مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۶۹ مطلب با موضوع «خوشایند» ثبت شده است


دومین شیرینی؛ دانمارکی!
از قبل برنامه داشتم که امروز بپزمش، ولی صبح که بلند شدم هی گفتم "بپزم؟ نپزم؟ بپزم؟ نپزم؟" یا می‌گفتم "مطمئنم اینم خراب میشه، امروز حوصله‌ی غرغر شنیدن ندارم!" بعد می‌گفتم "اصلا من خوااابم میاد، یه پنجشنبه خونه‌ای ها! بگیر بخواب بینیم باآآآ!" بعد همون‌جور درازکش، مدام بین پاپیون و آپارات و یوتیوپ در گردش بودم و دستورهای مختلف رو می‌خوندم و تماشا می‌کردم. آخرش هم که به مامان گفتم بین خریدهاشون فلان و فلان و فلان رو هم بخرن، گفتن "لازم نکرده شیرینی بپزی، خودم نون می‌پزم امروز" ^_^ رفتن خرید و اومدن و گفتن که "امروز حال ندارم و خودت یه چیزی بپز!" سفارشات منم نخریده بودن :| دیگه رگ غیرتم زد بالا و چادر سر کردم و رفتم محله رو زیر پا گذاشتم و چیزهایی که لازم بود و لازم نبود رو با کارت خودم خریدم و آوردم و از قضا بیشتر لازم‌نداشتنی‌ها رو خریدم! جالبه که یکی از لوازم‌قنادی‌ها نمی‌دونست مارگارین چیه! اون یکی هم گفت نمی‌فروشم :| مجبور شدم کره خریدم. وقتی برگشتم به نظرتون مامانِ حال‌ندارِ من داشتن چیکار می‌کردن؟ راهرو و حیاط رو می‌شستن و طی می‌کشیدن :)
خلاصه وقت بسیار تنگ بود و سریع دست به کار شدم. خمیر نسبتا پرکاری داره، مثل خمیر هزارلاست. پنج شش بار باید بره تو یخچال استراحت کنه، دوباره دربیاریم باز کنیم. البته این مدت استراحت خمیر، فک می‌کنم کم و بیش به نفع آشپزه. مثلا من تو استراحت اول کرم وسطش رو درست کردم، استراحت دوم آشپزخونه رو مرتب کردم و ظرف‌ها رو شستم، استراحت سوم نماز خوندم، استراحت چهارم دوش گرفتم، استراحت پنجم مخلوط زرده و زعفرون رو درست کردم، استراحت ششم هم سینی و کاغذ روغنی و رولت و مخلفات نهایی رو آماده کردم. ناگفته نماند در اکثر مراحل مامان خانوم در سمت ناظر کیفی حضور داشتن و نظرات ارزشمندشون رو از من دریغ نمی‌کردن! مثلا اگه نبودن، من نمی‌تونستم اونقد خوب خمیر رو ورز بدم و جمع کنم. معلوم بود خودشون هم خوششون اومده و علاقمند شدن :) نهایتا شش دقیقه دیرتر از معمول، خودمو از خونه پرت کردم بیرون و اومدم سر کار. نتیجه هم شد این.


خیلی خیلی خیلی هول‌هولکی عکس گرفتم، چیدمان هم که مستحضر هستید، ریختم رو هم :)) هنوز عسل نزدم روش، کنجد هم نداشتم بریزم! ظاهرا خیلی بد نشده، ولی تا افطار باید صبر کنیم ببینیم مزه‌اش چطور شده.

اگه فردا عید بود، تشریف بیارین منزل ما، از شیرینی خونگی‌های ما میل کنین :)

