مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مور یا سلیمان؟

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ


گاهی خیلی گیج میشم. دنیای وبلاگ دنیای بزرگیه برای من. دنیای مجازی نه، دقیقا دنیای وبلاگ. ما اینجا کمی بیشتر از دنیای بیرون تو انتخاب هم‌صحبت مختاریم. بیرون از این دنیا من نمی‌تونم با آدم‌های بزرگی که اینجا می‌بینم آشنا بشم و یا هم‌کلام، ولی اینجا گاهی می‌تونم. الان دارم از یه وبی برمی‌گردم که منو به وجد آورده! بعضی‌ها با رشد بعضی جنبه‌های شخصیتیشون منو شگفت‌زده می‌کنن! با خودم میگم اگه اون آدمه پس تو چی هستی؟ اگه اون داره زندگی می‌کنه پس تو چیکار می‌کنی؟ منظورم پیشرفت مذهبی، عرفانی، تحصیلی، شغلی یا... نیست. آدم‌‌های عنکبوتی منو شگفت‌زده میکنن. اونایی که تو هر وجهی از دنیا تار انداختن و لونه‌شونو گسترده کردن، حداقل تو وجوه اساسی. بعد یکیو پیدا می‌کنم که رو دست این آدم شگفت‌انگیز بلند میشه! مگه میشه؟ چطور ممکنه؟ از وقتی وارد این دنیا شدم هر روز کوچیک و کوچیک‌تر میشم. هر روز می‌فهمم چیزی که من قبلا چیز حسابش می‌کردم، هه... این دره‌ی عمیق بین آدما حیرانم می‌کنه. تو این مواقع حس می‌کنم من و خیلی از آدمایی که می‌شناسم اینقدر از مرحله پرتیم که حد نداره. فلج میشم و زل میزنم به بعد مسافت، به اینکه اون آدم با کدوم پا یا کدوم وسیله این همه راه رفته؟ ولی بعد به خودم نهیب میزنم چطور بدون علم قضاوت می‌کنی؟ چطور بین وبلاگ ساده‌ی روزمره‌نویسی یه زن خانه‌دار و وبلاگ یه زن از هفت دولت آزاد که رو قله‌ی موفقیت اجتماعی، شغلی، خانوادگی، دینی، اقتصادی... ایستاده قضاوت می‌کنی؟ چطور می‌تونی دومی رو بهتر بدونی، در عین حالی که هیچ‌کس شکی تو بهتر بودنش نداره؟ اصلا چطور می‌تونی مطمئن باشی موفقیت چه معنایی داره و چه حقیقتی داره؟ یادم نمیاد کدوم آیه‌ی قرآن بود، بعضهم اولیاء بعض! یه سری چیزایی تو این دنیای کوچیک ما جریان داره که از جای دیگه آب می‌خوره. یکیو می‌برن تا عرش، می‌برن تا سلیمانی و یکی هم لازمه فقط مور باشه تو این دنیا. و تو از کجا می‌دونی الزام وجود مور کمتر از سلیمانه؟


من شکی ندارم که تو دنیا بهتر و بدتر وجود داره، عمل و نتیجه وجود داره، زحمت و ثمره وجود داره، تنبلی و شکست وجود داره؛ ولی تشخیص این چیزا در مورد بقیه کار من نیست. پس بهتره شگفتی‌دانم رو کنترل کنم و از راه رفتن آدما رو آب، حرف زدنشون به ده زبان دنیا، مولتی میلیاردر شدن تو جوونی، تربیت ده تا فرزند و تحصیل همزمان و گرفتن تخصص و فوق تخصص، و یا حتی جمع تمام این‌ها با هم! به هیجان نیام و هر دو دقیقه یک بار مسیرمو عوض نکنم.


در حالی که دوست دارم یه آدم عنکبوتی باشم، ولی خوب که فکر می‌کنم مور بودن هم بدجوری آرامش داره. یه نقش آروم، تکراری، پرکار، خسته‌کننده، با اطلاعات محدود، با چشمی که فقط جلوی پاشو می‌بینه و اگه بتونه غول‌های بالای سرشو ببینه وحشت می‌کنه، ولی تو دستگاه ارزش‌گذاری حقیقی، هر دو اول از غربال حجم میگذرن و درصد خلوص، جایگاهشونو تعیین می‌کنه. (الان مورچه و کارشو قضاوت کردم نه؟ 😅)



+ از جملات "قضاوت نکن" "من قضاوت نمی‌کنم" "نباید قضاوت کرد" خوشم نمیاد، قبولشون هم ندارم. حالا شاید یه وقتی راجع بهش حرف زدم.


