مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

مونولوگ

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

۱۳ مطلب با موضوع «آشپزی» ثبت شده است


یه قنادی هست یه‌کم دورتر از خونه‌مون. کارش خوبه و ما اگه گذرمون بیفته ازش شیرینی می‌خریم.
امروز به سفارش دایی، کیکِ بانانا (موز و گردو) پخته بودم. تا حالا درست نکرده بودم. خوردیم و همه به‌به و چه‌چه کردن. شب که شد مهمون اومده بود برامون و از کیک واسش برده بودن. گفته بود اینو از فلان جا گرفتین؟ فلان جا یعنی همون جایی که ما قبولش داریم و کاراش تمیز و با کیفیته! کیکی که به نظر خودم ایده آل نبود و ازش ناراضی بودم واقعا، به کیک‌های اونجا تشبیه شده بود! اون همه به‌به و چه‌چه عصر که تمام مدت فکر می‌کردم تعارف خانواده است، در مقابل این جمله هییییچ بود برام :)))



+ پایه‌ی خیلی خوبی هم برای کیک تولد می‌تونه باشه.

۱۹ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۷
تسنیم

یک ماکارونی پختم انگشتاتونو توش گم می‌کنین! تا حالا ماکارونی دو نفره نپخته بودم، فقط برای خودم و هدهد. مامان و بی‌بی هم آبگوشت میخورن. پخت غذا در حجم کم لذتش بیشتره، چون ضمن حفظ جذابیت‌های آشپزی، سختیش کمتره. امروز مردان خانواده رفتن گردش، چیزی که در خانواده‌ی ما بی‌سابقه است. علتش هم اینه که بی‌بی هنوز نمی‌تونن مدت زیادی بشینن و ما موندیم کنار بی‌بی. فک می‌کنم برای آقای تجربه‌ی عجیب و جالبی باشه که مامان کنارشون نیست :) داداش‌هام و دایی‌هام چون دوست و رفیق دارن و زیاد میرن بیرون چندان متفاوت نیست براشون.
صبح می‌خواستم یه‌کم ادای این آدم‌های اینستاگرامی رو دربیارم، بعد از اینکه از کل کارهام فارغ شدم و خیالم بابت همه چیز آسوده شد، رفتم یه چایی توی ماگ برای خودم ریختم، شکلاتی که دایی از یوروپ برام آورده رو برداشتم، کتاب رو گرفتم دستم و نشستم پشت میز که مثلا کتاب بخونم و چای مزمزه کنم و شکلات بخورم! حالا همیشه به حالت درازکش، بدون هیچ خوراکی‌ای کتاب می‌خونم ها! در ابتدای این ادا درآوردن بودم که ناگهان زنگ در رو زدن. زن‌دایی و پسردایی بودن. منم از ترس اینکه مبادا پسردایی کل شکلات نازنینم رو صاحب بشه، بدوبدو بردم قایمش کردم 😂 اگه میدید مجبور بودم بدم بهش. خیلی لوسه، ایشششش! بعد هم رفتم تو اتاق نشستم به کتاب خوندن، و چون چایی‌خور نیستم و اون چایی رو فقط برای کلاس کار و در معیت شکلات می‌خواستم بخورم، حالا که شکلات از پروسه حذف شده بود منم چایی رو نخوردم. وقتی هم که دیگه تهدید پسردایی برطرف شد، دیدم نزدیک ظهر شده و باید ماکارونی خوشمزه‌مو درست کنم و اگه شکلات بخورم معده‌ی کوچولوم جا برای ماکارونی نخواهد داشت و زحمات آشپزیم به هدر خواهد رفت. از طرفی چون در شرایط بیخیالی مطلق نیستم شکلات هم بهم مزه نخواهد داد. یعنی رفتاری که امروز من با این شکلات کردم، جوری بود که انگار خدا همین یه شکلات رو از آسمون فروفرستاده و آخرین شکلات روی زمین خواهد بود، پس باید سعی کنم الکی حیفش نکنم و بهترین استفاده رو در بهترین موقعیت ازش ببرم! 😂
داشتم فک می‌کردم یعنی زندگی در قصر شکلاتی منو دلزده خواهد کرد؟ از نظر مامان، من که تو خامه‌م شکلات رنده می‌کنم و کیک‌هامو شکلاتی درست می‌کنم و اگه اجازه بدن تو برنج هم شکلات می‌ریزم، زندگی ناسالمی دارم! نمی‌دونم خانواده‌ی من با رنگ قهوه‌ای چه پدرکشتگی‌ای دارن، منم بینشون گیر کردم. هعی دنیا!

