مونولوگ

مونولوگ

یک دختربچه بیست و اندی ساله منتخب برای بازی در نقش آرتمیس قصه ما...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ آذر ۹۶، ۲۲:۲۵ - پرهـ امـ
    : ))

۲۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

این خاص‌ترین تحویل سال هم رفت که به تاریخ بپیوندد :)

آرزوی سلامتی و خوش‌وقتی و سعادت و عاقبت‌بخیری و شادی و اتفاقات خوب و موفقیت‌های روزافزون دارم براتون تو سال پیش رو :)

بخندید لطفا :):):):):):):):):):) به این پهنا!


هفت‌سین درمانگاه که من هیچ دخالتی تو چینشش نداشتم!


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۴
آرتمیس
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۴
آرتمیس

امروز یه کار خیلی بد کردم...


+ کار بدم رو نوشتم، بعد پاک کردم. نه بخاطر اینکه بعدا یادم نیفته چیکار کردم، بل به این دلیل که بعدا یادم نیفته چی باعث شد این کار رو بکنم!

+ الان مثلا اینجوری نوشتم، بعدا یادم نمیاد؟؟؟



یکی از دوستای صمیمیم، باباش آرتروز داره، تقریبا دیگه نمی‌تونه کار کنه. سه تا برادر محصل هم داره، یکیشون لیسانس بین‌الملل فیزیوتراپی، یکیشون ارشد بین‌الملل خون‌شناسی و یکیشون هم دبیرستان می‌خونه. خودش هم بین‌الملل خونده. اوضاع مالیشون بد نبود تا اخیرا که باباش اینطوری شد. از وقتی فارغ‌التحصیل شده، رفته سر کار و حقوقش رو میده برای خرج خونه و شهریه‌ی برادراش. امروز تو تلگرام احوالش رو پرسیدم، گفت داره افسردگی می‌گیره. ازش توقع دارن هم به شیفت‌های سنگین درمانگاه برسه، هم کارای خونه رو انجام بده. (تک دختره) و باز هم بی‌پولی اذیتش میکنه. انتظار یه کم درک و حمایت داشت حداقل. گریه‌اش گرفته بود، می‌خواست تو اتوبوس گریه کنه.
با خودم که مقایسه‌اش می‌کنم خجالت می‌کشم. خانواده از من توقع پول و حقوق ندارن، کارم از دوستم خیلی سبک‌تره و اطرافیانم درک خیلی بیشتر و توقع همکاری کمتری ازم دارن. کاش می‌شد براش کاری کرد.


هفت‌سین چیدیم تو کلینیک :)
تخم‌مرغ‌ها رو من رنگ کردم :)
امکانات محدود بود، خرده نگیرین!
+ تو اولین تجربه‌ی هفت‌سین چیدن، انتقادات و پیشنهادات شما را پذیرا هستیم :) چون میخوام تو هفت‌سین خونه استفاده کنم!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۸
آرتمیس

با این همه ستاره‌ی روشن چه کنم؟؟؟ :((

این روشن‌ها منو خاموش کردن! وگرنه میشه بخونم و نظر داشته باشم و در سکوت برگردم؟؟؟

این روزهای آخر شلوغ‌پلوغ شده همه چی...


+ ای وای! داشت یادم میرفت :):) دیروز صبح عمه شدم!

+ هنوز اسم قطعی نداره، من اینجا بهش میگم جوجه! چون مامانش به بچه کوچولوها میگه جوجه :)

+ و من الله التوفیق فور اِوِر...


بعدانوشت: بله، میشه بخونم و نظر داشته باشم و چیزی نگم! خیلی هم میشه. تمام کسانی رو که دنبال می‌کنم می‌خونم؛ با دقت هم می‌خونم. برای وبلاگ خودمم همینطوری بیشتر دوست دارم! خواننده‌ی خاموش :)

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۵:۲۶
آرتمیس

باورم نمیشه چطور ۴ گیگ رو در عرض ده روز تموم کردم؟؟؟ من که چیزی دانلود نکردم که!

به عنوان تنبیه تا آخر سیزده بدر باید با همین بسته‌ی ۲_۸ صبح بسازم!

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۵۹
آرتمیس

لحظه‌ی تحویل سال 96، دوشنبه سی‌ام اسفند 95 ساعت 13:58 میباشد.

من اون روز و اون لحظه کجام؟؟؟ از 8 صبح تا 12 شب شیفت می‌باشم :) چون همکار محترم میرن شهرستان، عروسی دختر خاله جان :) خوش بگذره بهش...



اینو یه بنده خدایی فرستاده تو تلگرام با این عنوان: "وقتی روز اول عید شیفت میذارنت!"
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۹
آرتمیس

بالاخره من موفق شدم چند تا فیلم ببینم! اول بگم اصلا با آیتم‌های داوری فیلم آشنا نیستم و فی‌الواقع از فیلم چیزی سرم نمیشه! فقط حسم رو نسبت به فیلم‌ها میخوام بگم.

Arrival: موضوع خوبی داشت، ولی دوست داشتم کفه‌ی منطقش از کفه‌ی خیالاتش سنگین‌تر باشه که نبود. اتفاقات همینطوری موافق با خانمه پیش میرفت. یه نکته‌ی خیلی جالب تو فیلم دیدم، اینکه خانمه رو دخترش اسمی رو گذاشت که من دوست دارم!!! وقتی فهمیدم ذوق کردم! البته اسم مد نظر من کردیه، شاید معنیش با اسم تو فیلم متفاوت باشه!

