مونولوگ

مونولوگ

یک دختربچه بیست و اندی ساله منتخب برای بازی در نقش آرتمیس قصه ما...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ آذر ۹۶، ۲۲:۲۵ - پرهـ امـ
    : ))

۱۴۸ مطلب با موضوع «روزمره» ثبت شده است

یک دقیقه زودتر از خونه اومدم بیرون، اما چند دقیقه دیر رسیدم :| مردم چشونه همه‌اش بیرونن؟ اه
در همون حال که دیرم شده بود و داشتم با سرعت به سمت مقصد حرکت می‌کردم یه آقا جلومو گرفت! پشت سر هم با یه لهجه‌ی غریب یه چیزایی بلغور می‌کرد! دیدم حتی یک کلمه‌شو نمی‌فهمم، گفتم "ببخشید من انگلیسی نمی‌فهمم" و می‌خواستم برم که با حرکات دست بهم فهموند صب کنم و گفت " نات انگلیش، اسپنیش!" هههههه می‌خواستم بگم "مرتیکه! تو این مملکت جلوی یه خانومو گرفتی که میگه انگلیسی بلد نیست، اونوقت توقع داری اسپنیش بلد باشه؟؟؟" اما خوب اون لحظه نتونستم آنالیز کنم که اون زبون منو نمی‌فهمه و من هرچی دلم بخواد می‌تونم بگم! بنابراین حرفمو خوردم و گفتم "اسپانیایی هم بلد نیستم" و راه افتادم که برم، باز شروع کرد به تند تند حرف زدن! این دفعه دستشو از ارتفاعی در حد دنده‌ی سومش، سمت راست، به صورت اریب برد به ارتفاعی در حد دو انگشت بالاتر از سرش، سمت چپ، و صدای هواپیما از خودش متصاعد! کرد! گفتم "فرودگاه؟" همینطور نگام کرد و بعد از چند ثانیه فک کردن گفت "Airport" یکم فک کردم ببینم از اونجا چطور میشه رفت ایرپورت! تو ذهنم با BRT واتوبوس می‌خواستم برم😆 اما نتونستم! بعد دیدم اینکه با BRT نمیتونه بره اصلا! می‌خواستم بگم "یه ماشین دربست بگیر برو دیگه!" دیدم اینم نمی‌تونم حالیش کنم. یکم مستأصل شدم و با گفتن "من حرفاتونو نمی‌فهمم!" رفتم که رفتم! باز داشت از پشت سر یه چیزایی بلغور می‌کرد که بینش یه کلمه‌ی خانوم هم شنیدم. همون لحظه شک کردم که نکنه همه‌اش سرکاری بوده؟ دیگه برنگشتم و به راهم ادامه دادم. ولی الان که فکرشو می‌کنم صد ممیز صد صدم درصد احتمال میدم سرکاری بوده! اولا کدوم توریست بدبختی بدون اینکه زبان کشور مقصد رو بلد باشه تنها راه میفته تو شهر غریب؟ اونم وقتی قراره بره ایرپورت؟ ثانیا کدوم توریست احمقی که زبان کشور مقصد رو بلد نیست، بدون بلد بودن یه زبان بین‌المللی پا میشه میره مسافرت؟ اونم وقتی احتمالا بلیط داره و میخواد بره ایرپورت؟ ثالثا کدوم توریست چلمنی که نه زبان کشور مقصد رو بلده، نه زبان بین‌المللی، می‌دونه معنی خانوم چیه؟ تازه رابعا توریست به همین بدبختی و حماقت و چلمنی هم که باشه می‌تونه بفهمه در اینجور مواقع باید یه دربست بگیره با ده برابر قیمت واقعی هم که شده خودشو برسونه به ایرپورت! حالا که مطمئن شدم اون بنده خدا نه بدبخت بود، نه احمق، نه چلمن، دارم فک می‌کنم چند دقیقه داشته به من می‌خندیده؟ حتی ممکنه دوربین مخفی بوده باشه و صباحی پس‌صباحی بنده رو تو تلویزیون تو برنامه‌ای ببینین که دارن مونگولیسم رو توضیح میدن O__o
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۲ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۱
آرتمیس

