مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۵۵ مطلب با موضوع «ناخوشایند» ثبت شده است

۲۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۰
تسنیم

کیفم را برمی‌دارم. داخلش را نگاه می‌کنم، همه چیز مثل همیشه سرجایش است.
در آینه نگاهی می‌اندازم، چشمم به او می‌افتد که یک‌وری روی مبل نشسته و خیره نگاهم می‌کند.
در حالتی بین جبر و اختیار دستش را می‌گیرم و داخل کیف می‌اندازمش.
او اما موجود عجیبی است، آرام و قرار ندارد.
پایم را که از در می‌گذارم بیرون زیپ کیفم را باز می‌کند، یواش یواش بالا می‌آید، به اشکال مختلف خودش را از سر و کولم آویزان می‌کند.
با قصه‌های هزار و یک غم، داخل گوش‌هایم می‌شود، با فشار از چشم‌هایم اخراجش می‌کنم.
آب می‌خورم و او را قورت می‌دهم. حالم را که بهم می‌زند آه می‌کشم و به آسمانش می‌فرستم.
باران که او را به سرم می‌کوبد، مثل چتری بر سرم سایه می‌کند.
باران می‌ایستد و او دستش را در گردنم حلقه می‌کند.
از خودم می‌کَنم و پرتش می‌کنم، سینه‌خیز پیش می‌آید و چون زنجیر به پایم چنگ می‌زند.
از استیصال باز می‌ایستم.
روی زمین می‌نشینم، کنارم می‌نشیند.
موهایم را نوازش می‌کند، دستانش را می‌گیرم.
آغوشش را باز می‌کند، در آغوشش می‌گریم.
مرا سخت می‌فشارد، در آغوشش می‌میرم.

۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۸
تسنیم

فقط می‌تونم نفس عمیق بکشم و امیدوار باشم زودتر بخوابن.
متاسفم که نمی‌تونم مکنونات قلبیم رو پنهان کنم. نمی‌تونم جلوی بی‌اعتناییم رو بگیرم. حرفاش با خلوص بالای نود درصد شامل جملات "اییییی خدا! عجب عقلی دارین شما!" "کی بشه که شما به من برسین!" "به خدا، هیچی نمی‌فهمین! به اندازه‌ی سر سوزن عقل ندارین!" میشه. اینا حرفای معمولیش هستن و در حالی زده میشن که با کسی بحث جدی نداره. گرچه لحنش گاهی به شوخی میزنه، اما کاملا مشخصه شوخی نمیکنه و این اعتقاد واقعیشه که تنها کسی که همه چیز رو می‌فهمه خودشه! این عصبیم میکنه. بقیه، من جمله مامان و هدهد و دایی طاهر سعی کردن با انواع استدلال‌ها ثابت کنن که اشتباه میکنه، ولی امکان نداشت قبول کنه. اما من که در کل خاندان به بحث‌های تند و آتشین معروفم تا حالا باهاش وارد بحث نشدم یا با بی‌تفاوتی و خونسردی ظاهری در حالی که از درون در حال فوران کردن بودم همون ب بسم‌الله بحث رو به طریقی بستم. بحث با همچین آدمی عذابه واقعا. دیدن اینکه با بقیه بحث میکنه هم حتی عذابم میده.
هر بار که اقوام نزدیکمون میان مسافرت پیشمون، ما بعد از مدتی متوجه میشیم که واقعا تنهایی برامون مفید بوده. خانواده‌ی ما گله‌ای که همیشه از روزگار داشته این بوده که تک و تنها تو کشور غریب افتادیم، نه خواهری، نه برادری، نه پدر و پدربزرگی، نه مادر و مادربزرگی، نه خاله، عمه، عمو، دایی و نه بچه‌هاشون! همیشه جمع‌های فامیلی رو که می‌دیدیم حسرت می‌خوردیم که ما چرا همچین جمعی نداریم؟ ولی همین که یکی از اقوام درجه یکمون میاد، بعد از اون شوق و ذوق اولیه و خوش گذشتن‌های موقتی، به ماه نرسیده دلمون برای خلوت خودمون، زندگی مستقل خودمون، شادی‌ها و ناراحتی‌های خاص خودمون تنگ میشه. نه فقط بچه‌ها، حتی مامان و آقای! و بعد خدا رو شکر می‌کنیم که اجازه‌ی زندگی خودمختارانه بهمون داده. هیچ‌کس نبوده بگه اینطوری غذا بخورین، اینطوری بپوشین، اینطوری حرف بزنین، اینطوری خرج کنین. این نعمت بی‌نهایت بزرگیه. من بر خلاف دو تا خواهر بزرگم که میخوان تا آخر عمرشون به مامان و آقای بچسبن، همیشه تو ذهنم هست که بعد از ازدواج بریم یه شهر یا کشوری که نه خانواده‌ی من باشه، نه خانواده‌ی اوشون. من واقعا تحمل دخالت ندارم، حتی اپسیلونی!

