مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۳۰ مطلب با موضوع «عجیب» ثبت شده است


رسیدم خونه و اومدم تو و سریع کیف و کفش و چادر رو کندم و انداختم دور! (گذاشتم تو جاکفشی و رو جالباسی) بعد همون‌طور فرفره‌طور بدون توقف و لحظه‌ای نشستن رفتم سراغ لباس عوض کردن و دست شستن و نهار و فلان، چون باید دوباره خیلی زود می‌اومدم بیرون. در طی مسیر چشمم به یه تراول صدی خورد، همچنان که داشتم بدوبدو به کارام می‌رسیدم گفتم "ماآآن این تراول مال کیه رو میز؟" مادر پوکرفیسانه! پرسیدن "چطور؟" گفتم "من می‌خوامش!" و مادر که جمله‌ی "پول لازم دارم" خیلی براش آشناست، فک کنم تو دلش می‌خواست بگه "خدایا اینو شفا بده". نمی‌دونم واقعا چه سریه، همیشه دقیقا سه چهار روز و مورد بوده یک روز قبل از دریافت حقوق، به صورت ضروری نیازمند پول میشم و اجبارا از خواهری [یک خواهر]، برادری [یک برادر]، پدری [یک پدر]، مادری [یک مادر] مقروض! وااااقعا تا الان به راز مخفی پشت این ماجرا پی نبردم، لطفا کارآگاهان محترم رسیدگی کنن.
حالا پول واسه چی می‌خوام؟ دادم دکتر برام آزمایشات چکاپ کامل نوشته، دفترچه هم ندارم. دعا کنین زیر دویست بشه، اگه دعا کنین زیر صد بشه که دیگه خیلی ممنون میشم :))))
مامان اصرار دارن که لازم نیست چکاپ بدم. میگن "مگه چیکاری که می‌خوای آزمایش بدی؟" خودم فکر می‌کنم کم‌خونی و احتمالا هیپوتیروئیدی و به احتمال زیاد بهم‌ریختگی هورمونی دارم، ولی اگه هیچی هم نباشه بازم نمیشه گفت لازم نیست، اسمش روشه چه‌کاپ! خخخخ بیربط هم حرفای خودتونه :/ هدهد هم میگه "تو سندردم دانشجوی پزشکی داری!" این یه مرضه که میگن دانشجوهای پزشکی و پیراپزشکی در حین تحصیل با هر بیماری جدیدی آشنا میشن فی‌الفور تو بدن خودشون دنبال علائمش می‌گردن و پیداشون هم می‌کنن!!! مثلا گاهی میشه که یه دانشجو همزمان هم سرطان می‌گیره، هم کیست، هم انفارکتوس قلبی، هم دررفتگی مفصل هیپ، هم دیافراگمش سوراخ شده، هم افسردگی حاد گرفته و هم... من اینجوری نبودم و نیستم ولی هدهد میخواد بهم تلقین کنه که هستم. یادش بخیر، دکتر مجرد که داشت در مورد چین سیمیان یا میمونی تو منگولیسم و سندروم فریاد گربه توضیح میداد من ناخودآگاه به کف دستم نگاه کردم، ایشون هم برگشت گفت که "چرا نگاه کردی؟ نکنه فک کردی شاید منگول باشی؟ به این میگن سندروم دانشجوی پزشکی، وگرنه شک نمی‌کردی که تو هم چین سیمیان داری یا نه!" حالا هی من میگم ناخودآگاه بود و فقط می‌خواستم اعداد ۸۱۱۸ رو کف دستام ببینم و اصلا به منگولیسم فکر نکرده بودم، اما ایشون همچنان با اصرار می‌خواست منو منگول کنه :||

یه چیز جالب دیگه هم از این دکتر "مجرد" یادم اومدم بگم براتون. ایشون جوون و قدبلند و خوش‌تیپ بود، اما متاهل! و هرجا می‌نشست و پا میشد به این موضوع اشاره‌ی مستقیم و غیرمستقیم می‌کرد 😂😂😂. مثلا می‌گفت "خواهر خانم منم ماماست!" یا بچه‌ی پنج ساله‌شو با خودش می‌آورد سر کلاس!! خلاصه اساتید جوون و خوش‌تیپ به خودی خود مشکل داشتن، چه برسه فامیلشونم مجرد باشه! :))))


