مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۱۱ مطلب با موضوع «ناخوشایند» ثبت شده است


صدای برخورد قطرات بارون به شیشه‌ی نورگیر میاد و فاضل نظری تو پیجش گذاشته:

با دلت حسرت هم‌صحبتی‌ام هست ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

بعد زیرش کپشن زده:

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است!

فکر هر دو طرفو کرده! گفته بنده خداها یه وقت بی‌جواب نمونن!


گرچه موسیقی باران از اینجا که من هستم بسیار شنیدنی‌تر است. فقط مشکلی که هست اینه که تا راه بیفتم به حیاط برسم قطع شده، باز که میام تو اتاق دوباره صداش میاد. همچین همتی دارن ابرهای آسمان ما :| یه پیاده‌روی مشتی زیر یه بارون مشتی دلم می‌خواد.


۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۶
تسنیم


امروز درمانگاه شلوغ نبود، ولی آشفته بود.

نفر اول با یه غربالگریِ نوبت دومِ مثبتِ سندرم داون اومده بود، موقع گوش دادن FHR ازم می‌پرسید "یعنی بهش دل نبندم؟" (دو نفر)

نفر آخر هم یکی از مادرای چند ماه پیشمون بود که دکتر سزارینش کرده بود و حالا بعد از چهار ماه دوباره با بیبی چکِ مثبت اومده بود و مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. یه دوقلوی مدرسه‌ای داشت و یه شیرخوار چهار ماهه و این بچه رو نمی‌خواست. احتمال داره دکتر کمکش کنه. فک کنم دلش سوخت واسش. دل من هم سوخت براش، ولی بیشتر واسه‌ی اون بچه سوخت. اعتراف می‌کنم بار اول بود که به جنین مثل یه آدم نگاه کردم. حتی بیشتر از وقت‌هایی که لگدشونو زیر دستم حس می‌کنم، جای سر و دست و پاشونو تعیین می‌کنم و به قلب پرشتابشون گوش میدم. وقتی این حس بهم دست داد که دکتر بهش می‌گفت "برو این سونو رو انجام بده، انقد هم گریه نکن، کمتر خودت و ... اذیت کن. جوابشو بیار براش یه فکری می‌کنیم" و حس کردم یه تیکه از حرفش رو خورد. حس کردم داره سعی میشه وجود اون آدم انکار بشه، سعی میشه هیچ فکری نره سمت اینکه اون هم اذیت میشه، سعی میشه از بار عذاب وجدان احتمالیِ آینده کم بشه. اون جنین یه آدمه، یه آدمی که خیلی عاجزه، خیلی عاجز. (سه نفر)

دو نفر هم اومده بودن برای درمان نازایی. (دو نفر)


یک نفر هم اومده بود که بعد از چهارده سال درمان نازایی بیخیال شده بوده و حالا به گفته‌ی خودش با حجامت!! باردار شده بود. (دو نفر)


یه مادراولی هم بود که بهش گفتم برو رو تخت بخواب. پرسید "رو تخت بخوابم؟" منم سرم شلوغ بود به تعجبش توجهی نکردم گفتم "آره، بخواب" نمی‌دونستم نمی‌دونه چرا باید رو تخت بخوابه! بعد که ژل زدم و پروب سونیکید رو گذاشتم رو شکمش و داشتم می‌گشتم دنبال قلب جنین، گفت "چرا این کارا رو می‌کنین؟" اگه تو شرایط نرمال بودم تخت رو گاز می‌زدم از خنده و تعجب! نمی‌دونست می‌خوام قلب بچه‌شو گوش بدم!!! چقد ناناز و طفلکی‌ان مادرای بچه اولی ^_^ البته هیچ کدوم تا حالا در حد این یکی نبودن دیگه! (دو نفر)


امروز مامان هم اومده بودن و دکتر گفت "قطعا باید جراحی بشن" و تیر خلاص! (مامان)


۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۵
تسنیم


اینایی که انقد الکی خوشن قابلیت اینو دارن که بقیه بهشون حسادت کنن :) مثلا اینایی که میرن تولد و از ست کفش و کیفشون جدا یه عکس میذارن، از ست روسری خودشون و لباس همسرشون جدا، از کادویی که بردن جدا، از میز تولد جدا، از تک‌تک غذاها و دسرها جدا، از گل مجلس جدا!، و کلا همه‌چی جدا جدا! آخرش هم باید بنویسن "مردم به جان شما نباشه، به مرگ خودم هیچ نقطه‌ی کوری نبوده که براتون واضحش نکرده باشم و هیچ چیز مخفی‌ای نبوده که براتون بولدش نکرده باشم!" مردم هم بیان بگن "راضیم ازت!" :)

باز این چیزا تو اینستا قابل تحمل‌تره، آخه روی پروفایل تلگرام جای اینه که تو بوتت رو بذاری کنار کیک؟ جعبه‌شم بذاری کنارش که قشنگ مارک چرمش بره تو چش و چار بقیه؟؟؟ نه انصافا بوت روی میز کیک؟ با جعبه؟ بوت؟ کیک؟ پروفایل؟ جعبه؟ یکی بیاد منو از این وادی واحیرتا نجات بده لطفا.


+ .../که بر رویت روان کرد آب حسرت. عطار


۱۸ بهمن ۹۶ ، ۰۶:۵۰
تسنیم


یک ساعت پیش داداشم زنگ زد به گوشی مامان و گفت که ظهر از سرکار نمیاد، عصر یا شب میاد. مامان هم بدون اینکه مشکوک بشن گفتن باشه. بعد از چند دقیقه آقای زنگ زدن که دفترچه‌ی حجت رو بذارین دم دست من دارم میام خونه. مامان هم گفتن باشه. بعد که گوشیو قطع کردن تازه فهمیدن چی شده! اتقد هول کرده بودن که فقط دور خودشون می‌چرخیدن. دفترچه رو پیدا کردم و مامان سریع لباس پوشیدن. هی خودم و مامان رو دلداری می‌دادم که چیزی نیست. آقای که اومدن انقد رنگشون پریده بود و عجله داشتن که وحشت کردم. آقای خیلی خونسردن، خیلی کم پیش میاد این شکلی بشن. هرچی هم پرسیدیم جواب ندادن که چی شده. مامان و آقای رفتن بیمارستان و ما موندیم و هزار فکر و خیال. الان زنگ زدیم مامان گفتن انگشتش قطع شده، داره میره اتاق عمل.

لطفا خواهشا دعا کنین پیوند انگشتش بگیره، فقط هفده سالشه.


۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۴۷
تسنیم

داشتم دستی دستی خودمو می‌کشتم! آدرنالم پاک ترکید! خودمو با دستان خودم بردم لب پرتگاه سکته و روانشناس و خانم ص و دکتر با ری‌اکشن‌هاشون برم گردوندن! یه مریض رو اشتباه وارد کرده بودم توسط دکتر کشف شد، تا همینجاش برای سکته زدن من کافی بود. بقیه‌ی پرونده‌های امروزم چک کردم، دیدم یه پرونده‌ی دیگه رو هم اشتباه زدم. هردو باید قطع درمان می‌شدن، مجدد شروع می‌شدن. بالاخره به ذهنم رسید که اصلا اطلاعات بیمار رو یه بار تو سامانه‌ی سراسری چک کنیم، شاید هم اشتباه نکرده باشم. و بله، دومی اشتباه نبود! از مرز سکته اومدم اینورتر. الان که تو BRT نشستم یادم اومده بابا اصلا من اون بیمار رو وارد نکردم که، یکی دیگه وارد کرده!!!!!

+ خدایا، پرورگارا، من نمی‌کشم. لطفا بقیه‌ی پرونده‌ها که قراره فردا کنترلشون کنم اشتباه نداشته باشن! 🙏
+ آیدا جون، اسمیه که رو سامانه گذاشتن!

۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۶
تسنیم


یه کم فقط کم آوردم.

همین.


۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۳۴
تسنیم

.


کاش میشد ضربان قلب رو کنترل کرد. باحال میشه نه؟ نزن، نزن، نزن، حالا دو سه تا بزن، بعد باز نزن تا من بگم.


۲۸ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۶
تسنیم

دارم فک می‌کنم به راه‌حلی که وقتی پست جدید میذارم، هیچ ستاره‌ای روشن نشه :|

مثلا از این به بعد تمام پست‌های جدید در ادامه‌ی همین پست نوشته بشه! یا فقط همین یه پست رو داشته باشم، هی متن قبلی رو حذف کنم، متن بعدی رو وارد! یا برم بیان شکایت کنم که این ستاره‌ی لعنتی رو بردارن! یا حداقل برای دنبال کردن اجازه‌ی صاحاب وبلاگ رو شرط بذارن!

یا اینکه خودمو بزنم به بیخیالی و هر چرتی دوست دارم اینجا پیاده کنم، و فکر نکنم ستاره‌ای رو الکی روشن کردم.


[میشه هم همه رو بلاک کرد، اوهوم؟]

۲۶ دی ۹۶ ، ۱۱:۵۴
تسنیم


یه چیزی اونورتر از هلاک 😫 جسمی!

یه چیزی اونورتر از گند 😣 مودی!


چهل و چهار تا مریض!

سوتی وحشتناک!


هفته‌ی پیش دکتر مسافرت بود و همه‌ی مریضای اون هفته و این هفته رو هم تلنبار شدن :(

یه جا درخواست کار دادم، اما فراموش کردم رشته‌ی تحصیلی و شماره تماسم رو بگم!!!!! پیام داد، از خجالت آب شدم! فک نکنم حتی منو بررسی کنن :(


آخه دکتر میره کیفشو می‌کنه، بعد مثل امروز من هلاک میشم. حقوق هم که هیچ!

آخه مگه تو این شلوغی برای آدم حواس می‌مونه که بتونه درست رزومه بفرسته؟


۹ نظر ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۳:۲۹
تسنیم


Delete


بدم میاد، بدم میاد، از خودم. از خودی که داره خودشیرینی می‌کنه، ولی فک می‌کنه خیلی با وجدانه! از خودی که نمی‌دونه وجدان یعنی چی! از خودی که نمی‌دونه برای کی باید خودشیرینی کنه. از خودی که این همه مشمئزکننده است، این همه اسیره، این همه خدا داره. "أأربابٌ متفرقون خیرٌ أم الله الواحد القهار"؟


+ ﺇِﻟَﻬِﻰ ﻟَﻢ ﻳَﻜُﻦ ﻟِﻰ ﺣَﻮﻝٌ ﻓَﺄَﻧﺘَﻘِﻞَ ﺑِﻪِ ﻋَﻦ ﻣَﻌﺼِﻴَﺘِﻚَ ﺇلاَّ ﻓِﻰ ﻭَﻗﺖٍ ﺃَﻳﻘَﻈﺘَﻨِﻰ ﻟِﻤَﺤَﺒَّﺘِﻚَ
ﺧﺪﺍیا! ﻣﻦ ﻗﺪﺭتی ﻛﻪ با آن ﺍﺯ معصیتت ﺑﺎﺯﮔﺮﺩم ﻧﺪﺍﺭم، ﻣﮕﺮ آنکه ﺗﻮ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻭ محبتت ﻣﺮﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﮔﺮﺩﺍﻧﻰ!


+ گیرم که هزار مصحف از بر داری/با آن چه کنی که نفس کافر داری؟

سر را به زمین چه می‌نهی بهر نماز؟/ آن را به زمین بنه که در سر داری


۴ نظر ۲۱ دی ۹۶ ، ۲۰:۳۷
تسنیم