+ بعضی‌ها میگن بعضی‌هایی که مدام به کاراتون و سر و وضع زندگیتون و مدل تفریحاتتون و... ایراد می‌گیرن و مسخره میکنن، از روی حسادتشونه. چشم ندارن ببینن، به خاطر همین با تمسخر و ایراد گرفتن حسادتشون رو مخفی میکنن. این احساس که ممکنه این فکر درست باشه، خیلی آزاردهنده است. اگه نتونم تحمل کنم فک می‌کنین چی میشه؟ یه بار برمی‌گردم بهش میگم "باااااشه! شما خوب، روش زندگی شما خوب، لباسشویی شما خوب، یخچال شما خوب، کولر شما خوب، بچه‌های شما خوب، افکار و احساسات شما خوب، دخترشوهر دادن و پسرداماد کردن شما خوب، روش‌های طبخ غذای شما خوب، سلیقه‌ی کفش و لباس خریدن شما خوب، همه چیز شما خوب، ولی متاسفانه هرجور نگاه کنین و از هرکس بپرسین به گرد پای زندگی ما هم نمیرسین! چه کمی چه کیفی! حالا با خیال راحت هرچی دلتون میخواد بکوبین تو سر زندگی ما، چیزی عوض نمیشه :)" و بعد دیگه مجبور به خویشتن‌داری و تظاهر نیستم :|

۶ نظر ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۸
تسنیم

با نگاه کردن عکس‌های حمله‌ی پریروز به غزنی، احساس خائن بودن بهم دست میده.

۱۱ نظر ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۹
تسنیم

گفته بودم اگه اون خانم بیاد من دیگه نمیام. گفتن بهش گفتیم دیگه نیاد. امروز اول وقت دوباره اومده بود. پذیرش قبلش اومد داخل اتاق منو آماده کنه، گفت "بهش گفتیم نیاد، ولی باز اومده، چیکار کنیم؟" در سکوت نگاهش کردم!
چون خواهر یکی از مالکین درمانگاهه نمی‌تونن برخورد جدی داشته باشن. مریضه، داروی اعصاب مصرف می‌کنه. البته من تا هفته‌ی پیش هیچ کدوم اینا رو نمی‌دونستم، فقط حدس زده بودم یه اختلال شخصیتی چیزی داره. تو این یک و نیم سال کج‌دار و مریز رفتار کردم باهاش، برخورد جدی نداشتیم. ولی هفته‌ی قبل جلوی مریض‌ها یه بحث مفصل داشتیم. برگشت بهم گفت "برو بیرون، درم پشت سرت ببند"!!! زنگ زدم مدیر درمانگاه و گفتم "یا من تو این اتاق می‌مونم یا اون." گفت "نه، شما" بعد هم که اون در کمال حرف‌گوش‌کنی نرفت! من لباس پوشیدم برگشتم خونه.
بعدا مدیر درمانگاه بهم گفت که گفته دیگه از این به بعد نیاد، چقدرم که حرفشو گوش داد! امروز وقتی اومد دیدم نمی‌تونم ول کنم برم، اصلا رها کردن وظیفه، نصفه ول کردن کار، زیر پا گذاشتن تعهد، تو قاموس من نیست. هفته‌ی پیش هم که زودتر از دکتر رفتم، همه‌ی کارهام رو تموم کرده بودم. با خودم گفتم کاش یکیو قبل شروع شیفت جایگزین خودم کرده بودم.
نمی‌دونم بعد از اولین ورودش به اتاق و چند دور قدم‌رو رفتن چی شد که رفت. ولی با رفتنش روز آرومی رو رقم زد. وقتی هست به جای برقراری نظم، چنان غلغله و بلبشویی میشه که اگه آدم سردردبشویی بودم، حتما یه سردرد شدید می‌گرفتم. وقتی نیست وظیفه‌ش کلا محول میشه به من بدون کوچکترین مزیتی، ولی قطعا ترجیح میدم بیشتر کار کنم تا اینکه جنگ اعصاب داشته باشیم.

