism که دیدم بعله! وجود داره... خلاصه که آقایون خوش باشن، من این لغت رو وارد زبان پارسی نمودم، حالا دیگه خودتون باید برین دنبال حقوقتون :)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۴۶
آرتمیس

تمام دلشوره و تشویش و غصه‌ات هی بیاید تا بیخ گلویت، هی بخواهی استفراغش کنی، ولی بدانی بقیه فقط حالشان به هم می‌خورد و درکی از حال تو پیدا نمی‌کنند. تمامش را قورت بدهی و تمام شب جلوی عق زدنت را بگیری و صبح زود بزنی بیرون. بروی جایی که یک آدم عصبانی، تمام عقده‌هایت را تبدیل به گریه کند. از سناباد تا هویزه را اشک بریزی، بلیت اولین سانس موجود را بگیری و بروی که بقیه‌ی گریه‌هایت را بکنی!

گاهی هم می‌شود سوژه‌ی پست‌های وبلاگی جماعتی شد که زل زده‌اند به یک دختر و یک جفت چشم که به سنگفرش دوخته شده و اشک‌هایی که قایم‌کردنشان ممکن نیست...


+ وقتی انقد ناراحتی که با اون حالت می‌زنی بیرون، لااقل گوشیت رو خاموش کن.


بعدا نوشت: آدم عصبانی کلی زنگ زده و وقتی جواب ندادم زنگ زده خونه و خونه هم کلی بهم زنگ زده. اما نمیدونستن که افسوس! دیگه دیر شده :( من رفته بودم که خودکشی کنم؛ با یتیم‌خانه‌ی ایران :|

۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۲
آرتمیس

تو هر بخشی از زندگیم، قانون مورفی حاکم نباشه، اومدن آقامیرزام (شوهر خواهرم) به خونه‌ی ما کاملا از این قانون تبعیت میکنه :)

وقتی تمام ظرف‌ها رو شستم و فقط مونده سینک رو آب بکشم؛

وقتی فیلم یک دقیقه مونده که تموم بشه یا بدتر از اون به جای حساسش رسیده؛

وقتی دو لقمه به انتهای غذام مونده؛

وقتی وروجک بعد از کلی لالایی تازه رو پام خوابش برده؛

وقتی تازه از بیرون اومدم و تازه لباس راحت پوشیدم؛

شک نکنید که اگه قرار باشه ایشون بیاد، در یکی از موارد بالا خواهد آمد... بله، او خواهد آمد:)


+ ایشون بسیار مرد مؤدب و با شخصیتی هستن، منتها نمیدونم چه نسبتی با جناب مورفی داشتن که مصرن حتما قانونش رو رعایت کنن!

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۷
آرتمیس

ای کاش می‌شد بو رو هم داونلود کرد. یا لااقل از پشت صفحه‌ی چند اینچی موبایل، آنلاین استشمام کرد :(

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۵۵
آرتمیس
هدهد گفت: تا حالا دونه‌های برف رو از نزدیک دیدین؟ خیلی شکل‌های قشنگی دارن! هیچ دو دونه‌ای هم شبیه هم نیستن. واقعا عجیب و جالبه :)
یک لحظه با خودم گفتم این سی سانت برفی که نشسته روی زمین، شامل تعداد بسیار زیادی از همین دونه‌های منحصر به فرده. واقعا چه لزومی داشته خدا روی این توده‌ای که هیچ‌کس هنر به کار رفته‌ی توش رو نمی‌بینه، انقد با جزئیات کار کنه (نعوذ بالله انگار خدا مثل ما و با اهدافی شبیه ما کار می‌کنه!) حس کردم این همه ظرافت به هدر رفته! ولی بلافاصله با خودم گفتم چقد خودمحور شدم! واقعا فک کردم اصل این جهان ماییم و بقیه‌ی موجودات و اشیاء متفرعات دنیان؟ ما نبینیم یعنی تمام؟ ما مگه کی‌ایم؟
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۱۴
آرتمیس

خانم روانشناسمان می‌گوید شدیدا آدم درون‌گرایی هستم. می‌گوید خیلی کم‌حرفم. می‌گوید می‌ریزم توی خودم. می‌گوید احساساتم اصلا بروز نمی‌یابد!

