مونولوگ

مونولوگ

یک دختربچه بیست و اندی ساله منتخب برای بازی در نقش آرتمیس قصه ما...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

نمی‌رود؛ دستم نمی‌رود، به نوشتن...

خواهد پاشید؛ مغزم خواهد پاشید، به زودی از هم...


و این منم، ای کاش بشکنم...


+ حیف که راهشو بلد نیستم.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۳
آرتمیس

گفتم "دارم به خانواده اصرار می‌کنم، ولی احتمال راضی شدنشون 0/000000000000000001% هست"

یکی میگه "جای امیدواریه😭" و منظورش اینه که برای اون احتمالش از این هم کمتره!

یکی دیگه میگه "تو می‌تووووونی😃"

یکی دیگم میگه "سوغاتی و کارت پستال یادتون نره!"


و من به این فکر می‌کنم که پس من باید از کجا شروع کنم؟ از کره‌ی مریخ؟


امروز یه کار تو یه بیمارستان تازه تأسیس تو یکی از شهرهای افغانستان بهمون پیشنهاد شده، اونجوری که شنیدم، شهر تقریبا میشه گفت مقر طالبانه و الان احتمالا داعش هم بهشون اضافه شده.

به خانواده میگم "منطقا اون‌ها جایی رو می‌زنن که خودشون نباشن." منطقمو می‌کوبن تو سرم!

میگم "ابتدا به ساکن که نمیبرن منو رئیس بخشِ فلانِ بیمارستانِ بهمان کنن." میگن "برو، پاشو همین الان برو!" که معنیش میشه "جرأت داری یه دفعه دیگه حرفشو بزن!"

میگن "می‌خوای بری بچه‌های داعش و طالبان رو دنیا بیاری؟" میگم "اونجا یه شهره، مردم عادی توش زندگی می‌کنن بابا! همه‌شون که طالب و داعشی نیستن، تاااازه من نرم بچه‌های اونا دنیا نمیاد؟ من واسه خودم دارم میرم!" میگن "نکنه می‌خوای بری داعشی بشی؟😬"


و من هنوز دارم فکر می‌کنم پس زندگی کاری من کی شروع میشه و از کجا؟ مریخ؟


+ اگه چند سال قبل بود شاید تعداد صفرهای احتمال بالا نصف می‌شد، تو سال نود و شش منی که از همه جا بی خبرم، خبر شش هفت تا حمله‌ی تروریستی رو دارم، بدترین‌هاشون انفجار کابل و شبیخون میرزااولنگ بود. الان حتی امن‌ترین قسمت‌‌های کشور مثل هرات هم از حملات و انفجارها در امان نیستن. با وجود همچین اخباری غیر طبیعی نیست که هر چی سعی می‌کنم متن سخنرانیم احساسات‌برانگیز و ترغیب‌کننده باشه تا خانواده راضی بشن، موفق نمیشم!

+ واقعیتش اینه که خودم هم می‌ترسم، بعد از میرزااولنگ خیلی هم می‌ترسم. ولی اون شرایط رو ترجیح میدم.

+ ای خدایی که این چیزها برات چیزی نیست، نمیشه اون عددو در 100000000000000000000 ضرب کنی؟ :)

