مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

او

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۰۶ ق.ظ


تلق تلوق کفش همکارم رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند. هی می‌آید و می‌رود و با آن تسلطِ نداشته‌ بر پاشنه‌ی هفت‌سانتی‌اش، تمرکزم را کمرنگ می‌کند. صفحات را عقب و جلو می‌کنم، تیترها و فهرست و سرفصل‌ها را دوباره می‌خوانم، نظمش ذهنم را آرام می‌کند. اما چیز دیگری در پستوی ذهنم دست و پا می‌زند که چون اختاپوسی پیر، دست و پاهای قدرتمندش را از لابلای افکار و برنامه‌های مختلف عبور می‌دهد، میله‌های قفس رنگی تازه‌اش را محکم چنگ می‌زند و سعی می‌کند با یک تکان از جا درش بیاورد. نمی‌دانم تکان چندم است که موفق و قفس متلاشی می‌شود. اختاپوس خوش خط و خال با آن نارنجی خوش‌رنگ و آن خال‌های سفید نورانی، به یک پرش، خودش را چون سفره‌ماهی روی ذهنم پهن می‌کند و سکان‌دار این کشتی زخمی می‌شود. بازوهای نارنجی با چراغانی سفید را مقابل چشمان خمارم موج می‌دهد و ذهن خسته از مبارزه‌ی مرا به خلسه می‌برد. بازوهای خوش‌فرمش پاندول شده‌اند و من هیپنوتیزم! ساعت‌ها می‌گذرد و من همچنان که خود را به هشت دست نوازشگر رامشگر این موجود فریبا سپرده‌ام، به قفسی تازه می‌اندیشم. به اینکه این موجود وحشی که رام نمی‌شود را به چه مکری در بند کشم و با چه قدرتی مهارش را نگه دارم. به اینکه (آقا این خانومه انگار خودشو با وایتکس شسته، سردرد شدم :| تمرکزم رفت!) به اینکه به آخرین سازش برقصم؟ از در مصالحه درآیم؟ یا خفتان به بر کنم؟ به یاد می‌آورم که مدت‌ها او نواخت و من میان‌داری کردم. او مکر کرد و من از میدان مذاکره به در شدم. و هر بار او سلطان‌تر از قبل بر سریر قدرتش نشست و هر بار من ذلیل‌تر از قبل کمر به خدمتش بستم. (خدا رو شکر رفت!) به یاد آوردم که خفتان و گبرم زنگار بسته و شمشیرم مدت‌هاست در نیام لانه کرده؛ بعید است بتواند سر مرغی ببرد، چه رسد به شکستن چنگال‌های این اختاپوس مرگ!

و چیزی در من تکان خورد و زنده شد. چیزی که برقش در چشمانم ریخت و قوتش در قلبم. چیزی که در من خفته و عنقریب بود تلف شود. چیزی مثل شریان؛ دیواره‌هایش بر هم افتاده و چندی به قطع نبضش نمانده بود. و "او" پیغامبری بود که خون تازه در این شریان تزریق کرد. و "او" پیغامبری بود به هیأت تمام "او"ها و آن‌ها. و "او" رسالتی داشت که ادا کرد، و هرکسی می‌توانست "او" باشد، و شاید شما یک "او" باشید، و من احتمالا یک "او" بوده‌ام، و شاید کافیست بخواهیم تا "او" در زندگیمان متولد بشود، و اما عمر "او" چقدر کوتاه است، جرقه‌ای که آتشت می‌زند و دیگر نیست. گاها "او" ساده‌تر و بی‌نام و نشان‌تر از چیزی است که منتظرش هستیم، شاید به سادگی یک جمله که در صف نانوایی شنیده‌ایم. بگردید در زندگی‌هاتان! یقینا رد پایش را در روزهایی که کلاف زندگی سخت در هم پیچیده بوده می‌یابید. "او"یی که شاید خودش نداند "او"ست، اما ما بهتر از هرکسی می‌دانیم "او" که بود و چه کرد :)

۹۷/۰۲/۰۳
تسنیم

نظرات  (۷)