الان سرکارم نشستم و دارم فکر می‌کنم و نقشه می‌ریزم که موقع برگشتن به خانه چگونه بدون زدن من‌کارت سوار BRT شوم، جوری که صاحابش مرا نبیند! چرا؟
هفته‌ی پیش ایرانسل زنگ زد و گفت "می‌خوام واست سیم‌کارت NFC بیارم، کجایی؟" گفتم "خونه‌ام." روز عید فطر برداشت آورد! منم گذاشتم تو کشوم گفتم حالا سر فرصت عوضش می‌کنم. دیروز بهم پیام داد و گفت "سیم‌کارتتو مجانی NFC کردم، چرا نمیذاری تو گوشیت؟" و بعد از یک ساعت خطم قطع شد! شب که اومدم خونه مجبور شدم وقت گیر بیارم! و سیم رو عوض کنم. بعد هم کیپاد نصب کردم و ایشون هم دو تومن بهم جایزه داد ^_^ امروز صبح از اون دو تومن دو تا کارت BRT زدم با گوشیم، شد ۱۰۰۰. رفتم خونه داشتم نهار می‌خوردم که دختر همسایه اومد دم در و گفت "من‌کارت خالی دارین امانت بدین بهم؟" (O_o o_O جل الخالق! سیب‌زمینی و پیاز قرضی دیده بودیم، من‌کارت قرضی ندیده بودیم!!) مامان گفتن "دخترم داره ولی الان میخواد بره بیرون لازم داره" اونم رفت. مامان برگشتن تو خونه و بهم گفتن. منم گفتم که امروز با گوشیم کارت زدم و برای عصرم هم دارم، من‌کارتمو ببرین بهش بدین. بعدا خودم اومدم سوار اتوبوس بشم نگاه می‌کنم دفعه‌ی آخری به جای پونصد، هزار تومن کسر کرده! و الان من برای برگشتم کارت ندارم :| پول نقد هم ندارم :| اصلا چرا باید داشته باشم؟ اشتباها دو تا کارت زدم و بنابراین یه بار باید مجانی سوار شم :) شرعا و عرفا و قانونا صحیح است! اما من حوصله‌ی توضیح به بابامن‌کارتی رو ندارم! فلذا یه راهی پیدا می‌کنم و قایمکی سوار میشم ^_^

اصلا معلوم نیست سه‌شنبه‌ی شارژرانه‌ای داشتم؟ قشنگ شارژم الان! سه‌شنبه‌ها صبح میریم یه شهر نزدیک مشهد، تو مسیر رفت و برگشت خانم دکتر و راننده ایییینقدر به اوضاع سیاسی، فرهنگی، مذهبی و کلا همممه چی غر میزنن که حقیقتا حالم بهم می‌خوره، ولی خوب تحمل می‌کنم. امروز اصلا تو مسیر رفت و برگشت هیچ حرفی نزدن و من خیلی حالم خوبه :) نمی‌دونم واقعا، چطور با این همه انرژی منفی زندگی می‌کنن اینا؟ خودشون حالشون بد نمیشه؟


۳ نظر ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۹
تسنیم


. نماز، روزه، حج، امر به معروف، نهی از منکر و... هر کدوم یکی از فروع دین هستن و مستقلا می‌تونن انجام بشن. یعنی اگه کسی روزه نگیره نمی‌تونه بگه چون روزه نمی‌گیرم پس نماز هم نمی‌خونم. به همین شکل کسی که روزه نمی‌گیره دلیل نمیشه که امر به معروف و نهی از منکر نکنه! یعنی می‌تونه روزه نگیره ولی به بقیه بگه روزه بگیر!!!

.. یعنی چی؟ من نماز نخونم و به بقیه بگم بخون؟ بعد اگه پس‌فردا فهمید اون همه موعظه‌ای که کردم جلوه‌های پوچ بر محراب و منبر بوده و گند زده شد به اعتماد و اعمال اون فرد کی جوابگوئه؟