ابد و یک روز: بسیار دوست داشتم. از روابط خانوادگیشون احساس خوبی بهم دست می‌داد. بخصوص از محسن خوشم اومد! (داداش معتادشون!) و از داداش کوچیکه که میخواست تیزهوشان قبول بشه :) اون قسمتی هم که شوهر آینده‌اش داشت سمیه رو می‌برد، تو ماشین، افغانی صحبت می‌کردن خیلی برام جالب بود. کلمات واقعی، با ملودی و لهجه‌ی واقعی داشتن. فقط به احتمال قوی بازیگر نبودن، چون لحنشون یکم کتابی بود :)

لانتوری: خیلی سخته راجع بهش حرف بزنم. وقایع جوری تعریف میشه که احساس میکنم کارگردان گذاشته قصه، خودش پیش بره. عقیده و باور خودش رو به فیلم تحمیل نکرده، یعنی مثل دانای کل فقط قصه رو روایت کرده. این حس رو اون وقتا سر خوندن آناکارنینا هم داشتم. این شیوه رو می‌پسندم.


+ من خیلی فیلم‌باز قهاری هستم، ازیرا که متوجه نشدم بازیگر نقش محسن تو ابد و یک روز، همون پاشا تو لانتوری بوده!!!!!!!! قبلا هم خشم و هیاهو رو دیده بودم و بخاطر نقشش خیلی ازش متنفر شدم! خوب بازی کرده بود، ولی خوب حسم به نقش بد بود دیگه. می‌دونستم لانتوری و خشم و هیاهو رو یه نفر بازی کرده، ولی ابد و یک روز رو نفهمیدم!!! وای بر این دقت!

چند تا فیلم دیگه تو صف‌اند، اگه شد بعدا به همین پست اضافه میکنم :)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۴
آرتمیس

بولوار وسط دو تا خیابون کنار خط عابر پیاده...

من منتظر عبور ماشین‌ها و خلوت شدن خیابون برای عبور...

۲۰۶ پلیس عبور میکنه و من از ذهنم میگذره این جناب سروان (یا هر درجه‌ی دیگه‌ای) کلاس آئین‌نامه نگذرونده؟ :|

پراید متوقف میشه تا من از خیابون عبور کنم :)


+ من عضو کمپین #عبور_از_خط_عابر_پیاده_با_چشمان_بسته میباشم :)

+ چقد راننده‌هایی که ترمز میکنن تا ما رد بشیم، قابل احترامند :)

+ بترسین از روزی که مَرکَب از دست بدین و مجبور بشین پنج دقیقه پشت خط عابر منتظر بمونین! پس قابل احترام باشین :)

+ چنین کمپین و چنین هشتگی وجود نداره! زحمت سرچ به خودتون ندین ;)

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۰
آرتمیس
ما خواهر برادرا کمی تا قسمتی بدغذا تشریف داریم! مثلا غذایی که با روغن حیوانی (روغن دنبه!) پخته بشه نمیخوریم، چون بوی خاصی میده. یا مثلا یکی شیر گرم نمی‌خوره، چند نفر آبگوشت نمی‌خورن، کلهم سبزیجات (سبزی خوردن، کدو، بادمجان و...) خیلی کم میخوریم و یه سری از این عادات که تو هر خونه‌ای هست.
دیشب میخواستیم کباب‌تابه‌ای بپزیم که مامان گفتن با روغن زیتون(ی که یک سال و خورده‌ایه تو یخچاله و استفاده نشده) سرخ کنیم. من تو دلم موافقت کردم، ولی عسل گفت بد میشه و اهالی غذا نمی‌خورن، از همون روغن معمولی استفاده کنیم. مامان هم گفتن پس برای من و باباتون با روغن زیتون بپزین، برای خودتون معمولی. ما هم برای مامان و آقای دوازده تا در نظر گرفتیم و جدا سرخ کردیم. بعد که غذا آماده شده، میبینیم یه بوی خوبی از کباب‌های زیتونی بلند شده که بیا و ببین! اول عسل گفت "منم از همینا می‌خورم"، منم گفتم "من که از اول می‌دونستم با این بهتر میشه، منم از اینا می‌خورم" سفره که پهن شد، هدهد گفت "چرا خودتون از اون خوبا میخورین به ما نمیدین؟" مهندس گفت "میدونستم اینا خوشمزه‌ترن، منم میخوام!" داداش کوچیکه که از همه بدغذاتره، آروم به عسل گفت "یه دونه از اونا بهم بده، ببینم چه مزه‌ایه!"
خلاصه که ما آموختیم چه کنیم برای راغب کردن اهالی به غذایی که احتمال میره برای خوردنش مقاومت کنن! ما این یک سال با این پیش فرض که ممکنه طعم یا بوش به مذاق خانواده خوش نیاد، هیچ غذایی با این روغن نپختیم. حالا فهمیدیم گذشته از سالم بودنش، غذا خیلی خوشمزه‌تر هم میشه.

این هم از کیکی که به علت در دسترس نبودن چاقو، با دست مبارک تقسیم کردم :)

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۴۵
آرتمیس