۱۱ نظر ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۲
تسنیم


زدم تو کار شیرینی. دیشب استارتش رو زدم، با شیرینی آلمانی/مشهدی/مربایی.
عارضم به خدمتتون که پنج دقیقه بعد اذان رسیدم خونه و جنگی افطار کردم و نماز خوندم و پریدم تو آشپزخونه. تا ساعت دوازده مشغول بودم (که البته شامل زمان استراحت خمیر هم میشه) و آخرش یه تعداد بیسکوییت قهوه‌ای به دست آوردم که کل آشپزخونه رو منفجر کرده و خودشون قراره برن تو کیسه‌ی نون‌خشکه :) من قدم به قدم طبق دستوری رفتم که بقیه اونقد به‌به و چه‌چه کرده بودن، اما شیرینی‌ها بیسکوییتی شدن. می‌دونین اگه دست من بود یه روز از صبح تا شب (شاید هم شب تا صبح) اونقدر یه رسپی رو بالا و پایین می‌کردم و اونقدر می‌پختم و دور می‌ریختم تا آخرش یه چیز قابل‌قبولی دربیاد، ولی افسووووس و صدافسووووس که مامان مثل شیر بالاسر آشپزخونه ایستادن و تهدید اساسی کردن که حق ندارم آت و آشغال درست کنم :( فک می‌کنین من ناراحت یا نگران شدم از این تهدید؟ ترسیدم که نتونم رو علاقه‌ام کار کنم؟ خییییر! یه چیزی خیلی جالبه، اینکه شیش هفت سال پیش که پخت کیک رو استارت زدم هم همین وضع بود. هی چپ و راست همه گفتن نکن می‌سوزه، نکن خراب میشه، نکن خمیر می‌مونه، نکن حیف مواد که دور بریزیم، نکن حیف آب و برق و گاز و زمان و انرژی و... البته از حق نگذریم وقتی خوب میشد تعریف می‌کردن، وگرنه با شکایت و نارضایتی دائم که هیچ کاری دوام نداره. الان که از اون مراحل سوخته و خام و خمیر و خراب دراومده میگن بپز، بپز! مامان میگن دیگه شیرینی نپزی ها، اینجوری خراب میشه، فقط کیک بپز! :))) من هم می‌خندم و چیزی نمیگم، چون هم من هم مامان می‌دونیم که اگه امروز شیرینی نپزم، پس‌فردا می‌پزم بالاخره :)
حالا منو بگو، پریروز فکر شیرینی پختن زده به سرم، گفتم تا جمعه اونقد می‌پزم که واسه عید فطر لازم نباشه شیرینی بخریم!!! یعنی با خودم چی فکر کرده بودم؟ که در عرض سه روز شیرینی‌پز حرفه‌ای میشم؟ 😂😂😂

+ ولی مارمالاد هلو که برای وسطش پخته بودم خوب شده بود 😊
+ فقط آقای از بیسکوییتام! امتحان کردن و گفتن "یه‌کم خشک (ترد) شده، وگرنه بقیه‌اش خوبه!" یعنی این خراب شده، بازم امتحان کنی بهتر میشه :) برای کیک هم آقای بودن که روحیه می‌دادن و می‌گفتن به مرور بهتر میشی :)

۱۱ نظر ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۳
تسنیم


هدهد: "تا دیروز چقد راحت بودیم! چقد سکوت و آرامش بود!" [خنده‌ی شیطنت‌آمیز]

مامان: "من هی می‌گفتم، عه! تسنیم کجاست؟ عه! برین تسنیمو صدا بزنین بیاد!"

آقای: "تسنیم تنهایی به اندازه‌ی پونزده نفره!"

مهندس: "پونزده نفر که در رشته‌های مختلف دکترا دارن. اقتصاد، روابط بین‌الملل، پزشکی، ادبیات، مذهب و..."

هدهد: "ببین چقد ازت تعریف می‌کنیم، الان باید به سقف رسیده باشی :)))))"



+ الان من چی بگم؟ :| همه‌ی خوراکی‌هامم غارت کردن، دو تا ساق دست فقط واسه خودم خریده بودم که اونم شد مال عسل و هدهد!

+ البته اینکه من اغلب بمب انرژی هستم و حتی سحر که همه خواب‌آلودن با وجود من منفجر میشه، فقط مختص وقتاییه که با افراد درجه یک خانواده هستم! و الا عینهو هاگ‌هایی که تو کوهستان افتاده باشن، هیچ نشانه‌ی حیاتی از خودم بروز نمیدم :) اینقد تناقض هنوز برای خودم حل نشده!


۱۴ نظر ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۳
تسنیم

من این مسجد را دوست دارم، مسجد اعظم :))

دو تا خرما (شاید هم یکی!!) و دو کف دست نان، افطاری برای منِ بی‌روزه :))



دوسش دارم :)


۷ نظر ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۸
تسنیم


خواهرم می‌گفت "یادتونه تا چند سال قبل سحرها مامان به زووور چایی تو حلقمون می‌ریختن؟ یه استکان قبل غذا، یه استکان بعد غذا؟ که فرداش تشنه نشیم؟"
من که تازه یادم افتاده بود یه نگاه به سینی استکان‌های دست‌نخورده انداختم و با هیجان و خنده گفتم "عجب دوران دیکتاتوری‌ای بود 😁😁😁"

