مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۸ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است


دارم کتاب و جزوه‌هامو مرتب می‌کنم. بعد از دو سال اومدم سراغشون، خیلی حس خوبی بهم میدن :)

پشت یکی از جزوه‌ها نوشتم "در ساعت 9:30 در بازدید من، سرم اتیکت نداشت" :))

مربوط به کارآموزی مدیریته، می‌رفتیم از کار تک‌تک پرسنل بخش یا مرکز اشکال می‌گرفتیم =) بعد هم می‌نشستیم رو صندلی‌های مبل مانند بخش قلب و پامونو مینداختیم رو پامون یا می‌رفتیم گشت می‌زدیم اینور اونور! اصلا یَک کارآموزی باحالی بود😂 مریض‌های بنده خدا تا ما رو می‌دیدن انگار که بازرس‌های واقعی دیده باشن، میومدن شکایت پرستار و دکتر و خدمه رو به ما می‌کردن 😂😂 ما هم یادداشت می‌کردیم، اونام فک می‌کردن که مثلا پیگیری خواهد شد! بعد از چند روز می‌دیدن خبری از پیگیری نیست، می‌گفتن "چیه شما هر روز میاین اینجا از مشکلات بخش می‌پرسین، هیش کارم نمی‌کنین؟ الکی! 😬😒" وجدانا ما پیگیری می‌کردیم، اینکه ترتیب اثر داده نمیشد که تقصیر ما نبود، بود؟


۸ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۳۳
تسنیم


چندین سال پیش، شاید من راهنمایی بودم، تنها سفر خانوادگیمون رو رفتیم، قم. همین مواقع بود، این سه روزِ ولادت رو اونجا بودیم. برگشتنی رفتیم مرقد آقا. یادمه داشتیم پیاده از اتوبان رد می‌شدیم، نمی‌دونم چرا! مهندس نفر آخر حرکت می‌کرد و بازم نمی‌دونم چرا هیچکس حواسش بهش نبود. همه رد شدیم و ناگهان از پشت سر، بوق ممتد و بعد فریاد آقای رو شنیدم که گفت یااباالفضل! وقتی برگشتم مهندس رو دیدم که خوش خوشان داره میاد! آقای می‌گفت مهندس رو له شده فرض کرده! خواهرم می‌گفت انگار که یکی مهندس رو هل داده!
قصدم این نیست که بگم معجزه شد! که یه هل کوچولو که چیزی نیست. سؤالم اینه که کی بهمون یاد داده اینجور وقت‌ها بگیم یااباالفضل؟ کسی جز خود اباالفضل؟


گله دارم، گله دارم، گله دارم، اربعین نود و پنج درب رو به ضریح باز بود، نود و شش اما نه! ضریح دربست در اختیار آقایون بود. زیارت ضریح نرفته بودم، ولی...


عیدهاتون مبارک :)

۳ نظر ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۷
تسنیم


آقا من باورم نمیشه کسی سودوکو رو اینجوری حل کنه!!! داشت مجله‌ی جدول حل می‌کرد، منم شریک شدم. جدول کلمات متقاطع بود، تموم شد. من گفتم بیاین سودوکو حل کنیم. خودش شروع کرد از یه کنار عدد نوشتن!!! دقیقا از یه کنار، بالا سمت چپ! هر خونه‌ای خالی بود توش عدد می‌نوشت، از یک شروع می‌کرد می‌رفت بالا، اگه تو اون ردیف نبود می‌نوشتش! کاری هم نداشت که توی اون ستون یا تو اون مربع تکراریه یا نیست! از شدت تعجب نمی‌دونستم چی بگم! می‌گفت همیشه همینجوری حل می‌کنم، خیلی هم راحته!


من M می‌پوشم، همکارم xl یا xxl. چند وقت پیش همکارم یه پالتو خریده بود، پوشید، اون یکی همکارم گفت "برات یه کم تنگه" خیلی محسوس نبود البته. بعد داد من پوشیدم، مسلمه که به تنم زار میزد. بعد اون یکی همکارم گفت "هاا! واسه این خوبه!!! شاید البته یه کم گشاد باشه!" و من بدون زدن هیچ حرفی به افق خیره شدم! :||


یکی دیگه از همکاران، بعد از مدت‌ها که با هم همکاریم، خرم و خندان اومد اتاقم و بدون مقدمه شروع کرد گرم صحبت کردن :) فهمیدم منظور داره. از یمین و یسار سؤال، و در نهایت "خانم فلانی مال کجایی؟" "افغانستان" "o_o" و سکووووت و بعد اهه اهه خنده و بعد بای‌بای رفت بیرون! البته نمی‌دونم چرا انقد شوکه شد، ولی یه کم بعد رفتارش به حالت عادی برگشت :) نکته‌ی جالب تو این ماجرا این بود که خیلی‌ها تو درمانگاه می‌دونستن من مال کجام ولی به نظرشون چیز خاصی نیومده که بخوان به همه اعلامش کنن، برخلاف اون یکی درمانگاه! پرسنل کاردرست به این میگن :)


