مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۸ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است


از خونه که میومدم بیرون، مامان توی حیاط، روی تک‌پله‌ی جلوی راهرو نشسته بودن. حیاطِ تمیز و جاروزده، هوای فوق‌العاده و سکوت خوشایندی که جریان داشت، به‌نظرم می‌تونست عصر دل‌انگیزی رو رقم بزنه. دیروز که خونه بودم، پریروز که گردش بودم و حتی نیم ساعت قبلش که اومده بودم خونه این احساس رو نداشتم، ولی الان که داشتم می‌رفتم بیرون، فضایی رو حس کرده بودم که پرتم کرده بود به روزهایی که خونه‌مون طبقاتی نبود، زیر تاک انگور، تو اون سایه‌های خال‌خالی فرش پهن می‌کردیم و چای می‌خوردیم، البته من نمی‌خوردم، بقیه می‌خوردن. آقای لباس کار تنشون بود و مامان برنج پاک می‌کردن و ما هم زمین و زمان رو بهم می‌ریختیم.
سفره‌مون شده یه‌وجب! یک، دو، سه یا چهار نفر دورش می‌شینیم. خواهر و برادر زیاد میان و سفره بزرگ هم زیاد پهن میشه، ولی دیفالتمون شده همون یک‌وجبی! غم‌انگیزه.


حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم


+ جداً نمی‌دونم تا وقتی حافظ هست، چطور میشه از شاعر دیگه‌ای حرف زد؟

۱۷ دی ۹۷ ، ۱۹:۱۷
تسنیم

و آخرین خاطره‌ی امروز هم اینکه ما قبلا خونه‌مون حیاط‌دار و بزرگ بود، باغچه‌های بزرگ، درخت انجیر و انگور و انار و گوجه‌سبز و کلی گل مختلف و رنگارنگ و پیست دوچرخه‌سواری داشت! اون جلوی حیاط هم یه اتاق بزرگ متروک داشتیم. اتاقش گوشه‌ی دنج من بود که می‌رفتم توش خیال‌بافی می‌کردم، کتاب می‌خوندم، جدول حل می‌کردم، بازی می‌کردم و گاهی که نمازمو تا دم قضا شدن به تاخیر مینداختم اونجا یواشکی نماز می‌خوندم! این اتاق یه زیرزمین هم داشت. زیرزمینش در واقع حمام بود! یه در آهنی فوق سنگین داشت که کف حیاط باز می‌شد و یه پنجره هم به کف حیاط داشت. نمی‌دونم متوجه میشید چی میگم یا نه، پنجره‌ش یه گودال کوچیک تو حیاط ایجاد کرده بود که روشو می‌پوشوندیم کسی نیفته توش. خلاصه کلبه‌ی وحشتی بود. البته ما حمام دیگه‌ای تو خونه داشتیم و اونجا نمی‌رفتیم. مگر وقتایی که توپی، دمپایی‌ای چیزی سهوا یا عمدا (توسط برادرها و خواهرها در حین دعوا!) از پنجره میفتاد داخلش! این‌جور مواقع، ما باید چند نفره می‌رفتیم و در آهنی رو بلند می‌کردیم. روش مرسوم هم این بود که دو سه نفری دستگیره‌ی در رو می‌گرفتیم و بلندش می‌کردیم و یه نفر دیگه بلافاصله یه دمپایی میذاشت زیر در تا بسته نشه. بعد بقیه دستگیره رو ول می‌کردن و از نقاط مختلف در می‌گرفتن و می‌کشیدن بالا و اونی که دمپاییش افتاده بود اونجا می‌رفت سریع برش می‌داشت و برمی‌گشت. عموما هم از قسمت راهرو جلوتر نمی‌رفت، چون تو خود حموم تاریکی محض بود.
اما! من به شمع خیلی علاقه داشتم و گاهی یه دونه شمع از خونه برمی‌داشتم (کش می‌رفتم!) و می‌بردم تو اتاق جلوی حیاط، پشت صندوق آبیه قایم می‌کردم. بعد بعضی روزها که در زیرزمین باز بود، با شمع می‌رفتم تو زیرزمین و تو تاریک‌ترین قسمت، روشنش می‌کردم و به تماشای روشنی در تاریکی می‌نشستم! یا اگه زیرزمین بسته بود، نصفه‌شب که همه خوابیدن، می‌رفتم تو همون اتاق جلوی حیاط و روشنش می‌کردم. نمی‌دونم، فکر کنم یه ضربه‌ای چیزی به مغزم خورده بوده اون‌وقتا 😂 الان که فکر می‌کنم از شهامت خودم در عجب میشم. البته همین حالا هم همکارام میگن که شجاعم 😎
یه بار هم بر اساس درخواستی که امام جماعت محل موقع نماز مغرب ازمون کرده بود که برای نماز صبح هم بریم مسجد، می‌خواستم اذان صبح بلند شم یواشکی برم و در رو باز بذارم تا برگشتنی به مشکل نخورم. حتی یک ذره هم فکر نکردم ممکنه اتفاق بدی برام بیفته. جلوی در حیاط که رسیدم فکر کردم شاید در باز باشه دزدی چیزی بیاد تو خونه و نرفتم 😂

