مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۱۷۰ مطلب با موضوع «روزمره» ثبت شده است


وارد خونه شدن و حدس زدن اینکه امشب چه غذایی داریم و این دقیقا بوی چیه، یکی از خوشبختی‌هاییه که برای آقایون برمی‌شمرم.


+ الحق و الانصاف شامه‌ی خوبی دارم :) چون اخیرا دو تا از نادرترین غذاهایی که آخرین بار یادم نیست کی خوردیم رو داشتیم و من بلافاصله بعد از ورود حدس زدم. شیربرنج! که مامان هیچ‌وقت تو تابستون نمی‌پزن و تن ماهی که چی بشه بخوریم.


۹ نظر ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۰
تسنیم

در مورد اینکه مجلس ذکر مصیبت (و نه روضه‌خوانی!) میرم یا نه سوال کرد. گفتم امشب نوبت مامانه، چون مادربزرگم تنهاست تو خونه و من باید پیشش بمونم. براش خیلی عجیب بود که بی‌بی ناراحت میشه تنها خونه بمونه، یا اینکه در مورد غذاش بیش حساسه و با اینکه دکتر حتی برای یک روز هم رژیم نداده تمام این دو ماه غذاش جدا و متفاوت طبخ میشه، با اینکه مدام خوابه لباس بدون اتو نمی‌پوشه، پیاده‌روی یه ربعه‌ای که صبحا میره کفشاش باید تمیز شده باشه، پسراش که دایی‌هام باشن روزی چند بار بهش زنگ می‌زنن و نازش رو می‌کشن و 24 ساعته قربون صدقه‌اش میرن. تااازه نگفتم که شبا ما بدون کولر و با در و پنجره‌ی بسته می‌خوابیم! برای خانم ص با داشتن برادری که به مامانش فحش میده و گاهی میزندش! و خواهری که آرزوی مرگ والدینش رو می‌کنه این چیزا افسانه است!
برای من هم البته غیرطبیعیه، ولی خیلی تعجب‌برانگیز نیست. خانواده‌ی ما نه مثل خانواده‌ی بی‌بی و دایی‌هان، نه مثل خانواده‌ی خانم ص. من یکی توانایی اینکه به یکی از این دو مدل فرزند تبدیل بشم رو ندارم.
بعدشم دکتر اومد و نشست وسط بحث و حرف رفت و رفت تا رسید به جوونیای دکتر و زمانی که تو کردستان رئیس مرکز بهداشت بوده. چیزی که از بین حرفاش خوشحال شدم که شنیدم این بود که گفت من کارم رو انجام میدم و از زیر کار دررو نیستم. خودم می‌دونستم که اینطوری هستم، ولی اینکه رئیسم از تو اتاقش، متوجه باشه که من تو اتاقم کارم رو انجام میدم با اینکه می‌تونم انجام ندم، و بعد اینو بگه باعث خوشحالیمه. حالا اگه این نشون میده نیتم خالص نیست و اینا، خب نشون بده؛ چیزیه که هست واقعا.
حالا بقیه‌ی داستانش: می‌گفت که یکی از پرسنل چنان از زیر کار دررو بوده که بهش ماموریت میداده تا بره مثلا روستای A برای واکسن زدن، اون پول ماموریت رو می‌گرفته، ماشین مرکز رو هم می‌گرفته، ولی می‌رفته مثلا سقز برای خودش خرید می‌کرده! میگه بهش می‌گفتم بابا! من از اون سر کشور اومدم اینجا، بینتون غریبم، ولی دلم واسه این مردم می‌سوزه. تو که خودت کردی، چرا آخه اینجوری می‌کنی؟ و باز برعکسش میگه یه کارشناس بهداشت محیط داشتم که ساعت دوی نصف شب به زور بلندش می‌کردم که برو بگیر بخواب. یا برای پیدا کردن یه بسته لواشک تاریخ مصرف گذشته می‌خواست مغازه‌ی یکی از اقوامش رو پلمب کنه! یا وقتی خبردار شد که تو یکی از روستاها یه بهورزی درست کار نمی‌کنه و واکسن نمیزنه اومد گفت ماموریت نمی‌خوام، فقط دو نفر بهم بده تا پیاده (در حالی که برف تا زانو بوده و مسیر هم ماشین‌رو نبوده) برم اونجا و حسابشو برسم 😆
 راستش به این دومیه حسودیم شد :)
تو این مورد هم بین این دو نفرم. ولی در هر دو مورد قبول دارم که ایده‌آل کدومه و اصلا معتقد نیستم که تو اینجور چیزا جانب اعتدال باید رعایت بشه.