۴ نظر ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۹
تسنیم


و خداوند "راننده تاکسی" را خلق کرد تا "ساد تِر شود"*

گفتم "هیچی دلم نمی‌کشه" آقای گفتن "پس پیاز بخور" هدهد گفت "نان و پیاز" گفتم "لابد نان و پیاز/قَد قاش واز"**

یه جوکی هم هست که دیگه خز شده "از ای در درآمد/دزو در درآمد"*** از این مدل البته زیاده، این فک کنم قدیمی‌ترین ورژنشه!

اینم امروز استفاده شد "سَیید (سعید رو بجای "ع"ش، "ی" تلفظ کنید) مردم (سیید مردم سرهم خونده میشه) اَبَلَگه (abalaga)"****


من اعتراض دارم، یعنی به اینکه از هر دو وبلاگ، یکیش پزشک یا دانشجوی پزشکیه هم اعتراض نداشته باشم، به اینکه از هر ده وبلاگِ قدَر قُدرت نه تاش آقاست باید اعتراض کنم :/ اصلا این چه مدل تقسیم کردن هوش و استعداده؟ پزشکی رو نمیگم ها! اونم یه شغله فقط. قلم رو میگم، قلم! تا آخر عمرمم حسرتشو بخورم کمه. با قلم (و در محاوره "زبون") میشه قناری رو رنگ کرد، جای پاندا فروخت! حالا من که نمی‌خوام از این کارا بکنم، دختر خوبی‌ام، ولی حسودی می‌کنم کسی سهل ممتنع بنویسه :| خب ننویس برادر من، ننویس پدرجان، ننویس حاجی! میام وبلاگت کامنت بودار میذارم، بعد میرم گزارش کذب میدم بیان فیلترت کنن ها! لااقل شما خواهران گرام خوش بنویسید یه کم! البته به شماهام حسودی می‌کنم ها، منتها گزارش نمیدم :دی البته یه لحظه دست نگه دارین، قبل از اینکه شروع کنین اینم بگم که ادبی نوشتن منظورم نیست که اگه اون باشه منم یه زمانی دستم به قلم بود، خودم خشکوندمش! منظورم همون سهل ممتنع می‌باشد :) حالا بنویس دخترم :) [به مناسبت اینکه امشب یه وبلاگ خوش‌حرف پیدا کردم :) مستقیم نگفته کیه، ولی تجربه ثابت کرده این قلم گیرا مال یه جنابه نه سرکار و از این برداشت تجربی خودم هم تعجب کردم، هم دلگیر شدم :( ]


اینکه من و نون امروز تا مرز مرگ به علت سقوط از کوه یا غرق‌شدگی و ایضا سکته پیش رفتیم هم که گفتن نداره، داره؟ اگه داره که بگم دو نفری تنها بودیم و سه تا "مممرررددد" ما رو تو بدترین موقعیت ول کردن و فقط گفتن "خطرناکه نیاین" و خودشون رفتن جلو و ما در اوج حماقت به راهمون ادامه دادیم و ایستگاه "غلط کردم" و "شکر اضافی خوردم" و "ضبط ویدئوی وصیت‌نامه" رو رد کردیم و در نهایت با اطمینان صددرصدی به سقوط، از صخره‌ای که کم‌کم داشت با زمین زاویه‌ی قائمه می‌ساخت (کمی اغراق) رفتیم بالا و خدا نجاتمون داد و بعدش هر چند ثانیه می‌گفتیم "خدایا شکرت" و فیلم خداحافظی‌مونو نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم! خدایا شکرت که ما را احمق و مردانمان را احمق‌تر آفریدی (پس یعنی تقصیر خداست؟ الحمدلله! مقصر هم مشخص شد) اینکه دو تا از این "ممرردد"ها میانگین  5 سال از من کوچیک‌تر بودن، هیچ از گناهشون کم نمی‌کنه، وساطت هم قبول نمی‌کنم! بخشش لازم نیست اعدامشان کنید!



"*": نوشتن این ستاره‌جات هیچ مناسبت یا دلیل خاصی ندارد، صرفا قبل نوشتن پست اومد به ذهنم.