و خداوند حافظ کودکان است! وگرنه من تا حالا صدهزارمیلیارد دفعه یه کاری دست خودم داده بودم :)

۰۷ دی ۹۷ ، ۲۲:۵۸
تسنیم

من پر از شعفم!
داریم کتاب‌های انباری‌ها رو تخلیه می‌کنیم که بدیم بازیافتی. هدهد می‌خواد با پولش گل و گلدون بخره.
یک چیزهایی از بین کتاب دفترها برداشتم بمونه برام. کتاب‌های زبان‌فارسی دبیرستانم، یک کتاب ریاضی، یک کتاب آموزش حسابداری، الواح تقدیر سنه‌های مختلف، دفتر برنامه‌ریزی قلم‌چی که مال هدهد بود، کتابچه‌ی نخبگان که عکس خودم و یک عالمه دانش‌آموز دیگه توش بود، کارت‌پستال‌هایی که از دوستام برای تولدم گرفته بودم، قوطی گنجینه‌هام و کلکسیون کارت‌های دعوت عروسی که فکر کنم عسل جمع کرده بود.
کارت‌پستال‌ها اشکمو درآورد، شرمنده شدم بابت اینکه چقدر با همه‌ی دوستام سرد بودم و چقدر اون‌ها منو دوست داشتن و باهام خوب بودن. اون‌ها به من می‌گفتن که دوستم دارن، اما من به هیچ کدومشون نگفته‌م دوستشون دارم و خب متاسفانه میشه گفت نداشتم :|
همراه یکی از کارت‌پستال‌ها، یه نامه بود از صمیمی‌ترین دوست اون سال‌هام. توی نامه‌ش به یه خاطره‌ی خیلی عجیب هم اشاره کرده بود، گالیله! جا داره براش قهقهه بزنم! ما از چهارم ابتدایی تا دوم راهنمایی با هم هم‌کلاسی بودیم و بعدش هم رابطه‌مونو حفظ کردیم. گرچه الان سال به دوازده ماه از هم بی‌خبریم! نامه رو وقتی برام نوشته که دوم دبیرستان بودیم و توش گفته یاد گالیله‌هایی که برای هم می‌نوشتیم بخیر! طول کشید تا یادم بیاد که ما وقتی هم‌کلاسی و هم‌نیمکتی! بودیم گاهی به‌جای صحبت برای هم نامه می‌نوشتیم و من به این نامه‌ها اسم مستعار گالیله داده بودم 😂 ما حتی زبان هم اختراع کردیم و سعی کردیم با اون زبان برای هم بنویسیم که فکر کنم پروژه‌ی موفقیت‌آمیزی نبود. اون گالیله‌هاشو نگه داشته بود، اما من نه تنها نگه نداشته بودمشون، بلکه حتی خاطره‌شم فراموش کردم. به دلایل نامعلوم، اساسا اهل نگه‌داشتن خاطره نیستم. من حتی امروز از اینکه اینا رو نگه داشته‌م متعجب شدم! فکر می‌کردم میام و چند تا کتاب برمی‌دارم و تمام. نمی‌دونستم خاطره هم نگه داشتم. متاسف شدم که گالیله‌هامو انداختم دور :(
یه قوطی گنجینه هم پیدا کردم. یادم هست که گنجینه‌هام خیلی بیشتر از اینا بود، اما نمی‌دونم اونا رو کی انداختم دور، فقط همینا توش مونده بود: یک قوطی دوات! یک روبان سبز که استادم دور کتابی که بهم هدیه داده بود پیچیده بود، شیشه های رنگی تزئینی، مهره‌های کشِ مو! و سه تا ساعت. من به ساعت علاقه‌ی خاصی داشتم و دارم. ساعت‌های زیادی داشتم که هیچ‌کدومو خودم نخریدم. اولین ساعتم سوغات افغانستان بود، بعدی‌ها جایزه‌هام بودن، بعدیش سوغات مکه و آخریش هم سوغات استرالیا که همه‌شونم خراب کردم ولی برخلاف بقیه‌ی خاطراتم اینا رو دور نمی‌انداختم. اما دست تقدیر فقط سه‌تاشونو تو قوطی گنجینه‌م باقی گذاشته. البته فک کنم دوتاشونم طبقه‌ی پایین موجود باشه هنوز. الانم ساعت ندارم :(