۳ نظر ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۳۶
تسنیم

دیروز با مامان رفتم برای اینکه کفش بخرن. تو مسیر زنگ زدم واسه اون کار و در موردش صحبت کردیم. یه کار اداری-نظارتی-نیمه‌نصفه‌مدیریتیه. قرارداد با شرکت خصوصی بسته میشه و نیازی به مجوز نیست. کسی که من باهاش صحبت کردم خودش کارشناس بهداشت بود، گفته بودن که ماما نیاز دارن. حقوقش از چیزی که الان می‌گیرم بیشتره و اگه اینو برم کار فعلیمو رها می‌کنم. (جالبه که درست وقتی از کارم زده شدم و آگهی‌های استخدامی روزنامه رو ورق می‌زدم، دوستم تماس گرفت و در مورد این کار بهم گفت) واقعا نمی‌دونم چقدر می‌تونم از پسش بربیام. به زیردست داشتن علاقه‌ای ندارم، به رئیس داشتن هم. من آدم امر و نهی نیستم. البته می‌تونم به کسی که از نظر سن و تخصص و مهارت و سابقه‌ی کار در سطح یا پایین‌تر از منه دستور بدم، ولی اگه هر کدوم از اینا نباشه سختم میشه و بدتر عذاب می‌کشم. احتمالا تعدادی بهیار و بهورز زیرمجموعه‌ی من باشن. درسته که مهارت و تخصصشون از من کمتره، ولی مسلما سن و سابقه‌شون بالاتر خواهد بود. من چطور حتی بهشون بگم چرا دیر اومدی؟
نکته‌ی دیگه اینه که من الان تو کار مرتبط با درسم هستم، ولی اگه برم سر اون کار، باید کارهای اداری مرتبط با رشته‌م رو انجام بدم. نمی‌دونم کار درست کدومه.
صحبت‌ها رو کردیم و کامل همه چی رو توضیح داد. آخرش گفت که این درخواست نیرو برای چند وقت پیش بوده و قرار شد با شرکت صحبت کنه و ببینه هنوز هم نیرو می‌خوان یا نه و اگر خواستن من یه روز برم کنارش بمونم و ببینم با مدل کار کنار میام یا نه.
از این بابت که یه کارشناس بهداشت تونسته از پسش بربیاد، احتمالا مهارتی مشکلی نداشته باشم. تنها نکته‌ی کار که مرددم همین اعتمادبه‌نفس و روابط عمومی قویه. چیزی که خودم می‌بینم و خانواده تایید می‌کنن که بهبود یافته، اما اینکه به چه سطحی رسیده رو نمی‌دونم. (نکته‌ی این موضوع اینجاست که اکثر قریب به اتفاق دوستان و همکارانم نظرشون اینه که "از تو بااعتمادبه‌نفس‌تر هم مگه ممکنه؟؟؟" و من حاضرم قسم بخورم نصف بیشتر جامعه اعتمادبه‌نفسشون از من بیشتره)
چیزی که دیروز برام جالب بود اظهارنظر مامان بعد از قطع تلفن بود. من خیلی کم پیش میاد با تلفن صحبت کنم. بعد از قطع تلفن مامان گفتن که چه خوب پشت تلفن صحبت می‌کنی! با اینکه مثل همیشه الکی‌ترین استرس دنیا رو داشتم. همیشه موقع صحبت با غریبه‌ها این استرس رو دارم، حتی موقع زنگ زدن به 118!!!