. مشکل ما همینه که دین و ایمانمونو وصل کردیم به بقیه آدما. این اتفاق از صفویه به اینور تو اسلام افتاده و بدترین ضربه‌ها رو بهش زده. اینکه تو هر دوره یه 'آقا' درست کردیم و میگیم هرچی آقا بگه و لاغیر. اینطوری اگه آقا بلغزه، کل اونایی که بهش متکی بودن میلغزن. تا قبل از اون دوره تو شیعه رسم بوده که هرکی هرچی گفت بگن از کجا میگی؟ دلیلت؟ مدرکت؟ فرقی هم نمی‌کرده آخوند تو مسجد بوده یا سبزی‌فروش محل. دلیل اینکه مرجع تقلید رو هم قبول ندارم همینه! دلیل اینکه امامزاده‌ها رو هم قبول ندارم همینه. هر امامی شیش هفت تا بچه داشته، یکیشون امام بعدی شده، اون پنج شیش تای دیگه شدن مخالفش! اون وقت الان همه‌ی اونا واسه ما امامزاده‌ان. بماند که خیلی از امامزاده‌ها هم جعلی‌ان. الان مردم ائمه رو هم تا حد الوهیت بالا بردن و از ائمه حاجت می‌خوان. خدا خودش گفته که من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه. هیچ‌کس بدون اذن خدا نمی‌تونه شفاعت کنه. پس چرا مردم میرن حرم امام رضا حاجت بگیرن؟

.. این آیه میگه هیچ‌کس بدون اذن خدا نمی‌تونه شفاعت کنه، پس یعنی با اذن خدا می‌تونه. در واقع آیه در رد وجود شفیع که نیست، الان یعنی شما حرم نمیرین؟

. چرا میرم، ولی نه به خاطر امام رضا، میرم چون اونجا مسجده و انسان تو مسجد به خدا نزدیکتره.

.. طبق ادعای خودتون هیچ دلیلی وجود نداره که اونجا به خدا نزدیکتر باشین. چون اون محل به میمنت شخص مدفون که رجحانی نداره، مسجد هم نیست چون صیغه‌ی مسجد بَرِش جاری نشده.

. من اصلا این صیغه خوندن و اینا رو قبول ندارم، تو هرجا رو بخوای می‌تونی برای خودت مسجد قرار بدی، حتی یه تیکه‌ی یک متری جلوی در خونه‌ت.

.. پس همون جلوی خونه‌تون یه تیکه رو مسجد در نظر بگیرین و نماز بخونین. چرا دیگه میرین حرم؟

. خدا گفته که شفیعانی هستن تو این دنیا، ولی نگفته کی! اون پیرزنی که دستشو می‌گیری از خیابون رد می‌کنی و دعات می‌کنه که الهی عاقبت بخیر بشی هم می‌تونه شفیع باشه، دوست، رفیق، پدر، مادر و هرکس دیگه‌ای می‌تونه شفیعت باشه. از کجا می‌تونی اثبات کنی که منظور خدا از شفیع امام رضا بوده؟

.. اگه اینایی که میگین می‌تونن شفیع باشن، چرا نباید برای شفاعت امیدمون به آدم خوبای دنیا باشه؟ به شاگرد زرنگای دنیا؟

. من این حرفو قبول ندارم، تو نمی‌تونی بگی منظور از شفیع ائمه هستن. از نظر من حتی یه سنگ هم می‌تونه آدمو شفاعت کنه، اگه خدا اجازه بده!

.. به کسی که همچین حرفی بزنه باید گفت برو امیدوار باش همون سنگ شفاعتتو بکنه.

جمله‌ی آخر رو با کمی عصبانیت گفتم، توضیحات بعدش رو هم گوش ندادم و خداحافظی کردم اومدم بیرون. پوووف!

۹ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۲
تسنیم
۱۰ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۷
تسنیم


یه رسانه داشتم به نام اینستاگرام که فیلتر نبود و اخبار اونور رو ازش می‌گرفتم. از وقتی تلگرام اونجوری شد، کلا همه چی قاطی شده. تلگرام گاهی خودش خودبخود رفع فیلتر میشه، اینستاگرام با و بدون فیلترشکن باز نمیشه، یوتیوب کاااملا آزاد و بدون فیلترشکن باز میشه، بیان بدون فیلترشکن باز میشه و با فیلترشکن باز نمیشه!!! بلاگفا وبلاگ‌هاش بدون فیلترشکن باز میشه ولی پنلش فقط با فیلترشکن باز میشه. و از همه قاطی‌تر اینکه فیلترشکن‌هامم دیگه باز نمیشن :|||

همین بیان و همون یوتیوب که آزادن کافیه فعلا و من هی فرت و فرت چهره‌ی ... ترامپ رو می‌بینم!

