مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۴۹ مطلب با موضوع «عجیب» ثبت شده است


معمولا دوست دارم خیلی از جاها رو برای بار اول پیاده برم. مسیرهایی که پیاده میرم تو ذهنم می‌مونه و میشه جزء نقشه‌ی ذهنیم، ولی با ماشین، اتوبوس، موتور! اینجوری نیست. راستی خیلی وقته موتور سوار نشدم و ایضا دوچرخه :(
این نرم‌افزاری که باهاش مسیرهای تردد رو پیدا می‌کنم، قبلا یکی از پیشنهاداتش برای فاصله‌های دویست سیصد متری پیاده‌روی بود. مثلا می‌گفت اول فلان خط رو سوار شو، فلان ایستگاه پیاده شو، دوباره خط فلان رو سوار شو، فلان ایستگاه پیاده شو، بعد دو تا راه داری، یا سیصد متر تا مقصد پیاده برو، یا باز هم خط فلان رو سوار شو و فلان ایستگاه پیاده شو. بعد دیده من نه تنها اون دویست سیصد متر، بلکه خط دومیه رو هم پیاده میرم! حالا می‌دونین بهم چی میگه؟ میگه از در خونه‌تون تا مقصد 5600 متر ناقابل بیشتر نیست، حیف نیست اتوبوس سوار شی؟ :|

+ شوخی می‌کنم، چون بعیده نرم‌افزارش هوشمند باشه و پیاده‌روی‌های منو محاسبه کنه. نمی‌دونم ولی با کدوم عقل همچین پیشنهادی داده!

۱ نظر ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۹
تسنیم

خواب دیدم اومدم وبلاگ، یکی از بلاگرا نوشته بود:
حرکتی که من در گذشته در نقطه‌ی A شروع کردم، مشخصا قرار بوده به امروز، نقطه‌ی B، ختم بشه؛ مگر اینکه من در بین مسیر با صرف انرژی مسیر رو منحرف کرده باشم که نکردم.

منظور اون بلاگر رو هم در خواب این‌گونه برداشت کردم که ما بعد از ازدواج همانی خواهیم بود که در تمام این سال‌ها از خودمون ساختیم و قرار نیست به صرف خواستن اینکه خوب باشیم، بهتر از خود واقعی‌مون عمل کنیم و ایراداتمون مخفی بمونن و بروز نکنن.



روحم به جای بقیه فکر می‌کنه، حرف می‌زنه و بعد برداشتش از حرف اون طرف رو هم تحلیل می‌کنه!
البته الان مطمئن نیستم واقعا خواب بوده یا نه!!! کسی هست ادعای مالکیت جمله‌ی فوق رو داشته باشه؟ :)


سر سفره‌ی صبحونه، من حلوا می‌خوردم با نون و چایی. چند لقمه که خوردم دیدم خیلی شیرینه، یه‌کم پنیر هم رو نون و حلوام مالیدم. سرمو بلند کردم که لقمه رو بخورم، اول لبخند و نگاه مامانو دیدم، بعد نگاه کجکی و لبخند آقای، بعد سرمو چرخوندم دیدم دایی هم که کنارم نشسته می‌خنده و زل زده بهم، بعد به هدهد که نگاه کردم دیگه نتونستم خودمم جلوی خنده‌مو بگیرم. از اول همه داشتن در سکوت به فرآیند تولید صبحانه‌ی ترکیبی من نگاه می‌کردن و من نمی‌دونستم! بابا خب ندیدبدیدا! چیه مگه حلوا و پنیر؟؟؟

۱۲ نظر ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۶
تسنیم

در بدو ورود به بیمارستان متوجه شدم یه خانم عرب خیلی دقیق بهم خیره شده. بعد از چندی که رو صندلی نشسته بودم و داشتم می‌گشتم دنبال یه بیمارستان دیگه، اومد پرسید که من هم عربم یا نه؟ گفتم نه و بنده‌خدا خیلی حالش گرفته شد. کاملا مشخص ضدحال خورد و خنده‌ش مچاله شد :) -> :(
آخه اُختی، هرکی چادرش شبیه شما بود عربه؟ اگه منم مثل شما اونجوری روسری‌مو خوشگل بسته بودم باز یه چیزی، آخه عرب مقنعه‌پوش دیدی تا حالا؟ :)))

