مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۶ مطلب با موضوع «ناخوشایند» ثبت شده است


همه‌ی گذشتگان بلااستثناء وقتی تو اتوبوس و حرم و خیابون می‌بیننم، ابراز تاسف می‌کنن و به قول مونا که امشب دیدمش، حرص می‌خورن. انقد اون‌وقتا رو فراموش کردم که حالا از تعجبشون تعجب می‌کنم. امشب با تعجب برگشتم از دور خودمو نگاه کردم که بتونم حرفشو درک کنم. اما پس چرا من اون خسرانی که بقیه تو زندگی تحصیلی و شغلی من می‌بینن رو نمی‌بینم؟
امشب احساس بدی بهم دست داد با حرفاش. من اون دوره‌ی جزع و فزع و حسرت و افسوسِ حیف شدن و دوره‌ی مهم دونستن درس و کار رو پشت سر گذاشتم. تلاش کردم دید وسیعی به دست بیارم و زندگی رو ورای این ظواهر پیدا کنم. تو رو خدا شمام بیخیال گذشته بشین. من از گذشته فراری‌ام.


لطفا حواستون باشه تو جلسه‌ی خواستگاری، سؤالات مهمی از قبیل رنگ موردعلاقه و غذای موردعلاقه رو از قلم نندازین! و الا مجبور میشین بعد ازدواج اون رنگ و طرحی که شوهرتون انتخاب کرده و شما ازش بدتون میاد رو بخرین تا مبادا ذوق شوهرتون کور بشه :| دیدم که میگم!

۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۶
تسنیم

شما متوجه نیستید
واقعا خیلی زود دیر می‌شود
چطور بگویم؟ شاید هم متوجه باشید
شاید با گوشت و پوستتان احساسش کرده باشید
ولی احتمالا بیشترتان فقط فکر می‌کنید که متوجه هستید
و تازه من خودم هم اینطور فکر می‌کنم که فقط فکر کرده‌ام که متوجه شده‌ام
داستان‌ها خواندیم؛ واقعی و ساختگی
فیلم‌ها دیدیم؛ مستند و تخیلی
تجربه‌ها کردیم؛ شخصی یا به واسطه‌ی مشاهده‌ی زندگی دیگران
بسیار
بسیار
بسیار...

دوستش جزوه‌ی بیوشیمی‌اش را خواسته. اما چون می‌خواهد برای امتحان هفته‌ی بعد آماده شود، می‌گوید جزوه را نیاورده. چند دقیقه بعد دوستش جلوی چشمانش تصادف می‌کند و بعد از کمای چند ماهه دستگاه‌ها را قطع می‌کنند و برای همیشه...

مادرش از در بیرون می‌رود و او می‌بیند مثل همیشه عینکش را جا گذاشته. اما چون خوابش می‌آید، نمی‌دود و آن را به مادر نمی‌رساند. مادر دیگر برنمی‌گردد و او تا همیشه حسرت این را دارد که کاش به بهانه‌ی دادن عینک یک بار دیگر مادر را دیده بود.

دختر مورد علاقه‌اش به دفترش آمده و در رابطه با مسئله‌ای کاری مشورت می‌خواهد. دوست دارد کاش هر روز به مشکل بخورد تا بتواند به او کمک کند. او را دوست دارد، اما جرأت کافی برای بیانش ندارد. دختر می‌رود و چند ماه بعد به همراه همسرش برای گرفتن مشورت کاری به دفتر برمی‌گردند. دنیا پیش چشمش تیره و تار می‌شود.

دیشب بر سر موضوع پیش‌پاافتاده‌ای با همسرش بحث کرده. شب را به تنهایی در اتاق سر کرده و تا صبح در دل به همسرش و اخلاق‌های گندش بد و بیراه گفته و کلی خط و نشان کشیده که از این پس چه می‌کنم و چه نمی‌کنم. صبح برخلاف همیشه صبحانه آماده نکرده و حتی خود را به خواب زده و به خداحافظی همسرش جواب نداده. همسر چهل و پنج ساله‌اش در اداره سکته می‌کند و او عذاب وجدان وارد آوردن فشار روحی بر همسرش و حسرت جواب ندادن به خداحافظی‌اش را تا همیشه در دل نگه می‌دارد. او دیگر نمی‌تواند اخلاق‌های گند همسرش را به خاطر آورد و هرچه در ذهنش هست فقط خوبی‌هاست.