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۵
آرتمیس
سوسک :)
همکف رو سم زدیم تا مقطوع النسلشون کنیم! زهی خیال باطل!
دیروز داشتم کابینتای مسموم رو می‌سابیدم، مامان داشتن نماز می‌خوندن. یه دفعه صدای تَق! تَق! تَتَرَق!!!! شنیدم. برگشتم دیدم مامان با جعبه‌ی دستمال کاغذی که موقع نماز همیشه میذارن کنار دستشون، دارن سوسک می‌کشن! بعدم بلند شدن و بقیه‌ی نماز! خنده‌ام گرفته بود، گفتم "مامان دارین نماز می‌خونین؟" یه دفعه دیدم مامان صورتشونو طرف من کردن و پرسیدن "نمازم باطل شد؟"!!!!!! :):):) "اگه باطل هم نشده بود، حالا شد 😂😂😂"
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۱۳
آرتمیس
حدود یک ماه پیش از یه کاری حرف زدم که شروعش کردم و خوب اون کار خیاطی می‌باشد :) می‌خواستم مطمئن بشم از ادامه دادن یا ندادنش. تقریبا راهنمایی یا اوایل دبیرستان بودم که یه دوره سه ماهه خیاطی مقدماتی با زور و اجبار مامان جان رفتم و یه چند تا بلوز و شلوار و مانتو و اینا دوختم بعد هم بوسیدم و گذاشتم کنار، چون اجبار شده بود بهم! عقل‌رس هم نشده بودم که خوب و بد رو درست بفهمم، کما اینکه الانشم نمی‌فهمم! القصه یک ماه پیش فهمیدم زن‌دایی میرن کلاس، یهو منم دلم خواست :) رفتم و دیدم واقعا علاقه‌مندم بهش، چیزیه که توش چیزی می‌سازی!! خودت با دست خودت، با فکر خودت، با طراحی خودت، با خلاقیت خودت؛ به همون نسبت که دست و فکر و خلاقیتت قوی‌تر باشه، کارت تمیزتر و بهتر و شیک‌تر درمیاد. مجذوبش شدم، بخصوص که آخرش امتحان داره! یه مرضی هم دارم به نام محک! از هر کاری که بدونم با معیارهای مشخص سنجش میشه لذّت می‌برم :)
البته این کلاس ما بی‌دردسر هم نیست، علاوه بر اینکه وقت‌های خالیم رو پر کرده و من در به در دنبال وقت اضافه می‌گردم، یه سری اعصاب‌خوردی هم داره. مثلا استادش در عین مجرب بودن اصلا معلم نیست! اگه ازش بخوای درسی رو که به سرعت نور داده یه بار دیگه تکرار کنه ناراحت میشه و میگه چرا گوش نمیدی؟ تازه بعدش تکرار هم نمی‌کنه! یکی از بچه‌های کلاس از این بابت خیلی اذیته بنده خدا! خدا رحم کرده من یه آشنایی مختصر دارم!

هنوز "اوه" رو نبردم عوض کنم! دوره آخه! مثلا چهار سال هر روز همون دور و ور بودم، بلکم دورتر! حالا واسم دور شده :) دوتای دیگه‌ام در نظر دارم ولی پول ندارم! آی عم مفلس بیکاز آی گو تو خیاطی کِلَس! اند خیاطی کِلَس ایز وری وری پر خرج :)


من عصبانی‌ام. چون بهم گواهینامه نمیدن! تا وقتی دانشجو بودم می‌گفتن باید متأهل باشی، یه بچه هم داشته باشی تا بهت گواهینامه بدیم، فارغ‌التحصیل که شدم گفتن اگه دانشجو باشی یا متأهل + بچه‌دار باشی بهت گواهینامه می‌دیم. از یکی دو ماه پیش تو بوق و کرنا کردن که آآآآآی دنیا ما شرط مسخره‌ی تأهل واسه گواهینامه رو برداشتیم، همه اعم از دانشجو و غیر دانشجو، مجرد یا متأهل بیاین گواهینامه می‌دیم بهتون. رفتم:
. "پاسپورت"
.. "بفرما"
. "پاس همسر"
.. "ندارم"
. "پاس پدر و مادر"
.. "اونا که نمی‌خوان گواهینامه بگیرن"
. "باید پاسپورت داشته باشن"
.. "کارت آمایش دارن"
. "باید تحویل بدن"
.. "کیو مسخره می‌کنین؟ با این قوانین من‌ درآوردی بیشتر خودتون میرین زیر سؤال! یکی بپرسه رانندگی چه ربطی به زن و شوهر داشتن و یا بچه داشتن داره چی جواب میدین؟ اومد و یکی نازا بود! لابد باید گواهی ناباروری بیاره تا قبول کنین! من که الان همه جوره حسابم از پدر و مادرم جداست، مدارکم مستقله، مستقل تمدید میشه، پاس پدر و مادر رو واسه چیتون می‌خواین؟ کسی که کارت داره بچه‌اش نمی‌تونه قوانین راهنمایی رانندگی رو بفهمه و رعایت کنه؟ و..." البته این چیزا رو با خودم گفتم، وگرنه الان بجای شما لیوان آب خنکم این خاطره رو گوش می‌داد. یادم نمیاد سردوشیش چند تا ستاره داشت.
موقع ورود دم در کیف و هیچ وسیله‌ای راه نمی‌دادن! لابد بخاطر داعشه. کسایی مثل من که تنها بودن اجبارا کیفشون رو تو خیابون ول می‌کردن و می‌رفتن تو. حداقل یه باجه‌ی امانت می‌ذاشتن که کیف مردم رو تو سطل زباله نندازن. موقعی که برگشتم یه آقایی که نزدیک کیفم نشسته بود گفت "می‌خواستن کیفتو بندازن تو سطل زباله، نذاشتم گفتم صاحب داره، برمی‌گرده."
صاحب من کجاست؟ چرا برنمی‌گرده؟ معدود لحظاتی هست که احساس نیاز می‌کنم. بیاین که داریم می‌ریم به زباله‌دان تاریخ و تعصب، کسی هم نیست بگه ننداز آقا! صاحب داره، الان میاد، الان میاد...
۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۶
آرتمیس