صراحتا مخالفتم را اعلام می‌کنم. من از آن‌هایم که نخود در دهانشان خیس نمی‌خورد. از آن‌ها که پایشان به خانه نرسیده، ما وقع را چون داستان‌های هزار و یک شب تحویل خانواده می‌دهد. از آن‌ها که به زور خاموشی می‌خوابانندشان. مگر چنین آدمی هم درون‌گرا می‌شود؟ این‌ها را نگفتم. فقط گفتم اشتباه می‌کنی. گفتم زود قضاوت کردی. گفتم مگر چند روزه می‌توانی کسی را بشناسی؟ قرار شده یکی از همین روزها آزمون استانداردی از من بگیرد و ادعایش را به اثبات برساند، می‌خواهد برایم نیم‌رخ شخصیتی بکشد!

از من به شما نصیحت؛ اگر دوست دارید کاملا جلب توجه کنید، آسته بروید و آسته بیایید. در این صورت تمام اذهان اطراف را درگیر خود خواهید کرد. همان قصه‌ی معروف "در دنیای کنونی، معمولی باش تا خاص‌ترین آدم دنیا باشی" نمی‌خواهی رویت زوم کنند، آن فک لا... (لا اله الا الله!) را به زور هم شده بجنبان و هرچه دم ذهنت رسید، بریز در گوش بقیه!


+ نمی‌دونم نیم‌رخ شخصیتی اصلا چی هستD: اگه چیز خوبی بود شاید گذاشتم!

+ یه خبر تو تلگرام پخش شده مبنی بر اینکه تا فردا شب نیم متر برف میاد تو مشهد! الان فک کنم هنوز کمتر از ده سانته :)

+ چون آقای سرما خوردن نمیشه بریم برف‌نوردی :/ عوضش مهندس رفته بستنی بیاره😋

+ پَلَم پولوم پیلیچ (با ملودی خاص خودش بخونین) جییییییغ د َ َ َ َ َ َ َ َست هوراااااا! مهندس بپر!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۴
آرتمیس

صفحه‌ی گوشیم کم‌کم نوچ میشه! چون دارم لواششششک میخورم 😋 اونم لواشک محلی که از دستفروش خریدم! حیف که طرفدار زیاد داره و احتمال داره ترور بشم، وگرنه عکسشو میذاشتم!

آقای جان، وقتی بچه‌تر بودیم، برای اینکه از این خوشمزه‌ی ناپاک! نخوریم، به شوخی میگفتن اینا چرک کف پاست! نخورین این آشغالا رو...

ما هم برای اینکه ثابت کنیم با این ترفندها ککمان هم نمی‌گزد، با نیش‌های تا بناگوش باز و سر و صورت لواشکی میگفتیم، به‌به چه چرکای خوشمزه‌ای!!! شما هم بفرمایید :)

با این مقدمه فک نکنم کسی تعارف منو برای یه لیس لواشک بپذیره! 😉

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۲۵
آرتمیس
این یه متن بازنگری نشده‌ی طولانیه و اگه بخواین این پست رو با لینک‌هاش بخونین یه روزی طول میکشه... پس توصیه‌های ایمنی رو جدی بگیرین و نخونین!

چند وقت قبل تو وبلاگ جناب آقای دکتر میم، یه پست با عنوان چالش خوندم، که خواننده‌ها رو دعوت کرده بود، یکی دو تا از خاطرات و موضوعاتی که اذیتشون میکنه رو بازگو کنن تا از بار سنگین خاطرات منفی کم بشه. ایشون البته گروه‌درمانی رو عنوان کردن، ولی خوب من امکان گروه‌درمانی رو ندارم، فقط از همون قسمت تخلیه‌ی روانی این راه‌کرد استفاده میکنم.

۱. خیلی وقت پیش وقتی هنوز دانشجو بودم، یه عید که یادم نیست کدوم عید بود، نصفه شب داشتیم از مهمونی برمیگشتیم که وسط خیابون ناگهان آقای زدن رو ترمز. جلوتر تصادف شده بود و چند نفر با سر و روی خونی اینور اونور میرفتن. یه خانمی هم یه بچه‌ی حدودا دو ساله رو بغل کرده بود که کاملا شل تو بغلش افتاده بود و در جواب خانم دیگه‌ای که خودش خونین و مالین بود و همش از بچه‌اش سؤال میکرد، میگفت نه زنده است بابا! ولی نمیداد بغل مامانش. یه جوری بود که ما حدس زدیم بچه مرده ولی بخاطر حال بد مادرش بهش نمیگن. من میخکوب شده بودم سرجام تو ماشین و اصلا فکرم کار نمیکرد. خواهرم با گریه میگفت مگه تو احیا بلد نیستی؟ چرا نمیری کمک کنی؟ ولی من اصلا نمیتونستم تکون بخورم. تا اینکه آقای راه افتادن و رد شدیم ازشون. فکر اینکه ممکنه بچه واقعا تموم کرده باشه و شاید میتونسته با احیا برگرده خیلی ناراحت‌کننده است. تا قبل از اون اصلا با شرایط اورژانسی که فقط خودم باشم و خودم، روبرو نشده بودم. این قضیه جزء عذاب وجدان‌های کاری منه و فک نمیکنم هیچوقت از ذهنم پاک بشه. ولی بعد از این ماجرا تو موقعیت‌های مشابه سریع‌تر فکرمو جمع میکنم و تصمیم میگیرم. مثل این.

