مونولوگ

مونولوگ

یک دختربچه بیست و اندی ساله منتخب برای بازی در نقش آرتمیس قصه ما...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ آذر ۹۶، ۲۲:۲۵ - پرهـ امـ
    : ))

یک

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۱ ق.ظ

6:58 راه افتادیم. خیلی گشنه‌م بود.


کنار مترو پیاده‌م کردن و رفتن. فک کنم استارت دویدن تو متروی مشهد رو من زدم :)


اسممو گذاشتم تو نوبت، چهارده! اومدم بیرون تو پارک نشستم. موز رو درآوردم، له شده بود! یه بچه گربه اومد نشست چند قدم اونورتر زل زد به من! یک سوم موز که له نشده بود رو خوردم، بقیه‌اش رو با پلاستیک گذاشتم جلوی گربه! بو کشید و رفت :) هدهد دیده بود که گربه بوسراق (نوعی شیرینی خانگی) می‌خوره! گفتم شاید موز هم بخوره😂 پلاستیک رو برداشتم انداختم تو سطل.


8:13 چیلیک! اولین عکس در مسیر پیش رو :) و بعد چیلیک‌های دیگر.




بیکار و علاف و منتظر، افتادم به خیابون گز کردن. از جلوی یه شیرینی‌فروشی رد شدم! هوش و حواسم رفت! همیشه جلوی قنادی‌ها ناخودآگاه پاهام شل میشه! و خیلی وقت‌ها مثل یه بچه خیره میشم به ویترین و کیک‌ها و شیرینی‌ها و شکلات‌های خوشگل رو نگاه می‌کنم.


رد میشم تا یه بقالی پیدا کنم. ولی اصلا دوست ندارم کیک و بیسکوییت بخورم. چشمم به مغازه‌هاست. طباخی! کله‌پاچه!!! فکری که مثل برق از ذهنم می‌گذره هم خنده‌داره، هم عجیب و هم دل‌به‌هم‌پیچ! تندی رد میشم :)


از دور یه لوام‌التحریر می‌بینم! از جلوش رد میشم و دوباره برمی‌گردم :) کاش به اندازه‌ی همه‌ی چیزای اون تو پول داشتم :) کلللی دفترا رو نگا‌نگاه می‌کنم. یکی چشممو گرفته. هم خوشگله هم با کیفیت هم 200 برگ. یازده و پونصد. فکر می‌کنم "من که اهل خاطره نوشتن تو دفتر نیستم! تو مسیر پیش رو هم احتمال اینکه وقت کنم بنویسم فوق‌العاده کمه! چرا بخرم؟" یه خودکار و یه روان‌نویس برمی‌دارم و میام بیرون. دلم اون تو جا می‌مونه.


میرم تو بقالی، هرچی نگاه می‌کنم دلم هیچ‌کدومو نمی‌خواد. برای تموم شدن انتظار فروشنده یه باباجون برمی‌دارم و میرم تو پارک. از اون سمت سوراخش که کِرِم زده بیرون شروع می‌کنم، چون سمت مخالفش محل تجمع کِرِم‌هاست :)


10:37 کارم تموم میشه. هم کار خودمو انجام دادم هم مهندس هم هدهد. مامان و آقای هم تو یه دفتر دیگه‌ای کار داداش کوچیکه رو انجام دادن.



اون قدم گنده‌هه رو که هی دل‌دل می‌کردم برداشتم. الان معلقم بین زمین و آسمون، مثل چند ساعت پیش. تفاوتش اینه که اون موقع با هر بادی از این سمت آسمون شوت می شدم سمت دیگه، الان یه طناب به پام بستن محدوده‌ی حرکتم کم شده! ته طناب رو نمی‌بینم، معلوم نیست به کجا وصله...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۲۹
آرتمیس

قدم قدم

نظرات  (۱۰)

۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۹ ستاره جان
موز له شده عیبی نداره که
پاسخ:
آره، ولی نتونستم بخورم.
۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۷ جناب دچـ ــــار
اگه میخاستین بخوره باید یه گاز خودتون میخوردین یه گاز به اون میدادین :))
پاسخ:
لابد باید بغلشم می‌کردم!

+ شما از گذاردن فیش ازدواج ملاصدرا منصرف شدین؟ :)
۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۳:۰۷ جناب دچـ ــــار
نه هستش که!
پاسخ:
آها!
باباجان چیه ؟ 
پاسخ:
کیک باباجون😂😂😂
نخوردی تا حالا؟
نههههه
کیک نمیخورم کلا :))) 
خوشمزس بخورم یه بار 
لامصب همچین توصیف کردی یاد نون خامه ای انداخت من رو 
پاسخ:
خخخخخ
منم معمولا کیک نمی‌خورم. این بین کیکا از بقیه بهتره بنظرم. چون کاکائوییه. وسطشم یه بند انگشت! یعنی اینقد 👌 کرم داره. پونصد تومنه! :)
اوجور که تو ذهنت رفته که حتما نیست😅 ولی یه بار بخور :)
چه خوبه 😍 ولی ۱۷۰ تا کالریشه امیتیس :/ اندازه یه نهار من میشه :))) 
پاسخ:
واقعا؟ من کالری اینا حساب نمی‌کنم! تازه صبح اینو خوردم اصلا صبحانه حسابش نکردم! 😂😂😂 خودمو ناشتا فرض کردم کلا 😂😂😂
چه خوبه انقد حواست هست :)
:))))) عاشقتم که صبحونه ام حسابش نکردی :)))) 
ماچ به اون لپاااات 
پاسخ:
یه چند وقت باهات بگردم درست میشم😘😅😆
اره دیگه :)) الان همین شده بانو ۱۰ کیلو کم کرده دیگه :))) 
پاسخ:
واقعا؟ چه بانفوذی دختر :):):)
من 10 کیلو کم کنم از رو زمین محو میشم کلا😂😂😂
خدا نکنه :)) 
پاسخ:
زنده باشی :):):)
عکسا ماکروعه یا گلا بزرگه ؟
nice هستن anyway
پاسخ:
فک کنم هم ماکروئه هم بزرگ! سه در چهار هزار حدودا.
مرسی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">