مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۵ مطلب با موضوع «روزهای خاص» ثبت شده است


اگر مشهد هستین یا تو عید می‌تونین بیاین مشهد (مسافرت بالای ده روز)

اگر می‌خواین بعد از دید و بازدیدای احیانا کسل‌کننده‌ی عید خودتونو سبک کنین

اگر دلتون می‌خواد سه روز بست بشینین ور دل امام رضا

می‌تونین شانستونو امتحان کنین با ثبت‌نام تو اعتکاف مسجد جامع گوهرشاد.

امروز روز آخر ثبت‌نام اولیه شه، تو این سایت. قرعه‌کشی می‌کنن و چهار اسفند بهتون خبر میدن، اگه اسمتون دراومده بود بعدش می‌تونین تصمیم بگیرین که ثبت‌نام نهایی بکنین یا نه. ولی دقت کنین اگه ثبت‌نام نهایی کنین و به هر دلیلی نرین، تا سه سال دیگه نمی‌تونین شرکت کنین.



حالا خودم چیکار کردم؟ موقع ثبت‌نام حواسم نبود که ملیت رو عوض کنم، هرکار می‌کردم شماره پاسمو بجای شماره ملی قبول نمی‌کرد! منم یه شماره‌ی ده رقمی از بین همه‌ی شماره‌های پاسم درآوردم بجاش نوشتم و قبول کرد😆 بعد هدهد که رفت ثبت‌نام کنه شماره پاسشو قبول کرد به راحتی! و من اونجا فهمیدم چه اشتباهی کردم! با وجود اینکه گفته تحت هیچ شرایطی دوبار ثبت‌نام نکنین وگرنه حذف میشین، من رفتم دوباره با اطلاعات درست ثبت‌نام کردم، چون گفته اگه اطلاعاتتون درست نباشه هم حذف میشین! گفتم حالا که قراره حذف بشم لااقل شانسمو امتحان کنم شاید با اطلاعات درست قبولم کنه.

به هدهد گفتم من که به احتمال زیاد حذفم، ولی اگه تو رفتی منم همینجوری میام تو مسجد میشینم، افطاری سحری که بهت دادن میاری بیرون با هم می‌خوریم! منم معتکف میشم :)))


التماس دعا تو این شب‌ها و اون شب‌ها :)


۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۴
تسنیم

وَ حَبَسَنی عَنْ نَفْعی بُعْدُ أَمَلی
وَ حَبَسَنی عَنْ نَفْعی بُعْدُ أَمَلی
وَ حَبَسَنی عَنْ نَفْعی بُعْدُ أَمَلی


مردا که چادر نمی‌پوشن، پس چجوری کمیل می‌خونن؟



+ نمی‌دونم چند نفر، شاید چند هزار نفری گوش میدادن صداشو. گفت فلانی (اسم عالمی که برد یادم نیست) گفته "خوشحال باشین، همین آقا پرچم رو به دست امام زمان میدن" یاد "کذب الوقاتون" افتادم. بعد هم گفت "بخاطر همین باید برین راهپیمایی:|"

+ از این جهانِ سردِ پر از دودِ بی‌بها/...

۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۲
تسنیم

یاد روز پرستار پارسال که میفتم خنده‌م می‌گیره. اینکه کیک رو آوردن اتاق من و من خودم رو از تمام قضایا کنار کشیدم! گفتن بیا عکس بگیر، گفتم "نه! بدین من از شما عکس می‌گیرم :)" چمدونستم برای من کیک گرفتن!
دیروز هم کیک و کادو گرفته بودن برام! واسه روزی که به من ربطی نداره :) یعنی ربط داره ولی من مربوط نمی‌دونم! تنها پرستار اونجام و هیچ نوع کار پرستاری بجز پرونده‌نویسی انجام نمیدم.
یه ژاکت و یه کتاب. خانم.ص ژاکت، روانشناس کتاب. قبلا گفته بودم بهش که کتاب روانشناسی نمی‌خونم و خوشم نمیاد. "بیشعوری" رو هم که اوایل پاییز گرفته بودم، نخونده دادم روانشناسمون بخونه! یعنی از سه جلد پنجاه شصت صفحه خوندم ولش کردم. من صاحب‌نظر نیستم که بگم کتابی با این همه طرفدار خوبه یا بد، ولی شخصا دوستش نداشتم. تکرار مکررات، بیان واضحات! حرفای معمولی که نویسنده می‌خواست با یه طنز بی‌نهایت آبکی جالبشون کنه. شاید یکم بیشتر دندون رو جگر میذاشتم به جاهای خوبش هم می‌رسیدم، ولی صبرم کمه! :) نگا از کجا به کجا رسیدم! ایشون برای من کتاب "نیروی حال" از اکهارت تُله رو گرفته :| نمی‌دونین با چه ذوقی تو ایستگاه BRT بازش کردم و بعد چه شکلی شدم :| حالا ان‌شاءالله که خوب باشه :)

