مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه


مادربزرگ عزیزم از پاکستان اومدن برای درمان دیسک کمر. امشب رفتن پیش یکی از متخصصین به‌نام شهر. دکتر با توهین از مطب بیرونشون کرده. چون دکتر گفته چیزیش نیست و مادربزرگم گفتن "چطور چیزی نیست؟ من از درد نمی‌تونم راه برم و دکترها بهم گفتن پنج تا مهره‌ت مشکل داره و یک بار هم قبلا عمل کردم." به قول خودش عراقی‌ها رو هم اگه پرحرفی کنن ویزیت نمیکنه! (یعنی دلداری داده که زیاد غصه نخورین، تو داستان توهین شنیدن تنها نیستین، عراقی‌ها هم هستن؟؟!!!)

تو قسم پزشکی نخوردی؟ قسم هیچی، تو وجدان نداری؟ تو کی هستی که فکر کردی مردم عراق یا پاکستان پست‌تر از تو هستن؟ این طرز صحبت با یه پیرزنه که از درد عاجز شده و با فروتنی باهات صحبت می‌کنه؟ خدااااای من، با اینکه چیزی نگفته بودن و اون ناگهان دیوانه شده و پرخاش کرده، باز هم مامان و زن‌دایی من بودن که عذرخواهی کردن و گفتن قصد جسارت نداشتیم و هرچی شما بگین قبول داریم و ما فقط گفتیم که دکترهای دیگه بهمون چی گفتن. ولی اون روانی کوبیده روی میز و گفته "آقای فلانی بیا اینا رو بیرون کن، پولشونو پس بده، دیگه هم راهشون نده داخل!"


یکی امشب گفت اگه قابل هدایته خدا هدایتش کنه، وگرنه نیست و نابودش کنه.
یکی دیگه گفت خدا هدایتش نکنه!
نفرین از این بدتر؟


+ ابدا با نفرین موافق نیستم. متأسفانه نفرینی که از ته دل بربیاد معمولا کارگر میفته. امیدوارم خدا هدایتش کنه تا افراد کمتری تو دنیا تحقیر و توهین بشن.
+ جالبه که از اخلاق ایشون هم تعریف شنیدیم، و این تعریف‌ها اتفاقا انزجار رو بیشتر می‌کنه. مشخصه که اون اخلاق نیست چون صرفا داره به هم‌نژاد خودش احترام میذاره. اون احترام فقط تبلور نژادپرستیه.
+ می‌دونم و می‌دونیم که این بهانه که ممکنه تجربه‌ی ناخوشایندی از مردم کشورهای همسایه داشته باشه، اصلا و ابدا توجیهی برای کار زشتش نیست.
+ واقعا فکر نمی‌کردم یه روز همچین پزشک نژادپرستی ببینم. ان‌شاءالله فردا میرن پیش یکی که خوش‌اخلاق باشه.
+ ولی شب شاد و خوبی داشتیم :)

۱ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۰
تسنیم


این هم نتیجه‌ی اولین تمپرینگ نیمه‌موفق :)



+ عنوان: نوشتم که یه وقت تو دلتون نگین "پوووف! تمپرینگ مگه چه کاری داره که خوشحال شده؟" 😆 قلق هر چیزی باید بیاد دست آدم و تا نیومده حتی نیمرو هم نمی‌تونه بپزه!


۱۱ نظر ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۷
تسنیم

گفتم "مورچه‌ی پر تلاش" و خیره شدم بهش، به خودش و بارش که ده برابر خودش حجم داشت. از کنار کیف هدهد داشت می‌رفت به سمت ساق دست و جوراب من (تازه از بیرون اومدیم، خودمون و لباسامون رو خونه ولیم!). اعتقادم اینه که ما به حیوانات و محیط زیست بی‌تفاوت باشیم براشون بهتره، حتی بهتر از اینکه بخوایم کمکشون کنیم! چون میایم یه مشکلیشون رو برطرف کنیم، می‌زنیم دو تا مشکل دیگه واسشون درست می‌کنیم. القصه، بدون قصد کمک و به نیت اینکه ساق دست و جورابم مورچه‌ای! نشه خواستم از سر راهش بزنمشون کنار. ساق رو با پام کشیدم کنار، اومدم جوراب رو هم بردارم که اشتباها بند کیف هدهد رو گرفتم و کیف رو روی مورچه‌ی نگون‌بخت سرنگون کردم! خوبه اینا با ضربه مربه نمی‌میرن، وگرنه عذاب وجدانم بیشتر میشد. حالا فقط بارش رو از دست داده که چون امروز خونه‌مون مهمونی بوده، چیزی که فعلا واسش زیاده طعمه :)

