مونولوگ

مونولوگ

یک دختربچه بیست و اندی ساله منتخب برای بازی در نقش آرتمیس قصه ما...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ مهر ۹۶، ۲۲:۵۹ - س _ پور اسد
    +

برش خواندنی

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۱۳ ب.ظ

مرگ مسئله‌ی عجیبی است.

آدم‌ها در کل عمرشان جوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ اصلا وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت‌ها مهم‌ترین دلیل زندگی است. بعضی‌ها آن‌قدر زود متوجه حضور مرگ می‌شوند که با شور و هیجان بیشتر، با لجبازی یا با دیوانه‌بازی بیشتر زندگی می‌کنند. بعضی ها باید حضور مداوم مرگ را حس کنند تا بفهمند نقطه‌ی مقابلش چیست. بعضی‌ها آن‌قدر درگیرش هستند که حتی قبل از این‌که اجلشان سربرسد، توی اتاق انتظار نشسته‌اند. ما از مرگ می‌ترسیم ولی ترس واقعی بیشترمان از این است که این شتر درِ خانه‌ی شخص دیگری بخوابد. همیشه بزرگ‌ترین ترسمان از این است که مرگ سراغمان نیاید و در این دنیا تک‌وتنها بمانیم.
.
.
.
و زمان هم مسئله‌ی عجیبی است.
.
.
.
غم و اندوه پدیده‌ی عجیبی است.
.
.
.
عشق پدیده‌ی عجیبی است. آدم را شگفت‌زده می‌کند.



مردی به نام اُوِه/ فصل 39

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۲۷
آرتمیس

کتاب

نظرات  (۵)

۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۷ کوچه دوازدهم
خیلی زیبا بود . قسمت خوبی از کتاب رو انتخاب کردید :)
پاسخ:
:)
این کتاب خیلی خوبه فقط من از شخصیت غرغرو و بداخلاق اوه خوشم نیومد؛ هر چند در کل دنیاش رو دوست داشتم مخصوصا عشقش به سونیا.
پاسخ:
غر می‌زد ولی اکثر غرهایی که ما می‌خوندیم درونی بودن، یعنی تو ذهن اوه بود، بیشترشون رو بروز نمی‌داد. اما خیلی خشک و جدی و غیر منعطف بود. من که خیلی ازش خوشم اومد!
۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۴۷ دُچــــ ــــار
چی عجیب نیست دقیقا ؟!
پاسخ:
اهرام ثلاثه!
نمیتونم بگم موافقم 

پاسخ:
منم :)
مخصوصا برای اون قسمتایی که سه نقطه گذاشتم و ننوشتمشون.
واقعا همینجوره

من همیشه از مرگ اطرافیانم میترسم!! 
ای کاش همونقدر از مرگ خودم میترسیدم :(
پاسخ:
من خیلی به یاد مرگ نمیفتم متأسفانه :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">