مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۲۱ مطلب با موضوع «خوشایند» ثبت شده است


امروز یکی از مادران باردارمون به مناسبت تولد من شیرینی آورده بود. البته ده روز پیش زایمان کرده بود، ولی خب مسلما دلیلش این نمی‌تونه باشه! فقط نمی‌دونم کی بهش گفته بود که تولد منه 😂
دو تا شیرینی برداشتم، یکیش به این نتیجه رسید:


خیلی خیلی شلوغ (و نه شر! و نه شیطون!) بود! بعد از گرفتن شیرینی آروم شد :) اول کل خامه‌هاشو خورد، بعد کیکشو :)

یه دختر حدودا ده ساله هم بود که مامانش رو تخت معاینه بود و این اصرار داشت بره داخل که رمز تبلت رو براش بزنه!!! انقدر هم پررو و چش‌سفید و لجباز بود که هرچی می‌گفتی نمیشه و برو بیرون نمی‌فهمید! یه‌کم بچه‌هامونو از تو گوشی و تبلت و لپ‌تاپ بکشیم بیرون، آداب معاشرت و ادب یادشون بدیم شاید بد نباشه!

۲۶ آذر ۹۷ ، ۱۴:۲۲
تسنیم

تقریبا برای تفریح، خوابم رو دادم به دو تا از سایت‌های تعبیرخواب و به هر کدوم هم نفری پنج تومن دادم بابت تعبیرش. البته با توجه به اینکه هیچ‌وقت خواب نمی‌بینم و اگر هم ببینم دنبال تعبیرش نیستم، اما خودم از این خوابم متاثر شده بودم، دوست داشتم اگه تعبیر داره بفهمم. در واقع گربه‌ی تو خواب نگرانم می‌کرد، مخصوصا رنگش و اینکه از در بسته اومده بود تو. به زعم من به بدبختی‌ای می‌مانست که باید با پذیرفتن ریسک چنگولی شدن! از شرش خلاص بشم. ولی چون مطمئن بودم به هیچ‌کدوم از تعابیر این سایت‌ها اعتماد نخواهم کرد (کما اینکه همین‌طور هم شد)، بیشتر جنبه‌ی فانش در نظرم بود.
خلاصه متن یکسانی رو فرستادم، اما تعابیر متفاوتی دریافت کردم!
سایت اول رو نمی‌تونم بگم چی گفت، در حدی سکرته که خواب‌های بقیه رو در آشکار جواب می‌داد و خواب من رو پنهانی پاسخ گفت! اولش رفتم تو سایت دیدم اونایی که بعد از من خوابشون رو تعریف کردن پیامشون هست، ولی مال من نیست. گفتم شاید خواب من یه‌کم سخت بوده، نتونسته تعبیر کنه یا شاید زمان می‌بره نشانه‌هاشو رمزگشایی کنه! چند ساعت بعد دیدم که واسم ایمیل اومده که من تعبیر خوابت رو "حدس" می‌زنم! و اینه. تو سایت هم به علت حساسیت بالای موضوع! پیامم عدم نمایش خورده بود. چه گفتش که بماند. بد نبود، ولی بماند.

سایت دومی همچین جوابی داده: "شما در استفاده از باورها و توانایی‌های روانی‌تان احساس ترس می‌کنید و باید بدانید که در زندگی شما، هیچ بد شانسی و نیروی منفی‌ای در کار نیست و لازم نیست از مواجهه با موقعیت‌های جدید بترسید. کسی به زندگی شما می‌آید که قوی و شجاع؛ باوقار و مغرور و مسلط است یا حتی خودتان شاید این احساس‌ها و توانایی‌های روحی را داشته باشید و به مشکلات عاطفی‌تان غلبه خواهید کرد. شما دوست دارید روی دیگران کنترل داشته باشید و باید خویشتنداری را تمرین کنید و حواستان به خودتان باشد و مسئولیت اعمالتان را بپذیرید."