دیروز مادردختری خوش گذشت. مامان کارت منو ده تومن شارژ کردن، پنج هزار و صد تومنش استفاده شد و چهار هزار و نهصد تومن برای خودم موند :))) کارتمو اول ماه شارژ می‌کنم برای کل ماه، اما شهریور از بس اینور اونور رفتم نیاز بود که دوباره شارژ کنم، اما با این چهار و نهصد دیگه لازم نیست 😅😅
و بعد هم کفشمو دادم رنگ زد، مشکی. بار اول بود که کفش رنگ می‌زدم. یه دونه توس‌کرم هم برای خودم جدا برداشتم که اینا رو مامان حساب کرد :)





مدت زمان: 27 ثانیه 

ایشون هم ما رو کشت با بع‌بع!
گوسفند خونه‌ی همسایه است :)

۳ نظر ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۶
تسنیم

یک عدد حافظه‌ی جانبی نیازمندیم.


+ بی‌زحمت صفحه‌ی اول و درشت چاپ کنین، فراموشی دمار از روزگارم درآورده!
+ باید زنگ می‌زدم دیروز، پنج‌شنبه، یا حداکثر امروز جمعه. حالا فردا زنگ بزنم چی بگم؟ امان از من...

۷ نظر ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۰
تسنیم

خواب دیدم اومدم وبلاگ، یکی از بلاگرا نوشته بود:
حرکتی که من در گذشته در نقطه‌ی A شروع کردم، مشخصا قرار بوده به امروز، نقطه‌ی B، ختم بشه؛ مگر اینکه من در بین مسیر با صرف انرژی مسیر رو منحرف کرده باشم که نکردم.

منظور اون بلاگر رو هم در خواب این‌گونه برداشت کردم که ما بعد از ازدواج همانی خواهیم بود که در تمام این سال‌ها از خودمون ساختیم و قرار نیست به صرف خواستن اینکه خوب باشیم، بهتر از خود واقعی‌مون عمل کنیم و ایراداتمون مخفی بمونن و بروز نکنن.



روحم به جای بقیه فکر می‌کنه، حرف می‌زنه و بعد برداشتش از حرف اون طرف رو هم تحلیل می‌کنه!
البته الان مطمئن نیستم واقعا خواب بوده یا نه!!! کسی هست ادعای مالکیت جمله‌ی فوق رو داشته باشه؟ :)


سر سفره‌ی صبحونه، من حلوا می‌خوردم با نون و چایی. چند لقمه که خوردم دیدم خیلی شیرینه، یه‌کم پنیر هم رو نون و حلوام مالیدم. سرمو بلند کردم که لقمه رو بخورم، اول لبخند و نگاه مامانو دیدم، بعد نگاه کجکی و لبخند آقای، بعد سرمو چرخوندم دیدم دایی هم که کنارم نشسته می‌خنده و زل زده بهم، بعد به هدهد که نگاه کردم دیگه نتونستم خودمم جلوی خنده‌مو بگیرم. از اول همه داشتن در سکوت به فرآیند تولید صبحانه‌ی ترکیبی من نگاه می‌کردن و من نمی‌دونستم! بابا خب ندیدبدیدا! چیه مگه حلوا و پنیر؟؟؟