۹ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۹
تسنیم

از کت و کول افتادم. امروز قرار بود پیتزا درست کنم. در حال کار بودم که شش نفر مهمون اومدن ملاقات بی‌بی. دو نفرشون رفتن و چهار نفر برای نهار موندن. تعدادشون زیاد نبود، ولی چون محاسباتم بهم ریخته بود و باید مواد اولیه رو از نو آماده می‌کردم و از اون مهم‌تر، مجبور بودم با جوراب و چادر و فلان و بهمان آشپزی کنم، همزمان چایی و میوه آماده کنم و ظرف‌هاشم بشورم سخت بود یه‌کم. ساعت سه شیرینی‌خوری دعوت بودیم و هدهد هم می‌خواست به دعوتشون لبیک بگه، به خاطر همین من دست‌تنها بودم :((( از کت و کول (دقیقا از کت و از کول) افتادم!
خمیر خودم درست کرده بودم، ولی برای مهمون کافی نبود. واسه همین خمیر آماده هم آوردیم. سر سفره هم اتفاقا همون آماده‌ها افتاد واسه مهمون‌ها! بعدا فهمیدم اونا خیلی بی‌مزه بودن! خوشمزه‌ها رو خودمون خوردیم، بی‌مزه‌ها رو دادیم مهمون‌ها خوردن 😅😅

۷ نظر ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۷
تسنیم


روز عجیب و خوبی بود :)

یکی که نزدیک بود زایمان کنه همونجا!

دومی از در اومد تو فینت کرد افتاد! شربت بهارنارنجمو دادم خورد :( 😆

سومی اومد... [سانسور :)]

چهارمی هم... :)

پنجمی هم وقتی اومدیم بیرون تازه از راه رسید، با جعبه‌ی شیرینی :) بعد از نازایی چهارده ساله، الان یه نی‌نی خیییییلی ریزه میزه بغلش بود 😊



این پنج تا خواص مریض‌های امروز بودن البته.

خانم میم هم نیومده بود و مجبور بودم کار اونم انجام بدم. و وسط این همه بدو بدو هی کامنت و پست‌های شما رو می‌خوندم :))) الان من معتاد نیستم پس چی‌ام؟ :)))

به حول و قوه‌ی الهی برم خونه وقت کنم قبل کلینیک عصر، فاج پسته‌مو که چند روزه قصدشو دارم درست کنم :) میشه گفت اگه هیچ دلیل دیگه‌ای برای خودکشی نکردن نداشته باشم، آشپزی رو دارم :)


۱۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۲
تسنیم


این هم نتیجه‌ی اولین تمپرینگ نیمه‌موفق :)



+ عنوان: نوشتم که یه وقت تو دلتون نگین "پوووف! تمپرینگ مگه چه کاری داره که خوشحال شده؟" 😆 قلق هر چیزی باید بیاد دست آدم و تا نیومده حتی نیمرو هم نمی‌تونه بپزه!


