مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۱۶ مطلب با موضوع «درمانگاه» ثبت شده است


گفته بودم اگه اون خانم بیاد من دیگه نمیام. گفتن بهش گفتیم دیگه نیاد. امروز اول وقت دوباره اومده بود. پذیرش قبلش اومد داخل اتاق منو آماده کنه، گفت "بهش گفتیم نیاد، ولی باز اومده، چیکار کنیم؟" در سکوت نگاهش کردم!
چون خواهر یکی از مالکین درمانگاهه نمی‌تونن برخورد جدی داشته باشن. مریضه، داروی اعصاب مصرف می‌کنه. البته من تا هفته‌ی پیش هیچ کدوم اینا رو نمی‌دونستم، فقط حدس زده بودم یه اختلال شخصیتی چیزی داره. تو این یک و نیم سال کج‌دار و مریز رفتار کردم باهاش، برخورد جدی نداشتیم. ولی هفته‌ی قبل جلوی مریض‌ها یه بحث مفصل داشتیم. برگشت بهم گفت "برو بیرون، درم پشت سرت ببند"!!! زنگ زدم مدیر درمانگاه و گفتم "یا من تو این اتاق می‌مونم یا اون." گفت "نه، شما" بعد هم که اون در کمال حرف‌گوش‌کنی نرفت! من لباس پوشیدم برگشتم خونه.
بعدا مدیر درمانگاه بهم گفت که گفته دیگه از این به بعد نیاد، چقدرم که حرفشو گوش داد! امروز وقتی اومد دیدم نمی‌تونم ول کنم برم، اصلا رها کردن وظیفه، نصفه ول کردن کار، زیر پا گذاشتن تعهد، تو قاموس من نیست. هفته‌ی پیش هم که زودتر از دکتر رفتم، همه‌ی کارهام رو تموم کرده بودم. با خودم گفتم کاش یکیو قبل شروع شیفت جایگزین خودم کرده بودم.
نمی‌دونم بعد از اولین ورودش به اتاق و چند دور قدم‌رو رفتن چی شد که رفت. ولی با رفتنش روز آرومی رو رقم زد. وقتی هست به جای برقراری نظم، چنان غلغله و بلبشویی میشه که اگه آدم سردردبشویی بودم، حتما یه سردرد شدید می‌گرفتم. وقتی نیست وظیفه‌ش کلا محول میشه به من بدون کوچکترین مزیتی، ولی قطعا ترجیح میدم بیشتر کار کنم تا اینکه جنگ اعصاب داشته باشیم.

می‌دونم مریضه، ولی انصاف نیست که واسه خونه نموندن و افسردگی نگرفتن اون، من و مریض‌ها آزار ببینیم. امیدوارم زودتر بهتر بشه.
 


+ قبلا بارها اومدم در مورد رفتارهای فوق عجیب غریبش اینجا بگم، ولی به نصفه که رسیدم همه رو پاک کردم. با اینکه نمی‌دونستم مشکلش چیه ولی یه احساس ترحم بهش داشتم که باعث میشد گله و شکایتی نکنم.
اگه می‌دونستم شاید تو این مدت جور دیگه‌ای باهاش رفتار می‌کردم.

۰ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۸
تسنیم

من خود به چشم خویشتن دیدم که چه‌جوری یه آدمی که در حالت معمولی بعضی قسمت‌های نون رو نمی‌خوره، در سه‌شنبه‌روزی که قراره هفت صبح بره بیرون و معلوم نیست بتونه تا نه شب برگرده خونه یا نه، همون قسمت‌ها رو برای ته‌بندی غنیمت می‌دونه، گرچه به اندازه‌ی سه تا لقمه‌ی مناسب کودک پنج ساله باشه! هعی دنیا :(

خداوندا، با توجه به نوسانات هفته‌ی اخیر بازار ارز و مسکوکات، سه‌شنبه‌ی ما را به خیییییر بگذران! آممممین :)