۱۲ نظر ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۶
تسنیم

در بدو ورود به بیمارستان متوجه شدم یه خانم عرب خیلی دقیق بهم خیره شده. بعد از چندی که رو صندلی نشسته بودم و داشتم می‌گشتم دنبال یه بیمارستان دیگه، اومد پرسید که من هم عربم یا نه؟ گفتم نه و بنده‌خدا خیلی حالش گرفته شد. کاملا مشخص ضدحال خورد و خنده‌ش مچاله شد :) -> :(
آخه اُختی، هرکی چادرش شبیه شما بود عربه؟ اگه منم مثل شما اونجوری روسری‌مو خوشگل بسته بودم باز یه چیزی، آخه عرب مقنعه‌پوش دیدی تا حالا؟ :)))

۱ نظر ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۸
تسنیم

امروز برادرزاده‌ی یکی از همکارا مورد حمله‌ی زورگیر واقع شده. نوجوانیست. چاقو گذاشته زیر گلوش و کیفش رو خواسته. اون هم کیف رو داده و قبل از اینکه دست حاوی چاقوی زورگیر به کیف برسه (اشتباه زورگیر، چرا از دست دیگه‌اش استفاده نکرده؟) نوجوان تکواندوکار جویای نام یه لگد زده به قفسه‌ی سینه‌ش و چاقوی زورگیر پرت شده و خودش هم افتاده. اما ناگهان یه نفر با چوب از پشت سر زده بهش و نوجوان افتاده بر زمین! از آن طرف یه بنده‌خدایی از راه رسیده و فریاد زده "آهااای! دارین چیکار می‌کنین؟" و دو زورگیر بدون برداشتن کیف با موتور متواری شدن. دکتر می‌فرمود که اگه من بودم با اینکه دفاع شخصی رو خوب بلدم، اما راحت کیف رو می‌دادم بره، یه بوسشم می‌کردم، آدرس منزل رو هم می‌دادم می‌گفتم اگه چیز دیگه‌ای لازم داره تشریف بیاره! ارزش نداره، چون من دقیقا نمی‌دونم با چند نفر طرفم و هر کدوم قراره از چه جهتی حمله کنه!
و بعد از دختر جوان بیست و هفت هشت ساله‌ی فامیل گفت که لپ‌تاپش رو نداده و زورگیر محترم با چاقو یک چشمش رو تخلیه کرده! و از جوان بیست و خرده‌ای ساله‌ی دیگه‌ای که پولش رو نداده و با چاقو داخل کمرش فرو کرده و تا آخر عمر فلج خواهد بود!
درگیر این سوالم که واقعا ارزش داره؟
آدم پول، گوشی، لپ‌تاپ، دسترنج، حاصل عرق جبینش رو راحت بده ببرن؟
البته من که کلا هیچ چیزی در مورد دفاع شخصی نمی‌دونم، اون یه ترم کاراته‌ای هم که تو دانشگاه رفتم، اولا اگه یادم بود هم به دردم نمی‌خورد، بعد هم حتی شمارشش یادم نیست، چه برسه به حرکاتش 😅 بنابراین برای من ارزش داشتن یا نداشتنش یکیست و بخوام جنب هم بخورم سرم به باد رفته!