۱ نظر ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۸
تسنیم

پشتکار عجیب حجت تو نگهداری پرنده‌های مجروحی که پیدا می‌کنه مثال‌زدنیه! از وقتی بچه بود یادمه و یاد همه‌ی اعضای خانواده که هر چند وقت یک‌بار یه پرنده‌ی زخمی یا ضعیف با خودش میاره خونه. خوبش می‌کنه و بعد ول می‌کنه بره. واقعا نمی‌دونم چرا اینقد زیاد از اینا پیدا می‌کنه، همه‌مون متعجبیم. چرا هیچ‌وقت هیچ‌وقت ما پیدا نمی‌کنیم؟ انقد هم تو نگهداریشون مصممه که می‌تونه از خوابش، خوراکش و بقیه‌ی امکاناتش به خاطرشون بزنه. اینم آخرین مورد که دو سه روزه مهمون ماست :)



گردنش کجه و ضعیفه و نمی‌تونه پرواز کنه. چون مامان گفتن ببرش بیرون خونه رو کثیف می‌کنه، بردتش تو حیاط، براش یه جعبه‌ی گنده‌ی میوه نمی‌دونم از کجا آورده که گربه نخوردش. الان هم دیدم پا شده رفته دو تا فرش کوچولو انداخته رو جعبه‌ش که تو این سرمای اول صبح یخ نزنه. دیروز هم از سرکار زنگ زده خونه که واسش نون و آب بذارین! مطمئنم یه روزی یه مرغداری، گاوداری یا همچین چیزی دایر می‌کنه بالاخره :))

۸ نظر ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۲۸
تسنیم


امروز سیم‌کارت ندارم، فلذا نت هم ندارم. تمام سیم‌کارت‌های خونه رو بردن برای ثبت‌نام. یه چندتایی به نام من بود، چندتا به نام هدهد، چون ما پاس داریم. از یک ماه پیش واسه همه پیام اومده که بیاین ثبت‌نامتون رو تکمیل کنین! رفتیم بپرسیم چرا، که با خیل جمعیت مواجه شدیم. دفاتر ثبت‌نام تا خرتناق پر بودن. بهمون گفتن که تمام سیم‌کارت‌های اتباع رو از مالکیت پاسپورت‌ها خارج کردن و ما باید یه نفر که کارت آمایش یا کارت ملی داره رو با خودمون ببریم و سیم‌کارتمون رو به نامش بزنیم و الا خواهد سوخت. ما هم تو خونه فقط دو تا کارتی بالای هجده سال داریم که امروز رفتن واسه ثبت‌نام. البته فقط امروز نیست، چند روزه که درگیریم. چون همه رو یه دفعه فراخوان دادن و تعداد دفاتری که معرفی کردن هم محدوده، صف‌های طویلی تشکیل شده و علافی زیادی داره. امروز هم آقای کارشون رو ول کردن و با اینکه سیم‌کارتشون هیچ مشکلی نداره، شخصا رفتن دنبال ثبت‌نام ما! کی؟ آقای که هیچ‌وقت کارشون رو ول نمی‌کردن! حالا خدا کنه امروز درست بشه.

و ما نمی‌دونیم این تدابیر خردمندانه و ناگهانی از کجا نشات می‌گیره. خردمندانه هم باشه، سوء مدیریت بیداد می‌کنه. ثبات نداشتن قوانین و رسیدن برهای گوناگون هر دم از این باغ چیزیه که آدم رو کلافه و بلاتکلیف می‌کنه. باعث میشه ندونه که آیا برای یک سال دیگه می‌تونه طبق فلان قانون برنامه بریزه یا نه.


این پست دیروز صبح نوشته شده و مسلما بعدا منتشر خواهد شد.