۱۲ نظر ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۷:۱۶
تسنیم


چیزی خوردن تو درمانگاه به من نیومده کلا! دو تا وروجک هر دو تا موزم رو خوردن و این در حالیست که من عاشق موزم! حداقل آلوها رو می خوردین خووو 😅 البته هر هفته همینه. بگم دیگه برام چیزی نیارن بهتره، نمی‌تونم خودم بخورم و به ملت، مخصوصا بچه‌ها تعارف نکنم.
اینقدر سه‌شنبه‌ها برام سخت می‌گذره که از وقتی این درمانگاه شروع شده تصمیم گرفتم کلا دیگه کار نکنم. خدا کنه شوهر خانم دکتر دعواش کنه و بگه دیگه حق نداری بری شهرستان 😀 اون وقت کنسل میشه 😊
خانم دکتر شدیدا اجتماعیه و با هرکسی کنارشه باید حرف بزنه. همه‌ش هم در حال غر زدن و گلایه از اوضاع سخت زندگیه البته. نکات مثبتی که تو این یک و نیم سال ازش شنیدم اونقدر کم بوده که فک می‌کنم هیچ نکته‌ی مثبتی نگفته کلا، فک کنم همیشه عینک‌دودی 😎 به چشمشه! اما تو این دو ماهی که داریم اینجا میریم یه چیزی رو فهمیدم. سخن و کلمات قدرت دارن، خیلی هم زیاد؛ اما سکوت هم قدرت داره. ما تو این راه یک ساعته سه نفریم، دکتر، من، راننده که بنده خدا ارشد عمران تهران داره و رانندگی می‌کنه! یعنی آدم باسوادیه و در بطن مشکلات جامعه هم هست. اوایل دکتر و ایشون تمام مدت رفت و برگشت با ذکر مصیبت و فحش و دعای به زمین گرم خوردن فلانی‌ها مغز منو خورد و خمیر می‌کردن. من اما سکوت مطلق بودم. درسته که سکوت جاش هرجایی نیست، ولی من واقعا توان مقابله و مذاکره و مباحثه باهاشون رو نداشتم. هر دو بارها از من قدرتر بودن و دستشون پر بود از مثال‌هایی که فلان جا فلان ظلم شده و فلان جا فلان غلط زیادی کردن و فلان جا فلان شکر اضافه خوردن. من هم نه تنها اطلاعاتم از دنیای سیاست به این وسعت نبود، که اگر بود هم توجیهی براشون نداشتم. یا مثلا نمی‌تونستم یه شخص احتمالا لائیک (راننده) رو مجاب کنم که خدا هست و دین اختراع بشر نیست و ترجیح دادم استدلال ناقصم رو اصلا شروع نکنم. اما اعتراف می‌کنم که حتی وقتی اسم اشخاص حقیقی به میون میومد و بدون داشتن سند به چیزی متهمش می‌کردن من چون دستمال نداشتم که به سرم ببندم، باز هم سکوت کردم. سکوت و سکوت و سکوت. گاهی بین صحبت‌هاشون هندزفری گذاشتم و گاهی هم کتاب خوندم و با این دو حرکت انگار متوجه شدن با صحبت‌هاشون آزار می‌بینم و حالا مدتیه از اون سخنرانی‌های آتشینشون خبری نیست و اون‌ها هم سکوت محض شدن!!! خانم دکتر تو صحبت خیلی خبره است و مطمئنم حرف برای زدن داره اما نمیزنه. کاملا احساس می‌کنم که سکوت سکوت آورده. درسته که فعلا سه‌شنبه‌ها مغزدرد نمی‌گیرم، ولی قلبم درد میکنه. می‌ترسم روزی رو که بتونم تمام‌قد از اعتقاداتم دفاع کنم نبینم، می‌ترسم همیشه همینقدر ضعیف بمونم. می‌ترسم و هر روز رنج می‌کشم.