پیرزنی هر روز کنار مغازه‌اش می‌نشست به امید آنکه کسبه و رهگذران به اندازه‌ی قوت روزش به او کمک کنند. چند هفته پیش از شب‌های سرد و نداشتن بخاری شکوه کرده بود. قصد کرد برایش بخاری مستعملی بخرد، اما همزمان شدن فشار کاری با عروسی دخترش باعث شده بود این نیت را به فراموشی بسپارد. امروز که روز عروسی دخترش بود، اهل محل می‌گفتند که از چند شب پیش که برف سنگینی باریده دیگر پیرزن را ندیده‌اند. چند ساعت بعد معلوم می‌شود همان چند شب پیش به خاطر سرما از دنیا رفته است. عروسی برایش زهرمار می‌شود.


نهایتا؟
ما هنوز نمی‌دانیم چقدر ابراز علاقه، چقدر ابراز احساسات، چقدر بخشش، چقدر نگاه، چقدر دوست داشتن، چقدر کار انجام نداده و چقدر چقدرهای دیگر به دنیا و مافیها بدهکاریم. و نمی‌دانیم ما و اطرافیانمان چقدر فرصت از دنیا طلبکاریم. ما اهل تعللیم. اهل تعلل تبدیل به اهل حسرت خواهند شد اگر نتوانند بالاخره جایی کوتاه بیایند و بدون علت و بدون چشمداشت خوبی کنند.

۲۳ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۰
تسنیم

اون یکی درمانگاه، اوایل یه دوباری حقوقم رو کم ریختن، در حد یک شیفت. اولیشو نگفتم، اما دومیشو گفتم و با حقوق بعدی برام واریز شد. یک بار هم کلا فراموش کرده بودن حقوقم رو بریزن و بعد با ماه بعدی یک‌جا ریختن. و بعد از اون هم چند بار به اندازه‌ی یک شیفت بیشتر می‌ریختن! که من می‌گفتم بهشون و تا جایی که یادمه فقط یک بار از حقوق ماه بعدم کم کردن. دیدم اینا به حساب کتاب من کلا محل نمیدن، منم گفتم چرا اصلا حساب کنم؟ دیگه بعدش تعداد شیفتامو نگه نمی‌داشتم، گفتم چه کم بریزن چه زیاد خودشون می‌دونن. اما این ماه، بدون اینکه حتی حساب کنم واضحه که خیلی بیشتر واریز کردن. اعصابمو خرد می‌کنن، خب یعنی چی؟ یه ضرب و جمع ساده هم بلد نیستن؟ ممکن هم هست که تعرفه‌ها و به تبع اون حقوق‌ها افزایش پیدا کرده باشه. ولی خب تا جایی که می‌دونم تعرفه‌ها اول سال تغییر می‌کنه و ما هم اول سال یه افزایش حقوقی داشتیم، وسط سال دیگه غیرطبیعیه. تازه نباید به آدم بگن؟ خوشم نمیاد اصلا که سر حقوقم با مسئول درمانگاه حرف بزنم. همون ب بسم‌الله هم که رفتم یک کلمه نپرسیدم حقوقم چقدر! چون هدفم فقط آموزش بود و اگه می‌گفت مجانی کار کن، می‌کردم. از همونجا فکر کنم که با خودشون فکر کردن که لازم نیست در این موارد باهام حرف بزنن :|||

۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۹:۲۹
تسنیم

خیلی طولانیه، بعیده بتونین بخونین. برای من ارزش داره، برای شما فک نکنم.