۲ نظر ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۳
تسنیم

از پله‌های کلینیک اومدم پایین. شلوغ، شلوغ، شلوغ بود. داشتن شیرینی و شربت پخش می‌کردن. لبخند زدم و راه افتادم که ناگهان یه دستی محکم چادرمو گرفت! نگاه کردم یه پسربچه بود که یه پسربچه‌ی دیگه گرفته بودش. یعنی دستشو دورش حلقه کرده بود و نمی‌ذاشت بره. داشتن بازی می‌کردن، ولی ظاهرا گروگان، این بازی رو دوست نداشت، چون چادرمو محکم گرفته بود و می‌گفت "خاله بگو این منو ول کنه". و منم هرچی به اون یکی می‌گفتم ول کن نمی‌کرد. خلاصه چند چرخ باهاشون چرخیدم!!! یعنی چرخوندنم و کشوندنم و اینور بردنم و اونورم بردن. اگه از نزدیک منو بشناسین، می‌دونین که اونقدر جدی هستم که عمرا یه بچه یا حتی دو تا بچه بتونن همچین کاری با من بکنن. منتها این دو تا منو نمی‌شناختن و با نگاه اول هم چیزی دستگیرشون نشده بود، چون داشتم لبخند می‌زدم و بشاشتی در وجهم نمایان بود! خلاصه کم‌کم می‌خواستم اون یکی وجهم رو نشون بدم که شکارچی رضایت داد و شکارشو ول کرد. اما شکار منو ول نمی‌کرد و استدلالش هم این بود که "خاله، اون منو ول نمی‌کنه!" دیگه محل ندادم و لبخند زدم و گفتم "چرا دیگه رفت" و خودم هم رفتم که رفتم. همینکه رسیدم به ایستگاه یه اتوبوس خلوت خالی اومد و خیلی خوشحال و شاد سوار شدم و نشستم. خیلی وقت بود همچین اتوبوس خلوتی تو این ساعت سوار نشده بودم.
اما تا نشستم فهمیدم گوشیمو جا گذاشتم. پیاده شدم و اون مسیر ده دقیقه‌ای رو تو دو دقیقه دویدم و در آخرین لحظه که دکتر سوار ماشین شده بود و خانم ص هم می‌خواست سوار بشه بهشون رسیدم و گفتم درو باز کنن. دکتر می‌‌گفت حتما حکمتی داشته و من همه‌ش فکر می‌کردم یعنی چه حکمتی؟ برای من یا اونا یا همه‌مون؟
اما فهمیدم که دیگه پیر شدم رفت. یه زمانی! (تو دبیرستان و دانشگاه) نفر اول دو بودم، بقیه‌ی ورزش‌هام مثل درازنشست و کشش و پرش افتضاح، ولی دو عالی! (یه خاطره هم از تربیت‌بدنی دانشگاه یادم اومد میگم!*) امشب چنان بعد اون دوی کوتاه سینه‌م می‌سوخت و خس‌خس می‌کرد که حسابی حالم بد شد! :(
دوباره کارت زدم و تو اتوبوس هم سرپا بودم :( حکمتش این بوده یعنی؟ خوشیاتو از دماغت درمیاریم؟ 😂 (شوخی)


* تو دانشگاه، تربیت 1 که بودم، استادمون همه رو با اسم صدا می‌زد الا من که همیشه فامیلمو می‌گفت. شاید بشه گفت از من خوشش هم میومد. برای امتحان دوی سرعت و استقامت داشتیم و پرش و درازنشست. من تو دو که کامل بودم، مخصوصا استقامت، پرش هم هی همچین بدک نبودم، ولی درازنشست صفر! یعنی هرچی هم تمرین می‌کردم بیشتر از ده تا نمی‌تونستم برم. قرار بود نفری چهل تا درازنشست بریم، زیر بیست تا هم هیچ نمره‌ای نداشت، بیست تا نیم نمره داشت و بین بیست و چهل به نسبت تعداد نمره می‌گرفتیم. من قبل امتحان بهش گفتم که چند بار امتحان کردم، اصلا بیشتر از ده تا امکان نداره بتونم برم و بهتره اصلا امتحان ندم. اونم می‌گفت حالا تو شروع کن و شروع کردم. به ده که رسیدم شروع کرد، برو تسنییییم، یازده! تو می‌تونیییی، دوازده! تو می‌تووووونی، سیزده! بروووو، چهارده! آفففففرین، پونزده! خسته نشووووو، شونزده! تو میییییی‌تونی، هفده! ماشالاااا، هجده! بروووو، نوزده! یکی دیگه، بیست!!! و من رفتم تا بیست! واقعا باورم نمیشد، شاید اگه حد نصاب رو سی در نظر گرفته بود باز هم می‌تونستم برم. خلاصه هردومون از این معجزه‌ی انگیزه، هیجان‌زده شده بودیم :) اون جسم من نبود که دو برابر درازنشست رفت، اون روحم بود که جسمم رو می‌کشید بالا! چون من قبلا هر کاری کرده بودم بیشتر از ده نشده بود. اون واحد تربیت‌بدنی رو هم بهم بیست داد. آخه من فعل خواستن رو براش صرف کرده بودم! :دی :دی