آقای راننده فک کنم یه پوشه‌ی میلیاردی از آهنگ داشته باشه، چون تو این مدت آهنگ تکراری خیلی کم شنیدم. صدای پخششم اینقد کم می‌کنه که خودش هم به زور می‌شنوه. ولی امروز اینو گذاشته بود، اینو خوب شنیدم، اینو منم دارم :)


چونی بی من؟
حجم: 6.93 مگابایت


+ فاج را بریدم! ولی مزه‌اش عینهو شکلات شیرینه!


۱ نظر ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۶
تسنیم


روز عجیب و خوبی بود :)

یکی که نزدیک بود زایمان کنه همونجا!

دومی از در اومد تو فینت کرد افتاد! شربت بهارنارنجمو دادم خورد :( 😆

سومی اومد... [سانسور :)]

چهارمی هم... :)

پنجمی هم وقتی اومدیم بیرون تازه از راه رسید، با جعبه‌ی شیرینی :) بعد از نازایی چهارده ساله، الان یه نی‌نی خیییییلی ریزه میزه بغلش بود 😊



این پنج تا خواص مریض‌های امروز بودن البته.

خانم میم هم نیومده بود و مجبور بودم کار اونم انجام بدم. و وسط این همه بدو بدو هی کامنت و پست‌های شما رو می‌خوندم :))) الان من معتاد نیستم پس چی‌ام؟ :)))

به حول و قوه‌ی الهی برم خونه وقت کنم قبل کلینیک عصر، فاج پسته‌مو که چند روزه قصدشو دارم درست کنم :) میشه گفت اگه هیچ دلیل دیگه‌ای برای خودکشی نکردن نداشته باشم، آشپزی رو دارم :)


۱۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۲
تسنیم


امروز آخر آخر وقت رسید. تو سونوگرافی، اِی‌اِف‌ایندکسش 52 میل بود، دکتر گفت اگه به زیر 50 برسه باید بچه رو برداریم و چون سی و شش هفته‌ای میره NICU. شرشر اشک می‌ریخت! فک می‌کنم یکی از چیزایی که تو این دوره زمونه جای نگرانی نداره این باشه که بچه سی و شش هفته دنیا بیاد! سی و هفت بچه کامله.

بعدا باخودم گفتم وقتی واسه این گریه می‌کنه، اگه حرفی که دکتر به من زد رو به اون میزد پس چیکار می‌کرد؟ من که هرهر خندیدم! شوکه، هیجان‌زده، متعجب، غافلگیر یا هر چیز دیگه‌ای نشدم. انگار بهم گفتن هفته‌ی بعد تعطیلات رو هم باید بری سرکار. نه، این نه، یعنی حتی همینقدر هم ناراحت نشدم.

ولی خب این باعث نمیشه به این فکر نکنم که جواب آزمایش مجدد چه خواهد شد! آیا روند زندگی من بالکل تغییر خواهد کرد؟ اگه بگن آره آینده‌ت عوض شده، برام یه چیز صددرصد پذیرفته شده است. مثل اینکه بگن سرطان گرفتی. فک نکنم ناراحت بشم. بالاخره هرکی یه‌جور زندگی میکنه، اونم یه مدل زندگیه دیگه. اما تا وقتی نگفتن یه‌جوری معلقم.


+ قراره یه آزمایشگاه معتبر تکرار کنم، خودم که فک می‌کنم نتیجه خیلی تغییر خواهد کرد و از این ریسک بیرون خواهم آمد. یعنی فعلا فقط یک احتماله :)

+ شما نمی‌دونید اونی که بهتون میگه "گریه نکن، چیزی نشده که" خودش تو چه موقعیتیه، پس بهش نگین "نفست از جای گرم بلند میشه" یا "دلت خوشه" یا "جای من که نیستی بفهمی" یا... اوکی؟ :)

+ عنوان رو هم حافظ گفته بذار، من بی‌تقصیرم :) خواستم مثلا یه شعری چیزی بنویسم هر دو دفعه همین اومد.