* ساعت بگذرد. (سرمان گرم شود)

** یک ضرب‌المثل است که احتمالا شنیده‌اید. قَد: با. قاش: ابرو. واز: باز. قَد قاش واز: با روی گشاده و دل خوشِ سیری هفتاد میلیون! (پوند)

*** از ای در درآمد/ دزو در درآمد. اینم که توضیح نمی‌خواد، یه جوک معمول و مشهوره.

**** سادات هموجور که سیادت از سر و کله‌ی مبارکشون فوران می‌کنه، اَبَلگی هم جزء ناگسستنی وجودشونه! اَبَلگ: عجول/دست‌پاچه. این هم اگرچه ضرب‌المثله و من خیلی مصداق براش دارم (و خودم بارزترینشم) عمومیت نداره و من همینجا از سادات محترم عذر می‌خوام و دستشونو می‌بوسم، دستمال همراهشون باشه که من رومو کردم اونور پاک کنن! به علت زیر: (این مدلِ ماچ یکی از دوستان هست که هردفعه می‌بینمش سلول‌هام دچار دگردیسی میشن، گذاشتم شمام فیض ببرین و حتی در مواقع لزوم در دید و بازدیدهاتون استفاده کنین!)



+ الحمدلله که دوباره سرم رو بالش خودمه :)


۶ نظر ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۵۲
تسنیم

سر ریش‌هاشون کل انداخته بودن! از اونجایی شروع شد که مهندس بهش گفت "بیا این یه تار موی ریشمه، هر وقت مشکل داشتی آتیشش بزن من میام کمکت!" بعد دیگه رسیدن به سایز ریش و خط ریش و حجم ریش و رنگ ریش و... انقد ریش شنیدم که دلم ریش‌ریش شد از خنده! کوچیکه که هنوز ریش نداره، ولی مهندس یه ریش درست حسابی میذاره! حتی از بابای جوجه هم بهتر :) خیلی هم بهش مینازه! گفت "اصلا کسی رو پیدا می‌کنی که بتونی ریشش رو با من مقایسه کنی؟" اونم گفت "بذار من ریش دربیارم!" فک کنم بور بشه ریشش! یادمه چهار پنج ساله بود رفته بودیم مسافرت، تو ترمینال تهران دور از ما بازی می‌کرد. موهاش بلند طلایی بود. یه خانواده‌ای دیده بودنش به هم می‌گفتن "اون بچه رو نگا خارجیه!" بعد آبجیم صداش زد که اونا رو از اشتباه دربیاره، اسمشم که شنیدن گفتن "عه نگا، اسمشم جَکهههه!" 😂😂😂 آخه بنده خدا، خارجیِ چادری؟

۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۰۰
تسنیم


دیشب اومدم خونه، داداشم مرخص شده بود و خونه بود.
با خنده و شادی فراوان! همه شروع کردیم به حرف زدن راجع به ماجرا! گفتم از اوّلش بگو، ولی خیلی پراکنده گفت.
گفت وقتی دستشو بریده تو کارگاه تنها بوده. صابکارش و بقیه ساعتای یازده میان سرکار :/ (این چه مدل سرکار رفتنه؟) می‌گفت خیلی ترسیده بوده و نمی‌دونسته الان داد بزنه؟ داد نزنه؟ بدوئه؟ چیکار کنه! آخر هم دویده اومده تو خیابون، به یه آقایی که تو ماشینش نشسته بوده گفته منو ببر بیمارستان! اونم گفته چرا؟ اینم دستشو نشون داده. میگه آقاهه یکم نگاه کرد بعد خیلی هول‌هولکی‌ گفت بشین بشین بریم و می‌برتش نزدیک‌ترین بیمارستان. خدا خیرش بده.
آقای می‌گفت "من دو بار بهم شوک وارد شد، یه بار وقتی زنگ زد گفت می‌خوان منو عمل کنن، اجازه‌ی شما لازمه!!! یه بار هم قبل از عمل همونی که پرونده‌شو می‌نوشت (احتمالا پرستارش) گفت 'انگشتش قطع میشه آقا!' سست شدم دیگه!" جالبه کسی به سوالات مامان و آقای جواب نمیداده، یا جوابشون مثل همونی بوده که گفته قطع میشه! آقای می‌گفتن "من حتی تا فردای عمل هم مطمئن نبودم انگشتش رو پیوند کرده باشن. فکر می‌کردم قطع شده دیگه، ولی بخاطر مامانت بروز ندادم." واسه همین پشت تلفن به منم گفته بودن پیوند نشده! خود داداشمم میگه "بعد از عمل که بیدار شدم، شنیدم یکی از پرستارا به اون یکی میگه 'کدوم؟ همون که انگشتش قطع شده؟' مطمئن شدم که انگشتمو پیوند نزدن!" خدا رو شکر که یه جوری پانسمان کردن که نوک انگشتش دیده میشه! وگرنه مامانم کل پانسمان رو دیشب باز می‌کردن تا مطمئن بشن😅😅
حواشی :)) :
همون اول که آقای اومدن خونه و میخواستن با مامان برن بیمارستان، بره‌ی ناقلا که شنیده بود داییش دستشو بریده، سه تا چسب زخم برداشت و بدو بدو دنبالشون راه افتاد که "ماماااان ژووون، آقاااا ژوووون، بیاین اینا رو ببرین، دست دایی حژژژتو شسب بزنین! خوب میشه" :)))
وقتی هم که صابکارش اومده بود دنبال مدرک شناساییش، یه کار خیلی عجله‌ای داشتم انجام می‌دادم، مدرکو دادم دست بره‌ی ناقلا که ببره دم در. بعد شنیدم که ازش یه سوالی پرسید، اونم گفت "نه نیست" وقتی برگشت گفتم چی ازت پرسید؟ با همون حالت بیخیالی مطلقی که همیشه داره مشغول کار خودش شد و گفت "گفت د....شَشش نیست؟" هرچی دقت کردم نفهمیدم چی میگه. هی چند دفعه پرسیدم و نفهمیدم. آخر گفت "هیشششی نگفت بابا! الکی بود!" خخخخ باز هم با جدیت پرسیدم که یالا بگو چی گفت! دید هرچی تکرار می‌کنه من نمی‌فهمم، گفت "همون کتابی که وقتی میرن دکتر با خودشون می‌برن! اونو گفت!" فهمیدم دفترچه بیمه رو میگه😅
(بره‌ی ناقلا به "چ" میگه "ش"؛ به "ج" میگه "ژ"؛ یه حرف دیگه رو هم فک کنم یه جور دیگه تلفظ می‌کنه. مسئله اینجاست که هیچ‌کس دور و برش اینجوری حرف نمیزنه و خودش هم تا سه، سه و نیم سالگی درست تلفظ می‌کرد. اما ناگهان تلفظ‌هاش عوض شد و ما نفهمیدیم چرا. جدیدا ازش پرسیدم، اسم یه شخصیت کارتونی رو برد، گفت اون اینجوری حرف میزنه! نمی‌دونیم چیکار کنیم که دوباره درست حرف بزنه!)
دیگه از حواشی اون روز بگم، آقای می‌گفتن "اون روز وقتی بردنش اتاق عمل، من رفتم نماز ظهرمو بخونم. رفتم نمازخونه‌ی بیمارستان که دیدم بسته است. بعد دیدم دو تا خانم دارن از داخل نمازخونه میزنن به پنجره (یا در) از بس ذهنم مشغول بود نفهمیدم که اینا داخل نمازخونه گیر کردن! کلی راه اومده بودم که یهو حواسم اومد سرجاش با خودم گفتم اونا گیر کرده بودن!!! برو درو باز کن" 😅😅😅