+ عید اشهد ان علیا ولی الله مبارکا باشه ^_^ [پست پارسالم :))]
۹ نظر ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۴۴
تسنیم


خواب دیدم به خونه‌مون حمله شده. بمب و انفجار و اینا. بعد دیدم صدای تیر هم میاد. گفتم تیر دیگه واسه چی؟ مگه خونه رو با تیر میزنن؟ چه احمق‌هایی! تیر رو دیوار که اثری نداره. ولی هر چی تو خواب اراده می‌کردم که این اشتباه احمقانه رو تصحیح کنم و تیر رو تبدیل به نارنجک و بمب کنم نمیشد که نمیشد، دشمن همچنان مصرانه با تیر میزد تو دیوار ما :))) بعد از مدتی یه‌کم هوشیار شدم، یه حالتی بین خواب و بیدار، دیدم صدای تیر همچنان هست! خوب دقت کردم فهمیدم صدای تخت بی‌بیه که پیچ‌هاش شل شده و بی‌بی که از بی‌قراری تو تخت وول می‌خوره تق‌تق صدا میده! غژغژ نمیکنه ها، تق‌تق صدا میده! نصف شبی طنز خوبی بود :) تلفیق خواب و بیداری؟ تبدیل بیداری به خواب؟ روحم اینجا بود بالاخره یا تو خواب؟ اصلا روح من چرا به جنگ فکر می‌کنه؟ :/

یه خواب دیگه هم دیدم که همونجا تو خواب تعجب کردم. یه آهنگ فنلاندی دکتر میم تو وبلاگش گذاشته بود که خواننده‌ش خانم بود با پس‌زمینه‌ی صدای مرد و زن. آهنگی که نمی‌فهممش، ولی قشنگه. از اون روز می‌خواستم واسه هدهد پلی کنم بشنوه، همه‌ش آقایون خونه بودن. بعد من نمی‌خواستم صدای زن رو واسه مرد پلی کنم که گناهش گردن من بیفته 😅 تو خواب بالاخره این کارو کردم و در کمال تعجب دیدم اون آقایی که صداش تو پس‌زمینه است شده خواننده‌ی اصلی! و صدای خانم هم نمیاد! 😂😂😂 دیگه خوابه دیگه، دست روحم بازه هر کار دلش می‌خواد می‌کنه :)))
خودم گناه کنم مورد نداره! باعث گناه یکی دیگه نشم :))))

مامان می‌گفتن یه خانواده‌ای از عسل خواستن که از مامان و آقای اجازه بگیرن که بیان خونه‌ی ما. بعد گفتن پسرش کارگره. داشتم فکر می‌کردم "کارگر؟ :(" که گفتن "نه، خیاطه" گفتم "نههههههههههه! اصصصصلا! اصصصصصلا! معتاد باشه، خیاط نباشه" دیگه من باشم رو کارگر تامل کنم! :|
هدهد هم از دوست شوهرش که حافظ قرآنه و فلانه و بهمانه و اسمشو تو نت سرچ کنی مداحی‌هاش میاد بالا و... می‌گفت. از دومادمون پرسیده خواهرزن نداری؟ اینم به هیچ‌کدوم از رفقاش در این مورد بروز نداده بجز همین! با خودش چی فکر کرده معلوم نیست! گفته همین حافظ قرآنه بهش می‌خوره :| بعد من همون موقع گوشیمو برداشتم رفتم وبلاگ لوسی‌می، داشتم می‌خوندم که هدهد با یه حرکت سریع قصد کرد گوشی رو ازم بگیره که نتونست. می‌گفت "چی نگاه می‌کنی که نیشت باز شده؟ :))))" فک کرده بود رفتم اسمش رو سرچ کردم :///
نهایتا هم بی‌بی آب پاکی رو ریختن رو دست همه، گفتن "لازم نکرده بیان! فعلا تسنیمو به هیشکی ندین. بشینه به مامانش کمک کنه" :|| 😂😂😂

امسال اصلا پک عیدی و اینا آماده نکردم واسه عید غدیر. نه این درمانگاه نه اون یکی. نمی‌دونم چه رسم الکی‌ایه :| کاش وربیفته! هیچ معنی نداره از نظر من. امروز شاید یه جعبه شیرینی ببرم، والسلام :)

این هم جوجو خوشگله‌مون. ننه‌ش بالاخره پذیرفته که بزرگ شده، تنها گذاشته خونه بمونه. کاش صحنه‌ای که تازه میخواد پرواز یاد بگیره رو هم ببینم.