من یه پسردایی دارم که خیلی ماهه! خَلقاً و خُلقاً :) دو سال و نیمشه. موندم این بزرگ شه چجوری من بغلش کنم، بوسش کنم؟!
امروز تو فرودگاه، با صدای بلنننند داد زد "پی‌پی! دارممممم!" ما اول فک کردیم میگه "بی‌بی اومد!" بعد از چند لحظه فهمیدیم چه آبرویی برده! 😂😂😂
ظهر هم بره‌ی ناقلا داشت میگفت "من میخوام بزرگ شدم دکتر بشم به دایی ح آمپول گاوی! بزنم" زن‌دایی گفت "پسرمم بزرگ بشه میخواد دکتر بشه، مگه نه؟" پسردایی هم برداشت گفت "من میخوام گاو بشم!!!" 😂😂😂
مامان و بی‌بی انقد تو بغل هم گریه کردن که یه ترافیک شلوغ پشت سرشون درست شده بود!
یه لباس پنجابی هم سوغاتی گرفتم😊


+ یه حسی بهم میگه وبلاگو بپوکونم برم پی کارم :~]
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۱
آرتمیس
من که همه کارا رو نیابتی کردم، اینم میرم به نیابت از همه‌تون می‌خورم ان‌شاءالله :):):) نوش جونتون :)


+ سپاس ولی نعمت جان :) من قله‌ی قاف هم برم ولی نعمتم امام الرئوفه :)
۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۴
آرتمیس

گوشام از دو طرف، پهلوهام، پاهام، کتف راست و چپم و حتی دهنم صاف شده! از بس در حالت درازکش بودم دیروز صبح تا حالا. میگن آدمی ناشکره همینه دیگه. اومدنا قطار گیر نیومد، همین راه بیست و هف هش ساعته رو با اتوبوس اومدیم. حالا قطار رو هم ناشکری می‌کنیم.


از گروه پنج نفره‌مون چهار نفر مریضن! خدا کنه من بین این همه میکروب مریض نشم😆 چیه همه فک میکنن عراق مرکز مریضی و میکروبه؟ از هر دو نفر یه نفر مریض برمی‌گرده این فکرا رو میکنن دیگه. بابا خوب مواظب سلامتیتون باشین برادرا خواهرا!

اهوازی‌ها رو نمیشناختم. الان با صفت مهمان‌نوازی میشناسمشون :) بلیطمون برای صبح پنج‌شنبه بود، اما بخاطر احتیاطی که داریم (که دیر نرسیم) چهارشنبه نصفه‌شب رسیدیم راه‌آهن اهواز، تو خیالمون یه چیزی شبیه راه‌آهن مشهد یا تهران رو تصور کرده بودیم! ولی با یه در بسته مواجه شدیم! یعنی تنها چیزی که فکرشو نمی‌کردیم بسته بودن راه‌آهن بود. فکرشو بکنین شهر غریب دوازده یک شب، پشت در راه‌آهن بمونین! البته ما اصلا فرصت نداشتیم که به راه‌حل فک کنیم، چون بلافاصله یه حاج‌آقا (معمم) و یه حاج‌آقای دیگه (غیر معمم) اومدن و گفتن که چون راه‌آهن شبا بسته است ما شما رو به یه محل اسکان می‌بریم. گفتن بیست و پنج تا حسینیه و چهل تا خونه رو برای این کار تجهیز کردن، یعنی تا اینجاشو فک کرده بودن که ملت پشت در راه‌آهن می‌مونن! ما رو به حسینیه سجادیه بردن. ولی جالبیش بیشتر تو صبح بود که ما راه افتادیم بریم راه‌آهن و دیدیم یکی از کوله‌هامون نیست! رفتار خوب و مؤدبانه و دلسوزانه‌شون برای پیدا شدن کوله برامون آرامش‌بخش بود :) آخرش هم فک نمی‌کردیم پیدا بشه ولی از تو ترمینال اتوبوسرانی پیدا شد!!!