خلاصه که اون روز هف هش تا پت و مت بودیم که در جای جای شهر از خودمون حواس‌پرتی در‌می‌کردیم :)


۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۱۷
تسنیم

من چیزی نمیگم، خودتون برین ادامه‌مطلب پشیمون میشین برمی‌گردین :)

۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۵
تسنیم

برای اولین بار در کل تاریخ بشریت، چهار شب قبل بنده فوتبال بازی کردم! با داداش‌ها و دایی و هدهد رفتیم پارک، نصف شب. هوا سرررد، پارک خااالی :) در اصل توپ والیبال برده بودیم نه فوتبال. یهویی آقایون ویرشون گرفت با توپ والیبال، فوتبال بازی کنن! اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که "کفشم زیر پاهای برادر جانان خراب میشه!" دومیشم این بود که "من که بلد نیستم!" تا اون موقع حتی یه بار هم به فوتبال بازی کردن فکر نکرده بودم :) بعد از اینکه من و هدهد موافقت کردیم با فوتبال، گفتم "حالا به کجا باید گل بزنم؟ دروازه کوووو اصلا" کاملا عادی، ریلکس و طبیعی؛ انگار بنده خانم گل سال هستم :) یک دفعه جمع ترکید از خنده! دایی گفت "به کجا گل بزنممممم؟!؟!؟!" و باز همه قاه قاه قاه! فی الواقع منو مسخره نمودند 😒 ولی انصافا چه ورزش سختیه! یه ربع از بازی نگذشته بود که به نفس نفس افتادم و رو چمن دراز شدم! چجوری نود + چند دقیقه میدوئن اینا؟
برای دومین بار هم امروز بازی کردم. البته امروز کفش ورزشی پوشیدم و دیرتر از دفعه‌ی قبل نقش زمین شدم :) تعدادمون هم بیشتر بود و تقریبا تیم شدیم. (کلا ده نفر) چه فوتبالی شد! تماشاااایی :) یه ور عسل با بچه تو بغل تو دروازه، یه‌ور هدهد تو دروازه‌ی یک متری دراز کشیده بود، منم که در جریان هستین خانم گل سال!😎
جمعه هشت دی

+ تا پیدا کردن اسم جدید، جای اسمم خالی می‌مونه. اگه دیدین یکی بدون اسم براتون نظر گذاشته بدونین منم :)
۲۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۲
تسنیم