۹۶/۱۱/۲۹
تسنیم

نظرات  (۸)

الان منظورت کیا هستن؟ من که نمی فهمم
پاسخ:
مصداق که نمیارم :)
اگه نمی‌فهمی یعنی کسیو نمی‌بینی :))
همه برای خودشون یه پا سلیمانن تسنیمِ عزیز... این ماهاییم که یکی رو سلیمان می بینیم و اون یکیو مور، چون جوهره ی بعضی آدم ها برای ما قابل دیدن نیست... 

+سال ها با اسم تسنیم بلاگر بودم، مدتیه که تغییر دادم، اولین باره با یه تسنیم ِ بلاگر غیر از خودم آشنا شدم:) 
مدتی هست که می خونمتون :) 
پاسخ:
سلام :)
چه جالب! منم فقط مدتیه که اسممو به تسنیم تغییر دادم، فک کنم همین که شما گذاشتیش کنار من برش داشتم :))
گلاویژ یعنی چی؟

اومدم و پست آخرتون رو خوندم ! (چه زحمتی!) انقدددر دوست دارم کنار یه رود بزرگ زندگی کنم! اگه دریا هم باشه خوبه، باز جنوب بهتر از شماله! تا حالا جنوب نرفتم و خیلی دوست دارم برم :) قدر بدونین فرصت قدم زدن کنار دریا رو.

عرضم به حضور مبارکتون که از نگاه من متأسفانه خیلیا مورن! اون نهیبی که به خودم میزنم واسه این نیست که کسی رو بزرگ نبینم، واسه اینه که بیشتریا رو کوچیک نبینم! چرا؟ چون جوهره به قول شما واسه همه خوبه، ولی کی جوهره‌شو بروز داده؟ اینجاست که آدما تو ذهنم کوچیک و بزرگ میشن و من هر n نفر یه بار شاید به یکی برمی‌خورم که داره کار می‌کنه، بعد بلافاصله اون نفر nام رو با همه‌ی n_1 نفر قبلی مقایسه می‌کنم و... بعد باز جلوی خودمو می‌گیرم و... خخخخخ

من ولی دلزده شدم از این دنیایی که این همه تعریفشو کردید :)

+ بلاگستان حوا زیاد داره؛ آدم ولی هیچی...
پاسخ:
دلزدگی ملازم این دنیاست. دنیایی که آدما خیلی رنگی‌ان! اصلا رنگاشون (مون) چشمو میزنه. یه عینک آفتابی لازمه که بتونیم بی‌خیال به این همه رنگ نگاه کنیم! اینایی که من گفتم هم تهش رسید به همینجا، البته تو ذهنم. من چه می‌دونم اونی که دنیاش اینقد رنگی و موفقه اون بیرون هم همین‌شکلیه؟
بعدشم که ما یه روز تو این دنیا، دنیا میایم، بزرگ میشیم (یا نمیشیم) بعد هم می‌میریم. شما الان تو فاز تولد که نیستین، عمر این دنیایی‌تونو نمی‌دونم، نکنه رفتین تو فاز مرگ؟ البته رستاخیز هم دارن بعضیا.

پلاس رو نفهمیدم.

هوم 
می بینی چقدر گاگولم 
پاسخ:
هوم :) منم دوست دارم گاگول باشم :)

