مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

بهار رنگارنگ‌تر از همیشه می‌آید!

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ


با خودم گفتم "به‌به! چه حس خوبی داره که تمام لباسامو تازه از رو بند برداشتم و سرتاپا تمیز و مرتب و اتوکشید‌ه‌ام! به‌به! به‌به!"

شپلق! شتراق! شترترترااااق! با مخ فرود اومدم رو بلوار بین دو خیابون! پامو گذاشته بودم رو بلوکه‌های زرد تازه رنگ شده و اگه بجای فرود تو بلوار برعکس تو خیابون فرود میومدم دیگه اینجا آپ نمیشد! چون همون ثانیه یه ماشین از بیخ گوشم گذشت و حتی من فک کردم درد شدیدی که تو پام حس کردم مال اینه که پام رفته زیر ماشین! چون زانوهام تو خیابون بود هنوز!

درسته که از زرد خوشم میاد، ولی نه در این حد که بخوام مانتو، شلوار، چادر و کیفمو زرد کنم! انقد زیاد رنگی شده بودم که انگار رو سطل رنگ فرود اومدم! مجبور شدم برگردم خونه و کلا همه رو عوض کنم :|| همه‌ی لباسای مرتب و اتوکشیده‌مو :(( حتی کیفی که چند روز پیش داشتم با خودم می‌گفتم "چقدر عمر کرده (فک کنم چهار سال) و حتی با وجود خریدن کیف‌های دیگه همیشه همین دستم بوده و احتمالا ده سال دیگه هم عمر خواهد کرد!"


+ خدایا بابت زندگی مجدد شکرت :)


۹۶/۱۲/۲۶
تسنیم

نظرات  (۱۰)

خدا رو شکر سالمی عزیزم...
صدقه بده

حالا رنگ لباس ها رو چیکار میکنی؟ پاک میشه؟!
پاسخ:
مرسی عزیزم چشم

من که رفتم بیرون، مامان با نفت یا بنزین شستنشون تمیز شدن! :) ولی کیفمو هنوز دست نزدم، نمی‌دونم میشه یا نه!
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۳۶ خانم الفــــ
:) الحمدلله که سالمید :)


پاسخ:
مرسی :)
الحمدلله :)
صدقه بده 
خدا رحمت کرده 
پاسخ:
چشم :)
واقعا هم!
خدایا شکرت :)
پاسخ:
شکر!
الحمدلله که بخیر گذشت .. صدقه فراموش نشه ... 
وفقکم
پاسخ:
الحمدلله
ممنون
چشم
چون همون ثانیه یه ماشین از بیخ گوشم گذشت 
چون همون ثانیه یه ماشین از بیخ گوشم گذشت 
یه ماشین 
همون ثانیه 
از بیخ گوش 
اساسی صدقه بده دختر اساسی
پاسخ:
البته بیخ گوش رو اصطلاحا استفاده کردم! در واقع از بیخ پامم نه، از یه کم اونورتر از بیخ پام گذشت! ولی اگه به جای سقوط با صورت، به پشت سقوط می‌کردم، (با توجه به ارتفاع حدودا سی سانتی بلوکه) قطع به یقین رفته بودم زیر ماشینه!
ولی خیلی جالب بود، برای چند صدم ثانیه انگار زمان و مکان رو گم کرده بودم و اتفاقات اطراف رو حس نمی‌کردم. یه بار دیگه هم چند سال پیش بیرون شهر کنار جوی آب پام لیز خورد و سرم خورد به سنگ و شکست! اون موقع ولی صدم ثانیه نبود، شاید کمتر از یک ساعت اینجوری بودم! تو این لحظات آدم هیچچچی نمی‌فهمه! زمان جور دیگه‌ای میشه، جنس دیگه‌ای میشه. نمی‌دونم کش میاد یا متوقف میشه یا چی! ولی حس آدم یه جور دیگه است! کاش میشد خودآگاه آدم بتونه خودشو بارها و بارها تو اون موقعیت قرار بده و تجربه‌ش کنه تا بالاخره بفهمه اون لحظه چه اتفاقی میفته که درک آدم از محیط تغییر میکنه!

+ راستی! من امشب رفتم حرم ^_^ نکنه تو پستت گفتم دلم حرم می‌خواد تو تو حرم دعام کردی؟ ;)
بله همون دیگه اگر از اینوری می خوردی زمین اونجوی میشد دور از جون: منم همینو میگم 
من یبار فنت کردم داشتم به هوش می اومدم صدای مامانم رو صدای یکی دیگه میشنیدم...
دختر اون دل خودت و نگاه صاحب مهربون بوده بهش من چکاره ام؟ 
کامنتتو که دوست داشتی حرم باشیو جلو گنبد خوندم
زیارت فبول تو دیگه چقدر نزدیک حرم هستی بابا....
پاسخ:
امام رضا مچکرییییم :)))
لااله الا الله!!!!
این بار صدمه که شما اینجوری از خیابون رد میشی!!

♦مشکل چیه انصافا؟ ریشه حلش کنید خب :)
پاسخ:
لا اله الا الله الملک الحق المبین!!!

انصافا بار دومه! بار اولش پیش دانشگاهی بودم که شبیه همین اتفاق با دست‌اندکاری برف رخ داد!

ولی خب آره، نسبتا بی‌محابا از خیابون رد میشم، گرچه این ربطی به اون نداره! بلوکه لیییز بود!
بله بلوکه چشم نداشت :)
پاسخ:
داداشم بود می‌گفت "کور شه اون بلوکه که تو رو ندید"!
۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۲۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
به خیر گذشت!
چشم زدی خودت رو!
پاسخ:
بله، خدا رو شکر!
شاید
البته کیف رو فک کنم خواهرم چشم زده :دی

سلام :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">