مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

ایشون شبیه یکی از اوشون‌هاییه که قبلا اومده!

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۸ ب.ظ

فقط می‌تونم نفس عمیق بکشم و امیدوار باشم زودتر بخوابن.
متاسفم که نمی‌تونم مکنونات قلبیم رو پنهان کنم. نمی‌تونم جلوی بی‌اعتناییم رو بگیرم. حرفاش با خلوص بالای نود درصد شامل جملات "اییییی خدا! عجب عقلی دارین شما!" "کی بشه که شما به من برسین!" "به خدا، هیچی نمی‌فهمین! به اندازه‌ی سر سوزن عقل ندارین!" میشه. اینا حرفای معمولیش هستن و در حالی زده میشن که با کسی بحث جدی نداره. گرچه لحنش گاهی به شوخی میزنه، اما کاملا مشخصه شوخی نمیکنه و این اعتقاد واقعیشه که تنها کسی که همه چیز رو می‌فهمه خودشه! این عصبیم میکنه. بقیه، من جمله مامان و هدهد و دایی طاهر سعی کردن با انواع استدلال‌ها ثابت کنن که اشتباه میکنه، ولی امکان نداشت قبول کنه. اما من که در کل خاندان به بحث‌های تند و آتشین معروفم تا حالا باهاش وارد بحث نشدم یا با بی‌تفاوتی و خونسردی ظاهری در حالی که از درون در حال فوران کردن بودم همون ب بسم‌الله بحث رو به طریقی بستم. بحث با همچین آدمی عذابه واقعا. دیدن اینکه با بقیه بحث میکنه هم حتی عذابم میده.
هر بار که اقوام نزدیکمون میان مسافرت پیشمون، ما بعد از مدتی متوجه میشیم که واقعا تنهایی برامون مفید بوده. خانواده‌ی ما گله‌ای که همیشه از روزگار داشته این بوده که تک و تنها تو کشور غریب افتادیم، نه خواهری، نه برادری، نه پدر و پدربزرگی، نه مادر و مادربزرگی، نه خاله، عمه، عمو، دایی و نه بچه‌هاشون! همیشه جمع‌های فامیلی رو که می‌دیدیم حسرت می‌خوردیم که ما چرا همچین جمعی نداریم؟ ولی همین که یکی از اقوام درجه یکمون میاد، بعد از اون شوق و ذوق اولیه و خوش گذشتن‌های موقتی، به ماه نرسیده دلمون برای خلوت خودمون، زندگی مستقل خودمون، شادی‌ها و ناراحتی‌های خاص خودمون تنگ میشه. نه فقط بچه‌ها، حتی مامان و آقای! و بعد خدا رو شکر می‌کنیم که اجازه‌ی زندگی خودمختارانه بهمون داده. هیچ‌کس نبوده بگه اینطوری غذا بخورین، اینطوری بپوشین، اینطوری حرف بزنین، اینطوری خرج کنین. این نعمت بی‌نهایت بزرگیه. من بر خلاف دو تا خواهر بزرگم که میخوان تا آخر عمرشون به مامان و آقای بچسبن، همیشه تو ذهنم هست که بعد از ازدواج بریم یه شهر یا کشوری که نه خانواده‌ی من باشه، نه خانواده‌ی اوشون. من واقعا تحمل دخالت ندارم، حتی اپسیلونی!

+ بعضی‌ها میگن بعضی‌هایی که مدام به کاراتون و سر و وضع زندگیتون و مدل تفریحاتتون و... ایراد می‌گیرن و مسخره میکنن، از روی حسادتشونه. چشم ندارن ببینن، به خاطر همین با تمسخر و ایراد گرفتن حسادتشون رو مخفی میکنن. این احساس که ممکنه این فکر درست باشه، خیلی آزاردهنده است. اگه نتونم تحمل کنم فک می‌کنین چی میشه؟ یه بار برمی‌گردم بهش میگم "باااااشه! شما خوب، روش زندگی شما خوب، لباسشویی شما خوب، یخچال شما خوب، کولر شما خوب، بچه‌های شما خوب، افکار و احساسات شما خوب، دخترشوهر دادن و پسرداماد کردن شما خوب، روش‌های طبخ غذای شما خوب، سلیقه‌ی کفش و لباس خریدن شما خوب، همه چیز شما خوب، ولی متاسفانه هرجور نگاه کنین و از هرکس بپرسین به گرد پای زندگی ما هم نمیرسین! چه کمی چه کیفی! حالا با خیال راحت هرچی دلتون میخواد بکوبین تو سر زندگی ما، چیزی عوض نمیشه :)" و بعد دیگه مجبور به خویشتن‌داری و تظاهر نیستم :|