۱۱ نظر ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۷
تسنیم


دومین شیرینی؛ دانمارکی!
از قبل برنامه داشتم که امروز بپزمش، ولی صبح که بلند شدم هی گفتم "بپزم؟ نپزم؟ بپزم؟ نپزم؟" یا می‌گفتم "مطمئنم اینم خراب میشه، امروز حوصله‌ی غرغر شنیدن ندارم!" بعد می‌گفتم "اصلا من خوااابم میاد، یه پنجشنبه خونه‌ای ها! بگیر بخواب بینیم باآآآ!" بعد همون‌جور درازکش، مدام بین پاپیون و آپارات و یوتیوپ در گردش بودم و دستورهای مختلف رو می‌خوندم و تماشا می‌کردم. آخرش هم که به مامان گفتم بین خریدهاشون فلان و فلان و فلان رو هم بخرن، گفتن "لازم نکرده شیرینی بپزی، خودم نون می‌پزم امروز" ^_^ رفتن خرید و اومدن و گفتن که "امروز حال ندارم و خودت یه چیزی بپز!" سفارشات منم نخریده بودن :| دیگه رگ غیرتم زد بالا و چادر سر کردم و رفتم محله رو زیر پا گذاشتم و چیزهایی که لازم بود و لازم نبود رو با کارت خودم خریدم و آوردم و از قضا بیشتر لازم‌نداشتنی‌ها رو خریدم! جالبه که یکی از لوازم‌قنادی‌ها نمی‌دونست مارگارین چیه! اون یکی هم گفت نمی‌فروشم :| مجبور شدم کره خریدم. وقتی برگشتم به نظرتون مامانِ حال‌ندارِ من داشتن چیکار می‌کردن؟ راهرو و حیاط رو می‌شستن و طی می‌کشیدن :)
خلاصه وقت بسیار تنگ بود و سریع دست به کار شدم. خمیر نسبتا پرکاری داره، مثل خمیر هزارلاست. پنج شش بار باید بره تو یخچال استراحت کنه، دوباره دربیاریم باز کنیم. البته این مدت استراحت خمیر، فک می‌کنم کم و بیش به نفع آشپزه. مثلا من تو استراحت اول کرم وسطش رو درست کردم، استراحت دوم آشپزخونه رو مرتب کردم و ظرف‌ها رو شستم، استراحت سوم نماز خوندم، استراحت چهارم دوش گرفتم، استراحت پنجم مخلوط زرده و زعفرون رو درست کردم، استراحت ششم هم سینی و کاغذ روغنی و رولت و مخلفات نهایی رو آماده کردم. ناگفته نماند در اکثر مراحل مامان خانوم در سمت ناظر کیفی حضور داشتن و نظرات ارزشمندشون رو از من دریغ نمی‌کردن! مثلا اگه نبودن، من نمی‌تونستم اونقد خوب خمیر رو ورز بدم و جمع کنم. معلوم بود خودشون هم خوششون اومده و علاقمند شدن :) نهایتا شش دقیقه دیرتر از معمول، خودمو از خونه پرت کردم بیرون و اومدم سر کار. نتیجه هم شد این.


خیلی خیلی خیلی هول‌هولکی عکس گرفتم، چیدمان هم که مستحضر هستید، ریختم رو هم :)) هنوز عسل نزدم روش، کنجد هم نداشتم بریزم! ظاهرا خیلی بد نشده، ولی تا افطار باید صبر کنیم ببینیم مزه‌اش چطور شده.

اگه فردا عید بود، تشریف بیارین منزل ما، از شیرینی خونگی‌های ما میل کنین :)

۱۱ نظر ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۲
تسنیم


زدم تو کار شیرینی. دیشب استارتش رو زدم، با شیرینی آلمانی/مشهدی/مربایی.
عارضم به خدمتتون که پنج دقیقه بعد اذان رسیدم خونه و جنگی افطار کردم و نماز خوندم و پریدم تو آشپزخونه. تا ساعت دوازده مشغول بودم (که البته شامل زمان استراحت خمیر هم میشه) و آخرش یه تعداد بیسکوییت قهوه‌ای به دست آوردم که کل آشپزخونه رو منفجر کرده و خودشون قراره برن تو کیسه‌ی نون‌خشکه :) من قدم به قدم طبق دستوری رفتم که بقیه اونقد به‌به و چه‌چه کرده بودن، اما شیرینی‌ها بیسکوییتی شدن. می‌دونین اگه دست من بود یه روز از صبح تا شب (شاید هم شب تا صبح) اونقدر یه رسپی رو بالا و پایین می‌کردم و اونقدر می‌پختم و دور می‌ریختم تا آخرش یه چیز قابل‌قبولی دربیاد، ولی افسووووس و صدافسووووس که مامان مثل شیر بالاسر آشپزخونه ایستادن و تهدید اساسی کردن که حق ندارم آت و آشغال درست کنم :( فک می‌کنین من ناراحت یا نگران شدم از این تهدید؟ ترسیدم که نتونم رو علاقه‌ام کار کنم؟ خییییر! یه چیزی خیلی جالبه، اینکه شیش هفت سال پیش که پخت کیک رو استارت زدم هم همین وضع بود. هی چپ و راست همه گفتن نکن می‌سوزه، نکن خراب میشه، نکن خمیر می‌مونه، نکن حیف مواد که دور بریزیم، نکن حیف آب و برق و گاز و زمان و انرژی و... البته از حق نگذریم وقتی خوب میشد تعریف می‌کردن، وگرنه با شکایت و نارضایتی دائم که هیچ کاری دوام نداره. الان که از اون مراحل سوخته و خام و خمیر و خراب دراومده میگن بپز، بپز! مامان میگن دیگه شیرینی نپزی ها، اینجوری خراب میشه، فقط کیک بپز! :))) من هم می‌خندم و چیزی نمیگم، چون هم من هم مامان می‌دونیم که اگه امروز شیرینی نپزم، پس‌فردا می‌پزم بالاخره :)
حالا منو بگو، پریروز فکر شیرینی پختن زده به سرم، گفتم تا جمعه اونقد می‌پزم که واسه عید فطر لازم نباشه شیرینی بخریم!!! یعنی با خودم چی فکر کرده بودم؟ که در عرض سه روز شیرینی‌پز حرفه‌ای میشم؟ 😂😂😂