امروز چهل و هشتمه، پس فردا هم شهادت امام رضا (ع) است. مشهد غلغله است. راه‌آهن هم نزدیک به مرکز غلغله! آقای میان دنبالمون، خدا کنه بتونن بیان تا راه‌آهن.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۱۰:۴۰
آرتمیس
از صبح می‌خواستیم بریم بیرون، ولی رفتیم خانوادگی یکم تمیزکاری کردیم تو این بنایی. بالاخره عصر ساعت چهار راه افتادیم رفتیم سمت جاده تبادکان. به سه‌راهی که رسیدیم آقای رفتن سمت قله شَرشَر! همونجایی که اسمش که میاد همه میگن "همونجا که آرتمیس پرواز کرد؟" چارپنج سال قبل بود که تو همین قله شرشر تو یه فضای بیابونی جلوی امامزاده، منی که هیچی بلد نبودم، تنها نشستم پشت فرمون؛ فوقع ما وقع! یادمه بجای ترمز پامو رو پدال گاز فشاااار دادم و هرچی هم بیشتر ترمز می‌گرفتم نامرد سرعتش بیشتر میشد! تنها چیزهایی که خوب یادمه اینه که تو مسیر از روی یه کانال  با عمق حدودا نیم‌متری رد شدم و رو به آسمون پرواز کردم، سرم محکممم خورد به سقف ماشین، وقتی دیگه از ترمز گرفتن ناامید شده بودم، سوییچ رو چرخوندم و ماشین رو خاموش کردم، دنبال پسربچه‌ای گشتم که قبل از حرکت، با فاصله اما دقیقا تو مسیر حرکت ماشین، بازی می‌کرد. و چیزهایی که بقیه یادشونه اینه که اون پسربچه واقعا جلوی ماشین بود، من واقعا پرواز کردم، خودشون یا ابالفضل گویان رو زمین نشستن و بعد از توقف به سمت من دویدن و فک کنم داداشم اومد ماشین رو از یه پوزیشن ناجور آورد بیرون! :) حالا امکان نداره هر چند وقت یک بار به ماجرای پرواز من اشاره نکنن! خاطرنشان کنم من هنوز هم رانندگی بلد نیستم :)
خلاصه که روز آخر رو هم اینطوری با تجدید خاطره گذروندیم.

+ اسم‌ها رو تا جایی که یادم بوده نوشتم که ان‌شاءالله به نیابتتون نماز بخونم. شما هم اینجا منو از دعای خیرتون فراموش نکنین لطفا!
+ بالاخره وصیت‌نامه نوشتم *_* اونقدری که فکر می‌کردم سخت نبود، ولی مثل خل‌ها همراه با نوشتن برای مرگ خودم و دلتنگی عزیزانم اشک ریختم😂 دعا کنین شفا بگیرم برگردم :)
+ سر دوراهی موندم پالتو ببرم یا نبرم! نمی‌خوام مثل پارسال بارم سنگین باشه، ولی ظاهرا قراره چند روزی هوا سرد بشه.
+ از دست من با این حواس‌پرتی‌هام! می‌خواستم "کنار قدم‌های جابر" رو بذارم، ولی امشب که گوشیم رو تو لپ‌تاب خالی کردم یادم رفته اونو بذارم تو گوشی بمونه! شما از طرف من دانلود کنین، گوشش بدین :)
+ حلال کنین، جدی میگم. ممکنه کسی رو با حرفام یا بحثام رنجونده باشم. یه حس مبهمی میگه برنمی‌گردم. البته احساسات شفافم رو هم جدی نگیرین، چه برسه مبهم، ولی لطفا از سر تقصیرات من بگذرین :) ممنون :) برامم دعا و طلب خیر کنین :) بازم ممنون :)
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۶ ، ۰۲:۰۶
آرتمیس
دیروز صبح، برخلاف عادت معمول بعد نماز نخوابیده بودم. اونقدم گریه کرده بودم که چشمام شده بود قد یکی از زرده‌های تخم‌مرغ دو زرده‌ی پریروز. هفت خوابیدم و مامان از هشت تا هشت و نیم هی می‌گفت پاشو و نمی‌پاشیدم! همین‌جور خواب و بیدار بودم که گوشیم زنگ خورد، مثل فشنگ از جا پریدم! انقد هول بودم نزدیک بود تماس رو رد بدم. یکی از دو دلیل مهم گریه‌هام رفع شد با اون زنگ :)
تو مسیر دفتر تو ون داشتیم با هدهد حرف می‌زدیم که کجا پیاده شیم و اینا، یه خانمی هی می‌خواست راهنمایی کنه میگفت اینجا فلان‌جاست، هنوز به فلان‌جا نرسیدیم و... ما اصلا صورتمون هم طرف اون خانم نبود و ازش هم نپرسیده بودیم. نمی‌دونم چرا همه‌ش بین صحبت ما حرفش رو تکرار می‌کرد. هرچی هم هدهد می‌گفت "آره می‌دونیم، آره بلدیم" باز هم تکرار می‌کرد. بعد از چند بار تکرار من هم گفتم "آره حاج خانوم، می دونیم، بلدیم!"
شب هم که از کلینیک برگشتم دیدم شام نپختن و همبرگر آوردن که تو خونه ساندویچ درست کنیم. من از همبرگر خوشم نمیاد، اگه قرار باشه ساندویچ بخورم فلافل می‌خورم. سر سفره هم همین مطرح شد، بعد زن‌داداش گفت که فلافل آماده‌ی پخت هم میفروشن. پرسیدم فلافلش دایره است یا کره؟ اونم هی می‌گفت یعنی چی؟ منظورت چیه؟! بقیه هم جواب نمیدادن. منم گفتم "اینا رو تو دبیرستان نخوندین آیا؟"
حالا امروز صبح هدهد یه الم‌شنگه راه انداخته که "تو چرا درست حرف نمیزنی؟ اون خانمه بنده خدا رو چرا سنگ رو یخ کردی؟ بنده خدا یکم کم داشت، باید با اون لحن میگفتی بهش؟ دیدی ساکت شد و دیگه حرف نزد؟" منم همینجور هاج و واج نگاش می‌کردم و البته انکار! آخه اصلا فک نمی‌کردم با لحن بدی حرف زده باشم. هنوز از شوک این یکی بیرون نیومده بودم که باز گفت "اونم از دیشب که با ز اونطوری حرف زدی! تا وقت رفتن هیچی نگفت بجز خداحافظ!" دهن من یک متر بیشتر از قبل باز شد و گفتم "باز با اون چیکار کردم خودم نمی‌دونم!" گفت "بهش گفتی مگه تو دبیرستان نرفتی که اینا رو بلد نیستی؟!" هر چی گفتم "بابا من خطابم به جمع بود اولا، بعدشم من گفتم مگه تو دبیرستان اینا رو نخوندین؟" قانع نشد که. حرفش این بود که "این حرف از طرف تو که مثلا دانشگاه رفتی به کسی که نرفته یه جور فخرفروشیه!" داداشم از من کوچیکتره، زنش هم از داداشم کوچیکتره. سوم دبیرستان بود که عقد کردن. خیلی دوست داشت بره دانشگاه، ولی ازدواج و بعد هم بچه آوردن باعث شد نتونه بره. حتی امسال با بچه می‌خواست پیش‌دانشگاهیش رو بره، اما بازم نشد. منم اصلا حواسم نبود که رو این قضیه‌ی درس حساسه و نباید حرفی بزنم که بد برداشت کنه.
حالا موندم چیکار کنم. والله بالله من منظوری نداشتم، ابدا و ابدا و ابدا. گاهی این شرایط پیش میاد، حرف‌ها و کارها و حرکاتم رو جور دیگه‌ای برداشت میکنن و من نمی‌دونم چرا. تو چیزهایی از دستم ناراحت میشن که حتی خودم نمی‌فهمم. فعلا تصمیم گرفتم تا مدتی کم حرف بزنم و حواسمو بیشتر جمع کنم. خدا و بندگانش هم منو ببخشن ان‌شاءالله. هوففففف...
۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۲:۴۱
آرتمیس