۱۴ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۰:۳۳
تسنیم


دوستانی که وبلاگ دلژین رو دنبال می‌کردین، ایشون وبلاگشون رو حذف کردن. بعد از ایشون بنده‌ای از بندگان خدا، با همون آدرس، وبلاگ رو برای خودشون ثبت کردن. دلژین خواسته که بدونین که صاحب این وبلاگ دیگه ایشون نیستن. یه وقت ایمیلی، شماره‌ای چیزی نذارین😁😀


با تچکر :)


۸ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۵
تسنیم


ما هر دو یک‌دلیم، ولی این وفاق نیست *
از احتیاج بگذر اگر اشتیاق نیست *

ما خسته‌ایم و تشنه، ولی دست و پا زدن
راه نجات یافتن از باتلاق نیست

آیینه‌ایم و غیر حقیقت نگفته‌ایم
در ما به قدر یک سر سوزن نفاق نیست

هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن
جایی که عشق نیست؛ جدایی، فراق نیست

هر روز بیشتر به تو دلبسته می‌شویم
عشق از شناخت می‌گذرد اتفاق نیست *

دنیا هزار پنجره بر ما گشود و بست *
اما دریغ، آینه‌ای در اتاق نیست *



فاضل جان نظری یک بیت از این غزل رو گذاشته تو صفحه‌اش، قشنگ نیست؟ :)


۴ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۰
تسنیم

می‌دونین، به نظرم اون‌هایی که از این کارها می‌کنن یه روزی بالاخره تقاص پس خواهند داد :||||
معلومه این مدل آدم‌ها، سابقا خیلی کفرم رو درآوردن؟




۴ نظر ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۱
تسنیم


جوجه رو پشره نیش زده! من و جوجه در این مورد شباهت داریم به هم، هردومون رو زیاد نیش میزنن. مهندس می‌گفت چون تو گروه خونیت O هست که دهنده‌ی عمومیه. نمی‌دونم چقدر علمیه ولی نظریه‌ی جالبی بود. منم همینو به داداش و زن‌داداشم گفتم که احتمالا جوجه هم O باشه. و بحث رفت سمت اینکه گروه خونی هرکسی چیه. زن‌داداشم گفت B، هدهد A، عسل B، مامان O، من هم O!!! دقت نمودین؟ یکی از خواهرام A، یکی دیگه از خواهرام B، و من O و مادرم هم O!!! چنین چیزی نمی‌تونه امکان داشته باشه. چون اگه مامان O باشن و دو تا فرزند A و B داشته باشن، آقای لاجرم باید AB باشن و اگه آقای AB باشن امکان نداره فرزندشون O باشه! وسط این بحث شیرین و داغ وقتی با خودم چنین استدلالی کردم یهو زدم زیر گریه (الکی ;)) که منو از کجا آوردین؟؟؟ من با کی جابجا شدم؟؟؟ من بچه‌ی شما نیستم؟؟؟ 😭😭😭

و حالا مسئله‌ی به این بغرنجی در انبوهی از خنده و قاه‌قاه مدفون شد رفت :(



+ پست قبل نه قبلش، یه قصه بود ها :)))


۱۰ نظر ۲۶ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۴
تسنیم
موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۷
تسنیم