۱۰ آبان ۹۷ ، ۰۲:۲۵
تسنیم

راستیتش گاهی از خوم شاکی میشم که چرا فلان حرف رو زدم و فلان کار رو کردم. (بی‌ربط به فکر اصلی: هه، حتی الان نگران اینم که کسی بگه نچ‌نچ! شب اربعین به‌جای تسلیت و پست اربعینی چه روزمرگی‌های بیخودی نوشته). نگران اینم که برداشت نادرستی از افعال و اقوال من داشته باشن که بهم ثابت شده خیلی هم نگرانیم بی‌مورد نیست. ولی واقعا در این لحظه دیگه احساس خستگی می‌کنم، خب به درک که چی فکر می‌کنن اصلا. کِی تو زندگیم بقیه همون‌جور شنیدن که من گفتم؟ و یا چند درصد مردم اینطوری‌ان که حرفشون همونجور به گوش مخاطبشون می‌رسه که از دهنشون خارج میشه؟ پس چقدر واقعا مهمه؟ در اون حدی که من ساعت‌ها حرص بخورم؟ برای اون ده دقیقه(خونه‌ی پُرِش)ای که طرف راجع به حرف من فکر کرده و با خودش گفته چه دختر احمقی، چه حرف‌های چرتی؟ ساعت‌ها؟ البته من از خودم راضی‌ام، چون قبلا ساعت‌ها نبود، روزها بود.
باشه، من آدم دهن‌بین و منتظر تایید مردم، شما خودباورهای آزاد از هر آنچه که رنگ تعلق می‌پذیرد. لطفا پرهیز کنید از اینکه بگویید "من هیچ‌وقت نظر بقیه در مورد خودم، برام مهم نبوده و همیشه بدون ترس نظر واقعیم رو گفتم و هیچ‌جا حرفمو قورت ندادم و همیشه حرف حق رو زدم و همیشه ال کردم و همیشه بل کردم..." حرف‌هایی که واقعا زیاد می‌شنوم و از دیدن این همه آدم آزاداندیش که به راحتی و بدون نگرانی برای از دست رفتن دوستی‌ها و ایجاد کدورت‌ها عقیده‌شونو ابراز می‌کنن هم متعجب میشم هم متفکر.

۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۰
تسنیم
1/08/97 ساعت 20:30

یکی از مریض‌هامونو کشتن، امروز صبح. شاید همون وقتی که من تو طبقه‌ی سوم ساختمان قرشی تو جلسه‌ی مثلا هم‌اندیشی و تعامل و اعتراض و از این قبیل نشسته بودم. یا شاید اون موقعی که داشتم با حجت کل‌کل می‌کردم. یا وقتی تو مترو کتاب می‌خوندم. یا حتی وقتی هنوز از خواب بیدار نشده بودم. بله، آخری محتمل‌تره...
آه! وقتی شنیدم وانمود کردم شوکه شدم، ولی نشده بودم. هه! وقتی یکی دیگه از مریض‌هامون برای داروش اومده بود و از خانم ص پرسید فلانی رو می‌شناختین، مطمئن بودم که می‌خواد خبر مرگشو بده. آخه وقتی خودش می‌دونه که فلانی مریض ماست چرا باید بپرسه می‌شناسینش یا نه؟ هی من‌من کرد، من‌من کرد، بعد گفت امروز صبح کشتنش.

یکی دو سال از من بزرگتر بود، شش سال پیش ازدواج کرده، زنش الان نوزده سالشه، دخترش چند ماه پیش به دنیا اومده، برای تولدش، برای بابا شدنش خیلی خوشحال بود.
دو سه شب پیش که اومده بود، داشتم فکر می‌کردم چه شرایط خوبی داره. تو این سن خونه، ماشین، زن، بچه و شغل استخدامی با حقوق نسبتا خوب داره. امروز می‌گفتن که با شوهرخواهرش مشکل داشته و مظنون اونه.
آه! آه!
و چیزهای دیگه‌ای که گفتنش چندان مهم نیست.


چیزی که امروز خیلی اذیتم می‌کرد این بود که من خیلی کم متاثر شدم. گویا اتفاق معمولی افتاده. مثل چند روز پیش که یه مرد اومد تو مغازه و به مغازه‌دار گفت که "دیشب جلوی مغازه‌ی شما گوشیو یه نفر رو دزدیدن" و من شنیدم که "دیشب جلوی مغازه‌ی شما یه نفر رو کشتن" و اصلا تعجب نکردم! نمی‌دونم چم شده.

۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۴
تسنیم