چقد همه چی خوبه. عالیه. انرژی از در و دیوار می‌باره. موج شادی از زمین بلند شده، رو به بالا جریان داره و قراره با نیروی مضاعف دوباره فرود بیاد رو سر و صورت ارواحمون :) از استرس لفت دادم، از فکر و خیال بیخود لفت دادم، از بحث و کل‌کل لفت دادم، از اینستا لفت دادم، تلگرام که هیچ‌وقت درست حسابی نبودم که لفت بدم، وبلاگ هم که همه آنفالو شدن، نصفه نیمه لفت حساب میشه، از زندگی هم بسلامتی لفت میدم به همین زودیا. البت جزء کارایی که باید بهش برسم نوشتن وصیت‌نامه است، قبل از لفت دادن از دنیا!
دیشب، دقایقی قبل از لفت دادن از بیداری، به اجبارِ من چایی آوردیم، نشستیم رو رختخواب‌ها به گپ زدن. من و هدهد و مامان و آقای. از رفتن حرف می‌زدیم.
گفتم "وای! وصیت‌نامه ننوشتم!"
هدهد میگه "وصیت اموال نداشته‌ات رو می‌کنی؟"
(مامان مثل قدیم دیگه حساس نیست! بس که از بچگی بی‌محابا و بی‌رودرواسی از مردنِ خودم و بقیه حرف زدم، کوتاه اومده بالاخره! یادم میاد این بحث خط قرمزمون بود، صحبت ازش برابر بود با گاز گرفتن زبون و بعد هم گیوتین!)
میگم "بالاخره بگم چقد نماز روزه واسم بجا بیارن دیگه!"
هدهد میگه "من همین چارتا النگو رو بیشتر ندارم! نمی‌برمشون که اگه یه وقت برنگشتم حیف نشن!!"
میگم "فک کنم یک سوم به مامان میرسه، دو سوم به آقای!"
میگه "پس من یکیشو می‌برم که رند بشه، یکیش مال مامان، دوتاش مال آقای!"
مامان میگه "عه! چرا اینجوریه؟"
آقای می‌خنده :)
همزمان که صحبت می‌کنم تو گوشی می گردم دنبال آیه‌اش ببینم درست گفتم یا اشتباه! (اول حرف میزنم بعد دنبال درست و غلطش می‌گردم! همچین آدم قابل اعتمادی هستم!!)
"خوب مامان ببینین، شما این یه النگو رو واسه خودتون برمیدارین، خرجشم نمی‌کنین، آقای از اون دو تا باید حداقل یکیشو واسه شما خرج کنه! بازم دوتا به شما رسیده!"
مامان میگن "هاااا، که اینطور :)" فک می‌کنم چقد راحت راضی شد مامان! بعد میگه "مگه چای نمی‌خواستی، پس چرا نمیخوری؟"
هدهد میگه "اگه چای بخوره کی بره تو اینستاگرام بچرخه؟😆"
پیدا می‌کنم آیه رو، درست گفتم "نخخخیرم، تو اینستا نیستم، بیا آآآ ببین!" و صفحه‌ی حبل‌المتین رو نشونش میدم.
میگه "تف به ریا! روزه هم هستم!"
میگم "اگه کسی زن و بچه نداشته باشه یک‌سوم، دوسومه. اگه داشته باشه برابره، پدر و مادر هر دو یک ششم. چرااا؟" این چرا، چرای مخصوص منه، با لحن مخصوص من و معنیش اینه که به فکر فرو رفتم! فرو رفتن در فکر همانا و خاتمه‌ی مجلس همانا!