۹۷/۰۵/۲۵
تسنیم

نظرات  (۶)

ولی من فکر میکنم مادامی که کسی شما رو مجبور به کاری نکرده، دخالت نکرده. فقط نظرشو گفته. درسته که بعضیها تو نظر دادن افراطی ان و فضول اما اهمیتی ندارن! :)
البته زندگی مشترک ۸ ساله اینو به من آموخته و از آموختنم خوشحالم چراکه خیلیها رو می بینم که بعد بیست و سی سال هنوز نیاموختن و بزرگ نشدن.
پاسخ:
دخالت که هست، ولی اجبار بله، نیست. البته باز هم به شرطی که شریک تصمیم‌گیری‌هاتون تحت تاثیر نظراتش قرار نگیره و به جبهه‌ی اون نره :)

خوبه که زود یاد گرفتین، کاش منم یاد بگیرم :)
نه دخالت نیست! نظر دادنه! البته این تقسیم بندی به معنای مدنظر ما از دخالت وابسته است اما من دخالت در زندگی رو به اجبار کردن و تحت فشار قرار دادنِ زن و شوهر برای تبعیت از یک نظر خاص معنی میکنم. حالا در هر حال! هرچی که هست مهم نیست.

زوده واقعا؟ ۸ سال عمر مبارکه هاااا! :))
پاسخ:
خو نمیان که تپانچه بگیرن رو شقیقه‌مون! هی نظر میدن، نظر میدن، نظر میدن تا بالاخره یا از فرط استیصال، یا به خاطر حفظ احترام، یا حتی تغییر تفکر! مجبور میشی یه جاهایی رو کوتاه بیای. تحت فشار مگه چجوریه دیگه؟ :)

هشت سال در مقابل بیست سی سالی که گفتین خب کمه، من همون هشت ساله هم یاد بگیرم خوبه :) ولی فک می‌کردم در طی هشت سال فهمیدین نه راس هشت سال :دی
خب میشه هی توجه نکرد! وقتی تعبیرت این باشه که داره نظرشو میگه و من هم حق دارم نظری مخالف او داشته باشم لازم نیست بهش تن بدی.
یعنی تن دادن به این جور نظرها وابسته به شدت قوت و ضعف تو در تعیین خط مشی زندگیته. یعنی اگر بر خلاف میلت نظر او رو به کار بستی ضعف خودتو باید مقصر بدونی نه نظردهیِ او رو!
منشم اینه الان. لذا کم نمیارم.

+آره واقعا نمیدونم کی بهش رسیدم ولی الان اینجام! :)
پاسخ:
سمعا و معلوم نیست طاعتا؟ :))

+ خدا رو شکر که الان اونجایین :دی
۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۳ پیـــچـ ـک
سلام
اگه تو آب باشی، وقتی سنگ بهت میخوره از خودت ردش میکنی و دوباره بسته میشی. اما اگه شیشه باشی، وقتی سنگ بهت میخوره میشکنی! موقع رسیدن به نظریات دیگرون آب باش....به همین راحتی!
پاسخ:
سلام
چه راحت :) اجی مجی لاترجی! من تبدیل شدم به آب 😊
میدونی تسنیم جان، ما فامیل های نزدیک همیشه دوروبرمون بودن. (البته همیشه یه فاصله ای قائل بودیم) و از جانب اونا هیچ وقت اذیت اینجوری، دخالت و اینا نشدیم
ولی گاهی که فامیلای مامانم از شیراز میان، وقتی تایم موندنشون یکم زیاد میشه. دیگه واقعا ناراحت کننده ست این نظرات. که فکر میکنم به خاطر زندگی مشترک توی یه خونه ست. نمیتونن نظرشونو برای خودشون نگه دارن و اگه یکم چاشنی غرور‌ و خودبرتری بینی هم داشته باشن دیگه هیچی!

+ همون خودتو بزن به نفهمیدن و اهمیت ندادن. بهترین راهه!
پاسخ:
آفرین، شاید همین باشه؛ زندگی تو یک خونه! البته من همچنان ترجیح میدم که کلا دور باشن 😅
اقا جان من کم روغن تر بزن غذا رو 😂
پاسخ:
غذای پر روغن خیییییلی هم بهترترترتره! همینه که هست اصلا! 😋😋

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">