مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۳۱ مطلب با موضوع «ناخوشایند» ثبت شده است


مدتیه که بهش فکر می‌کنم، فکر کنم حلقه‌ی مفقوده‌ی شخصیتم رو پیدا کردم. البته فعلا بیشتر از این به ذهنم نمیرسه.
چیزی که ندارم "اعتماد به نفس" نیست، که نشون دادم اگه بخوام به راحتی می‌تونم حتی از اون اعتماد به نفسایی که بقیه خرج می‌کنن بیشتر بروز بدم.
قطعه‌ی گمشده‌ی پازل من عزت نفسه، همون که کلش دست خداست* و من معلوم نیست تا حالا کجا/ناکجا دنبالش می‌گشتم.
و معلوم نیست از این به بعد چطوری و کجا باید دنبالش بگردم.
همون که همه فک می‌کنن خیلی دارم و من الان فقط صفر مطلق رو حس می‌کنم.


* من کان یرید العزة فلله العزة جمیعا... (۱۰ فاطر)

۶ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۸
تسنیم


تو مسیر رفت مشکلی نبود، مسیر برگشت خفه‌کننده شده! تا الان ده بیست تا اسم ماشین فقط شنیدم! نمی‌دونمم اسم شرکتن، اسم مدلن؛ چی‌ان کلا!
سانتافه، میتسوبیشی ASX، اسپورتیج، سوبارو، تویوتا، CHR، کمری، اوتلندر، پورشه، لکسوس، زانتیا، سانگ یانگ اکتیون، بنز، کراس، پرادو، ال‌نود، دویست و شش، بقیه‌شونم یادم نمیاد!

+ کاش میشد بگم که دیگه نمیرم، ولی نمیشه!
+ خانوم دکتر این همه اسم ماشینو چجوری حفظ کرده یعنی؟ 🤔
+ فقط اومده بودم بگم اسم چه ماشینایی رو بلد شدم! 😊 تا درودی دیگر بدرود!

۱۲ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۰۷
تسنیم
۱۰ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۷
تسنیم


از دیشب تقریبا از زندگی قطع شدم.

چند روزی تو رؤیا زندگی کردم و خوش گذشت.

اما به زودی به این یکنواختی، به این گره کور، به این آینده‌ای که انتخابش نکردم برمی‌گردم.



۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۱
تسنیم

گریه‌ای که دلم می‌خواست رو کردم، یواش یواش تو کلینیک. خوب بود آخر وقت بود، راحت زدم بیرون. طفلک افغانستان، اونقدر مظلومه که نه تنها کسی نمیره کمکش، که منم که از خودشم نمی‌تونم برم. امروز سومین ضربه هم وارد شد. الان حتی یک درصد هم امیدی به اجازه ندارم. همین دو شب پیش دوباره یه فصل روضه خوندم برای آقای، فک کردم شاید نرم شدن. در تعجبم چرا اینقدر پشت سر هم؟ قبلا حداقل یک ماهی بین حملات فاصله بود، اما تو این یک ماه سه بار! و تازه سه بار رسانه‌ای فقط. خدایا نمی‌خوای برم؟



+ خوبه که بهار یه کم چشمام می‌سوزه و قرمز میشه. خیلی لازم نیست توضیح بدم.





۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۳۲
تسنیم


+ امروز به خاله زنگ نزدین؟
- چرا صبح زنگ زدم.
+ خووب! چی می‌گفتن؟
- هیچی
+ ...
- باز دیروز مردمو قتل عام کردن!
+ عه! (بروز نمی‌دهد که از قبل خبر داشته است)
- یه جایی که تذکره میدادن رو منفجر کردن.
+ ...
_ زن، بچه، مرد...
+ نگفتن کجا بوده؟
- نزدیک خونه‌ی اون یکی خاله‌ات.
+ ...
- ...
+ البته من که تذکره دارم، لازم نیست برم اونجاها!
- 😒
+ چرا اینجوری نگاه می‌کنین؟ من دارم روزها رو می‌شمرم که ببینم بالاخره بهم زنگ میزنن یا نه!
- ان‌شاءالله که نمیزنن!
+ مامااااااان! مگه قرار نشد که بگین هرچی صلاحمه؟
- 😒
+ بگین خدایا، من مامانشم، تو خداشی؛ هرچی تو صلاح می‌دونی!
- خدایا! من مامانشم، تو خداشی؛ هرچی تو صلاح می‌دونی!
+ :))))) [و از ته دل شاد می‌شود :)))))]



