مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۳۹ مطلب با موضوع «روزمره» ثبت شده است


یه پیرزنی هست هفته‌ای دو هفته‌ای یه بار میاد در خونه‌ی ما، میاریمش خونه، نهار می‌خوره، چایی می‌خوره، گاهی هم مامان یا یکی دیگه ناخناشو کوتاه می‌کنه و میره. دفعه‌ی ماقبل آخری که اومده بود نیومد تو خونه، تو حیاط نشست و به مامان گفت که ناخناشو بگیره. و گفت که نمی‌خواد به ما آموخته بشه! بعد هم گفت که اگه نهار داری همینجا تو حیاط برام بیار. نهار آماده بود ولی هنوز آقای از سرکار نیومده بودن و مامان هم زودتر از اومدن آقای سفره رو نمیندازن. بهش گفتن که نهار هنوز آماده نشده و اگه میخواد بیاد خونه و صبر کنه! که تا اون موقع آقای هم برسن. اون هم گفت نه و رفت. فرداش دست داداشم با اره برید و اون دوندگی‌ها و هزینه‌ها و اینا پیش اومد. مامان بلافاصله گفتن "به اون بنده خدا غذا ندادم، خدا قهرش اومد." و ای بسا درست باشه حرفشون. دیروز که اومده بود مامان خودشون براش کباب ساندویچ کردن و یه کاسه هم آبگوشت براش نون ترید کردن. گفت ناخنامو بگیر، ناخنگیر آوردم دادم خواهرم ناخوناشو گرفت، همینقد فداکارم من :| من چیکار کردم؟ فقط در رو باز کردم و از دستش گرفتم آوردمش تو. بعد ایشون همه‌ش به من می گفت "ای خدا! تو دختر سبز بشی الهی!" (مگه من زردم؟🤔) به مامانمم می‌گفت "خدا دختراتو سبز کنه!" خخخخخ مردم خودشونو می‌کشن، هزار رقم چیزمیز به خودشون میمالن که سفید بشن، این خانوم دعا می‌کرد ما سبز بشیم 😂


۲۹ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۷
تسنیم


یعنی آقایون چه جوری می‌خوان زحمتای خانوما رو جبران کنن؟ اینکه من ناخن انگشست شست دست چپم موقع پوست کندن سیب‌زمینی به طرز نیمه فجیعی با پوست‌کن!! آسیب دیده اصلا قابل جبرانه؟ نه از شما می‌پرسم من، قابل جبرانه؟ مخصوصا در شرایطی که خودم بخاطر ترمیم دندون نمی‌تونم درست غذا بخورم و واسه بقیه غذا می‌پزم؟ باید یه ناخن طلا واسم بسازن و جاش بکارن تا جبران بشه ;)

چادر هدهد رو پوشیدم امروز، تا BRT اومدم پایین دامنش خاکی شده :| بهم گفت پاشنه بلند بپوش! گفتم برووو باباااا! من مهمونی هم پاشنه بلند نمی‌پوشم چه برسه سرکار! تازه چادرش ساده هم نیست به سختی دارم باهاش حرکت می‌کنم :) می‌خوام واسه عید فقط چادر بخرم، دارم امتحانش می‌کنم ببینم چادر غیرساده هم می‌تونم بپوشم یا نه! اسم مدلشم نمی‌دونم چی هست اصلا😁



+ بعدا نوشت: برسم خونه باید این چادر رو بشورم، 😣


۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۷
تسنیم


من: مامان، جیگره؟

مامان: جیگر؟ نه!

من: مامانِ جیگرخوار 🙊🙈

مامان: به‌به! ماشاءالله! دختر بزرگ کردم!

من: خو کسی که جیگر بخوره میشه جیگرخوار دیگهههه! اصن بدین من بخورم بشم تسنیم جیگرخوار!😆

مامان: آفرین! آفرین! دستت درد نکنه!

من: مامان جیگرتخمرغه؟

مامان: نخیر!

من: مامان یه تخمرغم توش بزنین خیلی خوشمزه میشه😋

مامان: هه! جیگر نیس که!