+ ولی مارمالاد هلو که برای وسطش پخته بودم خوب شده بود 😊
+ فقط آقای از بیسکوییتام! امتحان کردن و گفتن "یه‌کم خشک (ترد) شده، وگرنه بقیه‌اش خوبه!" یعنی این خراب شده، بازم امتحان کنی بهتر میشه :) برای کیک هم آقای بودن که روحیه می‌دادن و می‌گفتن به مرور بهتر میشی :)

۱۱ نظر ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۳
تسنیم


دستم به کپی پیست نمیره اصلا :|

مامان بابت طرح نوار قلب اخم کرد و گفت "این دیگه چیه؟ لازم نکرده ببرین واسه همسایه" :( ولی آخرش فرستادم رفت :)



+ دومین تجربه‌ی پخت؛ اولین تجربه‌ی تزئین :)


۲۱ نظر ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۷
تسنیم


ساعت هفت و پنجاه دقیقه، با سرعت نور داشتم میومدم خونه. چرا سرعت نور؟ چون قطار مامان هشت و ده دقیقه می‌رسید و من یه کیک داشتم تو خونه که نه خامه‌کشی کرده بودم نه تزئین. مثلا روز مادرمون بود امشب! چقد مردم بی‌ملاحظه‌ان واقعا! عینهو لاک‌پشت راه میرن و راه منو سد می‌کنن :/


اسم این ماه رو میذارم "پیستری‌شف تسنیم وارد می‌شود"! تو اسفند کلی وسیله و مواد کیک خریدم، کم‌کم داره وسیله‌هام تکمیل میشه :) خود کیک که خیلی خوب شده بود، یک‌دست و خوب پف کرده بود و بافت و مزه‌ش هم خیلی خوب بود. (دستورش آمریکایی بود و خیلی راحت‌تر از بقیه اسفنجی‌ها. حتی نیاز به جدا کردن زرده و سفیده هم نداره! اینجا) خامه‌کشی هم با وجود خیلی هول‌هولکی بودنش رضایت‌بخش بود برای خودم. گرچه دورم هنوز ولی کم‌کم ان‌شاءالله می‌رسم به اون مرحله‌ای که کارم اونقدر صاف و صیقلی بشه که نیازی به تزئین روش نباشه! نه رزت، نه شکلات، نه ترافل، نه میوه، نه فوندانت! خامه‌ی صاف و صیقلی :)) ولی وسیله خیلی تأثیر داره ها! حالا بگین علم بهتر است از ثروت :| (مهارت بهتر است از وسیله یا چی؟)

من با خودم قرار کرده بودم اولین حقوقامو فر بخرم! اگه سر قرارم می‌موندم الان شیرینی هم می‌تونستم درست کنم. شیرینی با امکانات کنونی بسیار سخت و طاقت‌فرساست. اون‌وقتا که من فرق فر و یخچال رو نمی‌فهمیدم من و مامان رفته بودیم خرید اجاق گاز. البته حضور من جهت خالی نبودن عریضه بود فقط! مامان با تکیه بر حرف آقای که هرچی خواستی بخر، بالاترین مدل رو برداشتن و اومدیم خونه. هنوز ساعتی نگذشته بود که پشیمانی بر مامان مستولی گشت و رأسا اقدام به بازپس فرستادن اجاق کردن. چون اجاق به سطح خونه‌ی ما نمی‌خورد و مامان حیفش اومده بود که پونصد و خورده‌ای! هزار تومن پول بی‌زبونی که آقای با عرق جبین درآوردن رو اینجوری خرج کنن! یادمه می‌گفتن "الان احمدی‌نژاد تو خونه‌ش همچین اجاقی نداره!" (اون موقع احمدی‌نژاد تازه رئیس‌جمهور شده بود و هنوز کاپشن می‌پوشید. این بود که فکر کرده بودن اجاقش هم نمی‌تونه همچین مدلی باشه!) خلاصه اونو با ضرر پس دادن و یه اجاق معمولی گرفتن. قسم می‌خورم اگه عقلم می‌کشید هرگز نمیذاشتم همچین کاری کنن و منو از اون فر بی‌نهایت مفید محروم کنن :/


الان بالا خوابیدم کنار عمه. البته خودمم اینجا راحت‌ترم، پایین خیلی گرمه! عمه میگن "جای تعجبه که بین بقیه تو انقد سرمادوست و گرماگریزی!" و من یادم میاد شبایی رو که تا صبح به قول آقاگل کف جفت پا چسبیده به بخاری، می‌خوابیدم!