۲. این ماجرا رو واسه هیچکس تعریف نمیکنم، چون با تعریف کردنش احساس حماقت میکنم. وقتی دبیرستانی بودم، چند تا از هم‌کلاسی‌هام ازدواج کردن و برای زندگی رفتن تهران. شماره‌شونو داشتم و گاهی احوال همو میگرفتیم. یه مدتی از یکیشون که اسمش مریم بود خبری نشد. تا اینکه یه شب گوشیم زنگ خورد. اون‌وقتا مثل همین حالا زنگ‌خور موبایلم خیلی کم بود، ولی نمیدونم چه سری توی اون سیمکارتم بود که خیلی مزاحم داشت. بخاطر همین شماره‌های ناشناس رو اصلا جواب نمیدادم. اون شب هم به عادت مألوف جواب ندادم. بعد از چند بار زنگ زدن، یه پیام داد با این مضمون که "چرا برنمیداری؟ مریمم" منم خوشحال که مریم پیداش شد! برای اینکه مطمئن هم بشم پرسیدم: "مریم احمدی؟"!!!!!! و اوشون هم گفتن: "بلهههههه، خود خودشم"😆 خلاصه تا پاسی از شب، مریم خانوم پیام می‌داد و من پیام می‌دادم، مریم خانم پیام می‌داد و من پیام می‌دادم. یه چرت و پرتایی هم گفت که من تعجب کردم این چقد عوض شده و عتابش کردم!!! اونم معذرت‌خواهی کرد و دیگه چرت و پرت نگفت. فرداش که تو کتابخونه بودم، باز ایشون پیام داد و گفت که "شوهرم خونه نیست و یه کار خیلی واجب دارم که باید جایی زنگ بزنم ولی شارژ ندارم! اگه میتونی برام شارژ بفرست، من شب برات پس میفرستم." منم هیچی پول همراهم نبود، از خواهرم پول گرفتم رفتم شارژ خریدم و کدش رو براش فرستادم. همونطور که فهمیدین، ایشون یه مزاحم بود که با این روش به اندازه‌ی یه شارژ سر منو کلاه گذاشت و خواهرم کلی بهم خندید. شب پیام داده بود که "شارژی که فرستادی رو حلال کن، من دوستت نیستم، فقط از این به بعد انقد زود اعتماد نکن!" فک کنین من انقد ساده‌ام که حتی کلاهبردار هم دلش به حال من میسوزه و نصیحتم میکنه که دیگه سرم کلاه نره! چیزهای مختلفی به ذهنم میرسید که جوابشو بدم، ولی ترجیح دادم سکوت کنم و فقط ازش عبرت بگیرم.

۳. این سومی جزء نقاط عطف زندگی منه. یه نقطه‌ی تلخ و سیاه. یه خنجر که از پشت خوردم. خیلی دردناک! درباره‌ی این نمیتونم حرف بزنم. شاید در اصل باید این یکی قلمبه درمان بشه ولی واقعا یارای تعریف کردنش رو ندارم. هیچوقت نفهمیدم چرا اون کار رو کرد، ولی بخشیدمش. یعنی اصلا بخشیدنش دست من نبود. یه چیزی تو وجودمه، سرخود واسه خودش بقیه رو میبخشه، از منم نظر نمیخواد. چند دفعه خواستم این بخش درونمو سرکوب کنم نشده. البته خوشبختانه نشده!

+ با عرض معذرت، حواسم نبوده کامنت‌ها رو ببندم. این خاطرات شاید برای خواننده فقط یه خاطره باشه، ولی برای من مرورشون سخته. فقط به توصیه‌ی دکتر میم تعریف کردم که سبک بشم.
+ من توصیه نمیکنم این کار رو تکرار کنین. تضمینی نیست بعدش سبک بشین.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۰
آرتمیس