۱۲ نظر ۱۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۷
تسنیم

انقد "ابد" "ابد" کرده که یادم رفته اسم اصلیش چی بود! ابوالفضل؟ به اسمش آلرژی پیدا کردم، وقتی اسمشو میاره انگار می‌کنم هیچی نشنیدم! از روی اون حرفاش پرش می‌کنم. یه بار فقط نصیحتش کردم که با خانواده‌ش صحبت کنه زودتر کلک قضیه رو بکنن برن سر خونه زندگیشون. اینجوری معلق معلوم نیست چی بشه. عصبانی شد که من خودم بیشتر از همه می‌فهمم چی برام خوبه چی بد! دیگه چیزی نمیگم!

این روزها هدهد هم داره جهیزیه‌شو می‌خره، البته آق‌دوماد می‌خره. بهش میگم "چرا چرخ‌گوشت خریدی؟ مگه ما خودمون سالی چند بار از چرخ‌گوشتمون استفاده می‌کنیم که تو لازمت بشه؟ چرا توستر خریدی؟ تو که اصلا ازش استفاده نمی‌کنی! چرا سرویس چینیت رو هیجده نفره خریدی؟ سرویس چینی که اصلا استفاده نمیشه، مطمئنم فقط از آرکوپالت استفاده می‌کنی!" میگه "چیه؟ نکنه توقع داری برم دو تا بشقاب، دو تا قاشق، دو تا استکان بخرم، دو نفری بریم خوش و خرم زندگی کنیم؟ اینا وسایل زندگیه دیگه، یعنی سالی یک بار نمی‌خوام یه گوشت چرخ کنم؟ سالی یک بار هم نمی‌خوام پیتزا بپزم؟" چمدونم والا! ان‌شاءالله که خوشبخت بشن.

روپوشمو گذاشتم تو درمانگاه اون شهر دیگه، از اون هفته هم یادم رفته یکی برای اینجا بخرم. الان واسه فردا چیکار کنم من؟ :| دوستم میگه از روپوش‌های اضافه‌ی همونجا بردار بپوش. وسواس نیستم، ولی یه‌جورایی دلمم نمیاد. با خودم میگم یعنی کسی هم تا حالا روپوش منو پوشیده؟ فقط همینقد هست که روپوش من تن خیلی‌هاشون نمیشه! خدا کنه فردا دکتر نیاد اصلا. قرار بود بره تهران اعتراض، نمدونم قرارش اوکی شد بالاخره یا نه!

۱۴ نظر ۱۰ تیر ۹۷ ، ۲۳:۵۱
تسنیم


تو مسیر رفت مشکلی نبود، مسیر برگشت خفه‌کننده شده! تا الان ده بیست تا اسم ماشین فقط شنیدم! نمی‌دونمم اسم شرکتن، اسم مدلن؛ چی‌ان کلا!
سانتافه، میتسوبیشی ASX، اسپورتیج، سوبارو، تویوتا، CHR، کمری، اوتلندر، پورشه، لکسوس، زانتیا، سانگ یانگ اکتیون، بنز، کراس، پرادو، ال‌نود، دویست و شش، بقیه‌شونم یادم نمیاد!

+ کاش میشد بگم که دیگه نمیرم، ولی نمیشه!
+ خانوم دکتر این همه اسم ماشینو چجوری حفظ کرده یعنی؟ 🤔
+ فقط اومده بودم بگم اسم چه ماشینایی رو بلد شدم! 😊 تا درودی دیگر بدرود!