گفتن "فک کردی روز تولدتو لو نمیدی ما مناسبت پیدا نمی‌کنیم برات؟" آخه اونجا واسه همه تولد می‌گیرن :/

دیروز برای ولادت حضرت زینب، آش هم درست کرده بودن که به مریضا بدن. تف به ریا، قابلمه‌شو من شستم، خدا قبول کنه ازم😅

شب خانم.ص بهم پیام داد. منِ مبادیِ آداب اونقدر زدم به در بیخیالی که نه تنها پیام تشکر بابت کادو بهش ندادم، که حتی جواب پیامشم ندادم. گفتم بذار هر فکری می‌کنه بکنه. دیگه خسته شدم انقد فک کردم کی چه فکری می‌کنه.

۰۴ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۰
تسنیم

بعد از یک سال کار تو این درمانگاه، چند هفته‌ای هست با یکی از پرستارها یه کم دوست شدم. پیگیر کارای بارداریش و اینا بود، واسه همین چند دفعه‌ای با هم حرف زدیم و بعد از اون روزایی که هر دو شیفتیم، با هم صحبت می‌کنیم. اگه صحبتمون بعد از شیفت من باشه، نیم تا یک ساعت طول میکشه که این برای من خیلی زیاده! شبیه بچه‌های بیش فعال تقریبا نمی‌تونم یه جا بند بشم! فک کنم تو بزرگسالی بیش‌فعالی گرفتم، چون قبلا یادمه حداقل در مورد کتاب که می‌تونستم ساعت‌ها بشینم پاش و بلند نشم. جدا از اینا این پرستارمون یک مقدار هم خونسرده و همه چی رو آروووم و سر صبر و با کلی مقدمات و تمام جزئیات تعریف میکنه که از قضا این هم با شخصیت زود برو سر اصل قضیه‌ایِ من نمیخونه.
امروز اول شیفت اومد اتاق من و گفت که راجع به قضیه‌ی هفته‌ی قبل یه اتفاقی افتاده میخواد بگه. من مریض داشتم گفتم بعدا میرم اتاقش. بعد از چند تا مریض که وقتم خالی شد، رفتم پیشش. در حالی که من استرس داشتم که نکنه تو این مدت که تو اتاق ایشونم مریض دیگه‌ای اومده باشه، ایشون با صبر و حوصله‌ی تمام داشت تعریف میکرد که چه اتفاقی افتاده. یکم که گوش دادم گفتم میرم بعدا برمی‌گردم. تا آخر وقت بیکار نشدم دیگه. موقع رفتن با بقیه که تو سالن بودن خداحافظی کردم، ولی اتاق پرستار نرفتم! راستش حوصله نداشتم حرفی رو که میشه تو یک دقیقه خلاصه کرد، نیم ساعت گوش بدم. تا دم در اتاقش رفتم و برگشتم. بعد عذاب وجدان گرفتم، اما محل ندادم. داشتم میرفتم سمت BRT که یادم افتاد فردا روز پرستاره! سرِ خرِ درون رو کج کردم، برگشتم که بهش تبریک بگم. نمی‌دونم چی شد که ییهو جو صمیمیت منو گرفت، از پشت سر یکی زدم رو شونه‌ش و گفتم "راستیییی! روزت مبارک :)))" صورتش یه حالتی بین "بهت" و "غافلگیری" و "خوشم نیومد" و "همینجوری زدی پشتم، نگفتی نیدل‌استیک بشم" و "نه بابا! تو هم از این کارا بلدی" و کلی حالت دیگه رو همزمان نشون میداد و من همه‌شو یه جا از تو صورتش خوندم! درجا حس پشیمونی منو گرفت و یه دو تا ببخشید گفتم. اونم فک کنم تو شوک بود، چون گفت "روز تو هم مبارک"!!! و بعدش هم یادش رفت که پی بحث قبلی رو بگیره. فقط پرسید چرا تو گروه تلگرام درمانگاه نیستم و اگه بخوام عضوم می‌کنه. یادم بود که اون اوایل ادم کرده بودن و من لفت داده بودم، اما دیگه نه نگفتم بهش. رسیدم خونه اد شده بودم، حالا دم به دیقه پیام میومد! دینگ دینگ! فلانی خوش اومدی! دینگ دینگ! روز پرستار مبارک! دینگ دینگ! رقص فلانی با فلانی! دینگ دینگ! جوک! دینگ دینگ! جوک! دینگ دینگ! جوک! گروهو گذاشتم رو سکوت و فکر نکنم به این زودیا بهش سر بزنم. بذارم آبا از آسیاب بیفته، منو یادشون بره، بعد تو یه موقعی که زیادی چتشون شلوغ پلوغ میشه لفت بدم که کسی نفهمه 😅 آقا من اصلا بخوام تلگرام از رو زمین محو بشه کیو باس ببینم؟