عمه هالوژن‌ها رو روشن گذاشتن!!! دو تا سبز دو تا آبی! بالای سر من خاموشه ولی خونه روشنه :| عمه از تاریکی می‌ترسه! سه شب قبل رو بخاطر آق‌دوماد، بنده تو این واحد تنها و در تاریکی مطلق خوابیده بودم! مگه ترس داره؟ (حالا اگه بعدا ترسو نشدم! این خط_ اینم نشون+)


جوجه چند روز دیگه یک‌ساله میشه. امشب برای اولین بار خودش اومد بغل آقای! همممیشه فرار می‌کنه و گریه! و جیغ! ما همه متعجب نگاه می‌کردیم که چی شده این خودش اومده؟ سر سفره بودیم. آقای که کلا از فرط خوشحالی و غافلگیری شام نخوردن و با جوجه بازی کردن! وروجک هم از اونور خودشو رسوند و خودشیرینییییی! حالا این دو تا دختر سر تصاحب آقای دعوا می‌کردن با هم 😂 وروجک پنج ماه از جوجه بزرگتره.


چقد حرف زدم! اون چیزهایی هم که می‌خواستم چش تو چش به مامان بگم تو بغل گفتم :| هرچی هم مرور کنی باز تو صحنه یادت میره! مثل شب جمعه که زنگ زدم بهشون تبریک بگم، می‌خواستم اولین جمله بگم "سلام حضرت مادر، سلام حضرت عشق" ولی کلا یادم رفت و بعدا یادم اومد :|| اظهار علاقه یه کم برام سخته، واسه همین هول می‌کنم و یادم میره :))


خوب دیگه خیلی زیاد شد. ها یه چیز دیگه هم بود، اینکه یه رمز طویل (خیلی طویل) ((خیلی خیلی طویل)) (((طویل‌تر از ارتفاع این پست))) گذاشتم واسه وبلاگ. بعد هیچ‌جا هم سیوش نکردم و فقط روی یه کاغذ نوشتمش و گذاشتم تو کشوم، نه حتی تو کیفم! اینجوری کمتر سر می‌زنم به وبلاگ :)



+ بعدانوشت: خدا رحم کرده بهتون، چون الان به کمک گوگل فهمیدم اونایی که دیدم تخم بلدرچین بوده واقعا😊


۶ نظر ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۴۶
تسنیم


"از منطقه امنتون خارج بشید، رشد بیرون از مناطق امن ذهنیمون قرار داره."


پست‌های قبلاها و کامنت‌هاشونو می‌خوندم. لذت خوبی داره خوندن خاطرات و فکر کردن به اینکه اون موقع چه حسی داشتی! این توصیه‌ی بالا یه کامنته که تو دفعه‌ی اولی که خونده بودمش به چشمم نیومده انگار. الان که خوندم حس می‌کنم چه خوب گفتن.

دوستان زحمت میکشن و در رابطه با پست‌هایی که کامنت‌هاشون بسته است اینور اونور نظر میذارن. اینجوری بعدا کامنت مرتبط با پست‌ها رو نمی‌تونم پیدا کنم که اصلا خوب نیست. تسلیم شدم :|


و اما بعد؛ بفرمایید اولین حلوای نسبتا درست‌حسابی بنده رو بچشید :) مدت‌ها پیش یک بار یا دوبار دیگه هم پخته بودم، ولی با دخالت‌های مامان خانوم چیزهای عجیب غریبی دراومده بود. این دفعه تقریبا راضی‌ام. دفعه‌ی بعد ان‌شاءالله تزئین هم می‌کنم :)




و اما بعد از بعدنوشت: اولش هم طعمش خوب بود، هم رنگش، هم قوامش. ولی الان سفت شده :( نمی‌دونم چیکار کردم که اینجوری شده! فک کنم این دفعه علتش اینه که مامان دخالت نکرده 😭


۱۲ نظر ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۱
تسنیم