۶ نظر ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۲۴
تسنیم

دکتر به مامان گفته کار نکن، جوش نزن! همین. به همین سادگی، به همین خوشمزگی، معجون درمان :) البته دکتر که تقصیری نداره، ولی این دو تا رو نمیشه از مامان جدا کرد. یعنی من آرزومه بشه، ولی حداقل دومی رو در حد پایین اومدن ماه بر زمین محال می‌دونم.
امروز راه افتادن که برن گوشت بخرن. خب این کارا باید با مادر خانواده باشه؟ ولی همیشه با مامان بوده. کلا خرید به عهده‌ی مامانه و این ظالمانه است به نظرم. ظلم آقای به مامان و خود مامان به مامان، چون در هر حال مامان خودشون باید حضور داشته باشن و هر مدل خریدی رو هم قبول ندارن. امروز منم شال و کلاه کردم و گفتم باهاتون میام که حمل خریدها رو به عهده بگیرم.
اونجا از پشت شیشه‌های فروشگاه داخل رو نگاه می‌کردم و هیجان‌زده می‌شدم 😂 اون تیغ‌هایی که مدام در حال حرکتن و به یک اشاره استخوان رو نصف می‌کنن برام ترسناک بود! هر لحظه منتظر بودم یکی از کارکنان دستش قطع بشه :| وقتی بالاخره نوبت مامان شد، فاکتور رو به من دادن که برم پرداخت کنم. جلوی صندوق که رسیدم یه نگاه بهش انداختم، چشمام گرد شد، واقعا گرد شد. نگاه کردم یه دختر بچه داره با تعجب بهم نگاه می‌کنه که این چرا ادا درمیاره :) بعد دیدم خانم صندوقدار هم با اینکه مشتری داشت زل زده به من 😂 مطمئنم فهمید دفعه‌ی اولمه اومدم اینجور جاها! کارت رو که بهش دادم، گفت فلان‌قدر؟ گفتم فک کنم آره :)
الان متعجبم آقای چجوری خرج ما رو میدن! اون فاکتور که بیست روز نشده مجدد تکرار خواهد شد، کمی کمتر از حقوق ماهانه‌ی من بود! 😂😂😂 فک کنم اگه من قرار بود جای بابام خرج خونه رو بدم، باید فقط نون و آب می‌خوردیم 😂


خلاصه قدر آقای‌هاتونو بدونین، هرچند که در دو سال اخیر براتون لباس و کیف و کفش نخریده باشن، پول بهتون نداده باشن، مخارج سفرهای کربلا و سفرهای اداری و غیراداری داخلیتونم نداده باشن و حتی تو خریدن صد و بیست دلاری که برای تعویض پاسپورت لازمه هم قرار نباشه کمکی بکنن و تااازه، هی دعواتون هم بکنن که چرا پولاتو جمع نمی‌کنی؟ :| :)))


+ مامان واسم طنابِ بازی خریدن ^_^ گفتن طناب بزنم که واسه سلامتی خوبه ^_^

۲ نظر ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۴۹
تسنیم

پشتکار عجیب حجت تو نگهداری پرنده‌های مجروحی که پیدا می‌کنه مثال‌زدنیه! از وقتی بچه بود یادمه و یاد همه‌ی اعضای خانواده که هر چند وقت یک‌بار یه پرنده‌ی زخمی یا ضعیف با خودش میاره خونه. خوبش می‌کنه و بعد ول می‌کنه بره. واقعا نمی‌دونم چرا اینقد زیاد از اینا پیدا می‌کنه، همه‌مون متعجبیم. چرا هیچ‌وقت هیچ‌وقت ما پیدا نمی‌کنیم؟ انقد هم تو نگهداریشون مصممه که می‌تونه از خوابش، خوراکش و بقیه‌ی امکاناتش به خاطرشون بزنه. اینم آخرین مورد که دو سه روزه مهمون ماست :)



گردنش کجه و ضعیفه و نمی‌تونه پرواز کنه. چون مامان گفتن ببرش بیرون خونه رو کثیف می‌کنه، بردتش تو حیاط، براش یه جعبه‌ی گنده‌ی میوه نمی‌دونم از کجا آورده که گربه نخوردش. الان هم دیدم پا شده رفته دو تا فرش کوچولو انداخته رو جعبه‌ش که تو این سرمای اول صبح یخ نزنه. دیروز هم از سرکار زنگ زده خونه که واسش نون و آب بذارین! مطمئنم یه روزی یه مرغداری، گاوداری یا همچین چیزی دایر می‌کنه بالاخره :))