سلام
خب؟
یا شایدم من نباید این ساعت این پستو میخوندم...
پاسخ:
سلام
خوب به جمالتون :)
بعله! خواب‌آلود بودین به معانی مستتر در لایه‌های عمقی توجه نکردین😅

می‌بخشید گنگ نوشتم :)
من فکر کنم بعدا دوباره باید بیام این پستو بخونم، یه ساعتی که حواسم جمع باشه :|
پاسخ:
آقا شماها چرا انقد تعارف تیکه پاره می‌کنین؟ رک بگین چی نوشتی انقد نامفهوم! :|
:))
خدا نکشتت که تا نصفه های متن فکر می کردم در مورد همون صاحب پاشنه هفت سانتیه این متن :/ 
بعد یهو نوشتی چیزی در من تکان خورد 
بعد یهووووو نوشتی و او 
چه ربطی داشت؟ 
و او 
او چی بود این وسط 
متن ادبی کاااااملا زیبا شروع شده و کاملا سریال ایرانی وار ته آن جمع گردید به سان سرکیسه :| 
پاسخ:
به قول خودت خدا نکشتت! این خط آخر رو خوندم اینقد خندیدم! اینقد خندیدم! اینقد خندیدم :)))) سریال ایرانی‌وار! به سان سرکیسه 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
نگا من همون چیزایی که می‌خواستم به زبون آدمیزاد بگم رو این شکلی گفتم، یعنی اگه مثلا ادبی هم نمی‌نوشتم بازم گنگ بود، یعنی عمدا بازش نکردم :)
نوش جان ☺
پاسخ:
:|
این ایراد رو نمیگرفتید جای تعجب داشت! 
anyway چالش خوبی نبود.. .
پاسخ:
ایراد نگرفتم، جواب دیگه‌ای پیدا نکردم! :)
۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۸ سایت تفریحی چفچفک

با سلام...

وبلاگ شما جزوه فهرست وبلاگ‌ های برتر سال ١٣٩۶ انتخاب شده است. بهتون تبریک میگم...


به وبلاگ بنده هم سر بزنید.