ما هنوز هم مجبوریم سحر، به تعداد افراد استکان بیاریم سر سفره، گرچه نود و نه درصد مواقع فقط یکیش که مال مامان باشه استفاده میشه و اون یک درصد بقیه هم مواقعیه که آقای هم یه استکان چایی می‌خورن :)


۸ نظر ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۳۲
تسنیم




موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۶
تسنیم


دستم به کپی پیست نمیره اصلا :|

مامان بابت طرح نوار قلب اخم کرد و گفت "این دیگه چیه؟ لازم نکرده ببرین واسه همسایه" :( ولی آخرش فرستادم رفت :)



+ دومین تجربه‌ی پخت؛ اولین تجربه‌ی تزئین :)


۲۱ نظر ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۷
تسنیم


امروز صبح رفتیم خونه‌ی عسل، من که فک می‌کردم همه باهم میریم و برمی‌گردیم با شلوار تو خونه و دمپایی رفته بودم! اما الان که آقای و مامان تنهایی رفتن جای دیگه و ما بچه‌ها داریم با اتوبوس برمی‌گردیم فهمیدم همیشه باید با تجهیزات کامل از خونه خارج شد :|
خواهرم با عکس‌های عروسیش کلیپ درست کرده، گذاشته بود ببینیم. حدودا هفت سالی میشه ازدواج کرده. همه‌ی خواهر و برادرهام عوض شده بودن، یعنی خیییییلی عوض شده بودن اما من نه! عینهو همون وقتام. داداش کوچیکه‌م که انگار نوزادی بیش نبوده، الان ماشاءالله یک و هشتاده! بابای جوجه که هنوز داماد نشده بود چقده بیبی فیس بوده و البته موهاش مثل الان یه خروار! داداش کوچیکه‌م تا کمرش بود تو عکس‌ها :)) و مهندس! مهندس مو داشته هنوز 😂😂😂 الان نمی‌دونم چرا هی فرت و فرت کچل میکنه. هدهد هی نگاه می‌کرد و هی با هر عکس از خودش ذوق درمی‌کرد که داداشام یکی از یکی خوشگل‌تر و ماه‌تر! و البته می‌گفت چرا خوشگلی‌های خونواده به پسرا ارث رسیده :| خواهرم چهار تا مجلس داشت، عکس همه‌ی مجلس‌هاش شاد و خوشحال و ترگل ورگلن همگی، ولی عکس‌های شب عروسی اصلا انگار مجلس عزاست! گریه، چشم‌های قرمز و پف‌کرده، نگاه حسرت، چهره‌های مغموم! از همه ملتهب‌تر چشم‌های آقای بود. بابای جوجه هم گرفته بود تو عکس‌ها. یادمه موقع برگشت بابای جوجه پشت فرمون بود، تمام مسیر رو گریه کرد، آخر یه جا وسط خیابون زد رو ترمز و سرشو گذاشت رو فرمون و های های های های گریست :| هفت سال پیش واقعا بچه بود. (بابای جوجه یک سال و نیم از من کوچیکتره) یه نکته‌ی دیگه هم تو کلیپ کشف کردیم، تو یکی از عکس‌ها دو نفر کنار همدیگه و کنار دامادمون نشستن، این دو نفر همون دو نفری بودن که شش سال بعد با همدیگه همزمان اومدن خواستگاری هدهد که بالاخره یکیشون اوکی شد. خواهرم می‌گفت کی می‌دونست که قراره یه روزی بین این دو تا مخیر بشیم؟ واقعا کی می‌دونست؟ حتی حدس هم نمی‌زدیم :)
امروز یه بازی هم با معرفی مهندس دانلود کردم که متأسفانه تمام روز داشتم بازی می‌کردم :| بازی نمی‌کنم، گاهی هم که می‌کنم تا ته در آوردن شورش میرم جلو بعد به راحتی دیلیت می‌کنم :) اسمش کوئیز آو کینگزه.


۲ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۷
تسنیم


"کینوی پاکستانی، سیب ایرانی، کیله هندی، ناک چینایی، مالته مصری، شلیل ترکی...
گاهی از خودتان پرسیده‌اید این میوه‌ها چه قسم وارد بازار می‌شود؟ در حالی که بیشتر این میوه‌ها با بهترین کیفیت در افغانستان تولید می‌شود چرا باید از خارج وارد کنیم؟"


همه‌ی دنیا همینه، هر کشوری تأکید به مصرف تولیدات داخلی داره.


+ اون اسمای عجیب غریب به کدوم میوه‌ها می‌خورن به نظرتون؟ 🤔 سرچ کنم معادلشونو می‌نویسم.

+ بی‌ربط نوشت: امروز صبح در حالی که خیلی خوابم میومد، به سختی از جام بلند شدم، ظرف‌های دیشب رو که از خستگی نشسته بودم شستم، آشپزخونه رو مرتب کردم و جارو زدم، صبحانه رو آماده کردم و با عجله زودتر از بابام از خونه اومدم بیرون :|| گاهی از بدو بدو خسته میشم.

+ به مامان گفتم یه ساندویچ برام درست می‌کنین؟ گفتن ببینم حالا. گفتم توش پنیر بزنین با خرما!


بعدا نوشت:

کینوی رو نفهمیدم چیه! سرچ هم نتیجه‌ای نداشت. شاید همون کینوا باشه.

کیله موزه!

ناک گلابیه!!!

مالته هم پرتقاله!


۱۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۴۸
تسنیم


بسیار وقت گذشته بود که کنار پدرم راه نرفته بودم، البته من و پدرم به تنهایی! دورترین وقتی که یادم می‌آید، چهار پنج ساله بودم که یک سفر دو نفره با پدر رفتم. چرا از بین پنج فرزند (آن موقع هنوز پنج تا بودیم) مرا که دقیقا وسطی بودم بردند؟ چون بیش از حد بابایی بودم. اتفاق غیرمترقبه‌ای که در آن سفر افتاد را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم (آیکون خجالت‌زدگی و عجب بچه‌ای بودم ها!). خاطره‌ی بعدی مرتبط با بابایی بودنم مربوط به حدود یکی دو سال بعد از این سفر است. پدرم به تنهایی سفر رفته بود. در آن زمان عادت داشتم همیشه‌ی همیشه کنار پدرم می‌خوابیدم، در مدت نبودش بخاطر این سفر مادرم بستر پدر را می‌انداخت و من هرشب گریه‌کنان در آن به خواب می‌رفتم. خاطره‌ی نزدیکتری ندارم. یعنی فراموش کرده‌ام. مثل پیرانی که دورها را چون ساعتی پیش به خاطر دارند و دیروز را چنان که دو قرن گذشته فراموش کرده‌اند. از مدت‌ها پیش رابطه‌مان به سلامی و علیکی و گاهی، هفته‌ای، دو هفته‌ای بحث کوتاهی در سیاست یا مذهب یا وقایع اطراف خلاصه شده است. پدرم مرد بی‌نهایت ساکت و درونگراییست و اغلب فقط به حرف‌های تمام‌نشدنی ما، بچه‌هایش، گوش می‌دهد. پدرم بسیار گوش می‌دهد. البته از آنجا که من استثنا هستم علاوه بر این‌ها به دفعات مرا به جایی رسانده، جایی به دنبالم آمده و مدتی هم کلا راننده‌ی سرویسم شده! برای کارهای اداری‌ام با من به این اتاق و آن اداره دویده، پیشنهاد کمک هزینه‌ی خرید اتومبیل داده، برای اولین بار به من، دختر کوچکش، اجازه‌ی تنها سفر کردن داده (و سپس به بقیه) و خیلی کارها از این قبیل. انجام این کارها به نظرتان زیادی بدیهی می‌آید؟ این‌ها کارهایی است که برای بقیه خواهران و برادرانم نکرده است! من مطمئنم که پدرم مرا بیشتر از آن‌ها دوست ندارد، اما آن‌ها باید یاد بگیرند که چگونه پدر خود را وادار به کاری کنند که به خواست خود نمی‌کند!

امشب بنا بود بروم عکس بگیرم :) از خودم :) بی‌ذوق‌ها! خیلی هم :) دارد :| خلاصه بنا به شرایطی غیرمنتظره پدر با من همگام شد. و من زیر باران کیف می‌کردم که با پدرم راه می‌روم. تصور می‌کردم همه می‌دانند با چه شخصیت شخیصی قدم می‌زنم و به این خاطر افتخار می‌کردم. وقتی پدرم پول عکس را می‌پرداخت هم ذوق می‌کردم (اصلا هم به این خاطر پدرم را نبرده بودم که پول عکس را حساب کند!). وقتی برمی‌گشتیم، داخل کوچه قدم‌هایمان را با هم و قدهایمان را با هم می‌سنجیدم. اختلاف خیلی کمی داریم! پدرم قدبلند نیست، شاید الانِ پدرم پنج شش سانتی از الانِ من بلندتر باشد. اما سایه‌اش تا همیشه آنقدر بلند است که من هرچقدر هم قد بکشم باز هم نگران هیچ باد و بوران و آفتاب سوزانی نخواهم بود.


۵ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۳
تسنیم