می‌دونستین تا قبل از این واقعه من نمی‌دونستم فیلترشکن با کدوم شین نوشته میشه؟ جالبه که برای ورود به تلگرام ازش استفاده نمی‌کنم، فقط چون بقیه دارن منم باید داشته باشم دیگه :)

و یه سؤال: اینایی که یه "فیلترشکن" یا "تلگرام" تو پست‌هاشون نمی‌نویسن دقیقا از چی می‌ترسن؟ مثلا از فیلترینگ تلگرام حرف بزنیم میان فیلترمون می‌کنن؟ من که باور نمی‌کنم! زیادی دارن جو میدن.


۶ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۸
تسنیم

خیلی جا خوردم.
خیلی خیلی جا خوردم.
خیلی خیلی خیلی جا خوردم.
کاملا شوکه‌ام الان. یه ضربه‌ی ضربتی!
می‌دونم فقط یه نشانه بود، ولی خیلی واضح بود.


+ ممنونم که اینقد روشن حرف زدی.

۲ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۵۷
تسنیم


چندین سال پیش، شاید من راهنمایی بودم، تنها سفر خانوادگیمون رو رفتیم، قم. همین مواقع بود، این سه روزِ ولادت رو اونجا بودیم. برگشتنی رفتیم مرقد آقا. یادمه داشتیم پیاده از اتوبان رد می‌شدیم، نمی‌دونم چرا! مهندس نفر آخر حرکت می‌کرد و بازم نمی‌دونم چرا هیچکس حواسش بهش نبود. همه رد شدیم و ناگهان از پشت سر، بوق ممتد و بعد فریاد آقای رو شنیدم که گفت یااباالفضل! وقتی برگشتم مهندس رو دیدم که خوش خوشان داره میاد! آقای می‌گفت مهندس رو له شده فرض کرده! خواهرم می‌گفت انگار که یکی مهندس رو هل داده!
قصدم این نیست که بگم معجزه شد! که یه هل کوچولو که چیزی نیست. سؤالم اینه که کی بهمون یاد داده اینجور وقت‌ها بگیم یااباالفضل؟ کسی جز خود اباالفضل؟


گله دارم، گله دارم، گله دارم، اربعین نود و پنج درب رو به ضریح باز بود، نود و شش اما نه! ضریح دربست در اختیار آقایون بود. زیارت ضریح نرفته بودم، ولی...


عیدهاتون مبارک :)

۳ نظر ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۷
تسنیم


زندگی نه اینکه حساب کتاب نداشته باشه، من از حساب کتابش خیلی سر در نمیارم. یه وقت تمام دنیا شلوغه و حواشیِ تو کاملا خلوت، جوری که خودت رو فراموش‌شده‌ی عالم و آدم می‌بینی، یه وقت هم انقدر تو شلوغی گم میشی که نمی‌دونی جهت درستِ حرکت کدومه.

چهار درِ مختلف پیش روم باز شده به چهار دنیای متفاوت. اونقدر این دنیاها با هم متفاوتن که گیج شدم. هر کدوم صد و هشتاد درجه با دیگری فرق داره و هیچ کدوم بر دیگری منطبق نیست. جالب اینه که هر دری به یکی از وجوه زندگی باز میشه. اما مسئله اینه که ورود به هیچ کدوم از این چهار دنیا به اختیار من نیست و به احتمال قوی بعد از یکی دو ماه درب تمام این دنیاها بسته میشه و دوباره من می‌مونم و همین دنیام :) تنها کاری که الان از دستم برمیاد اینه که منتظر بمونم تا راه ورود به یکیشون هموار بشه یا اینکه درها تک‌تک بسته بشن و فکرشون از سرم خارج بشه :) ترسم از اینه که دو تا یا چند تاشون با هم اوکی بشن و من مجبور به انتخاب بشم که با اطمینان نود و نه درصد می‌دونم کدومشون قربانی میشه، اون یکیشون که اونقدر آرزوم بوده که فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت فراموشش کنم.