۱۲ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۰۷
تسنیم


میریم که داشته باشیم روزی هزار دفعه سؤالِ "من هفته‌ی فلان بارداری‌ام، می‌تونم روزه بگیرم یا نه؟"



۱۶ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۹
تسنیم


یکی از دوستام جدیدا اومده تو همین درمانگاهی که من هستم. وقتی من نبودم با همکارا نشستن درباره‌ی من حرف زدن. از اونجایی که تو این یک سال و خورده‌ای همه‌ش تو اتاق خودم بودم، تنها نکته‌ای که از من داشتن برای گفتن این بوده که هیچ‌وقت چایی یا آب یا چیز دیگه تو درمانگاه نمی‌خورم!
نصف مسئله اینه که من چایی‌خور نیستم. اون یکی نصفه‌ش اینه که یکی از خدمات جای مادرمه و نمی‌تونم قبول کنم برام چایی بیاره، اون یکی هم چون جوونه، وقتی غرورمو میذارم جای غرورش بازم نمی‌تونم قبول کنم اون برام چایی بیاره. قبلا در مورد بابای جوون دبیرستانمون هم همین حسو داشتم. با اینکه مستقیما برای من کاری انجام نمیداد ولی وقتی می‌دیدم کلاس‌ها رو جارو میزنه یا کارهای پادویی مدرسه رو انجام میده عمیقا دل‌درد می‌گرفتم!

خدایا! چیکار کنم؟ یه چیزی رو باید به یه کسی تحویل بدم. یعنی باید یک ماه و چند روز پیش تحویل می‌دادم، ولی هنوز آماده نیست :( لپ‌تاپ ندارم :( لپ‌تاپ مال هدهده :( نمی‌تونم با خودم ببرم سرکار و اینور اونور :( عذاب وجدان دارم :( چون اگه تو همون خونه هم مثل بچه‌ی آدم بشینم پاش تموم میشه :(

به گرد دامن منزل کجا رسی تسنیم (صائب)
چنین که عزم تو را پای سعی در بند است؟
(به روایتی در خواب است)

+ شاید فردا برم به وقت شام رو ببینم. بره ناقلا امروز می‌گفت "شششطوری، ایرانی؟"😅

۱۲ نظر ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۶
تسنیم


آقا من باورم نمیشه کسی سودوکو رو اینجوری حل کنه!!! داشت مجله‌ی جدول حل می‌کرد، منم شریک شدم. جدول کلمات متقاطع بود، تموم شد. من گفتم بیاین سودوکو حل کنیم. خودش شروع کرد از یه کنار عدد نوشتن!!! دقیقا از یه کنار، بالا سمت چپ! هر خونه‌ای خالی بود توش عدد می‌نوشت، از یک شروع می‌کرد می‌رفت بالا، اگه تو اون ردیف نبود می‌نوشتش! کاری هم نداشت که توی اون ستون یا تو اون مربع تکراریه یا نیست! از شدت تعجب نمی‌دونستم چی بگم! می‌گفت همیشه همینجوری حل می‌کنم، خیلی هم راحته!


من M می‌پوشم، همکارم xl یا xxl. چند وقت پیش همکارم یه پالتو خریده بود، پوشید، اون یکی همکارم گفت "برات یه کم تنگه" خیلی محسوس نبود البته. بعد داد من پوشیدم، مسلمه که به تنم زار میزد. بعد اون یکی همکارم گفت "هاا! واسه این خوبه!!! شاید البته یه کم گشاد باشه!" و من بدون زدن هیچ حرفی به افق خیره شدم! :||


یکی دیگه از همکاران، بعد از مدت‌ها که با هم همکاریم، خرم و خندان اومد اتاقم و بدون مقدمه شروع کرد گرم صحبت کردن :) فهمیدم منظور داره. از یمین و یسار سؤال، و در نهایت "خانم فلانی مال کجایی؟" "افغانستان" "o_o" و سکووووت و بعد اهه اهه خنده و بعد بای‌بای رفت بیرون! البته نمی‌دونم چرا انقد شوکه شد، ولی یه کم بعد رفتارش به حالت عادی برگشت :) نکته‌ی جالب تو این ماجرا این بود که خیلی‌ها تو درمانگاه می‌دونستن من مال کجام ولی به نظرشون چیز خاصی نیومده که بخوان به همه اعلامش کنن، برخلاف اون یکی درمانگاه! پرسنل کاردرست به این میگن :)


۴ نظر ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۹
تسنیم