من معمولا فقط برای صبحانه چایی می‌خورم، ولی برای بلند کردن آقای و مامان و برپایی گردهمایی دلچسب قبل از خواب، لازم باشه چای هم می‌خورم :) جالبه بقیه هم چایی نمی‌خواستن، چون فقط من خوردم! ولی بازم بلند شدن واسه حرف زدن :) به این میگن قدرت دختر ته تغاری که میتونه بابای نیم‌خوابش رو بلند کنه خخخخخخ

آقا یه فیلم بهم دادن به نام کانجرینگ! میگن خعععلی خفنه! میگن کانجرینگ2 ده تا کشته داده تو سینما!😨😱 قبل از اینکه اینا رو بدونم گفته بودم دیدنش خودآزاریه! بعد از فهمیدن این چیزا مصمم شدم ببینم.😓 اگه برنگشتم از من به شما وصیت شب قبل از خواب چای نخورین!

۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۶ ، ۲۲:۱۱
آرتمیس

صبح هدهد با دوستش اومده بود درمانگاه، به معرفی من، پیش دکتر ما، برای دوستش. بعدش هم با هم رفتیم ایثار رو گشتیم. مانتوشلوار مشکی می‌خواستم، سورمه‌ای گرفتم :) هیچ‌وقت مانتو سورمه‌ای نپوشیدم، بجز دبیرستان که فرم مدرسه‌ام بود. مقنعه سورمه‌ای که اصلا و ابدا نپوشیدم! رنگ شیکیه، نمیدونم چرا تا حالا امتحانش نکردم.
نتونستم خوب نهار بخورم. عصر هم با خستگی و کوفتگی، با سر خیس و آب‌چکان، بدون لباس گرم رفتم کلینیک. اونجا حس می‌کنم هوا سنگینه، واسه همین همیشه پنجره‌ی اتاقمو باز می‌کنم. بقیه میان اتاقم میگن "اینجا چه سرده! چرا پنجره رو باز میکنی؟" برآیند همه‌ی اینا این شد که آخر شیفت تقریبا تهوع گرفته بودم! احتمالا سرمای خفیف خوردم. معلوم نیست شب بتونم برم پیاده‌روی. این تهوع دقیقا منو یاد یه روز تو چند سال پیش میندازه که داشتم از استخر دانشگاه برمی‌گشتم. نهار نخورده بودم. یه دارویی هم خورده بودم که تهوع میداد. اونم منی که داروبخور نیستم! خلاصه شکم خالی، دارو، سونا و جکوزی! پیاده‌روی دوفرسخی بعدش!! همه به درستی وظیفه‌ی خودشونو انجام داده بودن :) از اتوبوس که پیاده شدم چنان حالم بد شد که وسط خیابون شلوغ و پر رفت و آمد نشستم رو زمین! خدا به سر شاهده، اگه یه نفر اومده باشه طرفم که ببینه چمه! تو اون حال بد داشتم فک می‌کردم که "ما را چه شده‌ست؟ به کجا می‌رویم؟" بعد دیدم مهم نیست بقیه کجا میرن، فعلا من باید برم درمانگاه! ولی چطوری؟ کجا؟ اینور اونور نگاه کردم و می‌دونید چی دیدم؟ راهی که هر روز ازش رد میشدم و هیچ‌وقت توش درمانگاهی ندیده بودم، ناگهان یه درمانگاه توش سبز شده بود :) مطمئنا خدا از آسمان ملائکه گسیل نکرده بود که در عرض چند ثانیه واسه من درمانگاه بسازن! خدا فقط چشمایی که چند سال بسته بودن رو باز کرده بود تا مثل آدم دور و ورش رو نگاه کنه😅 متأسفم واسه خودم😞