+ گاگولیت جنبه‌های مختلف دارد! یکیش اینه که هیش‌کیو حساب نکنی!
۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۳۸ زمستان ‌‌..
دوبار خوندم ولی هربار فقط پاراگراف دوم رو یه کم فهمیدم! یا شما از یه مساله خیلی پیچیده حرف میزنی که لازمه کلی بهش فکر کنیم تا برای ما هم دغدغه بشه، یا درک مطلب من پایین بوده هر دوبار. نفهمیدم صورت مساله چیه؟ سوال چیه ؟ چی شده اصلا ؟!!
پاسخ:
یه آدمایی می‌بینم تو وبلاگ‌ها که خیلی شاخن! واقعا شاخن! تو ابعاد مختلف و نه تک‌بعدی. بعد حیرت می‌کنم، بعد اونا رو با وبلاگ‌های معمولی که می‌خونم و خودم مقایسه می‌کنم، بعد بازم حیرت می‌کنم که چجوری اون آدم شاخ تونسته تو همون زمانی که ما داشتیم ده برابر ما کار و پیشرفت کنه؟ بعد به خودم میام و میگم نقش‌های دنیا تقسیم شده‌ان! فارغ از اینکه هرکی تلاش کنه به همون نسبت نتیجه می‌گیره (معمولا)، لازمه که بالاخره تو دنیا یکی نقش فروشنده‌ی سوپرمارکت رو بازی کنه، یکی نقش سوپرمن رو. سوپرمن میشه سلیمان، فروشنده‌ی سوپرمارکت میشه مور (در فرض پست). میگن ما باید نقش خودمونو درست ایفا کنیم، لازم نیست و اصلا ممکن نیست همه بشن نقش اول، ولی اگه نقش دهمِ یه فیلم خوب بازی نکنه هم، فیلم جالبی از آب درنمیاد. پس لازمه هرکی سرجای خودش خوب باشه. بعد از اینجا همه از لباس نقش‌های دنیاییمون درمیایم. اونی که سوپرمنه و ده برابر فروشنده‌ی سوپر مارکت اسم و شهرت داره و صدبرابر اون واسه دنیا کار کرده هم لباس سوپرمنیش رو درمیاره. اونوقت دیگه فقط می‌مونه حجم کار خالص! مقداری که تونستی نقشتو خوب دربیاری، درصد تطبیق ما با فیلمنامه.

چقد پراکنده و بد حرف میزنم؟ چون متأسفانه حوصله‌ی نوشتنم نمیاد و از هر ده تا جمله دو تاشو می‌نویسم و نتیجه میشه اینکه "بقیه که ذهن‌خوانی بلد نیستن!"
۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۱۳ زمستان ‌‌..
بهتر شد! فکر کنم یه کم فهمیدم صورت مساله و جوابش رو...
.
.
.
اما پرسیدن اون سوال که اگه اون آدمه ، پس من چی هستم ؟ رو اصلا قبول ندارم.مقایسه کردن 1000 درصد اشتباهه..شرایط هیچوقت عادلانه یا برابر نیست. کسی که پدرش فوتبالیست بوده، احتمالش بیشتره که خودشم فوتبالیست بشه، کسی که زیر پل به دنیا میاد تو تهران، درصد کمی احتمال داره که بتونه حتی تو دانشگاه درس بخونه. مثالم واضحه . فکر کنم بهتره رشد ها و موفقیات شخصی در کنار زمینه ها و فرصت های رشد رو در نظر گرفت و بعدش قضاوت کرد. 
شاید بشه یه جور ایمپکت فکتور هم اختراع کرد براش! 
و کلا که چی بشه این مقایسات؟ 
مهم همینه که آدم از خودش و کارهاش احساس خوبی داشته باشه ..
 

پاسخ:
من هم همین‌ها را گفتم که!
یک نفر قرار بوده تو خانواده‌ی سلطنتی بریتانیای کبیر به دنیا بیاد و بعدها پست ملکه رو اشغال کنه، اما اون نفر من نبودم. یک نفر قرار بوده تو خانواده‌ی کوری (البته چون فامیل باباشو نمی‌دونم گفتم کوری) به دنیا بیاد و قرار بوده بعدها اگه تلاش خوبی بکنه نقش ماری کوری رو تو دنیا ایفا کنه، اما اون نفر هم من نبودم و خدا شاید ازم توقع اینو نداشته باشه که تو علم به اون حد برسم، شاید هم توقعش بیشتر باشه. اما یک نفر تو یه خانواده‌ی افغان ساکن ایران به دنیا اومده که قرار بوده پست دختر مهاجر افغان رو پر کنه و اون آدم من بودم. حالا بقیه‌ی مقدرات رو نمی‌دونم.
کلا من تو این پست گفتم که همه چیز اختصاصیست، شرایط محیطی، شرایط اجتماعی، شرایط فلان، شرایط بهمان. بنابراین اون نهیبی که به خودم زدم یادآودی همین حرفها و حرفهای شما بود که نباید مبهوت جایگاه پرطمطراق بقیه بشم و فقط حواسم به این باشه که چه ظرفیتی برام در نظر گرفته شده. مثلا این همه وقت که من خودمو عذاب دادم با این فکر که چرا من درست حسابی ادامه تحصیل نمیدم تا به یه جایی برسم به خودم ظلم کردم. شرایط من مثل هم‌کلاسیم نیست که بتونم به هیأت علمی شدن و کار پژوهشی کردن و یا حتی استخدام فکر کنم.