* امنیت هر روز بدتر از دیروز میشه، منم جرأت نمی‌کنم هیچ خبری رو تو خونه بخونم، مبادا بعدا به ضررم تموم بشه :||
* هفته‌ی پیش هم ده دوازده نفر مسافر بین شهری رو وسط راه پیاده کردن و به جرم شیعه بودن به رگبار بستن! اینا فک کنم طالب بودن. اینو که اصلا جرأت ندارم تعریف کنم :||

۱۶ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۷
تسنیم


برای انتقال یه حرفی به دوستم مأمور شدم. حرفی که نصیحته و شاید حتی دخالت. شاید نه، قطعا دخالته و قطعا نصیحت هم باهاش مخلوط خواهد شد. می‌تونم انتقال ندم، ولی دوستم ضرر می‌کنه. اگه انتقال بدم هم احتمال داره دوستیمون رو از دست بدم، چون یه موضوع شخصیه و من هم کسی نیستم که تو این مورد کسی رو نصیحت کنم. دوستم رو دوست دارم ولی تو این دو سال بعد از فارغ التحصیلی عوض شده، خیلی زیاد؛ با این وجود هنوز دوستمه.
از شنیدن چیزی که باید انتقال بدم هم شوکه شدم، هم خیلی ناراحت. از اینکه منو انتخاب کردن برای این کار هم خیلی ناراحت شدم. اما مثل مادری که حاضره خودش بچه‌شو دعوا کنه، اما غریبه بهش اخم نکنه، حاضر نیستم کس دیگه‌ای این حرفا رو بهش بزنه.
دوستم قبلا آدم منطقی‌ای بود، اما با وجود این تغییرات گسترده، الان اصلا مطمئن نیستم فردا چه واکنشی میخواد به حرفام نشون بده.