۰۷ دی ۹۷ ، ۱۳:۵۳
تسنیم

رفتم تو هال، دیدم قصه‌های جزیره داره پخش میشه. برای کی؟ نمی‌دونم! پدربزرگ و مادربزرگ مشغول نوه‌ها، نوه‌ها در حال خودشیرینی برای پدربزرگ و مادربزرگ، دایی‌ها سرشون تو گوشی، بقیه‌ی اعضا هم غایب. یادش بخیر اون زمان‌ها که این فیلمو می‌دیدیم :) خواهربرادری! شش نفره! وه، چه کیفی می‌داد. خدای من، چیزی تا متلاشی شدن کاملمون نمونده :( دوتامون شوهر کردن، یکیمون زن گرفته، یکیمون که تو شهر دانشجویی زندگی می‌کنه و ما دو تا هم سر کار میریم و بعد که میایم سرمون تو کار خودمونه :( این وحشتناکه، گریه‌ناکه!
ده دقیقه‌ای تماشا کردم که تموم شد. بعد مهندس گفت "این فیلما رو میذارن آدم دلش می‌گیره." گفتم "نوستالژیه؟" گفت "هم نوستالژی، هم واقعی. زندگی همینه، بچه‌ها بزرگ میشن، بزرگا پیر میشن، پیرها می‌میرن! غم‌انگیزه"
وسط حرفش من از جام بلند شدم و در حالی که گوشم بهش بود رفتم تو آشپزخونه، دیدم اونم در حالی که همچنان حرف می‌زد، بلند شد رفت تشک مبلی که من روش نشسته بودم رو مرتب کرد و برگشت سرجاش!!! مشخص بود حواسش کاملا معطوف حرفیه که داره می‌زنه و افعالش ارادی نیست. وقتی اینجوری میشه می‌تونی بهش دستور بدی و کاری رو که در حالت عادی انجام نمیده ازش بخوای انجام بده و اون هم قبول می‌کنه 😁😁😁 نقطه ضعف خیلی تابلوییه. باید یه لیست از مباحث موردعلاقه‌ش تهیه کنیم و کمال بهره‌داری رو ازش (مرجع ضمیر: لیست!) ببریم :)))

+ همه می‌گفتن و ما می‌فهمیدیم، اما درک نمی‌کردیم که دلتنگی برای کودکی و روابط بی‌غل‌وغش کودکی و صفا و صمیمیت کودکی چیه. الان هم میگن که دل جوونا هنوز خالی و صاف و پاکه و مثل بزرگا! هنوز گرد و خاک و کینه توش ننشسته، اما فک کنم تا به اونجا نرسیم نتونیم درک کنیم. چطور میشه که اینطور میشه؟ هرکی زندگی خودش، هرکی بچه‌های خودش، هرکی پیشرفت و کار خودش...
دلم گرفته است، دلم عجیب گرفته است... (مسافر/سهراب)

۱۷ آبان ۹۷ ، ۲۳:۴۷
تسنیم

خیلی طولانیه، بعیده بتونین بخونین. برای من ارزش داره، برای شما فک نکنم.