منم و گوشه‌ای و سودایی
تن من جایی و دلم جایی
هر زمانم به عالمی میلی
هر دمم سوی شیوه‌ای رایی
مانده در انقلاب چون گردون
گاه شیبی و گاه بالایی
ساکن گوشه‌ی جهان ز جهان
همچو من نیست هیچ تنهایی
ای عجب گرچه مانده‌ام تنها
مانده‌ام در میان غوغایی
کارم اکنون ز دست من بگذشت
که در افتاده‌ام به دریایی
مانده امروز با دلی پر خون
منتظر بر امید فردایی

عطار


+ این شعر خیلی بر شرایط الانم تطبیق می‌کنه، اتفاقا بعد از نوشتن پست پیداش کردم :)

+ در مورد موضوع پست قبل با دوستم حرف زدم، از من ناراحت نشد ولی در کل ناراحت شد. یه کم دفاع کرد، یه کم به اون‌ها چه گفت، یه کم قبول کرد و نهایتا قرار شد یه کم فکر کنه.


۱۱ نظر ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۰۳
تسنیم


خیلی جالب بود

چراغ راهنمایی چهارراه از کار افتاده بود

اینو از عبور و مرور نامنظم نفهمیدم

می‌خواستم از خیابون رد بشم و مثل همیشه بجای نگاه به ماشین‌ها به بالا و چراغ نگاه کردم و اونوقت فهمیدم

ماشین‌ها با یه نظم تقریبی حرکت می‌کردن

یه گروه می‌رفتن و بعد از چندین ثانیه اون سمت چهارراه متوقف می‌شد تا سمت دیگه‌ای حرکت کنه

پنج گروه مختلف بودن، چهار طرفِ چهارراه به اضافه‌ی BRR

هر دوره هم ماشین‌های جدیدی میومدن که تازه می‌فهمیدن چراغی وجود نداره

اما نظم نسبی همچنان حفظ می‌شد

کمی بهم‌ریختگی به وجود میومد و بعد برگشت به همون نظم نسبی

از اونجایی که رانندگی مشهدی خیلی معروفه، واقعا تعجب کردم که چجوری مردم به این سطح از تعامل مثبت رسیدن و بدون حضور قانون با هم کنار میان

واقعا لذت بردم

بعد از چند دقیقه که ایستاده بودم و تماشا می‌کردم، پلیس راهنمایی رانندگی اومد و با سوت و حرکت دست نظم رو به دست گرفت

تجربه‌ی خیلی جالبی بود :)


۲ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۶
تسنیم


همین الان از سینما رسیدیم کلینیک و چند دقیقه‌ای هست که فهمیدم امروز آخرین مهلت ثبت‌نامه. نمی‌دونین چه استرسی بهم وارد شد. اگه نتونم ثبت‌نام کنم هرچی این چند وقت خیال رِشتَم پنبه میشه و به راحتی ممکنه سرنوشت و آینده‌م عوض بشه. مهلت ثبت‌نام سی و یکم بود، امروز کبری خبر داد شده بیست و یکم! همینقد احمق و نفهم و غیرحرفه‌ای عمل کردن. واقعا بیشعورن! جالب اینجاست که به کبری خودم خبر دادم که ثبت‌نام کنه، گرچه اگه من نمی‌گفتم حتما یکی از میلیاردها دوستی که داره بهش می‌گفت. اما اگه من بهش نمی‌گفتم کسی نبود به من خبر بده که تاریخ رو ده روز کشیدن جلو. نزدیک بود وسوسه بشم و بخاطر اینکه ظرفیت فقط سه نفر بود خبرش نکنم، اما گوشیمو برداشتم و به سه نفری که می‌شناختم خبر دادم --> :) خدا هم اینجوری جواب داد --> :)) می‌دونم اونقدی داوطلب زیاد هست که من توشون گمم، ولی اگه خدا بخواد از زیر دست و پا هم که شده می‌کشدم بیرون، کافیه من راه بیفتم و اون بخواد :)