۷ نظر ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۱
تسنیم



۲ نظر ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۳۳
تسنیم

راستش رو بخواید من آدم سمجی‌ام. نه تو همه چیز، که تو هر چیزی که بخوام. رانندگی جزء اوناس. ولی الان مثل یه جوی آبم که به سد برخورد کرده نه سنگ! من یه ترس خیلی قوی از کشتن تو وجودم دارم که هر وقت پشت فرمون میشینم میاد سراغم. منظورم از هر وقتی که میگم، هر هفت هشت ماه یک باره که با اصرار خیلی خیلی خیلی زیاد من، آقای راضی میشن منو ببرن یه جای خلوت تا یه کم با گاز و کلاج و ترمز ور برم! این ترس وحشتناک جرئت رو ازم می‌گیره، اون جسارتی که بیرون ماشین داشتم رو دود می‌کنه می‌بره هوا! چون مدام به این فکر می‌کنم که اگه بزنم یکیو بکشم، دیگه راه جبرانی وجود نداره. خانواده‌ی اونا و خانواده‌ی خودمو نابود کردم رفته! اونا که معلومه، چون عزیزشون رو از دست دادن، ما هم که چون هیچ‌کدوم گواهینامه نداریم، بدبخت میشیم. یعنی فقط من نیستم که گیرم، بابام هم بخاطر داشتن ماشین بدون گواهینامه گیرن. ماشین هم با اینکه بیمه است ولی به راننده‌ی بدون گواهینامه که بیمه چیزی نمیده. خلاصه اینکه تا حالا تو هیچی مثل رانندگی خنگ‌بازی درنیاوردم. آقای هم که الحمدلله از اولی که میشینه کنارم تا آخر، یه بند میگه "اگه اینقدی که تو نشستی پشت فرمون یه پسر نشسته بود، صد دفعه راننده شده بود!" یا "من نمی‌دونم فکر شما (دخترا) چجوریه که یاد نمیگیرین؟" و من هزار دفعه گفتم که "آقاااای! اینکه داداشام همون دفعه‌ی اولی که پشت فرمون نشستن مثل شوماخر رانندگی کردن (و واقعا کردن) به من هیچ ربطی نداره! شما باید منو خنگ‌ترین آدم دنیا در نظر بگیرین و هیچ توقع نداشته باشین منم مثل اونا باشم :|" ولی آقای همچنان با تأسف و تحسر نگاه می‌کنن و تازه هی هم میگن "چرا زن‌های مردم بلدن و شما بلد نیستین؟" یعنی انتظار دارن یاد بگیرم ولی از رو هوا و بدون تمرین!
و مامان! مامان سرسخت‌ترین مخالف رانندگی من هستن و نظرشون اینه که خانوما رو چه به رانندگی؟ "اون روز ندیدی اون خانومه تصادف کرده بود؟" یه طرف تصادف رو می‌بینن که خانوم بوده، اون طرفشو نمی‌بینن که آقا بوده :| روزی هزار تا تصادف میشه نمیگن چرا این آقایون انقد بد رانندگی می‌کنن، تا می‌بینن راننده خانومه (ولو مقصر باشه) سریع میگن خانوما رو چه به رانندگی؟
هدهد و عسل هم اون وقتی که من اصلا تو باغ آموزش رانندگی نبودم، رفتن آموزشگاه و دوره‌شون رو هم کامل کردن، بعد از اون یه دو سه باری با آقای رفتن دور دور، ولی اشتباهات جزئی و حرفای آقای، درجا از دور خارجشون کرده! یعنی بعد از اینکه آقای دعواشون کرده، دیگه اصراری نکردن که دوباره امتحان کنن! الان همینا شدن جزء مخالفین من :| میگن "میری میزنی یه جایی، ماشینو داغون می‌کنی، بعد اونوقت می‌تونی جواب آقای رو بدی؟"
باز داداشام یه کم بهترن، چون می‌دونن تنها چیزی که تا حالا توش بی‌استعدادی از خودم نشون دادم همین بوده، خیلی خنگیمو به رخم نمیکشن! بیرون شهر که میریم چند دقیقه میشینن کنارم و راهنمایی میکنن.
من کلا از اینا قطع امید کردم. می‌خوام برم آموزش رانندگی، به مربی هم بگم تااااااا قیامت باید حوصله و صبر داشته باشی، چون ممکنه تا خود پل صراط بخوام برونم و در عین حال یاد نگیرم :/

+ امروز صبح انقد غر زدم و زمین و آسمون رو به هم بافتم تا بالاخره آقای راضی شدن بشینم پشت فرمون. از پارک درش آوردم و پیچیدم تو سه راه که رفتم تو جدول! حالا پای راستم روی ترمز ضرب گرفته بود و متوقف هم نمیشد! واقعا یادم نمیاد تا حالا اینجوری بی‌اختیار لرزیده باشم، جوری که نتونم کنترلش کنم! فقط امیدوار بودم آقای نبینه :| که ندید! نمی‌دونم چرا اینقدر می‌ترسم.

۱۰ نظر ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۴۶
تسنیم


جنگ وحشی

جنگ بی‌شرف

جنگ خائن

جنگ مجنون

جنگ کور

جنگ

جنگ

جنگ

از جنگ متنفرم

از خیانت

از توحش

از ظلم

از شهوتِ قدرت

از سودای برتری‌طلبی

از کشتن وجدان

از تمام چیزهایی که در جنگ اتفاق می‌افتد متنفرم

و هیچ‌وقت نمی‌فهمم چرا آدم‌ها می‌جنگند

چرا جنگ را شروع می‌کنند

و چرا تمامش نمی‌کنند



+ امشب بقیه فیلم نگاه می‌کردن، من چک و چک اشک می‌ریختم.


۱۴ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۹
تسنیم