مونولوگ

‌‌

دایی ج

تلاش کردم نخوابم، می‌دونستم اینجوری بخوابم چشام میشه باباقوری و منفذش میشه یه خط صاف! شب قبل هم خوب نخوابیدم، تو کلینیک هم چشام داشت میرفت. مقاومتم نتیجه نداد دیگه، دو خوابم برد. یک رفته بودن دنبال دایی، سه برگشتن. تو همین یک ساعتی که خوابم برد، شد آنچه نباید میشد! الان نور با زور از این منفذ باریک رد میشه به نورون‌هام میرسه.
دایی زیاد دارم ماشاءالله، برخلاف عمو که فقط یکی دارم. این داییمو شش هفت سالی هست ندیدم. کوچیکترین و شاید رک‌ترینشون! کلا صفت رک‌گویی من به خانواده مامانم رفته. همه‌شون تقریبا همینن :)
وقتی زنگ درو زدن تازه از خواب پریدم، تا بیام به خودم بجنبم دایی جلو روم واستاده بود! "فلانی کجاست؟ فلانی کجاست؟ سلااااام، ماچ ماچ ماچ" "فلانی کو؟ آآآ، سلام فلانی جان، ماچ ماچ ماچ" کلا ضربتی همه رو رد کردن و در چشم به هم زدنی رسیدن تو اتاق و ماچ ماچ ماچ :)
داشتم ظرفای میوه رو می‌شستم (مامان نصفه شبی از چای و شام بگیر تا میوه رو باااید به خورد مسافرش بده!) که دایی اومد گفت بذار دستمو بشورم. کنار واستادم و به دست‌های دایی نگاه کردم. یه بار، دو بار، سه بار، چهار بار.... هرچی صبر کردم تموم نشد، هی میشست، هی میشست! داشتم فک می‌کردم که چرا انقد میشورن دستاشونو که دایی زد زیر خنده :) من نگام به دستاشون بود دایی نگاشون به من که کی صبرم تموم میشه بالاخره!😅
دیوانه‌ام که با این شب‌بیداری پیشنهاد دادم فردا بریم بیرون، یکی نیست بگه دختر خل مگه تو بدون خواب زنده میمونی اصلا؟
+ یعنی احترام به فضای خصوصی تو خونواده انقد جا افتاده که هیج‌کس نپرسید تو را چه شده با این قیافه؟ یا شایدم فک کردن از بی‌خوابی این شکلی شدم!
Designed By Erfan Powered by Bayan