۸ نظر ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۲۸
تسنیم

از در که اومدم بیرون، تا چند ثانیه قرارم یادم نبود. بعد که یادم اومد یه تیکه لواشک از تو کیفم درآوروم و گذاشتم در دهان. گذاشتن همانا ک گاز گرفتن زبان همانا! دردی داشت که تا گوشم تیر می‌کشید. بیخیالی گفتم و لبخند زدم دوباره که با دیدن مردی که یه پلاستیک رو انداخت رو زمین لبخند رو لبم ماسید :| همون موقع یه نفر یه تابلوی جلسه‌ی دعای توسل از خونه‌ش آورد بیرون و گذاشت دم در. به ذهنم فشار آوردم تا یادم بیاد شب چهارشنبه است. قبلا ما هم جلسه‌ی دعای توسل داشتیم، نوبتی. یک سالی هست که دیگه نداریم، فامیل پراکنده شدن. جلوتر که رفتم یه خانم و آقا رو دیدم. بغل آقا یه بچه و تو دستش یه گوشی بود. خانمش سعی داشت گوشی رو ازش بگیره که آقا نمیذاشت. بالاخره گرفت البته. بلافاصله یه زوج جوان رو دیدم که رو نیمکت‌های کنار خیابون نشسته بودن و گل می‌گفتن و گل می‌شنفتن. از ذهنم گذشت چطور آدما بعد از ازدواج ادعا می‌کنن که همسرم بهترین همسر دنیاست؟ در حالی که بعیده اگه جای خانم اولی که دیدم رو با دومی عوض کنم، کیفیت زندگیشون فرقی بکنه. البته این ادعا رو بیشتر از طرف خانم‌ها می‌شنوم و نمی‌دونم چرا. تو همین افکار بودم و مقداری راه گز کرده بودم که یه پیرمرد خیابون‌خواب دیدم و دلم گرفت. اما زیاد طول نکشید، چون بلافاصله چشمم به دستگاه عابربانک افتاد و رفتم که ببینم حقوق مرداد رو ریختن یا نه. مثل دیشب به خودم نگفتم اگه ریخته بودن یه سالار مهمونی، چون می‌دونم این شروط رو میذارم، ولی برام معنی نداره و بالاخره سالار رو خواهم خورد! دستگاه دینگ دینگ دینگ صدا می‌داد و در نهایت گفت که "تو چته؟ هفتصد تومن بیشتر تو حسابت نیست! هر روز میای اینجا چک می‌کنی که چی بشه؟ کسی می‌دزدتش" البته خیلی نگران احوالاتم نشین، عمدا حساب رو خالی می‌کنم که خرج نکنم :)
رفتم که سوار BRT بشم، برگشتم به علی‌بن‌موسی‌الرضا سلام بدم که دیدم صدام اصلا مفهوم نیست! لواشک رو تو دهنم چرخوندم و بین لپ و دندونام نگهش داشتم تا سلام بدم! وای بر منِ بی‌ادب! از دور می‌دیدم که BRT روشن و خلوتم داره از ایستگاه خارج میشه :( ولی خودمو نگه داشتم و ندویدم! :دی تو ایستگاه اولین BRT پر و تاریک بود، دومی پر و روشن. درنگ رو جایز ندونستم و پریدم لای جمعیت. داشت در رو می‌بست که یکی از سمت مردها داد زد "خانم جعفری پیاده شو!" منم برگشتم سمت خانما و آهسته داد زدم "خانم جعفری پیاده شو!" تا خانم جعفری بیاد و برسه به در، راننده درو بست. داد زدم "پیااده میشن!" بعد از من مردهام داد زدن "آقای راننده نگه دار، پیاده میشن!" خود خانم جعفری نمی‌دونم چرا داد نزد!! مثلا آقاش بیرون بود و این داخل!

البته الان که دارم به خونه نزدیک میشم رو صندلی خودم نشستم و تمام پرده‌های اتوبوس رو باد برداشته. چادر منم خیلی قشنگ تاب‌بازی می‌کنه :) باتری گوشیمم سه درصد شده و هیچ آهنگی هم گوش ندادم :)

۱۰ نظر ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۳۷
تسنیم