می‌دونم مریضه، ولی انصاف نیست که واسه خونه نموندن و افسردگی نگرفتن اون، من و مریض‌ها آزار ببینیم. امیدوارم زودتر بهتر بشه.
 


+ قبلا بارها اومدم در مورد رفتارهای فوق عجیب غریبش اینجا بگم، ولی به نصفه که رسیدم همه رو پاک کردم. با اینکه نمی‌دونستم مشکلش چیه ولی یه احساس ترحم بهش داشتم که باعث میشد گله و شکایتی نکنم.
اگه می‌دونستم شاید تو این مدت جور دیگه‌ای باهاش رفتار می‌کردم.

۰ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۸
تسنیم

گرچه اتفاقی به غایت بد برام افتاده امروز و هرچی کامنت و جواب کامنت تا یک ساعت پیش دادم، خودم نبودم و همه هذیانات ذهن آشفته‌م بوده و شماها باید به بزرگواری خودتون ببخشین، ولی از صبح که این پست رو خوندم، انگار بدترین خبر دنیا رو بهم دادن. ناراحت‌کننده‌تریییییین حرف‌هایی که تا حالا شنیدم. مسئله اینه که درد و ناراحتی آدم از انتقاد، وقتی خیلی زیاد میشه که علاوه بر تند و بی‌پروا بودن، درست و منطقی هم باشه. هر وقت وبلاگ می‌نوشتم یه "واسه چی" تو پستوی ذهنم وول می‌خورد، این واسه چی الان به صریح‌ترین شکل ممکن خورده تو صورتم.

۱۹ نظر ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۹
تسنیم


داییم، همیشون که الان با مادربزرگم از پاکستان اومدن، حدود دو سال قبل یه مشکل عجیب براشون پیش اومد، شب خوابیدن و صبح بیدار شدن و دیدن که هیچ حرکتی نمی‌تونن بکنن. نه دست، نه پا، نه سر و گردن، نه انگشت‌ها و نه هیچی. در حالی که شب قبل سالم بودن صبح ناتوان کامل از خواب بیدار شدن. رفته بودن بیمارستان و اونجا بهشون گفته بودن که بعد از سرماخوردگی چند وقت قبلشون عفونت وارد خونشون شده. من نمی‌دونم واقعا ممکنه سپسیس باعث همچین چیزی بشه یا نه، ولی علتش هرچی که بود این اتفاق افتاده بود. از اون موقع تحت درمان بودن تا اینکه بعد از مدتی تونستن اختیار کمی تو کنترل عضلاتشون به دست بیارن و مثل بچه‌ی سه ماهه گردن بگیرن! بعد از مدتی هم کنترل دست و پا و بعد نشستن و بعد ایستادن. تا چند روز قبل از اینکه بیان سمت ایران هم با عصا راه می‌رفتن. الان موقع راه رفتن به طرز عجیبی راه میرن و میلنگن. دستشون هم رعشه‌ی دائمی داره. یه بچه‌ی یک ساله رو هم نمی‌تونن حتی بغل کنن. خلاصه همچنان نیمه‌ناتوان! هستن.

از وقتی اومدن اینجا گاهی تا پارک نزدیک خونه‌مون (فاصله سه کیلومتر) پیاده میرن و برمی‌گردن. دیروز عصر که بقیه رفتن شیرینی‌خوری من هم با دایی رفتم پیاده‌روی. تجربه‌ی جالبی بود. بعضی‌ها خیلی عجیب به آدم نگاه می‌کنن. بعضی‌ها خیییلی عجیب به آدم زل میزنن! بعضی‌هام خیلی عجیب به من نگاه می‌کردن!!! چون منو که روزی چند بار از جلوشون رد میشم میشناسن. اینکه یه نقص توجه بقیه رو جلب کرده بود حس بدی نبود برای من، ولی عجیب بود. چرا دیدن یه آدم که میلنگه باید نگاه منو جلب کنه؟ چرا بهش زل می‌زنم؟ چرا دوست دارم نگاهش کنم؟ چرا برام سؤاله که این دختره چرا کنار این آدم راه میره؟ با هم چه نسبتی دارن؟ چرا زلللللل می‌زنم؟؟؟؟؟


۷ نظر ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۹
تسنیم

نمی‌دونم غصه خوردم، حسادت کردم، ناامید شدم، انگیزه گرفتم، حسرت خوردم یا چیز دیگه.
فقط می‌دونم گریه کردم، گریه می‌کنم.
خیلی سنگینه برام، خییییلی!