و من رفتم نگاه کردم و ضایع شدم! صورت‌مسئله بالکل پاک شد :)


۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۵۴
تسنیم

واستاده اونجا چرت و پرت میگه. اصلا نمی‌دونم بعضی مریضا این همه چرت و پرت رو از کجا میارن! با بعضیاشون خوب مدارا می‌کنه دکتر، مثلا با همیشون (همین ایشون). فک کنم چون هم‌وطن منه میگه اگه چیزی بهش بگم به اینم برمی‌‌خوره! کاش می‌شد بهش بگم دو تا بزن تو سرش که مثل آدم حرف بزنه! بعضی وقتام جالب میشه قضیه. مثلا بعضیا میان چیزای خلاف واقع از افغانیا میگن، بعد من تو دلم هرهر می‌خندم :) گاهی هم سرمو میارم پایین و پشت میزِ بلندم فیزیکی می‌خندم، بعد دکتر و خانم ص از اونور میگن "نه بابا! اینجوری که شما میگی نیست، فلان، بهمان، ال، بل"

۲۶ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۴
تسنیم


صدای برخورد قطرات بارون به شیشه‌ی نورگیر میاد و فاضل نظری تو پیجش گذاشته:

با دلت حسرت هم‌صحبتی‌ام هست ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

بعد زیرش کپشن زده:

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است!

فکر هر دو طرفو کرده! گفته بنده خداها یه وقت بی‌جواب نمونن!


گرچه موسیقی باران از اینجا که من هستم بسیار شنیدنی‌تر است. فقط مشکلی که هست اینه که تا راه بیفتم به حیاط برسم قطع شده، باز که میام تو اتاق دوباره صداش میاد. همچین همتی دارن ابرهای آسمان ما :| یه پیاده‌روی مشتی زیر یه بارون مشتی دلم می‌خواد.


۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۶
تسنیم


الان دارم پیاده‌روی می‌کنم روی تردمیل! تردمیلم از گوشت و پوست و استخون تشکیل شده و گاهی حرف هم میزنه! مثلا بهم میگه:

"تا دوازده!"

"آقااای😫!"

یا:

"حدودا سی!"

"چی؟"

"وزنت!"

"هه! من؟ نوچ! اشتباس :)"

"بذا ببینم، حدووودا اممممم از سی و هشت بیشتر نیستی!"

"ههههه نوووچ!"

"بیشتر نیستی! پاهای من ترازوئه :)"

"بذارین ببینم چند درصد خطا داشتین (اممممم هزارِ تقسیم بر چل و هشت؟ اممممم) بیست و یک درصد خطا!"

"نه بابااااا! همون سی و هشتی :))"



+ یکی از مواضع گل کردن حسادت من، دیدن دخترائیه که با باباشون صمیمی‌ان. چرا آقای هیچ‌وقت با ما صمیمی نبودن؟ چرا مثال این حرفای ساده رو تو دلشون نگه داشتن همیشه؟ آه! سکوتشون خیلی برام سخت گذشته و کوچکترین حرفی که میزنن رو مغزم حکاکی میشه.


۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۱
تسنیم


مامان معتقدن موقع پختن برنجِ دمی، اوّل باید روغن بریزیم تو قابلمه بعدش آب، و اگه آب رو قبل از روغن بریزیم اون غذا دیگه غذا محسوب نمیشه! یا میگن باید اوّل محافظ ولتاژ رو خاموش کرد، دوشاخه‌ی لباسشویی رو به محافظ زد و بعد دوباره محافظ رو روشن کرد؛ در غیر این صورت محافظ ولتاژ جرقه میزنه و لباسشویی می‌سوزه. مثال‌هایی از این دست در زندگی ما بسیار است. گاهی بحث می‌کنم و سعی می‌کنم با مثال نقض اثبات کنم چنین چیزهایی صحت نداره. گاهی یک یا چند نفر از اعضای خانواده رو به شهادت و قضاوت می‌طلبم و عجیبه که معمولا هیچ‌کس از عقیده‌ی به حق من طرفداری نمی‌کنه. گاهی در مقابل عصبانیت مامان از اینکه مچم رو حین تخلف (مثلا همون عدم رعایت ترتیب آب و روغن!) گرفتن عصبانی میشم و میگم اینا هیچچچ ربطی به هم ندارن و عادات الکی و بی‌پایه‌ای هستن که خودتون اختراع کردین. گاهی هم فقط دستمو می‌کنم تو موهام و زل میزنم به افق! تو بچگی و نوجوانی و حتی اخیرا جنجالی‌ترین بحث‌های عالم رو با مامان داشتم، خودمو می‌کشتم هم نمی‌تونستم سکوت کنم، و خوب عذاب وجدان بعدش هم هیچ‌وقت از بین نرفت. به مرور از تعداد و شدت بحث‌ها کاسته شده و فک کنم هنوز هم لازمه که بیشتر و بیشتر از افق کمک بگیرم. ولی من یه چیزی رو نمی‌فهمم، من که توهین یا بی احترامی نمی‌کنم، چرا نباید بحث کنم؟ تنها مشکلی که تو بحث کردن به خودم وارد می‌بینم بالا رفتن کاملا بی اختیار تن صداست که چه بحث جذاب و دل‌انگیز باشه، چه روانفرسا، چه یه کنفرانس ساده، یا حتی توضیح مختصر راجع به چیزی تو یه جمع صمیمانه، به هر حال من صدام میره بالا و این نباید باعث ناراحتی کسایی بشه که منو میشناسن. ولی من بعد از بحث با مامان عذاب وجدان می‌گیرم، چون همه میگن حق ندارم با مامان بحث کنم، حتی اگه حق با من باشه. خوب من نمی‌فهمم چرا، واقعا نمی‌فهمم. مامان هم نیستم که بفهمم حس یه مامان چیه وقتی عصاره‌ی وجودش در مورد اختلاف نظر باهاش حرف میزنه.