برآیند حرفایی که هفته‌ی گذشته از آدمای مختلف شنیدم این بود که من یه آدم سرسخت و مقاوم نسبت به تغییر، مرموز با ذهنی پر از اطلاعاتی که به بیرون درز نمی‌کنن، پیچیده، بسیار ایده‌آلیست، شدیدا درونگرا و جزء آدم‌های تیپ A هستم که ریسک بیماری‌های قلبی عروقی دَرِشون بالاست!
باید اعتراف کنم احساس ناتوانی و شکست می‌کنم، چون هیچ‌کدوم از آدمای بالا من نیستم بجز آخری! اینکه من نتونستم جلوی بقیه خودم باشم یه جور بدبختیه. من معمولا حضور بقیه رو تو زندگیم اونقدری جدی نمی‌گیرم که بخوام حرف‌های واقعی باهاشون بزنم و مطمئنم یکی دو ساعت دیگه با خودم میگم چه اهمیتی داره بقیه چه فکری می‌کنن؟

گریه‌ی بی‌اختیار و بی‌علت از نشانه‌های افسردگیه؟ با علت شروع شد، بی علت ادامه پیدا کرد. دیروز میرزا اولنگ، امروز صبح حججی، عصر هم الکی الکی، رسما خل شدم!
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۳
آرتمیس

باز حماقتم گل کرده! با این همه کاری که امشب باید انجام بدم اینجام الان! خو آخه دلم تنگ شده! چند وقته درست و حسابی نخونده بودمتون! الان خلاص شد ولی :)

حرف زدنی بسیار است، پای زدن که میرسه همه از ذهن فرار میکنن!

بین دنبال شوندگانم میچرخیدم، یهو فک کردم وب یکیتون حذف شده! میخواستم از ناراحتی پیداش کنم و دعواش کنم! ترسید زود خودشو نشون داد! خخخخخ بقول جناب دچار گلچینتون کردم، نذارین برین که عصبانی میشم! با عین بیست و هفت نفرتونم!

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۴
آرتمیس

خوب (خُب) داره پیش میره، نه خیلی خوب نه خیلی بد.

در عرض چند روز چهار پنج مورد مشکوک به سندرم داون داشتیم، قلبشونو که گوش می‌دادم داشتم به موجودات کوچولوی بی گناهی فکر می‌کردم که الان اون تو بودن و منتظر تا ما تصمیم به بودن یا نبودنشون بگیریم! بچه‌های داون نگاه تحقیرآمیز یا ترحم یا تمسخر رو می‌فهمن؟ برای راحتی خودشون می‌خوایم که نباشن؟

"مردی به نام اوه" در صفحه ۲۷۶ متوقف شد، چون حدود ده پونزده برگه‌اش حذف و معادلش برگه‌ی تکراری چاپ شده! تمام وقتم پره و شاید شنبه وقت کنم برم پردیس کتاب، یا عوضش کنن که بعید می‌دونم یا از صفحات محذوف از روی یه کتاب دیگه عکس بگیرم.

طرح تابستانه‌ی کتاب شروع شده، می‌دونستین؟ :)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۰
آرتمیس

اگه جمعه تعطیل نمی‌بود هم ما تعطیل می‌بودیم :)



تو بدری و خورشید تو را بنده شده است

تا بنده‌ی تو شُدَست تابنده شُدَست

زان روی که از شعاع نور رخ تو

خورشید منیر و ماه تابنده شدست


حافظِ جان :)


البته مخاطب شعر حافظ، مطمئنا ضامن آهو نبوده؛ ولی مخاطب شعری که من نوشتم امام‌الرئوفه :)


+ مرباپزووووون :)

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۴
آرتمیس

امروز دریچه‌ی جدیدی از این دنیا به روم باز شد!