اول می‌خواستم تنها برم، قدم به قدم بهمون نفر اضافه شد. "به وقت شام" رو در حالی تماشا کردم که کناریم شوهرش سوریه بود و هی تو گوش من موقعیت رو تشریح می‌کرد، اونجا فلان استادیومه، اونجا که شبیه تخت‌جمشیده! شوهرم باهاش عکس داره. و فلان فلان فلان. آخرش هم گفت خوشم نیومد. نظرش این بود که شبیه واقعیت نیست. من که از هیچی خبر ندارم، دو ساعت تو اون دنیا زندگی کردم و به نظرم ملموس ساخته شده بود. من با بخش احساسیش بیشتر ارتباط گرفتم و رو همون فوکوس کردم. ترس کَپتان علی، لرزش دست و پاش، نگاه‌هاشون، ترس داعشی، خواستش برای زنده موندن، احساسات داعشی برای پسرش، من اینا رو فهمیدم از فیلم. ولی هنوز هم نفهمیدم چطور یه خواننده‌ی آمریکایی، یه چچنی، یه بلژیکی، یه آفریقایی، یه چینی و... به دین اسلام دراومدن، عضو داعش شدن، کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدن و به بقیه‌ی مسلمان‌ها مرتد میگن و نهایتا حاضرن براش بمیرن. وظیفه‌ی فیلم نبود که حتما به سؤالم جواب بده، ولی خوب وقتی این همه شخصیت متفاوت میارن و از هسته‌ی اصلیش خبری نیست گنگ میشه قضیه.
جای خنده‌دارش همونجا بود که اون زنه به اون مرده که می‌خواست به داعشی‌ها اقتدا کنه گفت نماز دفنتو بخونم ایشششالا! :))) ایشالاشو من اضافه کردم :)

+ حالا اینا به کنار، من با این سرگیجه چیکار کنم که از وقتی از رو صندلی سینما بلند شدم اومد سراغم و وقتی خبر ثبت‌نام رو شنیدم هی بیشتر و بیشتر شد؟

+ امیدوارم تا می‌رسم خونه، مهلت رو از ساعت بیست و چهار نکرده باشن ساعت دو :| بی‌مسئولیت‌های بی‌تدبیر!


۵ نظر ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۸
تسنیم


یه بنده خدایی به یه بنده خدایی گفته دخترا همه مثل همن و پسرا اگه بخوان خیلی راحت می‌تونن مخشون رو بزنن. بنده خدا هم عصبانی عصبانی جواب داده نخیر، هیچم اینطور نیست. بنده خدا هم گفته مثال نقض بیار. بنده خدا خودش رو مثال زده و گفته تازه اگه منم نباشم یه تسنیم‌نامی هست که اگه خودتو جلوش بکشی هم بهت نگاه نمی‌کنه! بعد این دو بنده خدا با هم شرط بستن که اگه بنده خدا بتونه مخ بنده خدا رو بزنه، بنده خدا بهش شیرینی یا شام بده. و بعد از چند ماه بنده خدا برای بنده خدا یه جعبه شیرینی نارنجک خریده و بنده خدا هم یک نفره همه‌شو زده تو رگ :|
آخه بنده خدا! چی بگم من بهت؟ تا دیروز که این ماجرا رو بشنوم فک می‌کردم دختر عاقلی هستی. حالا خودتو مثال زدی و بعد خراب کردی رو کار ندارم، چرا اسم منو تو این ماجرای مسخره و بچگانه بردی؟ اصلا کی به تو گفته اگه کسی خودشو جلوی من بکشه من بهش نگاه هم نمی‌کنم؟ انصافا اینقد بی‌رحم نیستم دیگه، حتی ممکنه باهاش حرف هم بزنم و بگم تو رو خدا خودتو نکش! بر چه اساسی این فکرو کردی من نمی‌دونم. اتفاقا چرا، من خیلی راحت‌تر از این حرفا مخم زده میشه! خیییلی راحت‌تر. اونقدی صادق و زودباورم که هرکی هرچی بگه فک می‌کنم راست میگه. و چون اینا رو می‌دونم هیچ وقت خودم رو در معرض مخ‌زنی قرار ندادم و نخواهم قرار داد! حداقل مثل تو صاف با پای خودم نمیرم بشینم وسط تله :/ و این است تفاوت آنکه مخش زده می‌شود و آنکه مخش زده نمی‌شود، احتراز از موقعیت‌های مشکوک!

و شاید (شاید) حرفی که بنده خدا به بنده خدا زده واقعا درست باشه و دخترا تو این قضیه همه سر و ته یه کرباس باشن. حداقل قشر عظیمی از خانما این شکلی هستن به نظرم (ترور نشم صلوات). من اینو اشکال نمی‌بینم، اتفاقا نکته‌ی مثبتیه و اگر از فردا مخ همه‌ی خانما بره تو گاوصندوق و دیگه نشه زدشون، از پس‌فردا نسل بشر منقرض میشه. در این نکته یکی به میخ کوفتیم یکی به نعل، قبل از هرگونه افاضات فتأمل!

۸ نظر ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۰۰
تسنیم