+ ما مدعیان صف اول بودیم/...

+ چرا، می‌دونم. حسادت کردم، خییییلی خیییییلی زیاد حسادت کردم. شاید داشتم از حسادت می‌ترکیدم. قلبم تحت فشار قرار گرفت اصلا. می‌تونم بگم اصلا حسادت مادی در وجودم نیست، ولی از اینکه بعضی‌ها بعضی چیزهایی که من میخوام رو داشته باشن، به حال مرگ میفتم.

۱۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۳
تسنیم


وقتی آقای تهدید می‌کنن و تو موظف میشی به پس‌انداز:
کتاب می‌خری با پشیمانی
شلوار می‌خری با نارضایتی
شیرینی می‌خری با عذاب وجدان

برای اولین باره دارم از خریدن کتاب پشیمون میشم، دلیلش هم دقیقا همینه که اگه این کتاب متوسط رو به پایین رو نمی‌خریدم می‌تونستم آخر ماه به آقای بگم اینقدر بیشتر پس‌انداز کردم! وگرنه اگه این محدودیت نبود، حتی خرید کتاب ضعیف‌تر از این با دو برابر قیمت این هم به اندازه‌ی افتادن یک تار مو برام اهمیت نداشت :)

شلوار رو به اسم نخی خریدم، ولی وقتی با پارچه‌ی نخی که بی‌بی آوردن مقایسه می‌کنم، انگار این پارچه‌اش شوخی‌ای بیش نیست :) مشکل اینجاست که من موقع خرید اصلا جنس‌شناس نیستم!

شیرینی رو دیگه طاقت نیاوردم دیگه :) هوس بد چیزیه :|

۱ نظر ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۱
تسنیم


احتمالا برای نوادگانم تعریف می‌کنم که مادربزرگتون یه روز اونقدر جوون و سرحوصله بود که از خواب نازش زد و بیدار نشست تا اوج طولانی‌ترین خسوف قرن بیست و یکم رو ببینه!

یعنی اون زمان حوصله‌ی خاطره تعریف کردن رو دارم؟ نوه‌هام چی؟ حوصله دارن گوش بدن به خاطرات یه پیرزن ناتوان که همه جای صورتش چروک افتاده و دستش می‌لرزه و چون دندون مصنوعیشو درآورده کلمات رو خوب تلفظ نمی‌کنه و نمیشه حتی تصور کرد که اونم یه زمانی خوشگل بوده و واسه خودش کسی بوده و مغرور بوده و فلان بوده و بهمان بوده؟ و آیا نوه خواهم داشت؟



بامداد شنبه، ششم مرداد یک هزار و سیصد و نود و هفت هجری خورشیدی، چهاردهم ذی‌القعده یک هزار و چهارصد و سی و نه هجری قمری، ساعت 00:51:44










برای ماه خورشید منبع نوره و زمین منبع ظلمت. خورشید بارها و بارها بزرگتر از زمینه. اما ماه اونقدر خودش رو به زمین نزدیک می‌کنه و اونقدر به زمین اجازه میده که بهش نزدیک بشه که یه جایی زمین می‌تونه جلوی اون حجم وسیع از نور رو بگیره. اونقدر تلاش می‌کنه و دور ماه می‌چرخه تا بالاخره تو یه زاویه‌ای، سر یه قضیه‌‌ای، سر یه بزنگاهی تمام ظلمتش رو می‌ریزه درون وجود ماه. اگه ماه می‌رفت دورتر، آیا زمین می‌تونست جلوی رسیدن نور خورشید بهش رو بگیره؟ نچ، نمی‌تونست :)

+ معلومه که چیزی تو تصویر مشخص نیست نوه‌ی گلم. اولا چون شبه و ماه هم کامل گرفته، ثانیا چون مادربزرگت اینو با همون گوشی معمولی که با اولین حقوق‌هاش خریده بود، گرفته! حالا نور صفحه‌تو تا آخر ببر بالا، شاید یه چیزی دیدی. اون عینک منم بیار فدات شم، منم می‌خوام ببینم :)

۱۸ نظر ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۵
تسنیم