سر سفره‌ی نهار بودیم که صدای آژیر ماشین اومد. مثل همیشه گفتیم لابد گربه‌ای پریده یا بچه‌ای لگد زده یا هرچی! بعد گوشی داداش کوچیکم زنگ زد، جواب نداد. چند دقیقه بعد داداش کوچیکم رفت تو کوچه دید آینه بغل راننده شکسته! چند هفته پیش بود که همینطور شکسته بودنش و رفته بودن، آقای هفتاد تومن آینه رو عوض کرده بود. این دفعه دوستای داداشم دیده بودن کی زده، بهش زنگ هم زدن جواب نداده. بعد که رفت تو کوچه یه پی‌کِی رو نشونش دادن و گفتن اون بوده. ماشین مال محله‌ی ما نبود، ولی نزدیک خونه ‌ی ما پارک شده بود. بعد دیگه گفتن یه خانمی بوده بعد از اینکه زده پیاده شده با همسایه‌ی ما صحبت کرده و رفته. داداشمم رفت از همسایه پرسید قضیه رو. اونم اول منکر میشه بعد میگه "همین زابلیه زد، برو در خونه‌اش!" همون لحظه پسر کوچیک همسایه‌ی زابلی با دوچرخه داشته رد می‌شده، این همسایه‌ام تا دیده گفته "ایناها همین بود، خودش بود، همین زد شکست!" داداشم میگه پسره‌ی بیچاره هاج و واج نگاه می‌کرده بفهمه قضیه چیه!

بعد ما تو خونه شور کردیم که این‌طوری نمیشه. باید بفهمیم کی این کارو کرده. چون ظاهرا راننده خانوم بود، عسل همراه داداشم زنگ چند تا خونه رو زدن تا راننده‌ی پی‌کِی پیدا شد. خواهرم میگه "خانمه که اومد بیرون بهش گفتم پدرم گفتن من خسارت نمی‌گیرم، ولی من اومدم فقط یه تذکر بدم که نمیشه به ماشین مردم خسارت بزنین و برین" اونم گفته "حاج خانوم من که خسارتتون رو دادم! وقتی زدم به ماشین پیاده شدم هر چی صبر کردم کسی بیرون نیومد، خواستم شماره بذارم که یه آقایی اومد داد و بیداد کرد که ماشین منو داغون کردی کجا می‌خوای بری؟ بعدم سی تومن ازم بابتش خسارت گرفت! منم گفتم صاحب ماشینه دیگه، لابد با همین سی تومن راضی میشه." و بعدم رفته در خونه همسایه تا پولشو پس بگیره و در واقع رودررو کنه! همزمان مرد همسایه که دیده بود ما پیگیر قضیه شدیم در رفته بود. وقتی خانم راننده به خانم همسایه اعتراض کرد محشر کبری به پا شد! خانم همسایه چنان بلبشویی راه انداخت بیا و ببین! حتی منکر شد که شوهرش شوهرشه!!! می‌گفت نه اون شوهر من نیست! تا اینکه مهمون همسایه که ظاهرا خواهرش بوده سی تومن خانمه رو پس دادن و از اینجا به بعد دیگه خانم همسایه کنترل خودشو از دست داد و (از اینجا خودم شاهد بقیه‌ی ماجرا بودم!) هررررچی از دهنش دراومد به خانمه گفت! "تو غلط کردی صد تومن به ماشین مردم خسارت زدی و رفتی، اون پول سرطان شه به جون بچه‌هات، سرطان شه به جون شوهرت و..." گاهی هم سمت داداش من حمله‌ور می‌شد که خواهرم داداشمو آورد داخل. جای شاکی و متهم عوض شد کلا! خانم راننده هم می‌خواست سی تومنو بده بابام که بابام نگرفت و آخرشم نفهمیدم چی به چی شد! فقط ما خیلی سریع ماجرا رو جمع کردیم تا به دردسر نیفتیم. با اینکه می‌تونستیم خسارت کامل رو بگیریم اما چون قانون از ما حمایت نمی‌کنه عطای خسارت رو به لقاش بخشیدیم و به قضیه فیصله دادیم.

بعدم من یه تف به این دنیا انداختم که یه روی دیگه‌شم قبل مرگ بهم نشون داد!

الانم خوش و خرم بدون اینکه برگردم پستو ویرایش کنم میرم سرکار که دیرم شده :)

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۹
آرتمیس

اگه خودم و بقیه بفهمیم اییییین همه انرژی که تو جمع خانواده دارم و همه‌شم صرف "حرف زدن با هیجان" می‌کنم رو از کجا میارم خیلی خوب میشه! به دفعات اینو ازم پرسیدن و من جوابی نداشتم که بدم!

البته اگه بفهمم سکوتِ نسبتا مطلقم تو جمع‌های غیر از خانواده از چی ناشی میشه خیلی کاربردی‌تره برام!


+ دیشب مثال واقعی میت بودم! چون دیشبِ دیشب کم خوابیده بودم و لابد نمی‌دونین که جونم به جونِ خواب بسته است!

+ این یه جمعه‌ی هیجان‌انگیزه که قراره کار یدی! کنم!

+ صدای مرا از زیر پتو توی حیاط می‌شنوید! بوی سنگک میاد، یکی بیاد این پتو رو از من جدا کنه :)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۰۷
آرتمیس