۱۲ نظر ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۰
تسنیم

خب من می‌تونم فقط نفس عمیق بکشم و به این فکر کنم که مقداری پول سیو کردم، مثلا در حد یه کتاب!!! اما در حقیقت دارم حرص می‌خورم. حالا می‌فهمم علت اینکه روانشناس حدود چهار سال اونجا دووم آورده چیه. تا الان فکر می‌کردم دلیلش اینه که کاری به کار خانم ص نداره و رو نظریاتش پافشاری نمی‌کنه. اما انگار بیش از چیزی که تصور می‌کردم فرمانبردار ایشونه.
دیروز روز پزشک بود. من به نیابت از همکاران به خانم ص زنگ زدم و گفتم که یه کیک از قنادی خاصشون که نزدیک خونه‌شون هم هست برای دکتر بگیرن، چون ایشون کیک و شیرینی هرجایی رو نمی‌خورن! خانم ص هم گفت باشه، می‌گیرم. اما عصر که رفتم کلینیک و پرسیدم ازشون گفتن که "من قبلا برای دکتر کادو گرفتم و امروز بهشون دادم. دیگه لازم نبود شما چیزی بگیرین" :| دلم می‌خواست پرونده رو بردارم بکوبم تو سرش! از طرف ما برای خودش تصمیم گرفته.
الان هم با روانشناس که پنج‌شنبه نبود صحبت کردم و قضیه رو گفتم. این پیشنهاد مطرح شد که خودمون برای فردا کیک بگیریم. اما در کمال تعجب ایشون مخالفت کرد، چون نگرانه که خانم ص ناراحت بشه! واقعا تعجب کردم. اصلا متوجه نمیشم چرا باید ناراحت بشه و اصلا گیریم که ناراحت بشه، خب که چی؟ چرا اجازه‌ی این همه دخالت رو بهش میدیم؟ خودش رفته تنهایی کادوشو گرفته و اون وقت ما اگه بگیریم ناراحت میشه! البته بعید نیست که بشه، ولی این حد از خودخویشتن‌فراموشیِ روانشناس منو بهت‌زده کرده. از یه جایی به بعد که داشتم بهش اصرار می‌کردم که بگیریم، اصلا کیک یا دکتر مطرح نبودن، فقط اینکه جلوی خانم ص وایستم تو ذهنم بود! به خودم اومدم دیدم این منم؟ که دارم برای خواسته‌م به کسی اصرار می‌کنم؟ و دفعتا تشکر و خداحافظی کردم.
دکتر برای تمام مناسبت‌ها کیک می‌گیره، روز پرستار، روانشناس و مشاور، روز تولد پرسنل (بجز من که اطلاع نداره!) و... پارسال برای روز پزشک ما چیزی نگرفتیم، اما دیدیم زشته که روزهای دیگه تو کلینیک کیک‌خورون باشه، روز پزشک در سکوت کامل بیاد و بره. اینه که تصمیم گرفتیم این کار رو بکنیم که خب مشخص شد خانم ص به جای همه‌مون تصمیم گرفته و اجرا هم کرده. الان هم که کسی حاضر نیست برخلاف خواست ایشون عمل کنه، من هم نمی‌تونم تنهایی اینکارو بکنم، مسخره است.
اینکه ایشون از اون سری از تصمیمات ما که به دکتر هم مربوط میشه اینقدر برآشفته میشه خیلی غیر طبیعیه. تو قم که بودیم، ایشون برای سوغات سوهان خریده بود و به من اصرار می‌کرد که نخرم. من هم تحت فشار ایشون برای هر نفر یه جعبه شکلات و یه بسته نبات خریدم. اما وقتی اومدم خونه با مشورت مامان، جعبه‌های شکلات رو با سوهان‌هایی که برای خودمون گرفته بودم جابجا کردم، چون سوغات قم شکلات نیست، سوهانه! روزی که رفتم کلینیک و خانم ص فهمید که من همچین کاری کردم چنان ناراحت شد که حتی تصورشم نمی‌کردم. رک و صریح خودش رو لو داد و گفت تو کار منو خراب کردی! هر کار دلت بخواد می‌کنی! منم بعد از اینکه تعجب‌هامو کردم خودمو زدم به اون راه و می‌گفتم من که نمی‌فهمم چیکار کردم، من به کار شما چیکار دارم؟ بعد هم اصرار می‌کرد که سوهان بسته‌ی دکتر رو بردارم، چون اون براش سوهان گرفته و همون کافیه! خب شما باشین چه برداشتی می‌کنین؟ من قبول نکردم و ایشون تا یک ماه با من سرسنگین بود!