دکتر صبح گفت یه دکتر دیگه‌ای برای مطبش ماما میخواد. شماره‌مو گرفت که منو بهش معرفی کنه. فامیلش رو پرسیدم. گمونم همونی باشه که چند وقت پیش دوستم میخواست منو بهش معرفی کنه. اون موقع به دوستم گفته بود حتما باید بیمه بشه و قرارداد یکساله می‌بندیم. چون منو بیمه نمیکنن اصلا پیگیری نکردم دیگه. الان دکتر می‌گفت هنوز نتونسته کسیو پیدا کنه! میگفت اخلاقش یکم تنده! از اونا که ماما فراری میده!! هرچه پیش آید خوش آید (هرچه خدا بخواد) میریم جلو ببینیم چی میشه. به هر حال فک نکنم اوکی بشه. ولی اگه بشه باید کلینیک عصر رو ول کنم دیگه. تازه یکم باهاشون مچ شده بودم هااا :)



+ چرا هیشکی بهم نگفت "روزمره‌گی" غلطه؟ برم بقیه‌شونم درست کنم!

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۰:۲۸
آرتمیس

یکی به بره‌ی ناقلا: میخوای در آینده چیکاره بشی؟

بره‌ی ناقلا به یکی: میخوام درست‌کار بشم :):)

یکی به بره‌ی ناقلا: درست‌کار؟😂😂😂 یعنی چی؟

بره‌ی ناقلا به یکی: یعنی همه‌ی چیزا رو درست کنم! (وسایل خراب رو تعمیر کنم!)

علاقه‌ی خیلی زیادی به کارای فنی داره. اون روز جعبه ابزار بزرگ داییشو دیده، گفته "خوششش‌بحال دایی! چه چیزهایی داره! مبارکش باشه!" حالا دم به دقیقه میره سرش و بهم می‌ریزدش! در این حد که ما به فکر افتادیم برای تولدش بهش جعبه ابزار و آچار پیچ‌گوشتی کادو بدیم😂

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۵
آرتمیس

یه تفألی هم بزنیم به میوزیک‌های گوشی!
آی خواجه میوزیک! که بخوانی ذهنم را نیک! تو را به جان پلی‌لیستِ "مای فیوریت" و شاخه‌های هندزفری! هرچه صلاح می‌دانی برای من آشکار کن! خوبش باشه لطفا ;)





من همیشه آهنگ رو رندوم گوش میدم. میزنم رو "play all" هرچی اومد گوش میدم، هیچ‌وقت این آهنگ نمیاد. ولی سه چهار دفعه تفأل زدم!! همین اومده. امروز هم اول این پاراگراف بالا رو نوشتم بعد رفتم سراغ موزیک‌پلیر! اصلا هم تو خاطرم نبود که چی بیاد یا نیاد. بازم همین اومد. خودم که اینو میشنوم یاد یه کلیپ تو تلویزیون میفتم، که ظهر جمعه پخش میشد و نشون میداد مردم دارن دسته‌دسته میرن برای نماز جمعه :) کسی هم این دور و ور بلد نیست آهنگ تفسیر کنه، موندم تعبیرش چیه!

+ تقاضای تعبیر ندارم، گوش بدید و لذت ببرید :)

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۲
آرتمیس