+ از نتیجه گرفتن از پست قبل ناامید شدم، به حقیقی‌ها رو آوردم.

۰۲ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۰
تسنیم


نمی‌دانستم با آویزان اساتید شدن شروع نمی‌شود، نمی‌دانستم با انداختن پلاکارد در گردن و دوره چرخیدن نمی‌شود، نمی‌دانستم با کتاب مِتاب هم نمی‌شود، کلا نمی‌دانستم این راهی نیست که از بیرون شروع شود؛ که اگر می‌شد این همه به بن‌بست نمی‌خورد. نمی‌دانستم از همه‌ی این‌ها می‌گذرد ولی از هیچ‌کدام شروع نمی‌شود.

گفته بودند که یک قدم بردار، نگران باقی راه نباش. گفته بودند که چرا از اول، حرصِ آخر را می‌خوری؟ گفته بودند که این‌ها بهانه‌تراشیست. گفته بودم "نع! نقشه، مسیر، پیچ‌ها، راهنما، زمان‌بندی، همه چیز باید از اول مشخص و واضح باشد. غیرِ این که نمی‌شود، چطور بروم جلو در حالی که فقط جلوی پایم را می‌بینم؟"
یک دستی آمد و هل داد این دختر سرتق را، خدا خیرش بدهد.
یادم می‌آید گفتم "بگذار یک بار هم که شده فقط همین یک قدمی که امکانش هست را بردارم، یک بار اعتماد کنم. همزمان نگران بودم اگر قدم را برداشتم و در تاریکی فرو رفتم چه؟ اگر بعدش هیچ خبری نشد چه؟ اما شد! قانون جذب است؟ نمی‌دانم. الوعده وفاست؟ نمی‌دانم. دلش سوخته؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم.
راستش را بخواهید هنوز حتی نمی‌دانم باقی راه چه می‌شود، هنوز از آن نگرانی چیزی هست، هنوز فقط یک قدم جلوتر را می‌بینم، هنوز آن حس قدیم را دارم که باید با GPS خودم حرکت کنم، هنوز شیرفهم نشده‌ام که باید افسار را ول کرد، ول کرد به امان خدا!
می‌دانید چیزی که مرا امیدوار کرد که این راه همان راه است امروز ساعت چهار اتفاق افتاد. داخل BRT، BRTای که صبر کرد تا من برسم، منی که برخلاف نود و نه درصد مواقع روی صندلی دیگری نشستم، خانمی که اتفاقی از جایش بلند شد و کنار من نشست، حافظه‌ای که فراموش کرد باید دستورالعمل را مرور کند، کتابی که قرار نبود امروز داخل BRT دستم باشد، باز باشد، آن هم آن صفحه‌ی کذایی، و هزاران چیز دیگر که من خبر ندارم، اما ردیف شدند تا آن خانم آن جمله را بگوید.
احتیاط همیشه جزء لاینفک وجودم بوده، تعلل‌هایم از اینجا ناشی می‌شود. اما بدبینی هیچ‌گاه در من رسوخ نکرده. فعلا دنده‌ی احتیاط به آرامی در حال تغییر به دنده‌ی خوش‌بینی است.
کاش برسد روزی که نگران حتی یک میلی‌متر بعدی هم نباشم، برسد روزی که وزنه‌های سنگینِ خودم خودم را بیندازم، روزی که مثل پر سبک باشم تا به هر طرف که خواست پرواز کنم.

حافظ هم از غیب رسید :)
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید

+ علی برکت الله ;))

+ موزیک پست قبل را اگر صبح نگذاشته بودم، به این پست الحاق می‌کردم.


۲۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۲
تسنیم