مشکل دیگه‌ای که وجود داره اینه که از خودم می‌پرسم یعنی ممکنه من هم طاقت نداشته باشم کوچکترین حرف مخالفی رو بپذیرم؟ یا حتی گوش بدم؟ باید بگم من بیشتر از پنج خواهر و برادرم شبیه مامانمم؛ یکدندگی، بی‌قراری، استرس، عجول بودن، قبول نداشتن کارِ (نه حرف) بقیه (اغلب)، کمال‌گرایی، عدم توانایی کار گروهی، برخورد سخت با کوچکترین اشکالات و هزاران مورد دیگه نقایصیه که من و مامان رو شبیه هم کرده و من می‌ترسم که غیر منطقی و حرف‌نشنو هم باشم و خودم ندونم. تا به حال از اطرافیانم فیدبکی نگرفتم که بگه جلوی حرف حق می‌ایستم. ولی واقعا می‌ترسم با بچه‌م همینجوری رفتار کنم. یا اینکه من فوق‌استرسی بودن خودم رو صددرصد به مامان مربوط می‌دونم و شدیدا می‌ترسم این استرس رو بعدها به بچه‌م منتقل کنم. اگه استرسی نباشید نمی‌فهمید که کنترلش چقدر سخت یا غیرممکنه! من که این روزا دارم باهاش می‌جنگم می‌فهمم.

آقای شخصیتی بی نهایت خونسرد و آروم و به نسبت زیادی منطقی دارن. اصلا من متعجبم چطور ممکنه مامان و آقای این همه سال با این همه تفاهم! و بدون بحث و مشاجره با هم زندگی کرده باشن! فقط دو چیز به ذهنم میرسه و اون تبعیت مامان از آقای و کوتاه اومدن و سکوت آقای نسبت به مامانه. گاهی اینوریه گاهی اونوری. اگه قرار بود مامان در مقابل کارهای منطقی آقای (که با منطق خودش نمیخونه) جبهه بگیره، یا آقای در مورد کارهای مامان مدام بحث و مشاجره راه بندازه، الان من وجود نداشتم :) مامان هرچی هم که روح سرکشی داشته ولی مطیع همسرش بوده و درک نمی‌کنم چطور! آقای هم هرچی که با کارهای مامان مخالف بوده و اعتراض داشته ولی اغماض و گذشت رو قشنگ بلد بوده و اینم گرچه درک می‌کنم چطور، ولی روش دستیابی بهش رو پیدا نمی‌کنم.

خلاصه که امشب به این نتیجه رسیدم دور و اطرافم پر از درس زندگیه، اما بی‌تشابه به مدرسه. یه چیزی مثل کتاب خودآموزه که خودت باید تلاش کنی و به خودت درس بدی.