۱۰ آبان ۹۷ ، ۰۲:۲۵
تسنیم

راستیتش گاهی از خوم شاکی میشم که چرا فلان حرف رو زدم و فلان کار رو کردم. (بی‌ربط به فکر اصلی: هه، حتی الان نگران اینم که کسی بگه نچ‌نچ! شب اربعین به‌جای تسلیت و پست اربعینی چه روزمرگی‌های بیخودی نوشته). نگران اینم که برداشت نادرستی از افعال و اقوال من داشته باشن که بهم ثابت شده خیلی هم نگرانیم بی‌مورد نیست. ولی واقعا در این لحظه دیگه احساس خستگی می‌کنم، خب به درک که چی فکر می‌کنن اصلا. کِی تو زندگیم بقیه همون‌جور شنیدن که من گفتم؟ و یا چند درصد مردم اینطوری‌ان که حرفشون همونجور به گوش مخاطبشون می‌رسه که از دهنشون خارج میشه؟ پس چقدر واقعا مهمه؟ در اون حدی که من ساعت‌ها حرص بخورم؟ برای اون ده دقیقه(خونه‌ی پُرِش)ای که طرف راجع به حرف من فکر کرده و با خودش گفته چه دختر احمقی، چه حرف‌های چرتی؟ ساعت‌ها؟ البته من از خودم راضی‌ام، چون قبلا ساعت‌ها نبود، روزها بود.
باشه، من آدم دهن‌بین و منتظر تایید مردم، شما خودباورهای آزاد از هر آنچه که رنگ تعلق می‌پذیرد. لطفا پرهیز کنید از اینکه بگویید "من هیچ‌وقت نظر بقیه در مورد خودم، برام مهم نبوده و همیشه بدون ترس نظر واقعیم رو گفتم و هیچ‌جا حرفمو قورت ندادم و همیشه حرف حق رو زدم و همیشه ال کردم و همیشه بل کردم..." حرف‌هایی که واقعا زیاد می‌شنوم و از دیدن این همه آدم آزاداندیش که به راحتی و بدون نگرانی برای از دست رفتن دوستی‌ها و ایجاد کدورت‌ها عقیده‌شونو ابراز می‌کنن هم متعجب میشم هم متفکر.

۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۰
تسنیم

تو این چند روز چند دفعه رفتم تا مرز گریه و برگشتم. نمی‌دونم، من این شکلی نبودم. من بعد از دو سال رفتن، هنوز در حال بهانه‌گیری و اشکال‌تراشی برای این سفر بودم. هنوز می‌گفتم اربعین با غیر اربعین فرقی نداره و تازه غیر اربعین بهتر هم هست، چون واقعاتر! زیارت می‌کنی. هنوز با دلم و منطقم این سفر رو نپذیرفته بودم. پس چرا تا دسته‌ی عزاداری می‌بینم بغض می‌کنم که من چرا اینجام؟ چرا تلویزیون پخش می‌کنه انگار دارم فیلم سه‌بعدی می‌بینم؟ چرا آقای آه می‌کشه دلم می‌لرزه؟ چرا امروز بارها به خاله گفتم خوش‌به‌حالتون؟ چرا کاشششش منم می‌رفتم‌هام از ته دله؟ چرا کاملا احساس جاموندگی و دعوت‌نشدگی دارم؟ چرا دیگه نه مثلامنطقم درست کار می‌کنه و نه دلم؟ چرا الان دارم شرشر اشک می‌ریزم؟ چرا میگم اگه این بار می‌رفتم دیگه به سختی‌هاش به چشم سختی نگاه نمی‌کردم؟ چرا اینقدر ملموس همه‌چی یادمه؟ چرا اینقدر ملموس و واضح و شفاف و روشن؟
من اون نمازهای ایستاده‌ی بدون رکوع و سجودِ تو صف، زیر قبه رو می‌خوام. اون وقتی رو می‌خوام که تو دلم به اونایی که درب منتهی به ضریح ابالافضل رو بستن بدوبیراه می‌گفتم. اون حسی رو می‌خوام که تو صحن حضرت زهرای حرم علوی دستمو دراز می‌کردم و فکر می‌کردم به گنبد رسیده. حتی همون حسی که موقع زلزله تو اون صحن داشتم رو. اون وقتی رو می‌خوام که تو مسجد کوفه گلودرد شده بودم با اون همه نماز. اون کاظمین‌مشهدپنداری‌ای که به خاطر وفور ایرانی تو کاظمین بود. اون کلوچه‌های ورودی سامرا و کامیون‌سواری بعدش و محو شط شدن. اون یک شبانه‌روزی که از همه جدا شدم و تنهای تنهای تنها رفتم و رفتم و سرم خورد به سنگ و با کلی بغض و البته کمی باتجربه‌تر و قوی‌تر برگشتم. دلم می‌خواد یه‌بار دیگه از فروشگاه داخل حرم انگشتر و دستبند نقره و عقیق بخرم. نه، نه فقط اینا، دلم تجربه‌های تازه می‌خواد. یه زیارت متفاوت با زیارت‌های قبل.

