مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

آن روز

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ق.ظ


دیشب اومدم خونه، داداشم مرخص شده بود و خونه بود.
با خنده و شادی فراوان! همه شروع کردیم به حرف زدن راجع به ماجرا! گفتم از اوّلش بگو، ولی خیلی پراکنده گفت.
گفت وقتی دستشو بریده تو کارگاه تنها بوده. صابکارش و بقیه ساعتای یازده میان سرکار :/ (این چه مدل سرکار رفتنه؟) می‌گفت خیلی ترسیده بوده و نمی‌دونسته الان داد بزنه؟ داد نزنه؟ بدوئه؟ چیکار کنه! آخر هم دویده اومده تو خیابون، به یه آقایی که تو ماشینش نشسته بوده گفته منو ببر بیمارستان! اونم گفته چرا؟ اینم دستشو نشون داده. میگه آقاهه یکم نگاه کرد بعد خیلی هول‌هولکی‌ گفت بشین بشین بریم و می‌برتش نزدیک‌ترین بیمارستان. خدا خیرش بده.
آقای می‌گفت "من دو بار بهم شوک وارد شد، یه بار وقتی زنگ زد گفت می‌خوان منو عمل کنن، اجازه‌ی شما لازمه!!! یه بار هم قبل از عمل همونی که پرونده‌شو می‌نوشت (احتمالا پرستارش) گفت 'انگشتش قطع میشه آقا!' سست شدم دیگه!" جالبه کسی به سوالات مامان و آقای جواب نمیداده، یا جوابشون مثل همونی بوده که گفته قطع میشه! آقای می‌گفتن "من حتی تا فردای عمل هم مطمئن نبودم انگشتش رو پیوند کرده باشن. فکر می‌کردم قطع شده دیگه، ولی بخاطر مامانت بروز ندادم." واسه همین پشت تلفن به منم گفته بودن پیوند نشده! خود داداشمم میگه "بعد از عمل که بیدار شدم، شنیدم یکی از پرستارا به اون یکی میگه 'کدوم؟ همون که انگشتش قطع شده؟' مطمئن شدم که انگشتمو پیوند نزدن!" خدا رو شکر که یه جوری پانسمان کردن که نوک انگشتش دیده میشه! وگرنه مامانم کل پانسمان رو دیشب باز می‌کردن تا مطمئن بشن😅😅
حواشی :)) :
همون اول که آقای اومدن خونه و میخواستن با مامان برن بیمارستان، بره‌ی ناقلا که شنیده بود داییش دستشو بریده، سه تا چسب زخم برداشت و بدو بدو دنبالشون راه افتاد که "ماماااان ژووون، آقاااا ژوووون، بیاین اینا رو ببرین، دست دایی حژژژتو شسب بزنین! خوب میشه" :)))
وقتی هم که صابکارش اومده بود دنبال مدرک شناساییش، یه کار خیلی عجله‌ای داشتم انجام می‌دادم، مدرکو دادم دست بره‌ی ناقلا که ببره دم در. بعد شنیدم که ازش یه سوالی پرسید، اونم گفت "نه نیست" وقتی برگشت گفتم چی ازت پرسید؟ با همون حالت بیخیالی مطلقی که همیشه داره مشغول کار خودش شد و گفت "گفت د....شَشش نیست؟" هرچی دقت کردم نفهمیدم چی میگه. هی چند دفعه پرسیدم و نفهمیدم. آخر گفت "هیشششی نگفت بابا! الکی بود!" خخخخ باز هم با جدیت پرسیدم که یالا بگو چی گفت! دید هرچی تکرار می‌کنه من نمی‌فهمم، گفت "همون کتابی که وقتی میرن دکتر با خودشون می‌برن! اونو گفت!" فهمیدم دفترچه بیمه رو میگه😅
(بره‌ی ناقلا به "چ" میگه "ش"؛ به "ج" میگه "ژ"؛ یه حرف دیگه رو هم فک کنم یه جور دیگه تلفظ می‌کنه. مسئله اینجاست که هیچ‌کس دور و برش اینجوری حرف نمیزنه و خودش هم تا سه، سه و نیم سالگی درست تلفظ می‌کرد. اما ناگهان تلفظ‌هاش عوض شد و ما نفهمیدیم چرا. جدیدا ازش پرسیدم، اسم یه شخصیت کارتونی رو برد، گفت اون اینجوری حرف میزنه! نمی‌دونیم چیکار کنیم که دوباره درست حرف بزنه!)
دیگه از حواشی اون روز بگم، آقای می‌گفتن "اون روز وقتی بردنش اتاق عمل، من رفتم نماز ظهرمو بخونم. رفتم نمازخونه‌ی بیمارستان که دیدم بسته است. بعد دیدم دو تا خانم دارن از داخل نمازخونه میزنن به پنجره (یا در) از بس ذهنم مشغول بود نفهمیدم که اینا داخل نمازخونه گیر کردن! کلی راه اومده بودم که یهو حواسم اومد سرجاش با خودم گفتم اونا گیر کرده بودن!!! برو درو باز کن" 😅😅😅

خلاصه که اون روز هف هش تا پت و مت بودیم که در جای جای شهر از خودمون حواس‌پرتی در‌می‌کردیم :)


۹۶/۱۱/۱۷
تسنیم