مدت‌های زیادی بود که به دوست داشتن فکر نکرده بودم. بچگی‌ها فکر می‌کردم و می‌دیدم که نسبت به پدر و مادرم و خانواده‌م قدردان هستم ولی حس تعلق یا بستگی نداشتم. ابتدایی، راهنمایی و حتی دبیرستان احساسم این بود که هر لحظه اگه این ارتباطات قطع بشه من کمترین آسیب رو می‌بینم و بعدش به راحتی باهاش کنار میام. شاید واقعا اینطوری بودم. اما دیگه بهش فکر نکردم، اصرار نکردم اون عدم تعلق رو حفظ کنم و الان می‌بینم من واقعا خانواده‌مو دوست دارم. متأسفم که اینو میگم ولی من بهش که فکر می‌کنم می‌ترسم و وحشت می‌کنم حتی! چطور اینطور شد؟ من الان که به لایه‌های عمیق احساساتم فکر می‌کنم می‌خوام ازشون فرار کنم. احساس زنجیرشدن می‌کنم. بدون اینکه خواسته باشن یا حتی بهش احتیاج داشته باشن من دوستشون دارم، بخصوص و از همه بیشتر مامان رو. کاش میشد راحت‌تر بگم که من این احساسات رو نمی‌خوام، حس تعلق رو به هیچ وجه نمی‌خوام، اضافه شدن نقطه ضعف‌هامو نمی‌خوام. خدایا منو ببخش، بخاطر این حرفا مجازات یا امتحانم نکن، ولی نمیشد اینجوری نشه؟


۸ نظر ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۱
تسنیم


دیروز رفته بودم قائم. البته داخل بخش‌ها نرفتم، ولی محوطه‌ی حیاط و بعضی راه‌هاش عوض شده. اون مغازه‌ای که تی‌تایم می‌رفتیم چیزی می‌خوردیم، اون کنج‌هایی که پیدا می‌کردیم واسه نشستن تا بخاطر روپوشمون کسی ازمون آدرس نپرسه! اون حرفای الکی که با دوستا می‌زدیم و... واسم یادآوری شد. الان خیلی وقته با هیچکدوم حرف نزدم :( فقط میرم سرکار و میام خونه، فقط کار بیرون و کار خونه! البته نمیشه گفت زندگیم دچار روزمرگی شده، خدا رو شکر الان یه چیزهایی هست که برخلاف چند ماه قبل حس درجا زدنِ شدید ندارم. نسبت به قبل هم کمتر غر می‌زنم تو وبلاگ :)
اونورا کتابفروشی زیاده، می‌خواستم واسه بره‌ی ناقلا و وروجک و جوجه کتاب بخرم، اسمش "اسمش چیه" بود! هرجا می‌رفتم نداشت و تازه سر اسمشم سؤال پیش میومد. می‌گفتم کتاب "اسمش چیه" دارین؟ "اسمش چیه؟" "آره، اسمش اسمش چیه‌یه!"😂 خلاصه نیافتم، ولی چون رفته بودم تو دل کتابفروشی‌ها نمی‌تونستم بیام بیرون. می‌دونم ضعف راجع به هر چیزی بده. مثلا همین کتاب، تا حالا کلی پول رو کتابای مشهوری دادم که بعد از چند صفحه گذاشتمشون کنار :| اگه کسی بخواد منو زجر (به معنی واقعی کلمه زجر!) بده، باید منو بدون پول و کارت تو کتابفروشی یا شیرینی و شکلات‌فروشی راه ببره! اگه بخوام به شکنجه‌گرم ایده بدم باید بگم این دو تا رو با هم تلفیق کنه! چون اصلا نمی‌تونم بگم با کدوم بیشتر زجر می‌کشم😆
"وقتی نیچه گریست" ده تومن تخفیف خورده بود و متأسفانه گرفتمش. واسه اینکه ساعت مطالعه‌شو بیارم پایین دیشب گذاشتمش تو کلینیک بمونه تا روال خونه بهم نخوره. اون کتابی هم که تو کتابخونه نبود دیشب رایگانِ قانونیشو تو نت پیدا کردم :) به سختی عادت pdf خوندنو ترک کرده بودم، حالا باز باید به سختی pdf بخونم!