سایت سرگرمی چفچفک : http://chefchefak.blog.ir

پاسخ:
توروخدا! راس میگین؟ منم جزء برترها شدم؟؟؟
وای قلبم :||
سلام  . یه 5دقیقه ای توی وبتون چرخ خوردم...محتواهاتون رو مروری کردم..و می خواستم دنبالتون کنم که قبلش خواستم از شما بپرسم: هدفتون از وبلاگ نویسی واقعا چیه؟ نوشتن روزمرگی هایی که شاید فقط برای خودتون آرامش دهنده باشه؟ و یا جلب بازدید؟
جسارت نشه.اصلا نمیخوام دلسردتون کنم...یا جسارتی...فضا، فضای خودتونه و هر چه می خواین بنوسید ولی به عنوان یک وبلاگ نویس 13ساله! که تا اوایل امسال در بلاگفا بودم با نام و عنوانی دیگر و خیلی شجاعانه امدم به بیان
پرسش من الان اینه که وبتون رو با چه هدف و انگیزه ای می نویسید، بروز می کنید و ارزشمندترین سرمایۀ خودتون یعنی زمانتون رو می گذارید؟
بنده پاسخی نمی دهم و نظری نمی دهم چون انسان ها متفاوت فکر می کنند اما چند توصیه داشتم که خدمتتون می گم یک موردش رو و بقیه اش رو در وبم خواهم گفت در آرشیوی موضوعی جداگانه در حوزه "وبلاگ نویسی"
هر مطلبی میخواین بذارید اقا یا خانم تسنیم.. از خودتون بپرسید منتشر کردنش چه سودی به حال جامعه و اطرافیانم داره؟ اگر پاسخ قانع کننده براش گرفتید منتشرش کنید؛ در غیر این صورت اگر در دفترخاطرات یا سررسید فیزیکی در دنیای واقعی بهتر است و وقت کمتری هم ازتون می گیره
در پناه حق باشید
پاسخ:
سلام
ممنونم از اینکه سؤالی رو طرح کردین که دغدغه‌ی همیشگی خودم بوده و باعث شد این بار دقیق‌تر بهش فکر کنم و به جواب متفاوتی برسم.
○ من بارها با این موضوع کلنجار رفتم و غیر از اون برای گرفتن وقتی که دیگران داوطلبانه پای نوشته‌های من تلف می‌کنن هم بارها عذاب وجدان گرفتم. به دفعات کامنت‌ها رو بستم، آرشیو رو حذف کردم و چند بار پست گذاشتم و از خوانندگان خواستم وقتشون رو جای دیگه‌ای هدر بدن. ولی باز هم برگشتم به همین وبلاگ نرمال. الان هم پنجره‌ی دنبال‌کردن و درباره‌ی من و پیوندها و آرشیو و آمار و همه چیز رو برداشتم تا غیرمستقیم گفته باشم شروع‌کننده‌ی تعامل دیگه‌ای نیستم، مگر چی بشه!
○ اینجا دنبال بازدید بیشتر نیستم. اگه کسی رو دنبال کنم قطعا از نوشته‌هاش خوشم میاد و فالوبک به نظرم توهین‌آمیز میاد، و اگر کسی دنبالم کنه و هزار تا نظر هم بذاره، تا وقتی دلیل مستقل دیگه‌ای نداشته باشم دنبالش نمی‌کنم.
○ من به این جمله‌ی شما معتقد نیستم " از خودتون بپرسید منتشر کردنش چه سودی به حال جامعه و اطرافیانم داره؟ اگر پاسخ قانع کننده براش گرفتید منتشرش کنید" چون من خودم رو هم به عنوان یکی از اعضای جامعه در نظر می‌گیرم که می‌تونه سود کنه، به شرط اینکه بقیه رو متضرر نکنه. و من اینجا و با وبلاگ واااقعا سودها کردم.
▪ یاد گرفتم حرف بزنم. من آدمی‌ام که بهتره برای حل مشکلاتش حرف زدن رو یاد بگیره، شاید روانشناس‌ها بهش میگن درونگرا. الان بیرون از اینجا هم دارم سعی می‌کنم به حد معقولی از روابط اجتماعی برسم.
▪ حرف زدن با خودم رو هم بلد نبودم و سرازیر شدن افکارم به شکل کلمات خیلی تو عینی‌سازی افکارم کمکم کرده، الان واضح‌تر می‌دونم چی تو فکرم می‌گذره.
▪ اینجا با همین وبلاگ‌نویسی با آدم‌های فرهیخته‌ای آشنا شدم که اگه یه کامنت‌گذار و خواننده‌ی صرف بودم این اتفاق نمی‌افتاد. چون بالاخره بحث شناخت متقابل و اعتماد هم مطرحه. از این آدم‌های فرهیخته هم چیزهای خوبی یاد گرفتم و بعضی نظراتم دچار تغییر شده.
▪ همین الان که برمی‌گردم پست‌های یک سال پیش رو می‌خونم از یادآوری بعضی چیزها لذت می‌برم و فکر نمی‌کنم این لذت بدی باشه. در واقع اینجا نقش همون دفتر خاطرات رو برام بازی می‌کنه.
▪ برخلاف بیشتر بلاگرها نه تنها با دفتر و قلم راحت‌تر نیستم که حتی توانایی نوشتن تو دفتر رو هم ندارم. حتی یک جمله! به هیچ وجه نمی‌تونم تو دفتر بنویسم. دلیلش رو هم نفهمیدم تا حالا.



در آخر هم: به نظرم همون‌طور که لازم نیست همه‌ی بچه‌ها در آینده دکتر و مهندس بشن، و حتی لازم نیست همگی برن دانشگاه، لازم هم نیست که همه‌ی بلاگرها مثل هم باشن، و فقط اونایی بنویسن که می‌تونن به طور تخصصی مطالب و مقالات مفید سیاسی، فرهنگی، تربیتی، اخلاقی، اجتماعی، هنری و... تولید کنن. هر کسی بتونه برای یک نفر، ولو اون یک نفر خودش باشه، مفید واقع بشه و باعث پیشرفتش بشه خیلی هم عالیه.

+ نمی‌دونم چرا کامنتتون رفته بود تو هرزنامه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">