من یه قل‌ام.
زندگی دوقلوها به نظر دیگران جالبه، ولی من اگر حق انتخاب داشتم تمایز رو ترجیح می‌دادم. شما تک‌قلوها همه منحصربه‌فردین و ما دو نفر هم، اما شما در نگاه اول فقط متوجه شباهت‌های ما میشین، چون ما همیشه شبیه هم هستیم.
کلاس سوم بودیم، به خاطر مشکلاتی که سر کلاس داشتم برای معاینه‌ی چشم رفتیم. من به عینک احتیاج داشتم، اما قل دوم نه. والدینمون برای حفظ شباهت دوقلوییمون برای قل دوم هم عینک خریدن، بدون شماره. قل دوم تا مدتی عینکش رو دوست داشت و حتی جهت تمام علامت‌ها رو عمدا اشتباه گفته بود!
راهنمایی بودیم که قل دوم موهای بلند تا کمرش رو به خاطر بی‌احتیاطی تو آشپزخونه سوزوند. خیلی شانس آورد که خودش صدمه جدی ندید. چند روز بعد رفتیم آرایشگاه و قل دوم به خاطر ترسی که تو وجودش نشسته بود، تصمیم گرفت موهاش رو مردونه بزنه. مادرم مجابم کرد که ما دوقلوییم و من باید شبیه خواهرم باشم. البته بعد از چند سال ترسش ریخت و دوباره موهامون به همون بلندی سابق شد.
تو دبیرستان سلیقه‌هامون فاصله‌ی بیشتری پیداکرد. قل دوم کفش اسپرت دوست داشت و من پاشنه‌بلند. اون مانتوهای روشن و دخترونه رو می‌پسندید و من رسمی و شیک. قل دوم اگه دست خودش بود همه‌جا کوله‌پشتی مینداخت و من کیف دوشی. اون دوست داشت گارد گوشیش یه عروسک گنده بهش چسبیده باشه و من گوشی رو بدون گارد دوست داشتم. میخواست حتی تو مدرسه دست‌بندهای مختلف چرمی و نگین‌دار و نخی و فلزی دستش کنه و من فقط حاضر بودم ساعت دستم کنم. و در تمام این موارد بالاخره یکیمون باید به نفع اون یکی کنار میومد.
ما سال‌ها به خودمون سخت گرفتیم و سلیقه‌های معمولیمون رو تغییر دادیم، اما بالاخره متوجه شدیم که برای بعضی چیزها نباید کوتاه اومد.
من وارد رشته‌ی ریاضی شدم و الان دبیر فیزیکم. قل دوم هنر خوند و بعد از دبیرستان عکاسی رو حرفه‌ای دنبال کرد و سالی یک بار نمایشگاهی از آثارش برگزار می‌کنه. من الان موهام رو خیلی کوتاه نگه میدارم و قل دوم یه آبشار بلند داره که اونو به انواع و اقسام مختلف میبافه. من به زبان فرانسوی مسلط شدم و قل دوم به زبان انگلیسی. من فعالیت سیاسی دارم و قل دوم تو انجمن‌های ادبی عضوه. حالا من فقط رسمی می‌پوشم و ساعت با بند فلزی دستم می‌کنم و کفش‌هام پاشنه‌دارن و قل دوم یه اسپرت‌پوش تمام و کماله و یه هندزفری سفید همیشه از زیر شال و مقنعه‌ش دیده میشه. من عینکم رو دارم و قل دوم از دوم دبیرستان که مدرسه‌هامون جدا شد عینک رو گذاشته کنار. اگه یه روزی ما دو نفر رو تو خیابون کنار هم ببینین شاید نتونین حدس بزنین که ما دوقلو هستیم، حالا ما واقعا منحصربه‌فردیم :)


۸ نظر ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۱
تسنیم


سلام :)

بنام بر بیشتر از یه هفته بود، حتی تا چهل روز. ولی دیدم دلیلی ندارم :)

می‌خواستم خودمو با یه وابستگی خیلی خیلی ساده محک بزنم و زدم. تصورشم نمی‌کردم، بیش از حد ساده بود برام. و متعجب شدم، چون من واقعا معتاد وبلاگ بودم =)))

می‌خواستم اون فعل از "هستم" به "بودم" تبدیل بشه که باید ببینم شده یا نه. اینکه چند تا پست در روز می‌نویسی ارتباط مستقیمی با درجه‌ی اعتیاد نداره!



+ ...

+ این سکوت بالایی که کلی فکر کردم و نتونستم بگم، محصول این یک هفته است 😅😅😅


۹ نظر ۲۵ تیر ۹۷ ، ۱۶:۱۵
تسنیم