+ یه کم فک کردم دیدم با مشاهده‌ی شیرینیِ خامه‌ایِ شکلاتی، کیکِ شکلاتی و شکلاتِ کاکائویی بیشترین زجر رو می‌کشم :)


+ .../زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است. حافظ جان


۲۲ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۱۲
تسنیم

سر ریش‌هاشون کل انداخته بودن! از اونجایی شروع شد که مهندس بهش گفت "بیا این یه تار موی ریشمه، هر وقت مشکل داشتی آتیشش بزن من میام کمکت!" بعد دیگه رسیدن به سایز ریش و خط ریش و حجم ریش و رنگ ریش و... انقد ریش شنیدم که دلم ریش‌ریش شد از خنده! کوچیکه که هنوز ریش نداره، ولی مهندس یه ریش درست حسابی میذاره! حتی از بابای جوجه هم بهتر :) خیلی هم بهش مینازه! گفت "اصلا کسی رو پیدا می‌کنی که بتونی ریشش رو با من مقایسه کنی؟" اونم گفت "بذار من ریش دربیارم!" فک کنم بور بشه ریشش! یادمه چهار پنج ساله بود رفته بودیم مسافرت، تو ترمینال تهران دور از ما بازی می‌کرد. موهاش بلند طلایی بود. یه خانواده‌ای دیده بودنش به هم می‌گفتن "اون بچه رو نگا خارجیه!" بعد آبجیم صداش زد که اونا رو از اشتباه دربیاره، اسمشم که شنیدن گفتن "عه نگا، اسمشم جَکهههه!" 😂😂😂 آخه بنده خدا، خارجیِ چادری؟

۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۰۰
تسنیم


امروز درمانگاه شلوغ نبود، ولی آشفته بود.

نفر اول با یه غربالگریِ نوبت دومِ مثبتِ سندرم داون اومده بود، موقع گوش دادن FHR ازم می‌پرسید "یعنی بهش دل نبندم؟" (دو نفر)

نفر آخر هم یکی از مادرای چند ماه پیشمون بود که دکتر سزارینش کرده بود و حالا بعد از چهار ماه دوباره با بیبی چکِ مثبت اومده بود و مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. یه دوقلوی مدرسه‌ای داشت و یه شیرخوار چهار ماهه و این بچه رو نمی‌خواست. احتمال داره دکتر کمکش کنه. فک کنم دلش سوخت واسش. دل من هم سوخت براش، ولی بیشتر واسه‌ی اون بچه سوخت. اعتراف می‌کنم بار اول بود که به جنین مثل یه آدم نگاه کردم. حتی بیشتر از وقت‌هایی که لگدشونو زیر دستم حس می‌کنم، جای سر و دست و پاشونو تعیین می‌کنم و به قلب پرشتابشون گوش میدم. وقتی این حس بهم دست داد که دکتر بهش می‌گفت "برو این سونو رو انجام بده، انقد هم گریه نکن، کمتر خودت و ... اذیت کن. جوابشو بیار براش یه فکری می‌کنیم" و حس کردم یه تیکه از حرفش رو خورد. حس کردم داره سعی میشه وجود اون آدم انکار بشه، سعی میشه هیچ فکری نره سمت اینکه اون هم اذیت میشه، سعی میشه از بار عذاب وجدان احتمالیِ آینده کم بشه. اون جنین یه آدمه، یه آدمی که خیلی عاجزه، خیلی عاجز. (سه نفر)

دو نفر هم اومده بودن برای درمان نازایی. (دو نفر)


یک نفر هم اومده بود که بعد از چهارده سال درمان نازایی بیخیال شده بوده و حالا به گفته‌ی خودش با حجامت!! باردار شده بود. (دو نفر)


یه مادراولی هم بود که بهش گفتم برو رو تخت بخواب. پرسید "رو تخت بخوابم؟" منم سرم شلوغ بود به تعجبش توجهی نکردم گفتم "آره، بخواب" نمی‌دونستم نمی‌دونه چرا باید رو تخت بخوابه! بعد که ژل زدم و پروب سونیکید رو گذاشتم رو شکمش و داشتم می‌گشتم دنبال قلب جنین، گفت "چرا این کارا رو می‌کنین؟" اگه تو شرایط نرمال بودم تخت رو گاز می‌زدم از خنده و تعجب! نمی‌دونست می‌خوام قلب بچه‌شو گوش بدم!!! چقد ناناز و طفلکی‌ان مادرای بچه اولی ^_^ البته هیچ کدوم تا حالا در حد این یکی نبودن دیگه! (دو نفر)


امروز مامان هم اومده بودن و دکتر گفت "قطعا باید جراحی بشن" و تیر خلاص! (مامان)


۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۵
تسنیم