بابت پرگویی و تکرار مکررات معذرت🙏

+ یه چیز دیگه هم بگم؛ من تا وقتی نسبت به خودم بی‌عدالتی می‌بینم نمی‌تونم نسبت به خودم و کارهام احساس خوبی داشته باشم، حداقل الان نمی‌تونم. وقتی حس کنم بال دارم ولی تو قفسم ناخودآگاه حسرت پرواز تو دلم به وجود میاد. ممکنه من یه شترمرغ باشم که فقط عقاب رو دیده و فک کرده اونم می‌تونه پرواز کنه، ولی تا وقتی سعی نکنم و شکست نخورم اینو نمی‌فهمم و همیشه با این فکر که من یه عقابِ تو قفسم سر خواهم کرد!
++ اگه بتونم این خودخواهی‌مو که دوست دارم برم بالاتر رو بذارم کنار، می‌تونم با شرایطی که خدا برام خواسته کنار بیام و به چیزی که اون راضیه راضی بشم.
۲۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۵۲ زمستان ‌‌..
به نظرم باید اون وبلاگ رو بلاک کنید!!!  این بحث به نتیجه نمیرسه امروز خودتون رو به زور متقاعد میکنید، فردا با دیدن دوستی، همکلاسی ای، همدانشگاهی ای که جایگاهش از نظرشما رشک برانگیزه(!) باز سر باز میکنه این درد و شروع میشن این تیپ سوالات... 
اون حس خوب وقتی بوجود میاد که آدم در هر شرایطی که هست انتهای تلاش خودش رو بکنه، حتی تو زندان..anyway
پاسخ:
واقعا هم! چرا من مثل مداد پرگار هرچند پست یه بار به این بحث می‌رسم؟ یعنی عزم جدی می‌کنم که دیگه یک کلمه از این چیزا از دهنم درنیاد ولی انگار کلمات از من قوی‌ترن. یعنی زورم به خودمم نمیرسه!
بلاک که شوخی‌ای بیش نیست!

You're right... انتهای تلاش مثلا "فرار از زندان"


گلاویژ یعنی ستاره ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل :) 

+مرسی که انگشت رنجه کردین و اون پست طولانی و ملال آور رو خوندین :) خودمم نفهمیدم چی شد که نوشتن از دستم دررفت و اینهمه طولانی شد :) 
گفتین قدر دریا رو بدونم، راستش اونقدر که باید نمی دونم این قدم زدن ها هم شاید سالی چند بار (کمتر از تعداد انگشتان یک دست) اتفاق بیفته... دریا دوستم ولی چون خیالم از بابتش راحته که همیشه در دسترس هست خیلی به سراغش نمیرم، البته خب چون شهرمون شبه جزیره ست تقریبا، اکثر اوقات رفت و آمد ها از کنار دریاست... یاد دوست عزیزی افتادم که مشهد زندگی می کنن، یبار بهش گفتم من تا حالا طلبیده نشدم  قدر این زیارت هارو بدون فلانی... گفت ما هم مرتب نمی ریم زیارت آقا... فکر کنم اکثریتمون همینیم تا چیزی رو در اختیار داریم و خیالمون بابت داشتنش راحته کمتر سراغش میریم... 
پاسخ:
ستاره ی سهیل! :) آرههه! اون گوشه‌ی وبتون بود، ولی من که حواس ندارم!! =)
ملال‌آور نبود که! لطیف و قشنگ بود :) من هم اغلب نمی‌فهمم چی میشه که این همه طولانی می‌نویسم😅 البته من متن ادبی که نمی‌نویسم، روزمرگی.

دوستتون خیلی خوب وصف حال ما رو کردن، ما هم کنار همون دریاییم، باید تا حالا غرقش می‌شدیم ولی...

متشکرم :)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی