مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۲۶ مطلب با موضوع «خوشایند» ثبت شده است


من: مامان، جیگره؟

مامان: جیگر؟ نه!

من: مامانِ جیگرخوار 🙊🙈

مامان: به‌به! ماشاءالله! دختر بزرگ کردم!

من: خو کسی که جیگر بخوره میشه جیگرخوار دیگهههه! اصن بدین من بخورم بشم تسنیم جیگرخوار!😆

مامان: آفرین! آفرین! دستت درد نکنه!

من: مامان جیگرتخمرغه؟

مامان: نخیر!

من: مامان یه تخمرغم توش بزنین خیلی خوشمزه میشه😋

مامان: هه! جیگر نیس که!

و من رفتم نگاه کردم و ضایع شدم! صورت‌مسئله بالکل پاک شد :)


۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۵۴
تسنیم



+ یعنی مصرع دوم همینم نمی‌دونین؟ لازمه بنویسم؟

.../که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها! حافظ خان


۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۴
تسنیم


الان دارم پیاده‌روی می‌کنم روی تردمیل! تردمیلم از گوشت و پوست و استخون تشکیل شده و گاهی حرف هم میزنه! مثلا بهم میگه:

"تا دوازده!"

"آقااای😫!"

یا:

"حدودا سی!"

"چی؟"

"وزنت!"

"هه! من؟ نوچ! اشتباس :)"

"بذا ببینم، حدووودا اممممم از سی و هشت بیشتر نیستی!"

"ههههه نوووچ!"

"بیشتر نیستی! پاهای من ترازوئه :)"

"بذارین ببینم چند درصد خطا داشتین (اممممم هزارِ تقسیم بر چل و هشت؟ اممممم) بیست و یک درصد خطا!"

"نه بابااااا! همون سی و هشتی :))"



+ یکی از مواضع گل کردن حسادت من، دیدن دخترائیه که با باباشون صمیمی‌ان. چرا آقای هیچ‌وقت با ما صمیمی نبودن؟ چرا مثال این حرفای ساده رو تو دلشون نگه داشتن همیشه؟ آه! سکوتشون خیلی برام سخت گذشته و کوچکترین حرفی که میزنن رو مغزم حکاکی میشه.


۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۱
تسنیم


دیروز رفته بودم قائم. البته داخل بخش‌ها نرفتم، ولی محوطه‌ی حیاط و بعضی راه‌هاش عوض شده. اون مغازه‌ای که تی‌تایم می‌رفتیم چیزی می‌خوردیم، اون کنج‌هایی که پیدا می‌کردیم واسه نشستن تا بخاطر روپوشمون کسی ازمون آدرس نپرسه! اون حرفای الکی که با دوستا می‌زدیم و... واسم یادآوری شد. الان خیلی وقته با هیچکدوم حرف نزدم :( فقط میرم سرکار و میام خونه، فقط کار بیرون و کار خونه! البته نمیشه گفت زندگیم دچار روزمرگی شده، خدا رو شکر الان یه چیزهایی هست که برخلاف چند ماه قبل حس درجا زدنِ شدید ندارم. نسبت به قبل هم کمتر غر می‌زنم تو وبلاگ :)
اونورا کتابفروشی زیاده، می‌خواستم واسه بره‌ی ناقلا و وروجک و جوجه کتاب بخرم، اسمش "اسمش چیه" بود! هرجا می‌رفتم نداشت و تازه سر اسمشم سؤال پیش میومد. می‌گفتم کتاب "اسمش چیه" دارین؟ "اسمش چیه؟" "آره، اسمش اسمش چیه‌یه!"😂 خلاصه نیافتم، ولی چون رفته بودم تو دل کتابفروشی‌ها نمی‌تونستم بیام بیرون. می‌دونم ضعف راجع به هر چیزی بده. مثلا همین کتاب، تا حالا کلی پول رو کتابای مشهوری دادم که بعد از چند صفحه گذاشتمشون کنار :| اگه کسی بخواد منو زجر (به معنی واقعی کلمه زجر!) بده، باید منو بدون پول و کارت تو کتابفروشی یا شیرینی و شکلات‌فروشی راه ببره! اگه بخوام به شکنجه‌گرم ایده بدم باید بگم این دو تا رو با هم تلفیق کنه! چون اصلا نمی‌تونم بگم با کدوم بیشتر زجر می‌کشم😆
"وقتی نیچه گریست" ده تومن تخفیف خورده بود و متأسفانه گرفتمش. واسه اینکه ساعت مطالعه‌شو بیارم پایین دیشب گذاشتمش تو کلینیک بمونه تا روال خونه بهم نخوره. اون کتابی هم که تو کتابخونه نبود دیشب رایگانِ قانونیشو تو نت پیدا کردم :) به سختی عادت pdf خوندنو ترک کرده بودم، حالا باز باید به سختی pdf بخونم!

+ یه کم فک کردم دیدم با مشاهده‌ی شیرینیِ خامه‌ایِ شکلاتی، کیکِ شکلاتی و شکلاتِ کاکائویی بیشترین زجر رو می‌کشم :)


+ .../زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است. حافظ جان


۲۲ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۱۲
تسنیم

سر ریش‌هاشون کل انداخته بودن! از اونجایی شروع شد که مهندس بهش گفت "بیا این یه تار موی ریشمه، هر وقت مشکل داشتی آتیشش بزن من میام کمکت!" بعد دیگه رسیدن به سایز ریش و خط ریش و حجم ریش و رنگ ریش و... انقد ریش شنیدم که دلم ریش‌ریش شد از خنده! کوچیکه که هنوز ریش نداره، ولی مهندس یه ریش درست حسابی میذاره! حتی از بابای جوجه هم بهتر :) خیلی هم بهش مینازه! گفت "اصلا کسی رو پیدا می‌کنی که بتونی ریشش رو با من مقایسه کنی؟" اونم گفت "بذار من ریش دربیارم!" فک کنم بور بشه ریشش! یادمه چهار پنج ساله بود رفته بودیم مسافرت، تو ترمینال تهران دور از ما بازی می‌کرد. موهاش بلند طلایی بود. یه خانواده‌ای دیده بودنش به هم می‌گفتن "اون بچه رو نگا خارجیه!" بعد آبجیم صداش زد که اونا رو از اشتباه دربیاره، اسمشم که شنیدن گفتن "عه نگا، اسمشم جَکهههه!" 😂😂😂 آخه بنده خدا، خارجیِ چادری؟

۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۰۰
تسنیم

یک اتفاقی افتاد و بعدش با خودم قرار کردم (حداقل تا مدتی) دیگه کتاب به دردنخور نخونم و نخوندم. واسه همین لیست انتظار داستان‌ها و رمان‌ها همچنان معطل موندن. امروز که رفتم کتابمو پس بدم به کتابخونه، باز هم کتابی که من می‌خواستم رو نداشت. خیلی بی‌اختیارانه رفتم سمت قفسه ادبیات :| گفتم فقط یه نگاه می‌کنم، نهایتا یه فاضل نظری‌ای چیزی برمی‌دارم. در همان لحظات اول چشمم خورد به "پنجشنبه‌ی فیروزه‌ای". مدتی بود دنبالش بودم، شیش هف تا کتابفروشی هم پرسیده بودم نداشتن، فک نمی‌کردم تو کتابخونه پیدا بشه. خلاصه بخاطر اون کم‌یابیش! یه کم ذوق‌زده شدم :)))
من قبل از خوندن رمان معمولا داستانش رو نمی‌خونم، یا حتی تحقیق نمی‌کنم ببینم موضوعش چیه. فقط برام کافیه که بگن این کتاب خوبیه. بیشتر از این لطف کتابو کم می‌کنه. با خوندن چند صفحه‌ش خودم می‌فهمم به درد خوندن می‌خوره یا نه. فلذا اطلاعات خاصی راجع به این کتاب ندارم، فقط یه پست بهتون معرفی می‌کنم که خودم درست نخوندمش :) اینجا

۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۴۰
تسنیم


از سرکار زنگ زدم به آقای، گفتم چی شد؟ گفتن "هیچی، از اتاق عمل اومده، پیوند نزدن." گفتم "چقدره؟" گفتن "یه بند انگشت"

با خودم گفتم بازم خدا رو شکر که یه بند انگشته. تو بی‌خبری هزار و یک فکر کردم. می‌گفتم معلوم نیست از کجا قطع شده! معلوم نیست یه انگشته، دو انگشته، سه انگشته! اصلا از کجا معلوم که کل دستشو نبریده باشه!!! آخه مامان و آقای اصلا حوصله‌ی پشت تلفن حرف زدن رو نداشتن.

حالا بگین چی شد؟ اومدم خونه، دیدم مامان و آقای خونه‌ان و دامادمون رفته پیش داداشم. مامانم چشماش قرررمز! گفتم "چی شد؟ چطور شد؟ چیکار کردین؟ وقتی پیوند نزدن این همه وقت تو اتاق عمل چیکار می‌کردن پس؟" که خواهرم گفت "کی گفته پیوند نزدن؟" فهمیدم بازم آقای سرکارم گذاشته! من که همین دیروز پریروز اینجا گفته بودم که مامانم از شوخی‌های آقای عبرت نمی‌گیرن و بازم گول می‌خورن، خودمم گول خوردم! خلاصه یه نفس راحت کشیدم، انگار قلبم باااز شد :)) بعد هم بگو بخند راجع به ماجرا تو خونه شروع شد، مثل وقتی که یه اتفاق خوشایند برامون افتاده باشه!!!

الحمدلله پیوند شده، خوب هم بوده. مسئله‌ی مرگ و زندگی نبود، ولی ما رو خیلی نگران کرد. امروز تو کلینیک انقد حواس‌پرتی از خودم دروَکردم بیا و ببین! نمدونستم انقد می‌تونم نگران خونواده‌م بشم! کلا من به سخت‌دلی! مشهورم تو اطرافیان، چون اینجور احساساتمو کمتر دیدن. ولی امروز فوران استرس بودم! الان فقط خدا رو شکر می‌کنم که به خیر گذشت.


از تک‌تک‌تون که برامون دعا کردین، خیلی خیلی ممنونم. خیلی خیلی خیلی ممنونم. خدا عوضتون بده، ان‌شاءالله تن خودتون و خانواده‌تون سلامت باشه، خدا رفتگانتونو بیامرزه، نگرانی‌های زندگیتون راحت حل بشه و به شادی تبدیل بشه :))

از لوسی‌می عزیز، ستاره جان، جناب دایی و دلژین عزیزم مخصوصا تشکر می‌کنم، خدا خیرتون بده :)


۱۵ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۰
تسنیم
مامان دیروز کلی پشم طبیعی گوسفند خریدن تا باهاش تشک درست کنن، واسه جهاز هدهد. خدارو شکر که حداقل لحاف رو با پشم شیشه درست می‌کنن! الان تازه از شستن مرحله‌ی اول پشم فارغ شدیم! به قول خودمون پایمالشون کردیم، من و مهندس! الان من یک گوسفند خوشبو هستم که نمی‌دونم چطوری برم سرکار! جالب اینجاست که بوی پشم هرچی هم شسته بشه نمیره! تا چند ماه که روشون می‌خوابی همچنان فک می‌کنی یه گوسفند تو بغلته😂 امروز مرحله‌ی اول رو شستیم. تو یه دیگ بیست کیلویی، تو آب و تاید گذاشتیم خیس بخوره تا چند روز. بعد میریم مرحله‌ی دوم شستشو. بعد که شستیم و خشک شد می‌رسیم به مرحله‌ی زدن پشم‌ها که واقعا دسسست می‌خواد و بازو! بعدش هم میره واسه تبدیل شدن به تشک!

چند روز دیگه سال خمسیم می‌رسه، واسه همین قلکمو شکستم :( با اینکه می‌دونستم چیز زیادی هم توش نیست.

قبل از عمل


بعد از عمل



اینم ناله‌های آخرش


+ قبل از عملشو ببینین چه دلبر بوده! واسه همین گنده گذاشتمش :)

۱۷ نظر ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۰
تسنیم

مامان و آقای صبح رفته بودن بیرون، آقای شلوار خریدن. اومدن خونه آقای رفتن شلوار رو پرو کنن، من و مامان تو آشپزخونه بودیم. آقای از وقتی وارد خونه شدن هی داشتن از شلواری که خریده بودن تعریف می‌کردن؛ مامان هم می‌گفتن "اوووو نگاه حالا هی تعریف می‌کنه :))" بعد صدای آقای اومد که "عه اینکه پاره است!" مامان "واقعا؟ پاره است؟" آقای در حالی که شلوار پاشون بود، اومدن تو آشپزخونه. "کو؟ کجاش پاره است؟" "ایناها، اینجاش!" و به پاچه‌ی شلوار اشاره کردن "اینجاش پاره است، نگا پاهام از توی سوراخاش دراومده"!!!😅
آقای هممممیشه سربه‌سر مامان میذارن، مامان هم هممممیشه گول می‌خورن! بعضی وقت‌ها ما به مامان میگیم "باور نکن مامان، آقای شوخی میکنن!" ولی مامان میگن "نههههه! راس میگه" بعد آقای با خنده‌ش خودشو لو میده! ولی دفعه‌ی بعد دوباره مامان شوخی‌های آقای رو باور می‌کنن! :|||

ماهی تو سبد غذایی خانواده‌ی ما نیست، طعمش خیلی خوشایندمون نیست. اما من تصمیم گرفتم که دیگه دختر خوبی باشم. دیشب رفتم با دست خودم ماهی خریدم، امروز سبزی‌پلوماهی پختم!!! ببینید چقد دخدر خوبی شدم ^_^ ماهی رو هم مزه‌دار کردم. هنوز نخوردیم، خدا کنه خوب شده باشه :)

۲۲ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۰۳
تسنیم



تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست

تا بنده‌ی تو شده‌ست تابنده شده‌ست

زان روی که از شعاع نور رخ تو

خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست


بازم همین شعر/بازم حافظ جان



+ بالاخره بعد از چند هفته نیت کردن، به دعای کمیل حرم رسیدم :)


۱۲ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۱۰
تسنیم