هر روز از خدا می‌خوام که زودتر بازرس بیاد و بره، که از شر این کار و پرسنل غیرقابل‌تحملش خلاص بشم، نمی‌دونم خدا چرا اجابت نمی‌کنه :(

۶ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۷
تسنیم

از فرط گرسنگی شکمم داره به هم می‌پیچه. از وسوسه‌ی امروز رد شدم و از خونه زدم بیرون. این یعنی روزه‌مو نگه میدارم، چون خیلی کم پیش میاد بیرون چیزی بخورم. ولی فردا، شنبه، یکشنبه، دوشنبه و سه‌شنبه رو فک نکنم بتونم بگیرم. چون غذا کم می‌خورم و سحر هم بلند نمیشم، بنابراین وسوسه‌ی شکستن تقویت میشه. اگه سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد مشهد بودم روزهای قبلش رو نمی‌گرفتم. یه‌کم پیچیده‌س، ولی فقط یه‌کم؛ بنابراین میگم تا یاد بگیرین. تو ماه رمضون چهار روز سفر رفته بودم و یک روز آخر هم آقای سیستانی رمضان اعلام کردن و ما رفتیم حد ترخص رو گذروندیم و برگشتیم. میشه؟ پنج روز قضا. سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد هم، کما سه شنبه‌های دیگه، مشهد نیستم ولی دوست دارم روزه بگیرم. تنها راهی که بتونم هم سفر باشم و هم روزه بگیرم اینه که قبل از فجر صادق سه‌شنبه نذر کنم که سه‌شنبه رو چه در سفر چه در حضر روزه می‌گیرم و این برای روزه‌ی مستحبی صادقه فقط. از طرفی آدم تا وقتی روزه‌ی قضایی داره نمی‌تونه مستحبی بگیره. فلذا من اگه بخوام سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد روزه باشم، مجبورم این پنج روز رو تا اون موقع بگیرم. یعنی امروز، فردا، شنبه، یکشنبه و دوشنبه! جمعه هم احتمالا بیرون شهریم و زمانمون متعلق به خانواده. این نقشه‌ای که کشیدم از نظر تئوری مو لادرزش نمیره، ولی عملا فک نکنم محقق بشه. آخه من خیلی گشنمه!!! در این حد که روی چهارمین پله‌برقی راه نرفتم و گذاشتم در زمان معین منو بذاره اون بالا!


اعتقادی به خالص بودن روزه‌م ندارم، از گفتن اینام قصد ریا ندارم. بنابراین روزه‌م بیشتر از اونی که هست ناخالص نخواهد شد، نگران نباشین :)


+ ساعت 17:50، ای کاش دکتر میرفت بیرون که من سرمو بذارم رو میز. نشسته جلوی میز خانم صاد، جدول حل میکنن. الانه که از فرط بیحالی غش کنم وسط کلینیک.

۱۰ نظر ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۴
تسنیم

امروز یکی از مریض‌ها گفت "کاش همه‌ی پرسنل مثل شما لباس می‌پوشیدن، آدم خجالت میکشه بهشون نگاه کنه!"
متوجه شدم که من اصلا لباس هیچ کدوم از همکارام رو ندیدم! واقعا ندیدم. متوجه شدم توجهم کاملا به خودم معطوفه و هیچ اعتنایی به جامعه و اطرافم ندارم.
من بی‌اعتنا شدم!! چه زنگ خطری!

۸ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۸
تسنیم