مونولوگ

مونولوگ

یک دختربچه بیست و اندی ساله منتخب برای بازی در نقش آرتمیس قصه ما...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ آذر ۹۶، ۲۲:۲۵ - پرهـ امـ
    : ))

به سمتِ راستِ نوارِ بالای کتاب نگاه می‌کنم،انتظار داشتم ساعت را ببینم، نبود، چند صدم ثانیه سردرگم بودم.
همکلاس و هم‌خانه‌ی برادرم گم شده بود، پیدا شد.
داشتم زبرا می‌پختم. ف آمد دنبال دسته‌های شیرآبشان. آمد دم در آشپزخانه. برایشان چیزی نفرستادیم.
پسرِ صاحبِ مغازه‌ی پایینِ کلینیک ذهنم را بد درگیر کرده. نه پدر را دیده‌ام نه پسر را. امروز در کلینیک سر مشکلش و راه حل مشکلش بحث بود، بیشتر از همه درگیر شدم. اصلا حرف نزدم.
هدهد گفته بود بیا این‌ها را دستت کن. النگوهاش را می‌گفت.
گوشی را چک می‌کنم. هنوز خبری نیست. اصلا برایش مهم هست؟ اصلا به درک!
"تعصب (عِرق) همیشه هم بد نیست!" هم دکتر می‌گوید هم روانشناسمان. گفتم قصدم کشتن کامل آن است، تا چه‌قدرش حاصل شود.
یک آهنگ دانلود کرده بودم. هرچه می‌گردم نیست.
چرا ح درس نمی‌خواند؟ چرا اینقدر پرخاشگر شده؟
یک چی‌پف می‌خواستم. حتی یک پانصدی ته کیف پولم نیست!
صدای دکتر می‌آمد که به مریض می‌گفت هفته‌ی بعد نیست. چرا فراموش کردم دقیق بپرسم تا برای هفته ی بعد برنامه بریزم؟ چرا هروقت دلش بخواهد با شوهرش یا تنها می‌رود سفر و من نمی‌توانم؟
نگاهم خیلی اتفاقی به نگاهش برخورد. اخم کرده بودم، لبخند زد و نگاهش را تا ورودی در حس کردم! چه می‌شود که گاهی حتی مغرورهایشان، برای حتی یک اخم، غرورشان را کنار می‌گذارند؟
کلید هوم گوشی را فشار می‌دهم، دفعه‌ی هزار و بیستم. خبری نیست.
یک چیزی می‌خواستم بنویسم، هر چه فکر می‌کنم معادل ایرانیش خاطرم نیست! عجبا!
چرا وقتی نمی‌خواستم، همه چیز ظاهرا مهیا بود، همین‌که دلم لرزید، همه‌چیز به هم ریخت؟
از النگو دست کردن بیزارم. هیچ‌وقت النگوی طلا نخریدم.
آخرین تلخ را هم خوردم! تا آخر ماه چند روز مانده؟
گفتم نمی‌رسم بروم آن سمت‌ها و فقط نوشتم "درخت انجیر معابد، احمد محمود" فردا دستم بود. واقعا؟
ساعت چند شد؟ گوشه‌ی سمتِ راستِ نوارِ بالای کتاب که فقط نوشته 216...

نظرات  (۶)

۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۰:۵۲ دُچــــار ــــار
عجب پست پست مدرنی! :)
پاسخ:
مسخره نکنین! یه روز که افکار مختلف هجوم آورد به مغزتون و جسته‌گریخته و نامفهوم آوردینشون رو کاغذ یا رو وبلاگ، سرتون میاد ها!
چه شده؟؟؟ !!!
پاسخ:
هیچ! و هیچ! و هیچ! و هیچ!
کمی، فقط گاهی، مغزم به نزدیکی‌های ترکیدن می‌رسه :)
اولش نامفهوم بود ولی تهش کم کم مینشست توی ذهن...
منم النگو دوست ندارم
پاسخ:
به نظر خودم که هیچیش مفهوم نبود! 😂 هرچی تو این کله‌ی پوک بود رو خالی کردم، البته با سانسور :)
۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۶ ستاره جان
دکترتون خانمه؟ فکر می کردم آقاست 
پاسخ:
نمیشه هم خانم باشه هم آقا؟ :)
۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۸ دُچــــار ــــار
پستمدرن مگه انگه؟ :)
پاسخ:
اگه بده که بده.
اگه خوبه هم چون پست خوب نیست، بده! 
۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۳ تبارک منصوری
یاد شعر مهران مدیری تو فیلم مرد هزار چهره افتادم!
دو عدد دستبند، اتاق باز جویی نم کشیده، پول برق را باید بدهیم پول آب را جدا😂😂

خوبه سبک جالبیه برای نوشتن وخلاص شدن از شر واژه ها... سبک جدیدی رو کلید زدی یه اسمم براش بذار.
آقای دچار پست مدرن مخصوصا غزلش با اسم مهدی موسوی و فاطمه اختصاری شناخته میشه انگار، خیلی استعداد دارن ولی واژهای بکار رفته اشون اصلا دلچسب نیست! همیناست که همه چیزو خراب میکنن.
پاسخ:
آفرین! دقیقا همونجوری نوشتم، البته بیشتر از اشعار بسیار بسیار وزینی! که چندی قبل تو اینستاگرام خونده بودم الهام گرفتم 😎

بیشتر این سطور انقد تو ذهنم وول خوردن که می‌خواستم یه پست در موردشون بنویسم! همینقد راحت خودمو خلاص کردم😂😂😂

برم سرچ کنم ببینم شماها چی میگین! منِ پیرزنِ عتیقه دیگه از کار شما جوونای پست مدرن سردرنمیارم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">