۰۷ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۵
تسنیم

"یک بالش برای من بیاور."
"ساعت هشت و نیم است."
"امشب شام چی داریم؟"

اولین جملاتی که من دیکته کردم و آقای تایپ کردن. حدود یک ماه پیش. خودشون شروع به تایپ تو گوشی مامان کرده بودن که منم مشتاقانه نشستم کنارشون. بنویس پاک کن، بنویس پاک کن رفتیم جلو تا اینا نوشته شد. البته نه با این املا 😅 املای آقای خیلی ضعیفه.

امشب داشتم ظرف می‌شستم که دیدم تلفن خونه زنگ زد. مامان برداشتن و آقای از اون طرف گفتن من بودم :) بعد دیدم گوشی خود آقای زنگ زد. نگو آقای گوشی منو برداشتن و رفتن تو تماس‌های اضطراری و دارن باهاش زنگ می‌زنن. گفتن این گوشیت قفل باشه هم به این سه تا زنگ می‌زنه؟ آقاجون، آبجی، منزل؟ گفتم آره جوری تنظیم کردم که اگه مثلا تصادف کردم بتونن بدون داشتن رمز، با گوشیم بهتون خبر بدن. بعد دوباره مشغول ظرف‌ها شدم، ولی دیدم همچنان دارن با گوشی من ور میرن. رفتم جلو نگاه کردم دارن تو همون قسمت تماس‌های اضطراری تایپ می‌کنن =)
"سلام شوما کو جاهاستی"
=)))))

گوشی الانشون از ایناییه که اگه ماربازیش رو تا آخر بری دوربینش باز میشه 😂😂 [گمونم یه بار دیگه هم اینا رو اینجا گفته باشم 🤔] الان شوق کردن یه لمسی بخرن، فقط به خاطر اینکه بتونن پیام بنویسن 😊.


امشب یکککک عاااالمه دودمان خانوادگی رو بررسیدیم. البته فقط سمت آقای رو. خیلی خوش گذشت. کاشف به عمل اومد که پدربزرگ مادری آقای هشت تا زن گرفتن! البته همه می‌مردن یا مریض می‌شدن و ایشون می‌رفتن دوباره زن می‌گرفتن. هدهد می‌گفت بنده خدا یه پاش تو عروسی بوده یه پاش تو عزا😂 البته وضعش خوب بوده، وگرنه زن‌های بقیه هم می‌مردن، اونا چرا تجدیدفراش نمی‌کردن؟ 😆 و چند مورد هم خانم‌هایی بودن که شوهرشون می‌مرده و به دفعات ازدواج می‌کردن. خلاصه حس تعلق و خاطره و اینا فک کنم یا وجود نداشته یا مهم نبوده یا جبر شرایط بوده یا هرچی. وگرنه آدم دلش می‌خواد با همونی که جوونی‌هاشو طی کرده، تو پیری دعوا و غرغر کنه، نه یه آدم جدید غریبه که باید دوباره از اول کلی تلاش کنی بشناسیش و بعد هم هی مقایسه و یادآوری خاطرات و... .

۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۴
تسنیم