حالا سوالی که برام پیش اومده اینه که آیا اون شخصی که دیروز رد کردم، همون شخصی بوده که پریشب خواب دیدم؟ 😂 آخه این بنده خدا فک کنم فرمانده هم بود، یعنی شجاع و قوی و مسلط مثلا =)) ولی خب هرجور فکر می‌کنم آدم باوقار و مغرور از پنجره نمیاد تو :// 😂😂
ضمنا خیلی غیب گفتی! من کلا هیچ نیروی منفی‌ای تو زندگیم حس نمی‌کنم که بعد بخوام ازش بترسم!
و اینکه مشکل عاطفی کجا بود سرکار؟
و آخر اینکه قول میدم خواب آدمی مسئولیت‌پذیرتر از منو به زندگیت تعبیر نکرده باشی!
خِلاص!

۲۵ آذر ۹۷ ، ۰۰:۳۹
تسنیم

داریم میریم متروسواری!
دیشب تا حالا هی دارم میگم منو ببرین گردش.
سر سفره‌ی صبحانه آقای گفتن مترو که سوار بشی، میذارن ایستگاه آخرش پیاده نشی و با همون برگردی؟ :) [آقای تا حالا مترو مشهد رو سوار نشدن.] بعد هم از تجربیات همکارانشون در رابطه با متروسواری و صرفه‌جویی در وقت و زمان گفتن.
و اینطور شد که ما الان داریم میریم سمت اولین ایستگاه مترو =)
و اینطور شد که ما الان نشستیم تو مترو =)
و اینطور شد که ما الان داریم پیاده میشیم از مترو =)

۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۹
تسنیم

مثلا دیشب زود خوابیدم که صبح زود بیدار شم که برم حرم بیتوته کنم تا پاسی از ظهر! این همه ساله من اینجام، یه بار دل‌سیر تو حرم ننشستم. البته چرا، چند ماه پیش، یه شب رفتم تا صبح بیدار نشستم. سحر دیگه به ضرب و زور چک و لگد خودمو بیدار نگه داشته بودم. واجب بود چون، باید بیدار می‌موندم. ولی خب چون من جونم به جون خواب بسته است، اون بیدارمانی هم چندان نچسبید. دوست دارم برم حرم، بجز دعا و زیارت همینجوری بشینم، کتاب بخونم، یه‌کم دراز بکشم، خوراکی بخورم، تلفنی با دوستم صحبت کنم، خلاصه یک روز معمولی رو کامل تو حرم بگذرونم.
امروز هشت و نیم بیدار شدم!!! تا نه صبحانه خوردیم، تا نه و نیم خونه رو جمع‌وجور کردم، نه و پنجاه هم اومدم بیرون.
جاتون خالی، نماز جماعت رو نزدیک ضریح خوندم. البته وقتی به رکعت سوم رسیدم دیدم از شش جهت دورم رو خالی کردن و تا جایی که در دیدرس من بود، من تک و تنها بین جمعیت ایستاده بودم! بقیه هم یکی زود یکی دیر بلند شدن، ولی واضح بود که همه‌شون مسافرن و من ارتباطم با امام جماعت بالکل قطع شده. به فرموده‌ی حاج خانومی که پشت اون میز نشسته بود، رکعات سوم و چهارم هر دو نمازم فرادا شدن!
اومدم بیرون و رفتم سمت کبوترانه که بره‌ی ناقلا رو پیدا کنم. قرار بود با مهدش بیان حرم، منم ذوق‌زده گفتم پس منم میرم پیشش. اومدم بیرون، آنتن که وصل شد دیدم خواهرم پیام داده یه‌وقت سمت بره‌ی ناقلا نری ها! به زور و اجبار سوارش کردم، تو رو ببینه شاید یه الم‌شنگه‌ی دیگه راه بندازه. این بزرگوار فعلا مهد هم داره به زور میره، چه برسد به اردو! رفتم ولی از پشت شیشه دیدمش و چنان اصوات هیجان‌انگیزی از خودم دروکردم که ملت با خنده برگشتن سمت من. من این موجودو می‌بینم نمیشه نیشم باز نشه، نمیشه آقا! نمیشه! با خواهرم قرار گذاشته بودم که منو نبینه، ولی تا تونستم دست و پا زدم که منو ببینه! ندید :( داخل هم راهم نمی‌دادن. می‌خواستم عکس بگیرم بعدا نشونش بدم بگم من دیدمت، ولی دور بود دیده نمی‌شد. تازه خدام هم چنان حفاظتی می‌کردن گویا اونجا نیروگاه هسته‌ایه! از این چیزا هست که تو فروشگاه‌ها به لباس‌ها می‌زنن که اگه به در نزدیک بشن بوق می‌زنه؟ از اونا به همه‌شون وصل کرده بودن و روش شماره زده بودن و یه کارت هم دست والدین بود که فقط با دادن اون می‌تونستن بچه رو تحویل بگیرن! خلاصه یه‌کم خفن بود، ولی لازمه این چیزا. گروهان بره‌ی ناقلا اینا، یه گوشه نشسته بودن و منتظر بودن، چند دقیقه‌ی بعد هم رفتن داخل یه سالن دیگه و خلاص. ولی می‌تونم بهش بگم دیدمت، نشون به اون نشون که مثل سربازا هی بشین پاشو می‌دادن بهتون :)
تو اون مدت که اونجا بودم، چون ظرفیتشون تکمیل شده بود، دیگه پذیرش نمی‌کردن. دیدم یکی از خدامِ یونی‌فرم‌سبزِ چوب‌پر به دست، داره التماس می‌کنه بچه‌شو بپذیرن که بره سر پاسش! ولی نمی‌پذیرفتن که نمی‌پذیرفتن. می‌گفتن بی‌عدالتی میشه و فلان و بهمان. تعجب کردم. مسئولی که مثل شیر جلوی در واستاده بود و غرش می‌کرد و می‌گفت تقصیر شماست که بچه‌تو با خودت آوردی سر پاس، حدودا کمتر از سی سالش بود و نفر مقابلش یک عالمه بزرگتر بود انگار. ابهت مسئول کوچولو منو گرفت اصن =) تا وقتی من بودم که پذیرشش نکردن، ولی دلم سوخت، کاش پذیرش کرده باشن. بنده خدا شیفت داشت خو!
خب بسه دیگه، برم به بره‌ی ناقلای خودم زنگ بزنم از تجربیات جدیدش بپرسم ^_^

۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۷:۱۹
تسنیم

وبلاگی ساخته‌ایم بر بلندای بیان
جهت هنرنمایی‌هایمان
تا سر نرود دگر حوصله‌ی مخاطبان
ز پست‌های آشپزی‌مان


+ دیدم هی دارم جلوی خودمو می‌گیرم که کل پست‌ها نرن به سمت آشپزی، گفتم خب چه کاریه؟ یه‌جای دیگه بنویسم :)

۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۱:۰۹
تسنیم
مامان هم امشب پابه‌پای من به همه‌ی کارام غر زدن! آقای بیرون بودن، وقتی اومدن شکایتمم به آقای کردن که دخترت از سر شب دیوانه شده 😂 آخه وجدانا خیییلی وقته غر نزده بودم و دختر خوبی شده بودم!
آخر شب آقای کیک رو برداشتن و گفتن تسنیم بیا چایی با کیک بخوریم.
همون کیک ریخته و پاشیده رو برداشته بودن و نه اون سالمه رو. منم گفتم من چایی نمی‌خورم.
گفتن بیا بشین که من بخورم.
رفتم چایی گذاشتم و دو لیوان واسه مامان و آقای ریختم و بردم.
آقای نذاشتن بلند شم، گفتن بشین که من کیک بخورم!
نشستم و آقای هی تعریف کردن، هی تعریف کردن. به‌به! چه طعم پرتقالی! چه خوشمزه! چقدر نرم!
داداشمم واسه خودش چایی ریخته بود و داشت از همون کیک می‌خورد. گفت یه‌کم انگار خمیر شده.
خودمم خوردم دیدم بعله، یه‌کمکی، بفهمی نفهمی خمیره انگار، گفتم آره.
آقای باز گفتن نه! کیکه دیگه، قرار نیست که سفت باشه، باید نرم باشه! درستش همینجوریه!
و باز به قاعده‌ی اینجور مواقع به شوخی گفتن دیگه به مامانت چیزی نگو، خواستی بگی بیا سراغ خودم! ما پیر شدیم و گاهی حرفی ممکنه بزنیم و فلان و بیسار...


موندم ما بچه‌ها این همه خون به جیگر پدر و مادرمون می‌کنیم چی واقعا بهشون میدیم که نازمونم می‌کشن؟ جز غصه و درد و گرفتاری و نگرانی؟ اگه بدونین ما هر روز واسه یکی از بچه‌ها تو خونه جلسه داریم! یعنی کلا زندگی بدون گرفتاری پیش نمیره. شیش تا هم هستیم، یه روز یکی مشکل اقتصادی داره، یه روز یکی سر کارش به مشکل خورده، یه روز یکی طرف شوهرش چیزی گفته، یه روز یکی زنش چطور شده، یه روز دیگه اون یکی مریضه، یه روز دیگه هم من دیوانه شدم :))) یکی تموم نشده بعدی.
باز خدا رو شکر یه‌کم نازمو می‌کشن :) اونم کی؟ آقاااای! خشک‌ترین و سردترین و جدی‌ترین و کم‌حرف‌ترین و کم‌لبخندترین پدر دنیا! :) یه‌کمم فخر بفروشم؛ تازه کم‌کم داره دفعاتش زیاد هم میشه. تازه جدیدا تو کار خونه هم گاهی دستی به کمک دراز می‌کنن. این دیگه از عجایب روزگاره واقعا! چیزی که فقط ده سال پیش، چند روز بعد از برگشتشون از حج دیده بودیم! آقای عوض شدن، این واضحه. من اگه عقل و بینش الانمو تو بچگی می‌داشتم، قطع به یقین یخ آقای رو با بچه‌هاش باز می‌کردم. کاری می‌کردم که جمعه‌ها ما رو برداره بندازه رو کولش ببره پارک و آب‌بازی کنیم، نه اینکه بندازه ترک موتورش و صم بکم بریم حرم و برگردیم! کاری می‌کردم بهمون بگه دوستتون دارم و ما خجالت نکشیم که بریم بغلش کنیم. کاری می‌کردم که قربونت برم و فدات بشم مکالمات روتینمون باشه.
خودم می‌دونم، حتما یک چیزی در من هست (نه الزاما چیزی خوب، که فقط احتمالا تفاوت) که رفتار آقای با من در حد اپسیلون با بقیه فرق داره؛ ولی واقعا هنوز نمی‌دونم چیه که باعث میشه آقای با من راحت‌تر ارتباط بگیره. حتی نمی‌دونم تو کدوم زمینه باید بگردم دنبالش. این شاید مهم‌ترین کشف من در تعامل با آقای قراره باشه.

۱۸ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۶
تسنیم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ آذر ۹۷ ، ۲۳:۴۰
تسنیم

دیشب با این استدلال که "من با این پول‌ها پولدار نمیشم" بعد از کلینیک رفتم که شکلات بخرم. یک کیلو شیرین و یک کیلو سفید برای تمرین تمپرینگ خریدم، هفده تا دونه هم تلخ برای قلب نازنینم (که شصت تومن سرراست بشه). بعد رفتم دماسنج میله‌ای هم بخرم، اما نداشت. امشب بازم می‌گردم دنبالش، اونم فک کنم صد تومن دربیاد. امروز که خوب تمپر نشد، شاید دماسنج باشه بهتر بشه. بدون دماسنج باید شکلات رو انقد هم بزنی که دماش بیاد پایین و به دمای لب پایینی برسه، اما برای من از وقتی رو کتری بود تا وقتی هم زدنش تموم شد، دماش هم‌دمای لیپ تحتانی بود که بود که بود که بود! بعله؛ همچین یانگومی هستم من!

امروز چای آورده بودم و نفری یه دونه هم شکلات تلخ به همه دادم. بره‌ی ناقلا مال خودشو خورد، بعد چشمش افتاد به شکلات خواهرم. برش داشت و گفت مامان شکلات کاکائویی تلخ می‌خوری؟ مامانش که گول این حرفشو نمی‌خوره، گفت بعله که می‌خورم! بعد از چند دقیقه دوباره بره‌ی ناقلا پرسید مامان اون شکلات بدمزه رو مزه کردی؟
الهی من فداتتتتت ♡_♡ این شکلاتای درصد پایین رو همه هستن باهام، همین‌که درصدش بره بالاتر ملت پراکنده میشن از دورم. اما تک سرنشین هندای قلبم، بره‌ی ناقلای نفس، تا آخرین قطره‌ی خونش با من و با شکلات هست، تا هرجا که بریم. من که داشتم از در می‌رفتم بیرون یه دونه دیگه از کیفم درآوردم و اونم پروازکنان اومد گرفت :)



+ دسته‌ی خوشایندهای وبلاگم شده دویست و هشت تا. به نظرم برای بعضی پست‌های اینجوری باید بشه توان دو داد به دسته :)

۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۶:۰۸
تسنیم

نمی‌دونم چرا یوتیوب هی نوتیفیکیشن میده که بیا فیلم ببین! همه‌شم از دم تزئین کیکه :) تقریبا هفته‌ای دو هفته‌ای یکی می‌بینم و هر بار فکر می‌کنم من چقدر عاشق این کارم.
چند وقت پیش دکتر از خانم ص و روانشناس می‌پرسید حد نهایت آرزوهای مادی‌تون چیه؟ خونه‌ی چند متری؟ ماشین چند تومنی؟ معلوم بود که می‌خواد از منم بپرسه، ولی من به قول معروف گوشمو کر انداختم و وارد بحث نشدم و وانمود کردم سخت مشغول کارم. در حالی‌که ذهنم سخت درگیر شده بود و تو افکار مادی غوطه‌ور شده بودم!
من یه خونه‌ی بزرگ و دلباز می‌خوام که حیاطش هم موزائیک باشه، هم خاک. یکی هم باشه که برگ درختا می‌ریزه رو زمین و جک و جونورها کثیف‌کاری می‌کنن تمیز کنه حیاطو! از هیچ طرفی داخل حیاط یا خونه دید نداشته باشه. خونه هم فقط هم‌کف داشته باشه و پنجره‌هایی که از فاصله‌ی پنجاه سانتی زمین تا فاصله‌ی پنجاه سانتی سقف امتداد داشته باشن. داخل خونه هم دیگه فاکتور می‌گیرم ازش، ولی مهم‌ترین قسمت آرزوم آشپزخونه است *_*
دوست دارم تو بیمارستان کار کنم، ولی تو خونه هم قنادی کنم. از سر کار برگردم در حالی‌که دستم و ماشینم پر از لوازم قنادی و مواد اولیه است. اول نیم ساعته یه ماکارونی بذارم رو گاز. بعد بپرم تو آشپزخونه‌ی دوم که آخرین و دنج‌ترین اتاق خونه است و دو تا فر داره و یه یخچال فریزر و یه یخچال صنعتی و یه فریزر صنعتی و یه استندمیکسر از این غول‌آساها و دو سه تا همزن سایزهای مختلف (استند و دستی) و یه کانتر جزیره‌ی خیلی بزرگ و یه تخته وایت‌برد 120×80 و حداقل دو تا سینک دوقلوی عمیق با شیرآب‌های بلند که پدال پا دارن و هزار تا کابینت ام‌دی‌اف ساده‌ی سفید که حداقل ده تا کشوی 100×70×50 و بیست تا کشوی کوچیک و متوسط داشته باشه و تو همه‌شون پر از لوازم و مواد باشه. چیدمان همه چی در نهایت نظمه و چه خوب می‌شد اگه می‌تونستم تک‌تک وسیله‌هامم نام ببرم و جاشون رو هم مشخص کنم :دی یه دوربین مدل خوب! هم تو آشپزخونه مستقر باشه و یه آلبوم گنده هم داشته باشم که یک صفحه در میون عکس و برگه داشته باشه و عکس تمام کارها و خراب‌کاری‌هام با خاطره‌ی مرتبط توش باشه.
سفارش بگیرم از مراسمات و با عشق فراوان آماده‌شون کنم. اسم حرفه‌ای‌مو بذارم "میس یلو" و زیر تمام کارهامو امضا کنم.


+ هیچ می‌دونستین من چندین بار با دیدن آگهی "به یک نوجوان جهت کار در قنادی نیازمندیم" خیلی جدی به این فکر کردم که برم پادوی قنادی بشم؟

۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۹:۴۴
تسنیم

خستگی و خواب از سر و کولم می‌بارد :)

۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۰:۱۴
تسنیم